دانلود رمان به امید شوهر
ساعت ٦:٢۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٤/٢٤  کلمات کلیدی: دانلود رمان به امید شوهر برای موبایل ، رمان به امید شوهر

دانلود رمان به امید شوهر دانلود رمان به امید شوهر برای موبایل رمان به امید شوهر

 

فصل اول
" مونا...."

اسم من موناست. مونا پیروان..23 سالمه که تا چند ماه دیگه میرم تو 24 سالگی.
میدونم هنوز خیلی برای ازدواج کردن دیر نیست اما نگرانم!
میترسم به عاقبت دختر عموهام دچار بشم که همشون تو سن33 و 35 سالگی عروس شدن!
من و بهار و الهام هر کدوم مال یک شهریم و هر کدوممون یک داستان داریم ولی خیلی اتفاقی و بر حسب تصاوف کنار همدیگه تو این خونه همخونه شدیم!



شمسی خانوم که من بهش میگم شمسی کوره صاحب خونه مونه.. چشماش خیلی ضعیفه و من برای همین بهش میگم شمسی کوره!
خانم مهربونیه اما یک مشکل داره اونم اینکه مدام دلش میخواد تمارض کنه و خودش رو به مریضی بزنه ...
من دانشجوی رشته مرمت آثار باستانی ام ...ترم آخرمه .اینم بخاطر اینکه چند واحدی رو در طول ترم افتادم .
میگن دختر شاد و بگو بخندی هستم اما بهار عقیده داره زیادی شیرین میزنم, خودم اگه بخوام بگم , میگم: خوشحالم!
خب چه اشکالی داره آدم خوشحال باشه؟
بگذریم.
داستان ما از اینجا شروع میشه که یکی ازدخترها ی دانشگاه من که هم الهام و هم بهار میشناسنش عروس میشه!
وقتی خبر به گوش ما 3 تا رسید از حسرت ترکیدیم مثل بمــــــــــــــب!
و صدای ترکیدنمون به گوش طرف رسید!
این شکوفه خانم که میگم هم رشته خودمه و تازه اومده دانکشده ما, قدش به زور اندازه پیریز برق کلاس میرسه ..همش رو بخوای با ارفاق حساب کنی میشه 60-70 سانت حالا بگو یک متر بلکن مشتری بشیم!
یک دهن گشادی داره که وقتی میخنده همه 36 تا دندونش میریزه بیرون و چشماش هم به قول بهار با میخ سوراخ کردن!
با این توصیفات خودتون قضاوت کنین این دختر خوشگلی داره؟
پس ما سه تا به این نتیجه رسییدم که قضیه چیز دیگه ای !
ولی این شکوفه هیچ جوره به کسی اطلاعات نمیداد و ما هم داشتیم از زور فضولی خفه میشیدیم!
تا اینکه یک روز شوخی شوخی یک اتفاقی افتاد که ماجرای ما سه نفر کشته مرد شوهر شروع شد.

 



