رمان شب تنهایی
ساعت ٢:٥٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٤/٢٤  کلمات کلیدی: دانلود رمان شب تنهایی ، رمان شب های تنهایی ، رمان شب های تنهایی برای موبایل ، شب تنهایی

رمان شب تنهایی شب تنهایی رمان شب های تنهایی برای موبایل رمان شب های تنهایی دانلود رمان شب تنهایی


برای صرف نهار به خانه برگشتند و با پذیرایی خوب بهجت خانم رو به رو شدند . کمی استراحت کردند و سر ساعت سه دوباره خانه را ترک کردند . این بار پیاده بودند . تمام بعد از ظهر را با پرسه زدن در خیابان ها و خرید کردن گذراندند . بنفشه یک کت پشمی برای بهنام خرید و یک پیراهن ابریشمی آبی نیز برای مادرش یاس نیز یک گلدان بلور زیبا برای لیلا و یک خودنویس زماندار برای استاد شهریار خرید. شلوار جینی کرم رنگ نیز توجه اش را جلب کرد . دلش می خواست آن را برای بهرام بخرد، اما با خود اندیشید به چه دلیلی باید برای او سوغاتی به همراه ببرد . به بنفشه چه می گفت ؟ در ضمن اندازه اش را هم نمی دانست . با ناامیدی از کنارش گذشت و برای قدر دانی از بهجت خانم آقا سلمان هدایایی برایشان خرید . یک جفت صندل برای بهجت خانم و کلاهی نیز برای آقا سلمان . حمید را هم از یاد نبرد . برای او هم یک دست گرمکن ورزشی خرید و شالگردن و کلاه پشمی قرمزی نیز برای خودش . بنفشه گفت که می خواهد برای بهزام چیزی بخرد ، یاس می خواست آن جین را پیشنهاد کند ، اما منصرف شد و بنفشه برای او یک پیراهن اسپرت شکلاتی انتخاب کرد . وقتی به خانه بازگشتند هوا کاملا تاریک شده بود . شام خوردند و تا ساعت یازده همراه حمید چند فیلم کارتونی تخیلی و مهیج تماشا کردند .

روز بعد جمعه بود . به اتفاق حمید به تخت جمشید و باغ ارم رفتند . سپس در رستورانی غذا خوردند و حمید را به باشگاه ژیمناستیکش رساندند. به سعدیه رفتند و از آنجا هم به شاهچراغ . یاس بسته ای شمع خرید . بنفشه با شیطنت گفت : چیه خانم ؟ حاجت داری ؟

-        مگه عیبی داره ؟

-        زیر سرت بلند شده ؟

-        دست بردار دختر جون .

و شروع کرد به روشن کردن پنج شمع . بنفشه نیز پنج شمع دیگر روشن کرد و گفت : اینم از طرف من امیدوارم به آرزوت برسی .

یاس نگاهی از سر قدر شناسی به او کرد و گفت : متشکرم عزیزم .

و بعد روی سکویی نشستند و دستهایش را در یکدیگر گره کرد و گفت : اینجا آدمو آروم می کنه . بنفشه کنارش نشست و پرسید : ناراحتی که فردا بر می گردیم ؟

- نمی دونم من عاشق اینجام . ولی باور می کنی اگه بگم از تهران هم خوشم آمده ؟

- من فقط یه چیز می دونم ، این که تو تغییر کردی ، اما به چه علت اینو دیگه نمی دونم.

سپس نگاه کنجکاوش را به چهره ی یاس دوخت تا شاید چیزی از افکارش سر در بیاورد یاس لبخندی زد و با آرامش گفت : اشتباه می کنی بنفشه ، من نمی دونم چرا این فکر به سرت زده .

برای این که عوض شدی همه اش توی فکری ، داری خودخوری می کنی . می دونی چقدر لاغر شدی ؟ نمی دونم توی اون کله ی کوچیکت چی می گذره . این موضوع حتی روی شعراتم اثر گذاشته و تو خودت بهتر از هر کس دیگه ای این تغییرات را حس می کنی .. حالا چرا داری پنهانش می کنی ؟ حتمالا دلیل خاص خودتو برای این کار داری و من .......

