رمان ورود عشق ممنوع
ساعت ٦:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٤/٢٥  کلمات کلیدی: دانلود رمان ورود عشق ممنوع ، دانلود رمان ورود عشق ممنوع برای موبایل ، دانلود کتاب رمان ورود عشق ممنوع ، ورود عشق ممنوع

رمان ورود عشق ممنوع دانلود رمان ورود عشق ممنوع رمان ورود عشق ممنوع برای موبایل دانلود کتاب رمان ورود عشق ممنوع ورود عشق ممنوع


ادما تو زندگی در برخورد با دیگران رفتار و اخلاقهای متفاوتی از خودشون نشون می دن و به نوعی با محیط اطراف و اتفاقات پیرامونشون ارتباط بر قرار می کنن در واقعه هر کس اخلاق خاص خودشو داره
مثلا بعضیا می تونن خیلی خشک و جدی باشن مثل بابای خدابیامرزم انقدر خشک و جدی که اگه یه شب با کمربند به جون مادربد بختم نمی یوفتاد شام از گلوش پایین نمی رفت



و یا خیلی شوخ طبع و بذله گو.............. مثل اقای کیهانی دربون شرکت
حرافترین و مزخرفترین موجودی که تو زندگیم می شناسم
کسی که بزرگترین ارزوی زتدگیش خرید یه پراید کار کرده است با نازلتریین قیمته

یا می تونن فوق العاده لوس واز خود راضی باشن................ مثل مژگان
در واقع مژگان کپی برابر اصل باربیه تازگیا دماغشو عمل کرده و فکر می کنه زیباترین و بدون نقص ترین دختریه که تو شرکت وجود داره و خواستگار گر وگر از درو دیوار براش ریخته

یا انقدر مهربون و دلسوز باشن که ادم در کنارشون احساس شادی و شعف کنه ............مثل صاحب خونه عزیزم که اگه اجاره یک ماهش عقب بیفته علاوه بر داد و بی داد های مداوم و گوش خراشش باید تمام درسا و پروژه ی بچه هاشو یه شب مونده به تحویل بی کمو کاست انجام بدم

و در اخر اینکه می تونن خیلی ساده ،خجالتی،ترسو، بی عرضه، بی دقت، حواس پرت ،زشت و بی نمک، باشن ................... دقیقا مثل من
به طوری که اگه کسی برای اولین بار با من برخورد داشته باشه کمتر از 10 دقیقه حاضره که دست به فجیحترین قتلها بزنه که از دست من خلاص بشه
البته به 15 دقیقه هم رسیده و این تو نوع خودش یه رکورد محسوب میشه
اگه از اسمم بپرسیی باید بگم هـــــــی بهترین گزینه تو تمام گزینه هاییه که منو باهاش صدا می کنن
نمونه بارز با بیشترین کاربرد .........هی دباغ......
برای صمیمت در کار ...................دباغ.......
اوج خفت و خواری.......................هوی....
در بین همکاران که زیاد باهاشون صمیمی نیستم .............ببین....
در بین دوستان صمیمی .............دباغی......
