دانلود رمان آنتی عشق
ساعت ۱۱:٠٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٤/٢٤  کلمات کلیدی: رمان آنتی عشق ، دانلود رمان آنتی عشق برای موبایل ، آنتی عشق

دانلود رمان آنتی عشق رمان آنتی عشق دانلود رمان آنتی عشق برای موبایل آنتی عشق


به نام خدایی که خدایی خیلی خداست

مقدمه:
...
تو که ماه بلند در آسمونی 
منم ستاره میشم دورت می گردم
تو که ستاره میشی دورم میگردی
منم ابری میشم روت رو می گیرم
تو که ابری میشی روم رو می گیری
منم بارون میشم تُن تُن می بارم
توکه بارون میشی تن تن می باری
منم سبزه میشم سر درمیارم
توکه سبزه میشی سر در می آری 
منم گل می شم و پلوت می شینم 
اگه گل بشی پهلوم بشینی ... اون وقت منم بلبل میشم چه چه می زنم

«قسمت اول»...


 


یه نگاهی به قیافه ی خسته ی بچه ها انداختم...
دستامو بهم کوبیدم و گفتم: کیمه نت( تمام شدن تمرین)...
همچین با ذوق ایستادن و نگام کردن که انگار دنیا رو بهشون داده بودم.
خندم گرفت .اما هوس یه نمه کرم ریزی داشتم... ولی باز دلم سوخت و گذاشتم برای یه وقت دیگه...
انگارکوه کنده بودن. دستامو بهم کوبیدم و گفتم: خوب تمرین برای امروز کافیه... تا شنبه. اوس...
بچه ها با خوشحالی گفتند: اوس...
میشا جون؟
-جانم؟
میشا جون من میتونم شنبه نیام؟
-اره عزیزم... مشکلی نیست...
-تمرین جدید که نمیدی؟
-نه گلم هنوز بدنتون آماده نیست...
دل ارام یکی از شاگردای پای ثابتم بود. ازم خداحافظی کرد و منم به رختکن رفتم. مثل چی عرق کرده بودم. تاپ و شلوارکمو در اوردم و مانتو و شلوار پوشیدم.اوف... چه بوی سگی میداد ... همیشه عادتم همین بود... از شنبه که میومدم باشگاه یه دست مانتو شلوار تر تمیز تنم میکردم... تا اخر هفته با همون میچرخیدم... جمعه میشستمش واسه ی شنبه... اسپری فوجیمو از کوله ام در اوردم و یه دوش گرفتم... تابرسم خونه و یه دوش آدمانه بگیرم.
صدای خانم تاجیک بلند شده بود. کل باشگاه وگذاشته بود رو سرش...
میشا... میشا جان...
روسریمو سفت وسخت زیر گلوم گره زدم و رفتم سراغش.
پشت میزش که شتر با بارش گم میشد نشسته بود... داشت پول میشمرد
ای خدا خودم یه دونه دستگاه پول شمار برای این باشگاه بخرم... انگشت شصتشو به زبونش زد و با دستهای تف مالی باز مشغول شمردن شد. اییی.... چندش... الان حتما میخواست اون پولو بده به من... وای حالت تهوع گرفته بودم. هنوز حواسش به من نبود.
تلفن زنگ زد ... یه ثانیه جواب داد وگفت: تعطیله و فوری هم کوبیدش رو دستگاه.
تا خواست باز منو صدا کنه دید جلوش ایستادم. تو روم خندید و گفت: میشا جان ... این خانم برای ثبت نام دخترش اومده... منم هرچی بهش گفتم که تو خیلی وقته کارتو شروع کردی تو گوشش نمیره که نمیره.
به قیافه ی زنه که رو به روی میز خانم تاجیک نشسته بود خیره شدم وگفتم:برای ثبت نام دخترتون اومدید؟
زنه پوفی کشید وگفت: دختر من کمربند قهوه ای داره...
ابروهامو بالا دادم و بهش نگاه کردم. من با بچه ها هنوز کمربند زرد و کار میکردم ...چقدر جلو تر بود.اصولا این تیپا دنبال دان یک و مربی گری بودن...
مثل روژان که تنها دان یکم بود و به عنوان کمک مربی و روزایی که من نبودم اونجا حضور داشت و یه درصد کمی هم از باشگاه میگرفت.
