| رمان آرام (لذت بردید؟) |
| ساعت ٢:۳٢ ق.ظ روز ۱۳٩۱/٤/٢٤ کلمات کلیدی: دانلود کتاب رمان ساحل آرامش ، دانلود کتاب رمان آرام ، کتاب رمان آرام ، متن کامل رمان آرام |
|
رمان آرام (لذت بردید؟) متن رمان آرام خانم فرخی گفت :آرام جان ! زحمت نکش خودم جمع می کنم . - زحمتی نیست .شما خسته شدید. - خانم فرخی با دیدن محمود گفت : عزیزم تو دیگر چرا زحمت افتادی ! - شما می دانید که من دوست ندارم در حق خانم ها اجحاف شود. ( و با لبخندی معنی دار به آرام نگریست .) آرام از این که محمود را موی دماغ می دید ، احساس ناراحتی میکرد . میز را رها نمود و به اتاق گریخت . لادن در حال ورق زدن مجله بود . آرام با دلخوری گفت : مثل این که این پسره ، محمود ، کمی مغزش معیوب است. - حرفی زده؟ - نه فقط کمی لوسه - راست می گی لوس و بی مزه ! - سایه از حمام خارج شد و گفت : آرام اسب سواری دوست داری ؟ - -بدم نمی آد اسبش کجاست ؟ - امروز می ریم کلبه تا کمی سواری کنیم . - کلبه کجاست؟ - وقتی دیدی خودت می فهمی . آن سه دختر با اتوموبیل در جاده ای فرعی که سایه راه آن را به درستیمی دانست پیش رفتند . بعد از ساعتی به مقصد رسیدند . اصطبل در کنار کلبه قرار داشت مردی از دوران خانه ای که کمی آن طرف تر بود ، بیرون آمد و با آنان احوال پرسی کرد. سایه- اکبر آقا ! بی زحمت در کلبه را باز کنید . ما می رویم اصطبل، بعد اسب ها را زین کنید ؛ می خواهیم سواری کنیم . آنها به سمت اصطبل حرکت کردند .در آن جا سه اسب دیده می شد .سایه به اشبی سیاه اشاره کرد و گفت : این مارال اسب فرید است . لادن – نژادش چیست ؟ - ترکمن . آرام دستی به سر اسب کشید و گفت : خیلی خوشگل و اصیل است . سایه- این هم اسب من است . و آن یکی اسب امید ؛ البته به پای اسب فرید نمی رسد . آرام هیچ توجهی به اسب های دیگر نداشت و فقط به مارال نگاه می کرد . بعد از دقایقی به کلبه رفتند. سایه- فرید عاشق اینجاست ، اکثر اوقات هم به جای ویلا می آید اینجا . آرام و لادن به تزیینات آنجا چشم دوختند تمام وسایل کلبه از چوب بود سایه پنجره را گشود و کتری را پر از آب کرد و روی اجاق نهاد . لادن- ببینم کتری چوبی نیست ؟ سایه با خنده گفت : هنوز اختراع نشده وگرنه پدر می خرید . آرام خود را روی کاناپه انداخت و گفت : یاد فیلم های وسترن افتادم. لادن – اسلحه آن بالاست . سایه- ملا پدر است گاهی به شکار می رود . آرام- زندگی اینجور جا ها چقدر راحت است .دور از هیاهو ، همه چیز طبیعی و زیباست . لادن – سایه ! چرا سارا نیامد؟ - تعارف کردم گفت خسته ام و می خواهم استراحت کنم . اینها همه بهانه است دوست ندارد بدون امید جایی برود . لادن- کاش می شد یک شب اینجا بمانیم ! هوای خوبی دارد . آرام- حتما شب ها خیلی وحشتناک است .! سایه – یک شب زمستانی با پدر این جا ماندیم . بارون شدیدی می بارید .راستش خیلی ترسیدم از آن شب دیگر اینجا نماندم و شب ها به ویلا بر می گردم. آرام- این جا به دهکده نزدیک است ؟ - تقریبا ، زیاد فاصله ای ندارد نشانتان می دهم . بعد از خوردن چای برخاستند و بیرون رفتند . سایه – آرام می توانی اسب فرید را سوار شوی ؟ آرام به سمت اسب رفت و او را نوازش کرد . سپس آهسته برپشت اسب نشست و با خنده گفت : ظاهرا که مخالفتی ندارد . هر سه آهسته به راه افتادند در پایین جنگل رودخانه ای قرار داشت . آنها تا نزدیک دهکده رفتندو سپس باز گشتند .در نزدیکی کلبه اکبر آقا را دیدند که با دو نفر گفتوگو می کند . آرام وقتی خوب نگاه کرد، فرید را شناخت. سایه – فرید آن جاست آن یکی هم مسعود است سپس افزود قرار نبود به این زودی بیایند . فرید به طرف آنا . وقتی به مارال رسید ، دهانهی اسب را گرفت و گفت : سلام خوش می گذرد ؟ سایه- سلام از این طرف ها ؟ مادر گفت فردا می آیی. - می خواستم یک شب اینجا بمانم و صبح به ویلا بیایم . اما مثل این که ایتجا قرق شده ! - آرام از اسب پیاده شد و گفت : معذرت می خواهم که بدون اجازه سوار اسبتان شدم . - مارال چطور بود پسندید؟ - عالی بود فکر نمی کردم تا این حد مهربان باشد . در همان حال سعید نیز به سمت آنان آمد و سلام کرد . آرام نگاهی به سعید انداخت . او را پسری سبزه ، با نمک و اندکی خجالتی یافت . سایه آرام را به سعید معرفی کرد و گفت : بچه ها خیلی دیر شد مادر نگران می شود فرید تو نمی آیی؟ - نه صبح می آم نگران نباشید . آن سه دختر به سمت اتوموبیل حرکت کردند سایه دور زد و آرام میدید که فرید مشغولنوازش اسب است و سعید هم با چشمانی نگران آنان را بدرقه می کند . خانم فرخی به محض دیدن آنان گفت چرا انقدر دیر کردید ؟ لادن - معذرت می خواهیم رفتیم کلبه اسب سواری کردیم . عمه با دلخوری گفت: حداقل من را با خودتان می بردید . آرام- ببخشید فکر نمی کردیم شما تمایلی به آمدن داشته باشید. محمود با علاقه به گفتوگوی آنان گوش می کرد سپس گفت : پس لطفا ما را فراموش نکنید. سایه- ما خانم ها با هم می رویم شما با آقایان برنامه بگذارید. آرام از حاضر جوابی سایه به خنده افتاد . آما محمود به روی خود نیاورد . آ» شب بازار خنده و شوخی گرم بود حامد آخ شب از همه خداحافظی کرد ، تا صبح زود حرکت کند. در سکوت آ ن شب فقط صدای نفس های لادن و سایه به گوش می رسید . فرید کم کم و نا خواسته آرام را مجذوب خود کرده بود .رخنه ی کوچکی در دلش ایجاد شده بود و می دانست با گذشت زمان باز ترخواهد شد.نفس عمیقی کشید و در دل آرزو کرد کاش فرید به او توجه کند و او را با دقت بنگرد . |
|
| جدید ترین ها |




