رمان وسوسه ی ازدواج
ساعت ۱۱:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٤/٢٥  کلمات کلیدی: رمان وسوسه های خانه مادربزرگ ، دانلود رمان وسوسه ازدواج ، خلاصه رمان وسوسه ازدواج ، نقد رمان وسوسه ازدواج

رمان وسوسه ی ازدواج رمان وسوسه های خانه مادربزرگ دانلود رمان وسوسه ازدواج خلاصه رمان وسوسه ازدواج نقد رمان وسوسه ازدواج

فصل دوم 

خونه امو از اون خونه قدیمیا بود....
سن من که چیزی نبود 18 سال... درست 18 سال ناقابل....
تو خانواده ما رسم بود.... یعنی تو فامیل... تو محل ..دختر باید زود ازدواج کنه.... مخصوصا اگه باباش پولدار باشه که بدتر ...
لاله که تو همون 15 سالگی شوهر کرد..و رفت سر خونه زندگیش ... الانم دوتا دختر داره ...




این دوتا وروجکم وقتی میان خونمون... بیا بین چه اتیشی می سوزن... 
ولی اقا جون به بچه هاش اصلا محل نمی ده.... اونم فقط به خاطر اینکه پسر نیستن
اخه تو خانواده ما همه عاشق پسرن ...اره دیگه پسر باعث ابروی خانواده... ادامه نسل در حال انقراض و باعث سربلندی خانواده است .......
تازه هر غلطیم که کرد ...کرد...اشکالی نداره که......چرا؟.... چون پسره ....
دختر بازی ..عیاشی ..سیگار کشیدن ...اینا تازه می شه حسنش.. چرا ؟...چون پسره ..
اما دختر.... چرا بیشتر از دیپلم بخونی ..تو که اخر کهنه شور می شی....پس زر زیادی می زنی که بری درس بخونی ...
چی دختر فلای رفته دانشگاه چه غلطا ....آخر و زمون شده به والله..
وای اگه دختری تو محل با یه پسر دیده می شد ..تا فردا صبحش یا دختره می مرد یا پسره ...
بماند که چه حرفا پشت سرشون زده می شد...
هنوز نشسته بود.....صدای دست زدن و پایکوبی مهمونا راحت به گوش می رسید 
ولی اون هیچی نمی شنید ...یهو از جاش بلند شد..ترسیدم خودمو بیشتر پشت ستون قایم کردم ...اروم سرک کشیدم...
رو زمین در حالی که پشتشو تکیه می داد به دیوار خشتی نشست و از جیبش یه سیگار در اورد و گذاشت رو لبش .....
شروع کرد به گشتن کبریت یا فندک ..اما به نظر میومد پیداش نمی کنه ...
دستاش یه لحظه از حرکت وایستاد...چشماشو با ناراحتی بست و سیگارو از روی لباش برداشت ..
تو دستش مشت کرد و پرتش کرد طرف باغچه 
....همچنان مثل خیره سرا تو جام وایستاده بودم و تماشاش می کردم..
دوتا دستم رو ستون بود و خودمم چسبیده بودم بهش ..
خواستم دستمو جابه جا کنم که راحتر ببینمش ...دستمو برداشتم که یهو برخورد کرد به یه چیزی و صدای بلندی کنار گوشم پیچید...چشمام گشاد شد.....
ودر حالی که لبامو گاز می گرفتم به ظرف افتاده کنار پام نگاه کردم..
- تو دیگه از کجا پیدات شد ..
با ترس به ستون نگاه کردم... کوزه رو با طناب به وسیله میخی از ستون اویزون کرده بودن ....
حالا به کوزه شکسته شده نگاه می کردم ...تمام شیره داخل کوزه ریخته بود رو زمین 
...زود نشستم و شروع کردم به جمع کردن تیکه های شکسته شده ....
-اینو دیگه کی اینجا گذاشته ....اخه جا بهتر از اینجا نبود...
با دست تمام شیره های ریخته شده رو داشتم مثلا جمع می کردم ...دستام چسبنده شده بود...احساس کردم بینیم می خاره......
حین غر غر کردن و جمع کردن تیکه های شکسته شده .... دستمو کشیدم رو بینیم ...کمی چشم چرخوندم دیدم چندتا تیکه دیگه هم جلوتر افتادن ..
همونطور نشسته به طرف اون چندتا تیکه رفتم ...چون نشسته بودم و داشتم جلوتر می رفتم چادر هم از رو سرم کشیده شد و افتاد کف زمین ...
به کل فراموش کردم اینجا داشتم چیکار می کردم ..
به اخرین تیکه رسیدم ..دست دراز کردم که برش دارم ..که یه دفعه یه جفت کفش سیاه و براق جلو چشمام سبز شد...
اب دهنمو قورت دادم ...
با دستای شیره ای و دماغی که حتما روش پر شیره بود سرمو اوردم بالا ...