اروم گفتم: این جا یه باشگاه تفریحیه.... حرفه ای عمل نمیکنه ها.... 
نذاشت حرفمو تموم کنم... میون کلامم پرید وگفت: میدونم... دختر من ماه اینده یه مسابقه ی استانی داره... یه مدتی مسافرت بودیم نشد که تمرین کنه... حالا اومدم بایه مربی صحبت کنم که به صورت خصوصی میتونه بهش اموزش بده یا نه...
هان... دردش این بود. خوب زودتر زبون باز کن... اخه الان من جلوی خانم تاجیک که زل زده بود توصورتم و در واقع چشم دوخته بود به دهنم و اخم کرده بود چی میگفتم؟
اروم و شمرده گفتم: خوب میبینید که من با این باشگاه قرار داد دارم و تابه حال ورزشکار خصوصی هم نداشتم...
زن یه لبخندی بهم زد وگفت: پس نمیتونید.... 
-شرمنده...
سرشو تکون داد و ازما خداحافظی کرد و از باشگاه خارج شد.
منم با بچه ها و خانم تاجیک خداحافظی کردم و از باشگاه زدم بیرون.
داشتم تو پیاده رو میرفتم که دیدم بند کتونیم بازه... خم شدم تا بند و دور مچ پام ببندم که صدای بوق بوق یه ماشین باعث شد تا هفت هشتا فحش تو دلم بدمش... دوباره بلند شدم برم که باز بوق میزد...
محلش نذاشتم. دیگه داشتم به سر خیابون میرسیدم که یه انتر جلوم ترمز کرد و صدای جیغ لاستیکاش دراومد.
اخم کردم وخواستم ببندمش به رگبار فحشای خوشگلم که دیدم ... همون خانمه است... 
خانمه شیشه ی 206 شو که برقی بود وپایین داد وگفت: مطمئنی نمیخوای خصوصی با دخترم کار کنی؟
یه لبخند تحویلش دادم و گفت: میرسونمت....
تشکر کردم و گفت: چند ساله مربی هستی؟
خندیدم وگفتم: هشت ماهه...
-درس خوندی؟
دانشجوی ارشد مدیریت ورزشی ام...
-کارت مربی گری هم داری؟
-بله... دان شیش کاراته هستم...
بالبخند تصدیق کرد وگفت: عالیه...
-شمارتو میدی عزیزم؟
بهش شماره تلفنمو دادم تا بعدا باهاش حرف بزنم و قرارامونو بذاریم. باز تعارف کرد که برسونتم خواستم سوار شم... اما بیخیال شدم .تشکر کردم و گفتم:اگه تمایل داشتید بهم زنگ بزنید... من روزای فرد وقتم ازاده.
موافقت کرد و برام بوق زد و رفت.
اینم از روزی امروز ما...
تا خونه پیاده رفتم. هنزفری تو گوشم بود و با اهنگای انریکه صفا میکردم.
اهنگ دیملو یه لحظه قطع شد... اسم ام اس اومده بود... مهراب بود که برام نوشته بود: سلام خانمی خوبی؟
جواب دادم:اره...دارم میرم خونه.... خستم.
زد: خسته نباشی ... چرا؟
-باشگاه بودم...
-خانم ورزشکار..آرم لبخند.
-چاکریم.
-ما بیشتر....مراقب خودت باش.
-نترس هستم... بای.
-بای عزیزم.
تمام مدتی که داشتم با مهراب اس ام اس بازی میکردم اصلا حواسم نبود که از خونمون رد شدم. مجبوری دوباره دنده عقب پیاده اومدم.
جلوی خونه یه پرادو مشکی و یه تویوتا کمری پارک شده بود... جفتشونم جلو ی پارکینگ خونه ی ما...
با اینکه ماشین نداشتیم... اما در هر صورت حق ندارن جلوی در خونه ی ما پارک کنن... حتما مهمون یکی از همسایه ها بودن. کل این محل میدونستن ما ماشین نداریم به خاطر همین همیشه جلوی خونه ی ما ماشینای لکنتشونو پارک میکردن... و البته همیشه هم من از خجالتشون در میومدم...
حرصی شدم و از تو کوله ام تیغ موکت بری صورتیمو در اوردم... به بهونه ی بستن بند کتونیم دخل دو تا تایر تویوتا رو دراوردم... یه قدم دیگه هم جلو رفتم و دو تا تایر اون یکی پرادو هم لت و پار کردم
اخیش ... چقدر میشد راحت نفس کشید...با یه لبخند شیطونی کلید انداختم و در و باز کردم.