به علت شباهت فوق العاده من به این موجود .................گربه

و
می تونم بگم
در بسیاری از موارد سبیلو هم بهم گفته شده که بیشتر در جمع اقایون بوده
جایی که من توش کار می کنم یه شرکت بزرگ خصوصیه که وارد کننده و صادر کننده قطعات کامپیوتره
و من یه عنوان یه قطره ناچیز از این دریای بی کران همراه با قطره های بزرگ و کوچیکش مشغول به کارم

محل کار من یه اتاق کوچیک 12 متری بدون پنجره و و تنها شامل یه میز یه کامپیوتر و چندین کمد که فقط توش پر شده از زونکنهای رنگو وارنگ
اوه یادم رفت یه میز دیگه هم هست که متعلق به اقای حیدریه
باید اقای حیدری رو از نظر اخلاقی هم رده پدرم قرار داد چون چیزی از اون کم نداره هم از نظر سنی و هم از نظر بد دهن بودن
کافیه یکبار همکلامش بشی حرف زدن خودتم یادت می ره
تو این 3 ساله خوب با اخلاقش اوخت شدم کمتر کسی باهاش راه میاد و یا به قول معروف حرفشو می فهمه
من زبون نفهم که تا بحال زبونشو فهمیدم و این واقعا جای شکر داره
امروز بر خلاف تمام روزای دیگه کمی مهربونتره چرا ؟؟؟؟
چون قبل از ورود.... خودش برای خودش چایی اورد
کاری که من همیشه باید انجام می دادم تا اون روی مبارک سگش بالا نیاد
پس نتیجه می گیرم امروز مهربونه و نباید پا رو دم بی خاصیتش بزارم
حیدری- هی دباغ اون زونکن سال 89 زودی بردار و بیار
- چشم الان میارم ........بفرماید اقای حیدری
با فریاد..........دباغ........ دباغ
- بله؟
حیدری- تو هنوز نفهمیدی وقتی می گم 89 باید کلشو بیاری... پس فاکتوراش کدوم گورین
- اهان چشم چشم یه لحظه ...ای خدا پس این فاکتورا کجان ........ همین دوماه پیش اینجا بودنا ...چرا پیدا نمیشن....وای الان بفهمه هنوز دارم می گردم سگ میشه
حیدری- دباغ دباغ چی شد؟
- نیستش
حیدری- چی؟
- فاکتورا نیستن
حیدری- نیستن !!!!!!!!!!!!!! تو غلط کردی که انقدر راحت می گی نیستن
خودشو با اون هیکل پخمش به زور از روی صندلی جدا کرد و به طرف قفسهای اتاق بایگانی امد.
حیدری- مگه اینجا نذاشتیشون
عینکمو که نیمی از صورتمو پوشونده با دست کمی بالا می کشم و با ترس بهش نگاه می کنم.
- چرا ولی الان نیستن شاید تحویل قسمت مدیریت شده که حالا نیستن
حیدری- خفه بمیر برو انورو بگرد منم اینورو زود باش تا صداشون در نیومده
خوبه که امروز مهربون بود که انقدر فحش حوالم کرد ....
- خوب بگرد گربه خانوم بگرد که تا پیداش نکنی از اینجا خارج بشو نیستیا
بعد از کلی گشتن و خاک خوردن به مغزم فشار اوردم و به این نتیجه رسیدم که یا من کورم که نمی بینم یا حیدری در حال چرت زدنه که صداش در نمیاد
با دهنی کج و دستای خاکی از بایگانی زدم بیرون ...پس این کجاست حالا چی بهش بگم
وارد اتاق شدم دیدم داره با ارامش موهای بد حالتشو که به زور گریسو و انواع روغن درست نگه داشته رو شونه می کنه چرا انقدر ذوق زده است
- اقای حیدری من...
حیدری- ساکت شو حوصلتو ندارم ببین من دارم می رم دفتر ریاست باز دست گل به اب ندی تا بیام
اهان اینو بگو باز داره می ره دفتر ریاست یعنی رفتن به اونجا انقدر ذوق کردن داره ... چی بگم حالا خوبه حیدری کاریه نیست و گرنه چه ها که نمی کرد
در حال رد شدن از کنارم
-اه پرونده رو پیدا کردید
حیدری- اره همینجا رو میز خودم بوده و خندید
وا یعنی من داشتم اونجا وقت تلف می کردم
با بی قیدی شونه هامو بالا انداختم و پشت میزم نشستم.
