سایت عاشقانه رمان
ساعت ۳:٠٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٤/٢٤  کلمات کلیدی: عاشقانه رمان ، دانلود عاشقانه رمان ، رمان عاشقانه ایرانی ، رمان های عاشقانه

سایت عاشقانه رمان رمان عاشقانه ایرانی رمان های عاشقانه دانلود عاشقانه رمان عاشقانه رمان دانلود رمان عاشقانه ایرانی رمان های عاشقانه دانلود جملات عاشقانه رمانتیک داستان عاشقانه رمانتیک رمان های عاشقانه



http://novel.persianblog.ir/








 
آرام 5
ساعت ٢:٢۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٤/٢٤  کلمات کلیدی: دانلود رمان آرام جان ، دانلود رمان آرام pdf ، رمان آرام موبایل ، عاشقانه رمان

 

دانلود رمان آرام  دانلود رمان آرام pdf رمان آرام موبایل  عاشقانه رمان


رمان آرام بخش 5


روزی خانم فرخی به عمه پوران زنگ زد و آنان را برای بعد از ظهر دعوت کرد .عمه پوران نیز دعوت او را پذیرفت .

خانه خانم فرخی با خانه ی عمه پوران فقط چند کوچه فاصله داشت و آرام دلیل حسادت عمه پوران به خانم فرخی را فهمید ، خانه آنان بیش از حد زیبا بودسایه به استقبال آنان آمد و آنان را به پذیرایی راهنمایی کرد .

بعد از مدتی خانم فرخی آمدو معذرت خواهی کردو گفت : ببخشد برادرم از آمریکا تماس گرفته بود .

عمه پوران گفت : سلام ما را هم برسانید

چشم سلام هم رساندند .بخصوص به دکتر سخاوت .

خانم فرخی رو به لادن و آرام کرد و گفت : کم پیدا هستید

لادن- هر کجا باشیم زیر سایه ی شما هستیم وسایه جان پیش ما نمی آد

سایه – نمی خوام مزاحم بشم .

عمه پوران – این چه حرفی است ؟ شما مراحمید . بعد رو کرد به خانم فرخی و گفت : دیشب به دکتر گفتم هر طور شده این هفته برنامه ی مسافرت به شمال را ترتیب دهیم ، گرمای اینجا کلافه ام کرده .

خانم فرخی با هیجان گفت : آه !چه جالب 1اتفاقا من هم همین نظر را داشتم . اصلا چه طور است با هم بریم بچه ها هم تنها نیستند

سایه – چه خوب ! خیلی خوش می گذره .

عمه پوران – ما که از خدا می خواهیم . دوست دارم ، تا آرام اینجاست برویم بدون او خوش نمی گذره .

خانم فرخی- این با هم بودن فقط به خاطر آرام جان است . بدون او لطفی ندارد .

آرام – لطف دارید ولی به خاطر من برنامه یتان را بهم نزنید .

لادن – اگه تو نیای من میام شیراز .

سایه- منم میام

آرام-نه! بهتر همیگی با هم بریم شمال .

نزدیک غروب برخاستند و عزم رفتن کردند. در راه حیاط بودند که خانم فرخی با ذوق گفت :آه فرید آمد. فرید به آنان نزدیک شد وسلام کرد.

خانم فرخی – فرید جان ! آرام بردرزاده ی دکتر سخاوت هستند.

فرید -  بله قبلا با ایشان آشنا شده ام .

خانم فرخی- آه ! پس من بی خبر بودم .

عمه پوران- سلام به آقای فرخی برسانید و با این حرف از خانم فرخی خداحافظی کرد . آرام لادن هم سایه را بوسدند. آرام با نگاه از فرید خداحافظی کرد و فرید نیز با نگاهی عمیق و جدی از او خداحافظی کرد .

آن شب خانم فرخی در حالی که سالاد درست می کرد گفت : فخرخی ! هرچی از این دختر بگویم کم گفتم . خانم ، زیبا ، تحصیل کرده . فرید درست میگم ؟

کی ؟

خانم فرخی با دخوری گفت :آرا برادرزاده دکتر سخاوت .

فرید – نمی دانم دقت نکدردم .

خانم فرخی – بهتر بود دقت می کردی اصلا معلوم است در کدام دنیا سیر می کنی ؟

فرید- باز شروع شد .

آقای فرخی که تا آن زمان ساکت بود به خاطر همسرش گفت : حالا که وقت این حرفا نیست .

فرید – مادر تا چشمش به یک دختر می افتد ، این حرف ها را می زند .

خانم فرخی بدون این که به روی خود بیاورد گفت : قرار گذاشتیم با هم برویم شمال . تو هم باید بیای .

فرید برخاست و گفت : من می رم بیرون . معلوم نیست کی بیام . منتظر من نباشید . سپس بیرون رفت.

خانم فرخی رو به آقای فرخی کرد و آ هسته گفت : می ترسم این پسر دستگل به آب بده ببین کی گفتم .یک فکری کن.

سایه که تا آن لحظه جرات حرف زدن نداشت گفت : آرام دختر بی نظیر و خوبی است

آقای فرخی – من که حرفی ندارم شما فرید را راضی کنید بقه اش با من. راستی امید زنگ نزد ؟

خانم فرخی – آخ آخ خوب شد گفتی  امید زنگ زد . گفت فردا حرکت می کند وخرید های مورد نظر را انجام داده است نگران نباشید .

آقای فرخی – نمیدانم چرا همیشه نگران کار های امیدم بر عکس این پسره فرید . همه از کار او در کارخانه راضی اند .

خانم فرخی مغرورانه جواب داد خوب هر چه باشد پسر من است دیگه .

آقای فرخی – راستی کی قرار بریم شمال ؟

خانم فرخی با ذوق گفت بیا بریم تو نشیمن تا برات توضیح بدم .

امید دومین پسر خانوداه بود که 6 ماهی می شد با دختر خاله اش سارا که از بچگی تعلق خاطری نسبت به هم داشتند نامزد شده بود و چون خانم فرخی از این ازدواج راضی نبود ازدواج فری را بهانه کرد وازدواج آنان را به تاخیر انداخت و گفت اول باید فرید ازداوج کند . واین تنها وسیله ای بود تا فرید گریزان از ازدواج را وادار به ازدواج کند . او دختران زیادی را به فرید معرفی کرد ولی او همیشه با آنان مخالفت می کرد .