تا وارد حیاط خونه شدم... یا الله.. چه خبره این همه مهمون... در واقع میمون. اینا از کجا اومدن... ما تو تیر طایفمون همه رو با هم جمع کنیم ده نفر هم نمیشن... اما حالا... یکی دو تا سه تا چهار تا... اوووو.... نه جفت کفش... همه هم نو واکس خورده...چه خبره؟؟؟
خاله و شوهرخاله ام که نبودن.. چون دیشب اینجا بودن.. عمه پوری عمه ی مامانم هم که نبود... طفلک نه شوهر داشت نه بچه... 
بابام که تک فرزند بود و پدر ومادرشم فوت شده بودند وجز عمو رسول و عمو راشید و عمورضا که سه تا پسرخاله هاش بودن وسه تاشونم از قضا باهم برادر بودن کسی ونداشت... مامانمم که جز خاله مستانم کسی و نداشت. هان شاید پسردایی مامانم اقا ضیا اینا باشن... اخه اونا که شیرازن... 
حس فضولیم فرمان دادا ز در اصلی وارد بشم... اما منطق نداشتم گفت نه... منم از تراس اشپزخونه رفتم تو ...
مامانم تو اشپزخونه بود و تا منو دید اومد یه جیغ بنفش که موقع سوسک دیدن میکشید بکشه که من جلوی دهنشو گرفتم....
-مامان... اینا کین؟ مهمون داریم؟ (من خرم؟ یا خنگم؟خوب مهمون که داشتیم... سواله میپرسما) ادامه دادم: برای چی اومدن؟ از رفیقای بابان.... مامان .. چرا جواب نمیدی؟؟؟
دیدم مامانم داره هی بال بال میزنه.... یادم افتاد کف دستمو گذاشتم رو دهنش... بدبخت کبود شده بود.
همینجور داشت نفس عمیق میکشید... یه لبخند زدم وگفتم: سلام جیگر طلای من...
با نفس نفس گفت: سلام و زهرمار... سلام و کوفت... سلام و درد... دختر داشتی خفم میکردی...
لبمو گاز گرفتم و هیچی نگفتم. مامانم فوری گفت: بدو برو لباساتو عوض کن....
فهمیدم که دعوا و تنبیه موکول شد به بعد... چقدرم هول بود.
تند تند لیوانا رو میذاشت تو سینی و گفت: این سینی چایی و هم بیا ببر....
سینی چایی... هی... بوی توطئه میاد

سینی چایی... هی... بوی توطئه میاد.
چشمامو ریز کردم و گفتم: نمیخوای بگی که اینا خواستگارن؟
مامانم یه لبخند خر کننده زد وگفت: اره...
دو تا پا داشتم دو تا پا هم میخواستم قرض کنم که از همون راهی که اومدم برگردم برم....
داشتم در تراس و باز میکردم که مامان بازومو کشید وگفت:کجا؟
-مامان... نگو که میخوای منو نگه داری...
مامانم مهربون گفت: عزیزم خواستگار برات اومده... زشته.... بیا برو لباس هاتو عوض کن.... این سینی چایی و هم ببر...
-مامان غلط زیادی کردن که اومدن.... اصلا واسه ی چی گفتی که بیان؟؟؟ 
مامانم یه عزیزم و دخترم تحویلم داد. از اون عزیزم و دخترم هایی که از صد تا فحش بد تر بود.
اخرشم دندون قروچه کرد وگفت: ابرو ریزی نکن...
باز خواستم برم که بازومو بشکون گرفت که یه ناله ی ریز کردم.
-اینقدر با ابروی من بازی نکن... بیا برای یه بارم که شده سر سنگین بشین تو مجلس... من جلوی خانم عزتی ابرو دارم...
هان بگو این نقشه ی شوم و کی کشیده... همون همسایه ی فضول سرکوچمون که بنگاه شادی شادمانی باز کرده... ای الهی بترکه.
-خانم عزتی لنگ در هوا مونده فقط من شوهر کنم؟ خیلی هنرمنده بره جفت دخترای ترشیده اشو شوهر بده... مامان به خدا نذاری برما جیغ میزنم...
-دختره ی پتیاره... روتو کم کن خجالت بکش...