درست حدس زدید من تو قسمت بایگانی کار می کنم در واقعه تمام کارای بایگانی با منه و حیدری نقش لو لوی سر خرمنو بازی می کنه که باید حضور فیزیکی داشته باشه و تنها دلخوشیش بردن پرونده ها به دفتر ریاسته
نمی دونم کجای اینکار دلخوشی داره
جز اینکه باید جلوشون خم و راست بشه و فقط بهشون بگه چشم قربان.... بله قربان ...در عصرع وقت قربان.... حتما قربان
و وقتی هم که میاد ساعتها از حضور بی مصرفش در دفتر ریاست حرف می زنه و برای خودش کلی حال می کنه
خوب بهتره قبل از امدنش یه سری به کامپیوترش بزنم ....اونکه عرضه استفاده کردن از این امکاناتو نداره........................ چرا یه کار درستی مثل من باهاش ور نره
دستامو بهم کوبیدم و مثل فرفره پشت سیستمش نشستم
خوراک من کامییوتره به طوری که می تونم بدون کوچکترین مشکلی وارد اطلاعات شخصی افراد بشم و یا اینکه اطلاعاتو اونطوری که دلم می خواد تغییر بدم
اوه باورتون میشه حتی یه بار هم اطلاعات شرکتو هک کردم
خیلی شانس اوردم که کسی بهم شک نکرد و گرنه کلکم کنده بود هرچند کار خاصی هم نکردما......... فقط اشتباهی تمام اطلاعت سال 85 رو پاک کردم و همین باعث سردرگمی همه شد و تا چند روز کل سیتما رو قطع کردن و من از نعمت داشتن اینترنت محروم شدم 
از چند روز پیش شروع کردم و ایدی مژگانو هک کردم خدایا از شیر مرغ تا جون ادمیزاد تو ایدیش پیدا می شد .
یعنی یه ادم می تونه چندتا دوست داشته باشه نه 10 تا نه 20 تا بلکه 50 تا .......چطور اسماشون به یادش می مونه
چندباری هم به جاش با دوستای مجازیش چت کردم خیلی حال می ده سرکار گذاشتن افراد به درد نخور و علاف که وقتشونو فقط تو یاهو و چت تلف می کنن
امروز می خوام به جای یکی از دوستای مژگان باهاش چت کنم
-سلام عزیزم
مژگان - وای سلام قربونت بشم کجایی نیستی جیگر؟
- ای قربون اون جیگر گفتنت برم
مژگان - :d
مژگان - می خوام ببینمت
- عزیزم منم بی صبرانه منتظرم که تورو ببینم
-راستی نمی خوای یه عکس خوشگل دیگه برام بفرستی تا فرشته زیبایی ها مو ببینم
مژگان - وای الان عزیزم اتفاقا همین دیروز یه دونه جدید انداختم
- ای جونم .... بفرست
وای این مژگان چقدر هرزه رفته چطور اعتماد می کنه و عکسشو برای هر کسی می فرسته خاک بر سر احمقش
الان بهترین وقت برای حال گیریه مژگان جونه
راستش نمی خواستم این کارو کنم اما خودش باعث شد چند روز پیش نمی دونید چه بلایی سرم اورد
داشتم از کنار اتاقش رد می شدم که دیدم دست به سینه به چار چوب در اتاقش تکیه داده و منتظره
از همون دور که بهش نزدیک می شدم سلام کردم و لی حتی جوابمو نداد
خوب من ادبو رعایت کردم اون دیگه ادب نداره مشکل من نیست مشکل ادب خانوادگی و اصل و نسبشه
طبق عادت همیشگیم عینکمو کمی بالا کشیدم
در حال رد شدن از دم در اتاقش بودم که
مژگان - هی دباغ می تونی برام یه کاری کنی
می دونم بازم سر کارم ولی بزار فکر کنه من نفهمیدم با یه لبخند کمرنگ
- چیکار می تونم برات بکنم مژگان جو.....وایییییی چرا پاهام رو هواست ....اخ کمرم ای دستم
مژگان- وای خدا چه باحال افتاد... بترکی دختر چقدر تو بانمکی
دستاشو گذاشته رو شکمش و با تمام قدرت داره بهم می خنده
فریده هم از خنده انقدر سرخ شدن که دیگه نفسش بالا نمیاد
همه از اتاقشون امدن بیرونو بهم می خندن
مژگان -حال کردی حال کردی نه جون من حال کردی... ای خدا این دیگه چی بود خلق کردی......حیف گربه که بهش می گن
فریده - اره بابا گربه تعادل داده این چی
مژگان - وای وای نگو مردم از خنده