اما ناگهان زبانش بند آمد . از دیدن آنچه که در مقابلش بود مبهوت شد . بهرام ؟ اینجا چه می کند ؟ دقیقتر نگاه کرد ، نه اشتباه نمی دید . بهرام در حال روشن کردن شمع بود . شانه ی یاس را تکان داد و با اشاره به بهرام گفت : اونجا رو ببین یاس ،  بهرامه .

یاس به روبه رو نگاه کرد . برق از سرش پرید . غیر قابل باور بود . بهرام اینجا چه می کند ؟ دو دختر سخت به هیجان آمدند . ناگهان بنفشه موضوعی را دریافت . اشتباه نکرده بود ، مطمئن شد که بهرام به خاطر یاس به شیراز آمده است . با هیجان رو به دوستش گفت : دیوونه ! اون به خاطر تو اومده اینجا ، بهرام عاشقت شده می فهمی ؟

یاس در حال انفجار بود . غوغایی در درونش به پا شد و دلش به پیچی سخت دچار شد . چه باید می گفت ؟ حق با بنفشه بود . سعی فروانی کرد تا مانع فرو ریختن اشک هایش شود ، اما تلاشش بی فایده بود . در عرض چند لحظه پهنای صورتش بارانی شد . محکم دست بنفشه را فشرد ، در حالی که بدنش به شدت می لرزید . بنفشه با ناباوری به او چشم دوخت و زیر لب زمزمه کرد : یاس ! تو هم ؟ تو هم دوستش داری ؟

و بعد با صدای بلند تری گفت : آخ خدا جون ! من چقدر احمقم چرا چیزی نفهمیدم ؟ شما هردوتون ، هردوتون عاشق شدین ؟ عجب دوستی هستم من.  فکر می کردم تو رو درک می کنم در حالی که به کلی از حالت غافل بودم . یاس همچنان بی محابا اشک می ریخت . بنفشه از جا برخاست و گفت : الآن می رم پیشش و می گم که ...

یاس به بازوی او چنگ انداخت و با التماس گفت : نه بنفشه این کار رو نکن ،خواهش می کنم.

بنفشه با تعجب نگاهش کرد و گفت : چرا ؟

-        غرورش خرد می شه بنفشه ، من اینو نمی خوام .

-        خل نشو یاس ، اون دوستت داره . به خاطر تو اومده اینجا .

-        این کار رو نکن ، خواهش می کنم.

بنفشه دوباره کنارش نشست و با حیرت گفت : تو به چی فکر می کنی ؟

-        به بهرام ، اون پنهانی اومده اینجا . نخواسته کسی بفهمه ، پس ما هم نباید به روش بیاریم . شاید داره درباره این قضیه فکر می کنه . ، ما که نمی تونیم وادارش کنیم .

-        اما اونم تغییر کرده .

-        بنفشه خواهش می کنم . من نمی تونم باهاش روبه رو بشم . این کار رو نکن بنفشه .

بنفشه شروع به نوازش گونه اش کرد و گفت : خیلی دوستش داری ؟

یاس سرش را بیشتر به شانه ی او فشرد . بنفشه آهی کشید و با ملامت گفت : چرا من چیزی نفهمیدم ؟ چرا سعی کردی از من پنهانش کنی ؟

-        می ترسم بنفشه . من دیوونه ام که عاشق بهرام شده ام . بین ما فاصله ی زیادی هست.

-        تو احمقی دختر جون . اونم دوستت داره . نگاهش کن  داره دعا می کنه ،خالصانه.

یاس صورتش را با دستانش پوشاند و گفت : نه نه جراتشو ندارم .

-        شما زوج بی نظیری می شین یاس ! هردوتون محشرین .

از تجسم آن دو در کنارهم لبخندی رضایت آمیز صورتش را پوشاند . آن دو کاملا برازنده و مناسب بودند .

-        بریم خونه ، حالم خوب نیست  .

-        نمی خوای تعقیبش کنیم ؟

-        نه ، نه بنفشه ، نمی خوام تو کاراش دخالت کنم.