-بابامن شوهر نخوام کیو باید ببینم؟
-بسه بسه.... اینه ی دق من و بابات شدی بسه... حالا میخوای ابروی منم ببری؟ یا میای میشینی تو مجلس... یا هم...
-من در هر صورت با دومی موافقم.. برای هر تنبیهی نیز امادگی دارم... به خدا تا عمر دارم غلامتم... گیر نده بذار من برم...
مامانم با یه قیافه ی متاسف گفت: پسره خوش تیپیه... تحصیل کرده است... خانواده داره... میگه تو صدا و سیما مجریه... حداقل یه دقه بیا ببینش....
چشام هفتاد وپنج تا شد...
-مجری صدا و سیما فامیل خانم عزتی میشه؟ اخه خانم عزتی عدد این حرفاست؟ مامان یه چی میگی ها؟ خواستگارای قبلی که برام فرستاده بود چه گلی به سرم زدن؟ یادت رفته همین خانم عزتی جونت یه مرد زن دارو فرستاده بود خواستگاری دختر شوهر ندیده ات؟
-این دفعه فرق داره...
یا همین هفته ی پیش... مگه پسره معتاد نبود... بابا کلی تحقیق کرد...
-باور کن این دفعه ادم حسابیه... اصلا از فامیلاش نیست... یه دوستی قدیمی داره با مادر پسره... بالای شهر میشینن... پولدارن.... ماشیناشونو دیدی جلوی در پارک کردن؟
یا باب الحوائج... زیر لب گفتمخاک بر سرم...
مامان شنید... حالا در حالت معمولی ولوم صدامو باید میبردم رو 100 ها... اما تو مواقع بحرانی مثل چی میشنید... تو صورتم نگاه کرد وگفت: چی کار کردی؟
-هیچی به خدا...
-راست بگو خون به جیگرم نکن...
-به خدا کاری نکردم...
-قسم دروغ نخور.... باز خط کشیدی رو تنه ی ماشین؟
-نه....
-بگو چه مصیبتی به سرم اومده؟
-هیچی بابا یه دونه تایرشو پنچر کردم... لبامو گاز میگرفتم که مامان د و تا مشت زد به سینه اش و منو نفرین کرد.
-یا امام هشتم منو از دست این دختره ی فتنه.......
صدای بابام اومد که مامانم و خطاب میکرد: طاهره... طاهره خانم...
مامانم ابروشو بالا دا دو با غرش گفت: برو لباساتو عوض کن چاییو ببر....
سرمو انداختم پایین و سعی کردم با مظلوم نمایی مامان و منصرف کنم. اما نشداخرشم خرم کرد و مجبوری سینی چایی وداددستم.
منم تریپ خودشیرینی اومدم که بذار لا اقل صورتمو بشورم.
مامان موافقت کرد و از اشپزخونه رفت بیرون
نمیدونستم چه خاکی به سرم بریزم... کولمو رو میز گذاشتم... یه اینه ی کوچیک دراوردم و تو صورتم زل زدم.
چشمهای عسلیم یه برق شیطنت داشت... اخ جون. تو کوله ام یه رژ جیگری جیغ داشتم. بیشتر برای چرب کردن لبم ازش استفاده میکردم... همونو با تموم قدرت روی لبم مالیدم... یه ذره هم بالا و پایین که لبام کج و کوله به نظر برسه... یه سایه ی سه رنگ سیاه و سفید و نقره ای که تازه خریده بودم هم برداشتم و پشت چشممو سیاه سیاه کردم...
رژگونه نداشتم همون رژه رو به گونه هام کشیدم...وایی شبیه این دخترای سر چهار راهی.. خاک برسرم..خواستم صورتمو بشورم... اما....
یاد عطر اشانتیونی افتادم که ....
هفته ی پیش برای تولد دوستم براش یه عطرزنونه خریدم... چون نسبتا گرون بود یه عطر کوچولوی مردونه هم اشانتیون داد.
ای عزتی الهی گور به گورشی...سنگ قبرتو بشورم. رخت عزاتو بپوشم.ببین ما رو تو چه هچلی انداختی...!
یه ذره از اون عطر مردونه هه هم به خودم زدم... دیگه واقعا فکر میکردن که من... یا امام غریب پس فردا پشت سرم حرف درمیارن...