وکلی بساط خنده همکارا و فراهم کرد
با پوست موزی که انداخته بود جلوی راهم باعث شد چند روز از کمر درد به خودم بپیچم
خوب این کارم درس عبرتی میشه که دیگرانو مسخره نکنه
هنوز منتظرم که عکسشو برام بفرسته
که یکی از دوستای دیگش به اسم امیر on شد
امیر- سلام مژ مژی خودم
- مژگان چرا نمی فرسستی نکنه داری با کس دیگه ای چت می کنی ؟
مژگان - نه هانی جون به جون تو فقط دارم با تو چت می کنم
- اه امیدوارم پس من منتظرم
مژگان - باشه عزیزم کمی صبر کن حجمش زیاده الان می فرستم
- باشه مژی جونم پس تا بفرستی یه بوس بیا
مژگان- بوسسسسسسسسسسسسسسسسسسس
- ای جان فدای اون لبا
امیر- مژی این چه عکسیه که برای ایدیت گذاشتیش
مژگان - قشنگه
امیر- ای همچی بگی نگی
مژگان -یعنی خوشت نمیومد امیر
امیر- اره راستش خیلی با نمکه
مژگان - وای ممنون امیر تو همیشه از من تعریف می کنی
امیر- از تو؟
مژگان - اره دیگه
امیر- تو حالت خوبه مژی ؟
مژگان - منظورت چیه امیر ؟
امیر- من که از تعریف نکردم
مژگان - ولی الان خودت گفتی با نمکم
امیر- مژی یعنی این عکس توه؟
مژگان - اره خوب دیگه عزیزم
امیر- هههههههههههههههههههههههه مژی خیلی با نمکی
مژگان - ممنون ولی کجاش خنده داشت ؟هان؟
امیر- یعنی می خوای باور کنم تو یه شامپازه ای
مژگان - چیییییییییییییییییییییییی ییییییییییییی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ؟؟
وای خدا مرده بودم از خنده تو ایدی مژگان به جای عکس اواتارش یه شامپازه گذاشته بودم
کاش بودم و قیافشو می دیدم الان باید فشارش افتاده باشه
مژگان خاموش شد ...........فکر کردم کلا خارج شد که برام یه عکس امد
- مژی هستی؟
دینگ دینگ
مژگان - اره اره هستم
- عزیزم فکر کردم رفتی
مژگان - نه عزیزم مزاحم داشتم خواستم با تو تنها باشم
- وای ممنون چقدر تو خوبی
مژگان - خواهش ببین چطوره خوشت میاد
- ای به چشم یه لحظه
وای چشمامو بستم بی شعور این دیگه چه عکسیه ....غیرت میت تعطیله تو این دختر.... همون تاپ و شلوارکو نمی پوشیدی سنگین تر نبودی بودی جانم
مژگان - چطوره عزیزم پسندیدی
- اوه عالیه عزیزم دارم دیونه میشم از این همه زیبایی که خدا در وجود تو گذاشته
مژگان - عزیزم انقدر هم تعریفی نیستم
- نه نگو مژی جون حالا بیشتر از گذشته می خوام ببینمت
مژگان - تو چی نمی خوای یه عکس خوشگل برام بفرستی
-خاک تو سرم حالا عکس اونم از نوع مذکرشو از کجا گیر بیارم
خوب باید بگردم تو اینترنت و یه عکس پیدا کنم تا براش بفرستم
ای وای صدای حیدری داره میاد چقدر هم عصبانیه
-مژی مژی جونم الان ندارم فردا برات می فرستم
-بوس بوس بای
مژگان - بای عزیزم
حیدری وارد اتاق شد انقدر عصبانیه که پرونده تو دستشو چنان می کوبه به میز که همه برگه های توش نقش زمین می شن
با ترس بهش خیرم
چرا بر و بر منو نگاه می کنه بدو اینا رو جمع کن
سریع بلند شدم و برگه ها رو جمع کردم
کارت که تموم شد برو برام یه چایی بیار
اخرین برگه رو هم برداشتم و پوشه رو باز کردم که برگه ها رو بزارم توش که یه عکس 3در 4 از مردی رو دیدم که حدودا30 ساله به نظر می رسید
اخیه چه با نمکه.......موش بخورتت انقدر نمک داره ازت می ریزه
چی رو داری نگاه می کنی .... مگه نگفتم برو برام چایی بیار
چشم چشم الان
سریع همه برگه ها گذاشتم روی عکس و به سرعت به طرف ابدار خونه رفتم
نمی دونم اقای حیدری اونروز چش بود اما هر چی بود بدجوری اعصابش خط خطی شده بود
روز دیگه ای از راه رسید و من سعی کردم شادابتر و متفاوت تر از هر روز دیگه ای تو محل کارم حاضر بشم .