بنفشه از جا برخاست و گفت : تو بیشتر از اون که به فکر خودت باشی به غرور اون توجه می کنی . هردوتون خواهان هم هستین ، پس چرا این غرور باید مانع ابراز احساساتتون بشه ؟

یاس در پی او به راه افتاد و گفت :

بنفشه من نمی خوام اونو برنجونم . دوستش دارم اما نمی خوام وادارش کنم که عکس العملی نشان بده .

-        بس کن تو رو خدا ! وادارش کنی ؟ آخه به چی ؟ هردوتون دارین از واقعیت فرار می کنین . هردوتون عجیب و ابلهین . درست مثل همدیگه .

-        و بعد وارد اتومبیل شد و پشت فرمان نشست و گفت : من رانندگی می کنم .

یاس هیچ نگفت احساس می کرد بهرام در پی شان است ، اما جرات نمی کرد که به اطراف نگاه کند . بنفشه شروع به حرکت کرد و با نگرانی پرسید : یاس حالت خوبه ؟

او به علامت تصدیق سر تکان داد .

-        چرا به من چیزی نگفتی ؟

-        فایده ای نداشت . حتی یه درصد هم احتمال نمی دادم که اون به من فکر می کند . این آرزو را داشتم اما فکر می کردم رویای محالیه .

-        اما حالا که این رویا تحقق پیدا کرده بازم می خوای دست رو دست بذاری؟

-        عزیزم از دست من چه کاری ساخته است ؟ برم بهش بگم من دوستت دارم ؟ بگم خواهش می کنم منو بپذیر ؟ خودمو بهش تحمیل کنم ؟

-        ولی اون دوستت داره ، عاشقته یاس .

-        اما چیزی از اون عشق بروز نداده . هیچ کاری نکرده تا من بفهمم که دوستم داره . اگه امروز ندیده بودیمش حتی تا این اندازه هم نمی دونستیم . بدون شک اصلا دوست نداره که ما ببینیمش .

-        شاید از تو می ترسه . شاید می ترسه تو اونو قبول نداشته باشی ، شاید از جریحه دار شدن غرورش می ترسه .

-        من غرور بهرامو دوست دارم ، اما اون باید بدونه که عشق و غرور با هم منافات دارن . باید از بین این دو تا یکیشون رو انتخاب کنه . اگه اون عاشقه ، حالا نه من ، عاشق هر دختری ، باید.... باید بتونه در این مورد یه تصمیم قطعی بگیره و راهشو انتخاب کنه .

-        خب شاید اون فرصت می خواد ، شاید می خواد از جانب تو مطمئن بشه ، شاید می ترسه که تو دلبسته یه مرد دیگه باشی.

-        منم به خاطر همین مسئله نمی خوام عکس العملی نشون بدم .

-        یعنی منتظر می مونی ؟

-        فکر می کنی چاره ی دیگه ای دارم ؟ یاس تو چقدر اونو دوست داری ؟

باز هم همان دل درد ناشی از هیجان به سراغ دختر آمد . عجب سوالی ؟ چه باید می گفت ؟ به اندازه همه دنیا ؟ با تمام وجود ؟ بیشتر از هر عاشق دیگری ؟ اما اینها نیز گنجایش آن علاقه شدید را نداشتند .

-        منو یاد پدرم میندازه . اونم برای مادرم خیلی عزیز بود .

-        بهرام تو رو می خواد . به این موضوع هیچ شکی ندارم یاس . دوست داری باهاش ازدواج کنی ؟

-        آرزو ی بزرگیه بنفشه .

-        اما تو این آرزو را داری مگه نه ؟

-        البته که دارم . بهرام بی نظیره ، ولی نمی دونم چرا باید به من علاقمند بشه . اون موقعیت خیلی خوبی داره . تو می گفتی دنبال یه چیز متفاوت می گرده ، کسی که با همه فرق داره .

-        خب کله پوک ، تو چنین شایطی داری . خوشگلی ، مهربانی . یاس ، تو همه ی پسرای دانشگاه رو شیفته ی خودت کردی . چرا بهرام باید از این قاعده مستثنی باشد؟ تو حقیقتا با همه فرق داری ، فرق داری که تونستی دل بهرامو به دست بیاری .