نه بابا... چه حرفی... اصلا من به عطر مردونه علاقه ی وافر دارم چی کنم... از کارم پشیمون شدم. یه ذره سایه ی چشممو پاک کردم... لبم و هم با دستمال خواستم پاک کنم... اما پاک نشد.
دو دستی تو سرم کوبیدم... رژش 48 ساعته بود!
حالا چه غلطی کنم... ؟ اروم لای در اشپزخونه رو باز کردم.... هی گندتون بزنن دقیقا نشسته بودن رو به روی پله ها که تهش می رسید به اتاق مارال...
میدونستم مارال همیشه تو اتاقش میمونه تا مجلس تموم بشه...
حالا اگه ازش میخواستم برام شیر پاک کن بیاره باید از جلوی مهمونا رد میشد....
در و بستم و بهش تکیه دادم... ای خدا من چه کار کنم؟ صورتمو با مایع ظرفشویی شستم..... ای وایییی.... خواستم اسکاچ بزنم دلم نگرفت اونو بمالم به لبم...اوف روش تفاله چایی هم بود.... بیخیال شدم... اما لبام هنوزوحشتناک قرمز بود. سیم ظرفشویی هم عمرا. مگه از جونم سیر شدم اینطوری خودمو شکنجه کنم.... گونه هام.... خدایا....
ازجام بلند شدم و کولمو برداشتم و از خونه زدم بیرون... تا سر کوچه یه کله میدوییدم... با این قیافه... خاک برسرت میشا!!!


 

تا رسیدم سر کوچه... تو یه بریدگی که از خود دیوار بود... وایستادم و زنگ زدم به مارال خواهرم... 
حالا صد تومن بیشتر شارژ هم نداشتم... خدایا هر دم از این باغ بری میرسد...
مارال بالاخره جواب داد.
-بله؟
-بله و بلا... گوشیت مگه همیشه ی خدا دستت نیست؟ پس چرا یک ساعته میزنگم جواب نمیدی؟
مارال غرغری گفت: زهرمار... دستشویی بودم... 
بعد یه نمه تفکر با هیجان گفت: هوووی میشا مگه الان نباید پایین باشی؟ خواستگار اومده...
-پایین کجا؟
-درد.. .طبقه ی پایین...
-هان... ببین مارال... من الان سر کوچه ام... اون شیرپاکن و وردار بیار ...
-چیییییییییی؟
-زهر مار... جیغ نزن... گفتم شیرپاک کن و بردار بیار سر کوچه...
میشا خل شدی؟
-نه...
وای حالا برای این کره خر چطوری توضیح بدم که چی شده... 
اروم گفتم: مارالی... خواهرم... بی زحمت شیر پاکن تو بردار... لباس بپوش بیا سر کوچه.
مارال گیج گفت: میشا تویی؟
نفسمو فوت کرد مو گفتم: پ نه پ خواهر زا ده ی شاه عباس صفویه هستم از بیستون مزاحمت میشم....
مارال وسط حرفم پرید وگفت: کودن... پایتخت ایران زمان صوفیه اصفهان بود نه شیراز....
خدایا... به قران اگه این دانشجوی کارشناسی تاریخ باشه...
-بیستون مال شیرازه؟؟؟ نه بیستون مال شیرازه؟... مارال بیستون مال شیرازه...؟؟؟بیستون مال شیرازه؟ دانشجوی تاریخ؟؟؟؟؟
-خیلی خوب نیست... مال اهوازه نه یعنی همدان... فکر کنم... اه... چه میدونم.
-برات متاسفم..
-برای خودت متاسف باش... جیغ نزن.... اصلا تو شیرپاک کن میخوای چیکار؟ 
مارال احمق .. سنگ قبرتو بشورم... کاری که میگم و بکن. بیا سر کوچه منتظرم... 
و تماس قطع شد. مسخره این ایرانسل خز هم که اصلا ادم نیست. اخه من نمیفهمم چرا هی فرت فرت باید شارژ بخرم.به خدا این دو تومن دو تومنا رو بذارم رو هم جمع کنم میلیاردر میشدم.
حالا بیستون مال کجا بود؟!
مارال بیا دیگه.... یعنی خدا نخواد که من از این بشر یه تمنایی... خواسته ای... کاری بخوام برام انجام بده... گیسام سفید شد تو همین یه ربع...
با دیدن یه پسری که برام سوت میزد کلافه روسریمو کشیدم جلوتر... 
یه دست روشونه ام اومد. خواستم بزنم طرفو نفله کنم که دیدم خواهرمه....