اقای حیدری هنوز نیومده بود و این برای من خیلی خوب بود به ساعت نگاه کردم دقیقا 8 بود و این تاخیر اصلا از طرف اون باور کردنی نبود کسی که حتی قبل از 8 تو محل کارش حاضرمیشد.
از دمه در اتاق تو راه رو سرک کشیدم همه تو اتاقای خودشون بودن
اگه نمی خواست بیاد پس چرا چیزی به من نگفت
بی خیال بابا یه روزم که نیومده تو هی گیر بده بیاد.
خوب بیاد چه دخلی برای تو داره عین اجل معلق بالا سرته مدامم چرت و پرت می بافه بهم
دباغ ........اینا رو تایپ کن
دباغ........ کارای منو انجام بده تا برگردم
دباغ......... برام چایی بیار
دباغ......... نیفتی
دباغ .........خیلی مردی به جون سیبیلات
دباغ.........تعداد گربه ها امروزچنداست
خلاصه برای من بهترین روز می شد اگه سرو کلش پیدا نمیشد
امروز چندان کاری ندارم از بیکاری دارم مگسا رو می شمارم بی خیال مگسا برم سراغ مژی جون که از هر مگسی برازنده تره
خوب ....ایول مژی جونم که هست من نمی دونم پس کی به کاراش می رسه ... برم بهش یه عرض اندامی بکنم نه نه صبر کن ببینم اگه ازم عکس بخواد چی از کجا براش عکس بیارم
امممممممممممممممممممم یهو یاد عکس دیروز افتادم دنبال پوشه مورد نظر کشتم
چرا نیست حتما بازم حیدری گذاشته تو کشوی میزش
اخ جون پیدا کردم
یه بار دیگه عکسو نگاه کردم و سریع اسکنش کردم

مژگان - دینگ دینگ سلام هانی جون چطوری؟
-وای سلام به رروی همچو ماهت 
مژگان - عزیزم هنوز عکستو برام نفرستادی
-جیگرم تحمل کن الان برات سندش می کنم-رسید مژی جون
مژگان - وای این تویی
-نه عمه امه خوب خودمم دیگه
مژگان - هانی جون چه جیگری هستیا
-قربونت .... به شما که نمی رسم
مژگان - هانی هانی کی ببینمت
-به همین زودیا ولی عزیزم من یه سفرکاری دارم برم برگردم میام به دیدنت
مژگان - وای کجا می خوای بری سفر هانی جون
- المان اتیش
مژگان - -اوه خدای من پس من بی صبرانه منتظرم تا تو برگردی
- منم بی صبرانه منتظرم تا ملکه زیبایی هامو از نزدیک در اغوش بگیرم
مژگان - وای هانی تو خیلی رومانتیکی
-می دونم عزیزم
مرده بودم از خنده بیچاره خبر نداشت خفن سر کاره
خدایشم طرف خیلی قیافش ناز بود استغفرالله......... دختر بگو جای برادری ایشون خیلی ناز بودن اره اره همون
سرمو انداخته بودم پایین و با مژی در حال دل و قلوه دادن بودم
اهم اهم ببخشید خانوم
هنوز سرم پایین بود
-بله کاری داشتید ؟
بله راستش
-اگه با اقای حیدری کار دارید هنوز نیومدن... اگه کار دیگه ای هم دارید بنده در خدمتم
نه نه من در خدمتتون نیستم چون تا اقای حیدری نباشن نمی تونم پرونده به کسی تحویل بدم چون باید امضای ایشون باشه
شما همیشه با مخاطبتون همینطوری حرف می زنید؟
- چطور مثلا
اینطوری که اصلا بهش نگاه نمی کنید
تازه رسیده بودم به اوج سر کار گذاشتن مژی ولی طرف هم حرف حساب می زد پس با یه بوس بای از مژی خداحافظی کردم و سرمو اوردم بالا
یا قمر بنی هاشم