-        فرق دارم ؟ مگه من کی ام؟  سپس پوزخندی زد و ادامه داد : یه دختر بی پناه ! نه پدر دارم نه مادر ، تنها زندگی می کنم. اینا تفاوت بنفشه ؟ اینا نشونه ی منحصر به فرد بودن منه ؟ گریه اش گرفته بود . اشک هایش را پاک کرد و گفت : بهرام پسری نیست که دنبال زیبایی ظاهری باشه . چرا باید به یه دختر تنها و بی کس علاقه نشون بده ؟

-        عزیزم تو منحصر به فردی ! از هر نظر . تو تنها زندگی می کنی ، درسته ، اما خیلی خوب از اداره ی زندگیت بر میای ، تو دختر مقاومی هستی و شاید همین عامل در کنار یکدیگر امتیازاتت اونو مجذوب تو کرده . بهرام همیشه بهترین رو می خواسته و حالا فکر می کنه که اونو پیدا کرده . به نظر منم انتخاب درستی کرده . هر دو تون شبهی همید . هر دو طعم تنهایی رو چیدید . بهرام در ظاهر با دیگرانه ، ولی حقیقتا تنهاست . به دنبال کسیه که درکش کنه و برای این منظور تو بهترینی . شما می تونین یه دنیای قشنگ بسازید یه دنیای بی نظیر ، عالمی که همه حسرتش رو بخورن . تو می تونی خلایی رو که در زندگی بهرام بوده پر کنی و اونم می تونه یه تکیه گاه مطمئن برای تو باشه .

و بعد بدون این که منتظر پاسخ یاس باشد در برابر خانه توقف کرد و از اتومبیل پیاده شد با کلیدی که یاس به همراه داشت در را گشودند . اتومبیل را به پارکینگ بردند و سپس به داخ رفتند . بهجت خانم در حال تدارک شام بود . وقتی یاس را گریان دید با تعجب گفت : چی شده دخترا ؟

یاس با لبخندی کم رنگ گفت : هیچی بهجت خانم نگران نباشید .

و بدون حرف دیگری از پله ها بالا رفت بهجت خانم با تعجب به بنفشه نگاه کرد تا شاید از او پاسخی بشنود . بنفشه گفت : رفته بودیم شاهچراغ دلش گرفته بود ، محیط روش اثر گذاشت و گریه اش گرفت .

- دخترک بیچاره ! حق داره دلتنگ باشه .

- با اجازتون من می رم پیشش .

- برو دخترم.

بنفشه در را گشود و وارد اتاق شد. یاس دراز کشیده بود از پنجره ، باع را نگاه می کرد . به او نزدیک شد . روی لبه تختخواب نشست و پرسید : می خوای به بهنام تلفن کنم ؟ شاید اون بتونه کمکت کنه.

یاس نگاهش را به او دوخت و گفت : نه بنفشه خواهش می کنم این کار رو نکن.

سپس سرش را بلند کرد و در بسر نشست و گفت :یه قولی به من بده بنفشه .

- چه قولی؟

-  به هیچ کس نگو که بهرام آمده بود شیراز،حتی به بهنام.

-  تو دختر عجیبی هستی یاس .

-  قول می دی ؟

-  هر طور که راحتی .

یاس لبخنی زد و گفت :

-        متشکرم.

-        یاس من خیلی خوشبینم . فقط تو لیاقت بهرامو داری و فقط اونه که برازنده ی توست .

-        دعا کن بنفشه خیلی مس ترسم.

-        نترس دختر خوب ، خدا بزرگه .

و بعد اشک های او را پاک کرد و ادامه داد : انقدر خودخوری نکن.

- خوشحالم که تو فهمیدی . حالا احساس سبکی می کنم.

