دانلود رمان جدال پر تمنا هما پور اصفهانی
ساعت ٥:٥٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٤/٢٤  کلمات کلیدی: رمان جدال پر تمنا ، رمان جدال پر تمنا هما پور اصفهانی ، دانلود رمان جدال پر تمنا

دانلود رمان جدال پر تمنا هما پور اصفهانی دانلود رمان جدال پر تمنا رمان جدال پر تمنا

جلوی آینه تند تند موهامو با یه دست کردم تو و با اون دستم سعی کردم کلاسورم رو زیر بغلم نگه دارم ... از زور هیجان داشتم خفه می شدم ... موهای بلوطی رنگم مدام از زیر دستم فرار می کردن و باز می افتادن بیرون ... با حرص گفتم:
- مثل موی گربه! آخرم همین روز اولی اخطار می گیرم ...



داشت دیرم می شد ... زدم از خونه بیرون ... خدا رو شکر که مامی رفته بود با دوستاش باغ پاپا هم نبود ... تکلیف وارنا هم که مشخص بود دیگه ... همیشه خونه خودش بود ... ما رو آدم هم حساب نمی کرد ... مانتوی بلند سورمه ای پوشیده بودم با مقنعه مشکی و شلوار تنگ مشکی ... کفش های عروسکی مشکی و سورمه ای و کیف کوله پشتی جین ... سوئیچ ماشینمو برداشتم و از در زدم بیرون ... گل خوشگلم وسط حیاط پارک شده بود ... پاپا برای قبولیم توی دانشگاه خریده بود ... وارنا هم از همون روزی که گرفتمش اینقدر باهام کار کرد که الان یه پا راننده شده بودم ... نشستم پشت فرمون و در رو با ریموت باز کردم ... صدای زنگ موبایلم بلند شد ... گوشی رو از توی کوله ام در آوردم و راه افتادم ... اسم آرسن افتاده بود روی گوشی ... پسر دوست پاپا، آقای سرکیسیان ... گوشی رو گذاشتم در گوشم و گفتم:
- به به آرسن به سلامت باد ... چطوری برادر؟
خندید و گفت:
- شیطون دانشجو در چه حاله؟
- ساعت سه و نیم ظهر زنگ زدی حالمو بپرسی؟
- ای بابا ... ما رو باش زنگ زدیم یه کم بهت روحیه بدیم خانوم خوشگله ...
- کوفت! می دونی بدم می یاد از این کلمه هی بگو ...
- خوب بگم جوجه اردک زشت راحت میشی؟ هر چند که واقعا هم مثل جوجه اردک زشت می مونی ... یادته بچه بودی رنگ زغال بودی؟ خدا رو شکر بزرگ شدی یه کم رنگ عوض کردی ...
همینطور تند تند داشت می گفت و می رفت ... داد زدم:
- بمیری آرسن ... حالا خودت خوبی که رنگ ماستی؟ اونم ماست پگاه! هم شله ... هم سفید و بی ریخت ... 
خندید و گفت:
- خب بابا ... سفید سفید صد تومن ... خیالت راحت شد؟
- بلی ...
- بلی گفتنت رو بخورم ...
- هوی آرسن ... باز چشم عمو لئون رو دور دیدی بلبل شدیا ...
غش غش خندید و گفت:
- کجایی؟
- اگه بذاری تو راه دانشگاه ...
- اووووف ... ساعت چهار کلاس داریا ... چه دل گنده ای تو!
- خودتی ... خوب قطع کن تا من بتونم این پای چلاق رو بچلونم روی گاز ...
- برو بابا فقط خواستم بهت انرژی مثبت بدم ... نری اون دانشگاه رو بذاری روی سرتا ... ویولت! اینجا ایرانه ... حواستو جمع کن که مثل من نشی ...
- تقصیر خودته! می خواستی خالکوبی نکنی قد گوزن روی بازوت بعدم با رکابی بری دانشگاه ... تازه وقتی هم بهت گیر دادن زبون درازی کردی ... 
خندید و گفت:
- ای بابا ... رکابی چیه ... تی شرت بود ...
- حرف بیخود نزن آرسن ... خودم دیدم ... یه نیم وجب آستین که بیشتر نداشت ...
بازم خندید و گفت:
- برو دختر ... برو که حالا منو سیاسی هم می کنی ...
با خنده گفتم:
- زت زیاد برادر ... سلام به عمو لئون و زن عمو یوکا برسون ...
- بزرگیتو ... 
- خداحافظ ...
- ویولت ...
- هان؟!!! دیگه چیه؟
- تو رو خدا رعایت کن ... روابط دختر پسرا توی دانشگاه خیلی محدوده ... فکر نکنی اینم جمع خونوادگی خودمونه ...
- لال می شی یا نه آرسن؟ اینقدر که تو بهم سفارش کردی اون وارنا نکرده ...
- خب من بیشتر نگرانم ...
- باشه ... باشه ... باشه ... تموم شد؟
- آره دیگه برو به سلامت ...
- خدافظی ...
- خداحافظ ...
گوشی رو قطع کردم و پرت کردم روی صندلی کنارم ... یه ربع دیگه بیشتر وقت نداشتم ... پامو فشار دادم روی گاز و با سرعت پیش رفتم ... به چهارراه نزدیک دانشگاه که رسیدم چراغ قرمز شد ... اولین ماشینی بودم که مجبور به توقف شدم و با حرص چند بار کوبیدم روی فرمون و گفتم:
- لعنتی ... لعنتی ... لعنتی ...
صدایی از ماشین کناری باعث شد حواسم به اون سمت کشیده بشه ...
- حرص نخور خانوم خوشگله ... موهات می ریزه ...
سریع شروع کردم به آنالیز کردنش .. یه پسر حدودا هم سن و سال خودم ... هجده نوزده ساله ... با موهای تیغ تیغ ... یه شال گردن پارچه ای دور گردنش پیچیده بود به رنگ خاکستری ولی لباساشو نمی دیدم ... قیافه اش بچه گونه و بامزه بود ... خوشم اومد ازش ... توی ماشین کناری بود ... یه پورشه زرد رنگ ... عجب ماشینی! با ناز خندیدم و زل زدم توی صورتش و گفتم:
- نه نترس موهام زیاده هر چی هم بریزه کچل نمی شم ... 
عینک مارک دارشو از روی چشمای گرد قهوه ایش برداشت و گفت:
- دختر تو چه چشایی داری!!!! سگ که هیچی گرگ داره!
دوباره خندیدم و گفتم:
- باید مالیات بدم؟
- ما سگ کی باشیم خانومی؟ کجا تشریف می برین حالا که اینقدر عجله دارین؟