من که اینو اسکن کردم چرا الان تو فضاست
سریع به عکس دم دستم نگاه کردم و بلافاصله به اون
صدام شروع کرده بود به لرزیدن
-شما؟؟؟؟؟؟؟؟؟
من که چند بار خودمو معرفی کردم یعنی نشنیدید
چرا چرا (نباید متوجه خنگ بودنم می شد پس به ناچار گفتم چرا چرا)
-بفرماید امرتون
شما حالتون خوبه خانوم
-بهتر از این نمیشه(وای اگه مژی اینو اینجا ببینه کارم تمومه چه ابرو ریزیه میشه)
-نگفتید اینجا چیکار دارید؟
برگه ای رو به طرف گرفت
این حکم منه از امروز من به جای اقای حیدری اینجا مشغول به کار می شم
-پس اقای حیدری چیه؟
ایشون بازنشست شدن
-چیییییییییییی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ؟؟؟
اوه معذرت می خوام نمی خواستم ناراحتتون کنم مگه نمی دونستید ؟
از خوشحالی تو ابرا بودم نمی دونستم حالا تو این ابرا چیکار کنم اصلا کدوم طرفی پرواز کنم خدا کنه با هواپیما تصادف نکنم 
من وحید دادگر هستم و شما؟
-منم دباغ هستم
دادگر- خیلی خوشوقتم خانم دباغ
اه چه لفظ قلمم حرف می زنه
منم باید یه جوری حرف بزنم که بفهمه منم ادم حسابیم
- منم از دیدار حضرتعالی بسیار مفتخر و خرسندم
اوه اوه چه چیزی گفتم الان بابام تو قبر بهم افتخار می کنه

-خوب بفرماید......... اتاق قابل داری نیست شما بشینید من کارتونو بگم
دیدم داره با خنده و تعجب نگام می کنه
-چرا وایستادین؟
دادگر- خانوم دباغ شما برگه رو کامل خوندید
- بله چطور؟؟؟؟؟؟؟؟؟/
دادگر- خوب توش نوشته من مسئول اینجام و همه کارا زیر نظر منه
یه ابرومو بالا انداختم و کمی لبمو کج کردم و زیر چشمی به برگه نگاه کردم
چی......... یعنی سه سال من اینجا کار کردم و جون کندم همش کشـــــــــک
این انصاف نیست این دور از مردونگی دور از جوانمردیه
حالا باید یه چالغوز از راه نرسیده بشه رئیس من
-خوب که چی؟ حالا مسئولی که مسئول باشید من که جلوتونو نگرفتم بشنید و مسئول بودنتونو به رخ بکشید .
دادگر- ببخشید منظور من از این حرفا این بود که شما جای من نشستید
- بله اقا؟
ای روزگار ای فلک این میز هم به من وفا نکرد دیدید چطور منو از عرش به فرش رسوندن
یه زری برای خودت می زنی ها کی توی گربه تو عرش بودی که حالا بیای رو فرش
پاشو پاشو به تو شانس و خوشی و از این چرت و پرتا نیومده
با ناراحتی از جام بلند شدم و اونم با قدمای اروم به میز نزدیک شد
تازه فهمیدم هنوز ON هستم و خارج نشدم وای عکسشم که اونجاست
قببل از نزدیک شدنش به میز داد زدم نهههههههههههههههههههههههه هههه
طرف ده متر پرید بالا از ترس رنگش پریده بود و دستش رو قلبش بود
دادگر- چیزی شده خانوم دباغ
-وای نه یعنی اره
دادگر- چی شده چرا داد می زنید خانوم دباغ
-شما سر جاتون وایستید و اصلا تکون نخورید
طرف حسابی گیج شده بود سریع خودمو به پشت میز رسوندم نمی تونستم با مو س کار کنم چون حسابی سه می شد پس تنها راهش خاموش کردن ناگهانی کیس بود و البته برداشتن عکس .