صبح روز بعد یاس خیلی زود از خواب برخاست . دوشی گرفت و به همرته حمید که برای رفتن به مدرسه مهیّا می شد صبحانه خورد . بنفشه هنوز خواب بود که به همراه حمید از خانه خارج شد و او را تا مدرسه اش همراهی کرد . هوای خوب و خنک صبح حالش را جا می آورد و باد در لای موهایش می پیجید و احساس دل انگیزی در او به وجو می آورد . از آنجا قدم زنان به حافظیه رفت . ساعتی را بدون هدف روی نیمکتی نشست و محیط اطرافش را نگاه کرد . احساس خوبی داشت . پس جریان روز گذشته نسبت به آینده امیدوار تر شده بود . اکنون بهرام را به خود نزدیک تر احساس می کرد و حتی شاید بیشتر از قبل دوستش می داشت . همان طور که به فواره های آب چشم دوخته بود ، سایه او را با خود همراه می دید . شاید مثل روز گذشته در تعقیبش باشد . جرات نمی کرد کنجکاوانه اطرافش را نگاه کند ، دوست نداشت بهرام خود را در برابر او رسوا ببیند. با خود اندیشید مهم این است که او در اینجاست و به خاطر او به شیراز آمده است ، پس باید به خدا توکل کند و تا زمانی که بهرام خود مایل به ابراز احساسش شود و زبان به سخن بگشاید صبوری کند . پس از مدتی اندیشیدن به این موضوع برخاست و به گورستان رفت . با پدر و مادرش وداع کرد و برای شادی روحشان دعا کرد .

وقتی از آنجا خارج شد ساعت از یازده و نیم گذشته بود تاکسی گرفت و به خانه برگشت . بنفشه در باغ مشغول تماشای بازی خرگوشها بود . به او نزدیک شد و سلام کرد . بنفشه به سویش چرخید و با لبخند جواب او را داد . چهره ی یاس شاد بود و از بی قراری گذشته اثری در آن وجود نداشت. از قرار معلوم پیاده روی در خنکای صبح در بهبود اوضاع او موثر واقع شده بود . روی تاب نشست و پرسید : حالت خوبه ؟

-        مرسی عزیزم خوبم تو چی ؟ حالت خوبه ؟

-        خدا رو شکر منم خیلی سر کیفم.

یاس کنجکاوانه به او نگریست و گفت : خوبه چه خبر ؟

-        چند دقیقه ی پیش داشتم با بهنام صحبت می کردم .

یاس با نگرانی پرسید :بهنام؟

-        خوب آره ، مگه اشکالی داره ؟ گفت شب برای استقبال میاد فرودگاه .

یاس بی قرار تر پیش گفت :چیزی که بهش نگفتی ؟

-        درباره ی چی ؟

-        بهرام دیگه .

-        نه دختر خوب من سر قولم هستم .

یاس نفس راحتی کشید و گفت :

-        متشکرم . حالش خوب بود ؟

-        آره سلام رسوند و یه خبر خوب هم داشت .

-        چه خبر ؟

-        تهرون برف اومده .

یاس با هیجان گفت :برف ؟

بنفشه متاثر از هیجان او گفت : آراه می گفت یه دفعه هوا چند درجه سرد شده . تعجب کرد که ما از اخبار متوجه آب و هوا نشدیم . منم حسابی دلشو آب کردم و گفتم اینجا اونقدرسرمون شلوغه و خوش می گذرونیم که دیگه وقتی برای اخبار نداریم .

-        من عاشق برفم ، خیلی خوشحال شدم .

-        تو کجا رفته بودی ؟

-        رفتم حافظیه ، بعدشم رفتم پیش پدر و مادرم .

-        بهرامو ندیدی ؟

یاس سری به علامت منفی تکان داد و گفت : کنجکاوی نکردم .

سپس از جا برخاست و گفت : دارم می رم تو خونه ، تو نمی یای ؟ بعضی چیزا هست که باید برشون دارم.

بنفشه با حرکت سر موافقت کرد و هر دو به داخل خانه رفتند تا وسایلشان را جمع کنند . یاس دفتر خاطرات پدر، عروسکش و چند دست لباس برداشت و آخر از همه سه تار پدر را نیز در چمدانش قرار داد .

*

*

*

ادامه دارد .