در رو محکم به هم کوبیدم و کیفم رو انداختم روی زمین و داد زدم: بهـــــار!! آهای بهــــار کجایی؟
بهار و الی سراسیمه از اتاقهاشون اومدن بیرون و گفتن: چی شده؟
پامو به زمین کوبیدم و در حالیکه انگشتم رو به نشانه تهدید در هواتکان میدادم هوار زنان گفتم: من ...من نا زنم اگه تا آخر این هفته واسه خودم یک شوهر پیدا نکنم!
بهار و الهام بِرُو بِر داشتند نگاهم میکردند و هیچکدومشون حتی پلک هم نمیزدند!
وقتی دیدم که در برابر اونهمه عصبانیت من هیچی نمیگن بدتر شدم و داد زدم: فهمیدین؟
بهار زودتر از الهام به خودش اومد و همونجور که سعی داشت به زور جلوی خودش رو بگیره تا خنده اش نگیره اومد سمتم و منو تو بغلش گرفت و گفت: باشه قبول...قربونت بشم الهی ...تعریف کن ببینم چی شده؟
بغض کرده به چشمهای قشنگ ومهربونش خیره شدم و گفتم: این شکوفه ندید بدید شوهر, راه افتاده تو دانشکده با این شوهر بد نهیبش به پز دادن ..من باید روی این دختره گنده دماغو کم کنم.
الهام خودش رو روی مبل انداخت و گفت: روی اونو کم کنی یا اینکه ...
عصبی برگشتم طرفش و گفتم: یا اینکه چی ؟ ها؟ جرات داشته باش و جمله اتو کامل کن!
الهام از رفتار تندم جا خورد...شونه بالا انداخت و مظلوم گفت: هیچی بابا... من ..من منظوری نداشتم..فقط میخواستم بگم ...میخواستم بگم که بخاطر خودته یا ...
-چی ؟ یا اون دختره ورپریده و بد ترکیب؟...نخیرم...اصلا میدونی چیه؟ گور بابای شکوفه هم کرده...بابا من فکر خودمم...دِقیدَم از بی شوهری! همه دوستهام شوهر کردن رفتن سر خونه زندگیشون...منِِ الاف هنوز تو این شهر در به درِ چهار تا واحد مونده امم که معلومم نیست آخرش بهم این لیسانس کوفتی رو میدن یا نه!
الهام مات و مبهوت بهم مونده بود و هاج و واج نگاهم میکرد...
بهار هم دست کمی از اون نداشت .. همینطوری من رو تو بغلش نگه داشته بود اما چشماش ناباوری رو فریاد میزدند.
-چیه؟ چتونه؟ چرا اینجوری نگاهم میکنین؟
بهار و الهام یهو پقی زدند زیر خنده .. حالا نخندو کی بخند.
بهار که از شدت خنده خودش رو انداخت روی فرش و دلش رو گرفت و غش غش خندید.
الهام هم بریده بریده میون خنده هاش گفت: خدا...خدا...نکشتت...وای خدا...مردم از خنده!
حالا نوبت من بود که گیج و مات نگاهشون کنم ...
-یعنی چی؟ به چی دارین میخندین؟ فکر کردین من دارم شوخی میکنم؟ ها؟ نخیرم...به اون شکوفه لوس هم گفتم... بهش گفتم اگه من تا اخر این هفته برای خودم شوهر پیدا نکنم درس و دانشگاه رو ول میکنم و برمیگردم شهر خودمون!
-شوخی میکنی؟
برگشتم سمت بهار و گفتم: اتفاقا خیلی هم جدی ام! من تا اخر این هفته باید برای خودم یک مهندس همه چی تموم پیدا کنم...شده یه ازدواج سوری هم میکنم و یک اسم الکی میذارم تو شناسنامه ام اما روی این شکوفه رو کم میکنم!
-خل شدی؟
یکم مکث کردم و به هردوشون نگاه کردم...راست میگفت... خل شده بودم؟
میخواستم چکار کنه!
به چه قیمتی چی رو میخواستم به دست بیارم؟!
یهو احساس کردم کم آوردم ...نشستم روی زمین و بغ کرده گفتم: بهـــــار!!! امروز خیلی از دست این شکوفه حرص خوردم...فکر کرده حالا چون شوهر کرده انگار بهش کاپ قهرمانی رو دادن! تازه فکر کردی پسره مهندس چیه؟ کشاورزی خونده! از بس امروز با اون یک وجب و 4 انگشت قدش جلوی بچه ها پز داد و گفت سبزوار ...ها راستی , یادم نبود اسم شوهرش سبزواره! ...خلاصه انقدر گفت سبزوار ال و اصغر بل حال همه بچه ها بهم خورد منم ...منم که حسابی کفرم در اومده بود برای اینکه حالش بره تو قوطی و دست برداره از این قپی اومدنهاش , گفتم تا هفته دیگه نامزد میکنم اونم با یک مهندس متالوژی!
بهار و الهام هر دو با هم گفتند: چــــــی؟!!
-نخود چی! همون که شنیدین!
-نه خوشم میاد... خوش سلیقه هم هستی! متالوژی... 
دستم رو گذاشتم زیر چونه ام و به مسخره بازی گفتم: تازه خیلی لطف کردم بهش نگفتم جراح مغز و اعصاب! و الا اون چشمای قد عدسش از حدقه در می اومد و سبزوار جانش دیگه به روش نگاه هم نمیکرد.
الهام: حالا تو واقعا همچین حرفی رو زدی؟
-اوهوم! میگم شماها ایده ای ندارین برام؟
بهار دراز کشید و به پهلو سمتم چرخید و گفت: میگما حالا اگه خدا زد و جدی جدی این حرفت راست در اومد و تا هفته دیگه نامزد کردی چی؟
یهو نیشم باز شد و شیطون نگاهش کردم و پریدم تو بغل بهار و محکم بوسیدمش و گفتم: ای الهی خدا از زبونت بشنوه ... یعنی میشه؟
-نشد هم کاری میکنیم که بشه..
-یعنی چی؟
بهار دستش رو گذاشت زیر سرش و در حالیکه یک لبخند با نمک روی لبش مینشست گفت: یک فکری داره تو سرم ورجه وورجه میکنه...بذار ببینم چی کار میشه کرد واسه خودمون... ولی جدی این چه وضعشه؟ نشستیم تو خونه که چی بشه؟ خواستگار برامون پیدا بشه؟ میخوام صد سال سیاه پیدا نشه... یعنی چی که همیشه حق انتخاب با مردهاست...دیگه وقتشه که دوره کیف و حال مردها تموم بشه... همیشه شعبون یکبارم رمضون! حالا نوبت ماست که انتخاب کنیم.
چشمام از حرفهای بهار چهار تا شده بود...
مثل وزغ باد کرده زل زده بودم بهش و حرفهایی که میزد روتو هوا میقاپیدم...
راست میگفت...واسه چی؟
واسه چی سالهای ساله که مردها انتخاب میکنن و زنها باید بشینن تا کی بشه خدا بزنه پس کله یکیشون ؟
اصلا مگه زن با مرد چه فرقی داره؟
مگه خود خدا نگفته همه شما رو یکسان آفریدم؟
مگه همه جا نمیگن زن و مرد با هم برابرند!
پس اشکال از خدا و دینش نیست!
این قضیه از یک جای دیگه آب میخوره...اونم از بی عرضگی ما زنهاست که نشستیم تو خونه و گذاشتیم مردامون برن بیرون..برن تو جامعه...برن قانون بنویسن..عرف رو بسازن و...
آره تقصیر ما زنهاست که مثل کپک سرمونو کردیم تو برف تا مردها وقت داشته باشن به هر چی که میخوان برسن و شرایط رو اونجوری که دوست دارن برای خوداشون فراهم کنن.
ولی به قول بهار دیگه بس بود...نوبتی هم باشه نوبت ما زنها بود.
نوبت ما بود که از پوسته چند هزار ساله مون بیاییم بیرون...بریزیم تو خیابونها..تو جامعه...تو قانونها دست ببریم... تو عرف ..تو بتی که مردها سالیان سال برای خودشون تراشیده بودن .
حالا نوبت ما بود که اون مجسمه رو بشکنیم و یک تندیس نو بسازیم...!
با صدای الهام به خودم اومدم .
-چی تو مخته بهار؟ خب به ماها هم بگو...!