هنوز با تعجب داشت نگام می کرد خم شدم و دستموگذاشتم رو عکس و با ارنجم دکمه کیسو فشار دادم
مثلا که کاملا اتفاقی باشه ولی هرچی با ارنج به طرف دکمه ضربه می زدم تاثیری نداشت
دادگر- خانوم چرا انقدر به کیس ضربه می زنید
- من
دادگر- نه من ؟
-اقا خواب دیدی خیر باشه من کی به کیس ضربه زدم
دادگر- ببین ببین همین الان دوباره زدید
ببینید اگه بخوام من کیسو خاموش کنم که مرض ندارم هی ضربه بزنم
بعد دستمو گذاشتم رو دکمه و فشار دادم......ببینید بخوام اینطوری خاموش می کنم
دادگر- شما همیشه اینطوری کامپیوترو خاموش می کنید
-نه همیشه............ معمولا اکثر وقتا
دادگر- اهان
با یه لبخند پیروز مندانه از پشت میز امدم بیرون و سر جای همیشکیم نشستم
دستامو زیر چونه زدم و به تازه وارد زل زدم
مثل عکسش بود .هنوز عکسش تو دستم بود که دیدم پرونده روی میزو برداشت همونی که عکسو از توش برداشتم
-با اون پرونده چیکار داری؟
دادگر- هیچی دارم نگاش می کنم
-اره خیلی خوبه برای اول کار .... اگه می خوای فرد موفقی باشی پس خوب نگاش کن
با تعجب بهم نگاه کرد
-شما برای این کار خیلی جونید
دادگر- بله؟
اخه شما را برای چی برای این کار انتخاب کردن؟ نه تجربه ای دارید نه می دونید بایگانی چیه ؟
دادگر- یکی از دوستان منو معرفی کرد
-انوقت مدرک تحصیلیتون چی؟
دادگر- مدرک شما چیه خانوم دباغ؟
شونه هامو بالا انداختم و راست سر جام نشستم و با افتخار و اقتدار کامل گفتم
سیکل اقا
چنان زد زیر خنده که انگار بهترین جک سالو شنیده باشه
- چتونه اقا مگه مدرکم چشه؟
دادگر- هیچیش نیست خانوم معذرت می خوام ولی وقتی شما مدرک درست و حسابی ندارید برای این کار انتظار دارید منم داشته باشم
-یعنی شما هم سیکل دارید
دادگر- نه من یه سر و گردن از شما بالاترم....من دیپلم دارم
-این یعنی یه سر و گردن
دادگر- اگه بخواید می کنیم نیم سر و گردن
- می دونستید خیلی بی مزه اید
فقط خندید و سیتمشو روشن کرد.... تا بالا بیاد پرونده روی میزو دوباره زیرو رو کرد
دادگر- خانوم دباغ تو این پرونده باید یه عکس باشه ولی نیست شما نمی دونید این عکس کجا می تونه باشه
-من من از کجا باید بدونم که باید کجا باشه حالا چه عکسی توش بوده؟
به چشام خیر شد
( من که عقلم زیاد نمی کشه ولی فکر کنم این خیره شدن یعنی خودتی ...
راستش وقتی می گن خودتی رو من خوب نمی فهمم یا معنیش این که خر خودتی یا گیج خودتی من که از دوتا معنیش استفاده می کنم
به قول دبیر ادبیات ایهام و از معنی دورش بیشتر استفاده می کنم یعنی میشه همون خر خودتی .....با اینکه ادبیاتم خوب بود ولی نمی دونم چرا نمره ادبیاتم همیشه زیر 10 بود بگذریم