-ای بمیری مارال خدا زبونتو ازت گرفته؟ نگفتی سنگ کوپ کردم؟
دیدم هیچی نمیگه... اصولا ازش بعیده که جواب منو نده و خفه خون بگیره... یه ذره که گذشت گفت: میشا این چه قیافه ایه؟ 
بعد دو دقیقه زد زیر خنده.... 
شیر پاک کن و از دستش گرفتم و از تو کوله ام دستمال کاغذی در اوردم و مشغول شدم... خدایا پاک بشه... من غلط کردم. اصلا میرم تو مراسم عین بچه ی ادم میشینم...
مارال میخندید و منم با فحش و بد و بیراه به خانم عزتی مشغول بودم.
در حالت معمولی هیچ رژی لبمو ساپورت نمیکرد.... چون همیشه رژا رو میخورم.... اخه خیلی خوشمزه ان... ولی این یکی... ایی سنگ قبر صاحب کارخونه اشونو بشورم... چه مارک در به دریه ...
مارال پرسید: چرا این شکلی کردی خودتو ؟
خریت....
-چرا نیومدی بشینی تو مجلس... نمیدونی پسره چقدر خوشگله....
سرمو تکون دادم و گفتم: حماقت....
مارال حرصی گفت: ای بی لیاقت...
شیر پاک کن و دادم دستش و گفتم:حالا خوب شد؟
-اووف چه رژ ضایعی... باز بهتره....
-گونه هام خوبه؟
-قابل تحمله...
-خیلی خوب... من میرم خونه ی خاله مستان ... 
-مامان پرسید چی بگمش....
یه نگاهی به خواهر گل مشنگم انداختم و گفتم: بگو از عشق سر به بیابون گذاشت ... رفت بیستون....
اخم کرد وگفت: یک ثانیه میتونی جدی باشی؟
-تو میتونی برای عالم و ادم بسه... خل وضع بهت گفتم که دارم میرم خونه ی خاله....
-اخه گفتم شاید نخوای مامان اینا بدونن که کجایی...
یه کم نگاهش کردم و اونم زل زد تو چشمهای من
خدا فقط رو صورتش کار کرده بود. یه جو عقل بهش نداده بود. با اون چشمهای عسلی روشن و موهای خرمایی لخت وپوست گندمی و لبای کوچولو.... بی شرف خیلی خوشگلتر از من بود.
-برو خونه مارال اینقدر منو حرص نده.
-پس به مامان اینا میگم که رفتی خونه ی خاله مستان...
سرمو تکون دادم و رفتم سمت خیابون... ترسیدم با این قیافه سوار تاکسی بشم... تا چهارراه پیاده رفتم و تیکه شنیدم....
وارد اژانس شدم و درخواست ماشین برای قلهک کردم.
برای خودم انریکه گوش میکردم که موبایلم زنگ خورد... یا قمر بنی هاشم...مامان بود. یعنی از خونه بود ولی من میدونستم کی پشت خطه.
ریجکت کردم و به مهراب گفتم که باید گوشیمو خاموش کنم. اصولا اگه بهش نگم پدرمو در میاره... وقتی جواب داد چرا... باز مامان زنگ زد....
به مهراب گفتم: مامانم از دستم قاطیه دارم میرم خونه ی خالم... بعدا بهت زنگ میزنم عزیزم.
همون عزیزم کار خودشو کرد . چون مهرابم جواب داد :باشه جوجو. مراقب خودت باش.
مامان باز زنگ زد و منم گوشیمو گذاشتم تو حالت خط خاموش. حد اقل اگه زنگ زدن فکر کنن خاموش کردم.
تا خونه ی خاله یک ساعت تو راه بودم.
حساب کردم و پیاده شدم.
دستمو جلوی ایفون تصویری گذاشتم و زنگ و زدم.
-بلــــــه....
جان به این بله ی کش دار گفتن خالم....عاشق صدای نازش بودم. صداش مثل دخترای هفده هجده ساله است.
گلومو باد دادم و گفتم: از کلانتری یوسف اباد مزاحمتون میشم.... حکم جلب اقای رسول هدایت رو دارم....ایشون منزل هستند؟
با صدای لرزونی گفت: ب ...ب... بله... 
دلم نیومد بیشتر کرم بریزم...دستمو برداشتم و پقی زدم زیر خنده وگفتم :جیگر خاله ی ترسوی خودم... وا کن درو...