فصل دوم:بهار
اسمم بهاره 29 ساله دانشجوی انصرافیه ادبیات هستم علاقمند به کارهای هنری یه مغازه کارهای دستی دارم که اغلب کارهای خودمو ارائه میدم 
والا من علاقه ای به شوهر واین حرفها نداشتم یعنی اصلا تو خطش نبودم ولی از بس این الی ومونا ازش تعریف کردند منم وسوسه شدم ببینم این موجود عجیب چی هستش که همه دخملا اینهمه دنبالشن خلاصه بعد اون مشکلی که مونا برای خودش درست کرده من به فکر این افتادم که ادامه ماجرا داشتم به این فکر میکردم که ما اول باید موضوع رو مطرح کنیم تو جامعه اونم باید از یه جایی مثل یه تظاهرات گروهی ولی چطور همه رو جمع کنیم که یهو با صدای الی از جا پریدم که میگفت خو بگو بهار چی تو کله ات مونا هم که قلبونش بشم همینطور چسبیده بود به من چشماشو به دهن من دوخته بود یهو برگشتم گفتم مونا چند نفر رو میشناسی که تو بحران هستند مونا گیج نگاهم کرد وگفت بحران چی خو معلومه تو بحران بی شوهری دیگه الی بالاخره سرشو از لپ تاپش اورد بیرون گفت کی تو بحران نیستش رو کردم به الی گفتم تو که اصلا تو بحران نیستی اصلا تو فکر کردی گوش ما دراز از صبح نشستی پای این وامونده واویزون اون کیبوردشی همش هم میگی دارم تایپ میکنم والا رمان 1000 صفحه ای هم بود تموم شده بوده معلومه چی میکنی من که میدونم همش داری بان اخویت میچتی والا همه کارو زندگیت شده این وامونده وقتم زیاد میاری زرزر مکینی شوهر ندارم الی عصبی نگاهی بهم کرد میدونستم اینقدر که روی این اخویش حساسه رو داداش واقعیش نیست بعد گفتش تو خودت چی که اخویت جای خود داره شب تا صبح با اون امیرعلی خان میچتی تو چی فکر کردی ما گوشمون درازه اگه یه شب هم نیاد تا صبح تو اتاق قدم رو میری مونا که دید هوا پسه ودوباره ممکنه بین من والی درگیری لفظی پیش بیاد خودشو انداخت وسط گفت بهار چی شد حالا امار میخواستی چرا بحث رو کشوندی به اینجا تو هیچوقت نمی تونی درست بحرفی همه رو باهم قاطی میکنی که یهو یادم اومد کلا قضیه چی بود البته این اخلاق منه همه چی رو باهم قاطی میکنم گفتم ها من میخوام یه تظاهرات راه بندازم که بتونیم توش حرفمون رو به گوش همه برسونیم سنتها رو بشکنیم والا با این وضع که اکثر دختر به اسم عاشقی به هر بی سروپایی اجازه هرکاری رو میدن پسرها هم حالا حالا ها فکر ازدواج رو نمی کنند یه تظاهرات با مضمون ما دخترها هم میخوایم بتونیم مثل پسرها باشیم ببینید امار نشون میده گکه پسرها بیشتر از دخملها هستند یه جای کار میلنگه پس ما اول باید یه تظاهرات بکنیم .

همینطور که داشتم به تظاهرات فکر میکردم یهو یادم اومد یه قرار مهم دارم از جا پریدم وگفتم ای وای
مونا با تعجب گفت بهار عقرب نیشت زد
الی با خنده گفت نه مونا خانوم مگه تو اینو نمیشناسی یه قرار خیلی مهم داره واینجا ریلکس کرده پاشو پاشو تا کل خونه رو روی سرش نذاشته وسایلشو براش پیدا کنیم 
خودم از اینهمه شلختگی خنده ام گرفته بود اما این الی قربونش برم همیشه به موقع به دادم میرسیدهمینطور که روسریمو رو میپوشیدم داد زدم مونا جورابای منووووووووووووو که دیدم الی جوراب به دست ومونا با کیف وچادرم دم در ایستادن اصلا از رو نرفتم همینطور که جورابها رو میپوشیدم گفتم مونا این جورابها چینی شدند نه
الی با خنده ای همراه با حرص گفت بله الان شما زود حاضر شو ضمنا سرراهت این شمسی خانوم هم سرما خورده برسون خونه دخترش میخواد بره دکتر 
مونا با شیطنت گفت حالشم طبق معمول خیلی بده
اه الی اینو کی خبر کرده 
الی تو قرارتو یادت رفته بود من که یادم بودش دیدم پیرزن میخواد بره گفتم تو میرسونیش چون میدونستم راه فراری نداره هیچی نگفتم رو کردم به مونا گفتم اون اعلامیه ها رو مینویسم شما که مرغ تشریف دارین وقتی من میام رفتین لالا 
الی گفت بله ما مرغیم که شما الان که میری خیلی زود برگردی میشه ساعت 10 
دیدم دیره ترجیح دادم هیچی نگم با عجله از در زدم بیرون که دیدم شمسی خانوم حاضر اماده منتظر منه یه سلام واحوالپرسی سریع کردم و فوری سوار ماشین شدم شمسی خانوم هم با هزار اه وناله سوار شد یاد حرف مونا افتادم یهوخنده ام گرفت واقعا انگار انفونلانزا مرغی گرفته 
شمسی خانوم رو دم خونه دخترش پیاده کردم خودم طبق معمول دیر رسیدم ولی خو طرف منتظر مونده بود بعد از تحویل سفارشها وانجام دادن یه سری کارهای دیگه دقیقا ساعت 10:30 رسیدم خونه انتظار داشتم مونا والی خواب باشند اما دیدم نه بیدار منتظر من نشستند 
همینطور که مانتومو در میاوردم گفتم چی شده سرکار علیه ها بیدار تشریف دارند
مونا با اون چشمهای مظلومش بهم نگاه کرد وگفت بهار اذیت نکن تو که میدونی برای چی بیداریم 
گفتم بله ولی بذارید من بیام بعد شروع کنیدولی دلم نیومد جوابشو ندم همینطور که به سمت اشپزخونه میرفتم گفتم هیچی ببین من یه سری اعلامیه مینویسم که شما باید بین دخترهایی که میدونید تو بحران هستند پخش کنید که البته یکیش فروشنده خودم ستاره الان هم شاممو بخورم متنشو مینویسم 
شماهم برید بخوابید 
الی طبق معمول ساز مخالف کوک کرد اینکار شدنی نیست اخه مثل فیلمها میمونه نمیشه
اما مونا با هیجان گفتش اتفاقا راه خوبی هست که ما میتونیم خودمون رو نشون بدیم حرفمون رو هم بزنیم