-ای نمیری میشا...
در باز شد و منم وارد قصر اعیونی خالم اینا شدم.
شوهر خاله ام اقا رسول یه بیزینس من درست و حسابی بود. شم اقتصادی خوبی داشت.با اینکه با بابای خودمم پسر خاله بود ولی وضع توپی داشتن...
اولش تو کار ماشین بود حالا هم که سه چهار تا نمایشگاه ماشین داشتن... کلا سه تا هم بچه داشتن که جز یکیشون هامین که بچه ی دوم بود و در ان سوی مرزها مثلا خیر سرش به کسب علم مشغول بود آذین و آرمین رفته بودن سر خونه زندگیشون... اذین که همین امسال عروس شده بود و هم اکنون د ر ماه عسل به سر می برد. خاله جلوی در ایستاد ه بود.
با خنده دویدم تو بغلش...
کلی بوسم کرد وگفت: قربونت برم که اینقدر شیطونی... 
میخواست یه حرفی بهم بزنه که ساکت شد وزل زد تو صورتم.
دستامو جلوی قیافه ی نابودم گرفتم و گفتم: خاله نگاه نکن...
-چی کار کردی میشا ؟ و شروع کرد به خندیدن.
-خاله ماجراش مفصله... راستی مامانم اینجا زنگ نزد؟
فعلا نه... باز چی کار کردی؟
-فرار کردم...
خاله چشمهاش سی و سه تا شد.
ادامه دادم با یه لحن ناله دار گفتم: اگه اجازه ندید اینجا اسکان گزینم میرم تو چهار راه میخوابم...
خاله همینطور داشت منو نگاه میکرد.
ای الهی فدای این چتری های مش کرده اش که رفته بود تو چشمای سبزش و اون لبای تپلی ور قلمبیده اش بشم... خندیدم و گفتم: از خواستگاری فرار کردم..
خاله یه سری تکون داد وگفت: امان از دست تو....
با هم وارد خونه شدیم.. عمو رسول تو روم خندید و منم رفتم جلو باهاش دست دادم و سلام و علیک کردم.
طفلک عمو رسول اصلا نگام نکرد. منم از خاله خواستم اجازه بده برم حموم.
خاله سرشو تکون داد وگفت: اخه بگو این چه ریخیته.... رژتو چرا این شکلی زدی حالا؟
-خاله نگو و نپرس... حالا بعد حموم برات تعریف میکنم.
خاله: لباساتو بده بندازم تو ماشین...
یه سری تکون دادم و رفتم تو اتاق هامین پسرخاله ام... دراورشو باز کردم.
چون خاله همیشه تو خونه تنها بود و گاهی عمو رسول میرفت ماموریت ...منم میومدم خونه اشون میموندم تا تنها نباشه.. واسه همین همیشه کلی لباس داشتم
خدا رو شکر از زیر و رو عاجز نبودم.
اِ اِ اِ.... این شلوارک خرسی ام اینجاست... وای من از کی دنبالشم... گنمم اینجاست که... ببین واسه عروسی آذین چقدر التماس مارال و کردمیه شلوار مشکی و یه استین کوتاه و دو تا لباس دیگه که دخترا یکی شو میدونن چیه و اون یکی هم که همگانی بود برداشتم و رفتم تو حموم اتاق هامین...
کلی صورتمو با شامپو و صابون شستم.... وای اب داغ چه حالی میداد. تو وان برای خودم دراز کشیده بودم و صفا میکردم.
گوشیم هم برده بودم تو حموم و با مهراب اس ام اس بازی میکردم
با چند تقه ای که به در خورد چشمام که خمار شده بود و باز کردم.
خاله مستانم بود.
میشا جان چیزی لازم نداری؟
-نه خاله... الان میام...
با مهراب خداحافظی کردم .
زودی کارامو انجام دادم و گربه شوری کردم و حوله ای که خاله قبل اینکه بیام تو حموم برام تو کمد گذاشته بود و دورم پیچیدم .
خوشبختانه به خاطر اینکه ماه پیش موهامو تا روی گردنم زده بودم و کوتاه بود خیلی زود خشک شد.
اخی...چقدر خنک بود. رو تخت هامین نشستم. تختش درست رو به روی دریچه ی کولر بود.همینجور داشتم از سرما میلرزیدم و کیف میکردم