منم گفتم حق با موناست هم حرف دلمون رو میزنیم هم خودمون رو مطرح میکنیم تا کی باید سکوت کنیم نمیشه من کلی بررسی کردم کلا سن ازدواج تو کشور ما بهم ریخته است یه پسر 27 ساله میره یه دختر 17 ساله رو میگیره ببین این یه بحث جامعه شناسیه بذار برات روی یه درخت مثال بزنم اگه یه درخت رو به جای اینکه میوه های رسیده ووخوبشو بچنیم بریم میوه های که تازه میرسه رو بچینیم چی میشه خو ب اون میوه های رسیده خراب میشه ومیریزه الان جامعه ما هم همینطور شده چون خواستگاری حق پسرهاست میرند دخترهای کم سن وسال رو میگیرن مثلا یه پسر 27 ساله به جای اینکه یه دختر 22 ساله رو بگیره میره یه دختر 17 ساله با 10 سال تفاوت سن میگیره خو اون دختر 22 کم کم از سن ازدواجش میگذره تا کی باید سکوت کنیم وقتی نطقم تموم شد الی ومونا با دهانی باز برام دست میزند وهردو درحالی که صورتمو میبوسیدند گفتند بهار تو خیلی خوب حرف میزنی 
بلند شدم رفتم قلم وکاغذ واوردم والی و مونا هم شب بخیر گفتند وخوابیدند منم بعد کلی فکر کردن متن زیر رو نوشتم

بسمه تعالی
به اطلاع کلیه دختران دچار بحران بی همسری و غیره می رسانیم که به منظوره مبارزه بارسوم نادرست جامعه مبنی برحق خواستگاری آقایون و سایر حقوق پایمال شده ی بانون گردهمایی خواهیم داشت.امید است با حضور پرشورتان در به دست آوردن این حقوق پایمال شده قدمی بردارید
گردهمایی خواهیم داشت با شعارها ذیل
پسرها حیا کنید
حق خواستگاری ما رو رها کنید
اهای جامعه به جمع ما نگاه کنید
دهن بینی رو رها کنید
این شعارها داده میشود تا جایی هم که جلوگیری نشود ادامه میدهیم
محل دانشگاه.......
ساعت 1:30