چراغ سبز شد ... از بوقای ماشینای پشت سری فهمیدم ... دنده رو زدم یک و راه افتادم ...

کنار به کنارم اومد و گفت:
- نگفتی ...
رفتم دنده دو و گفتم:
- فکر می کنی این خیابون می رسه به کجا؟
- دانشگاه ...
- دقیقا ...
- ایول ... می ری دانشگاه؟
- اوهوم ...
- پس هم دانشگاهی هستیم ... خوش شانسی به این می گن خانومی ...
ازش خوشم اومده بود ... پسر بامزه ای بود ... از سر و وضعش هم مشخص بود بچه مایه داره ... می شه یه مدت باهاش بود ... آرسن می فهمید منو می کشت! از قیافه آرسن خنده ام گرفت ... پسره سریع گفت:
- به چی خندیدی؟
- هیچی ... یاد یه جوک افتادم ...
- بگو منم بخندم ...
- نمی شه ... می دونی که ...
نمی دونم پیش خودش چه فکری کرد که غش غش خندید و گفت:
- ای شیطون ... راستی من رامینم ... اسم تو چیه؟
زل زدم بهش ... رامین! همه حواسم رفته بود به اون ... اصلا متوجه جلوم نبودم ... خواستم دهن باز کنم اسممو بگم که صدای داد اون با برخورد شدید ماشین با یه شی همزمان شد ... با ترس به جلو خیره شدم ... زیر لب نالیدم:
- اوه اوه ... ماشین یارو داغون شد! آخه تو این وسط چی کار داشتی؟
رامین از ماشین کناری داد زد:
- خوبی خانومی؟
اصلا دیگه نمی تونستم چشم از ماشین جلویی بگیرم که بخوام جوابی به سوال رامین بدم ... سر جام خشک خشک شده بودم ... تا حالا سابقه نداشت تصادف کنم ... خوبه کمربندمو بسته بودم وگرنه با سر می رفتم توی شیشه ... وارنا اگه می فهمید اینقدر بی احتیاطی کردم دیگه اسممو هم نمیاورد ... داشتم یه همین چیزا فکر می کردم که در ماشین یارو باز شد ... انگار طرف تازه فهمید چی شده! از سمت راست یه دختر چادری پرید بیرون ... ولی نگاهم به در سمت راننده بود ... وی حالا لابد شوهرش هم از اون بسیجی هاست! خدایا حسابم پاکه ... صدای رامین دوباره عین وزوز بلند شد:
- من پارک می کنم می یام نترسیا ... من الان می یام ...
فقط سرمو تکون دادم ... یارو بالاخره اومد پایین ... اوه اوه! نگفتم از اون بسیجی هاست! ته ریششو نگاه ... عینکش نصف صورتشو گرفته بود و نمی شد درست قیافه اش رو ببینم ... قدش که بلند بود ... هیکلشم که! ... رسید کنار ماشین ... دو ضربه زد روی سقف ... بالاخره به خودم جرئت دادم و چرخیدم به سمتش ... ابروهای پهنش در هم گره خورده بود حسابی ... با خشم گفت:
- می شه تشریف بیارین پایین؟
آب دهنمو قورت دادم ... وای چرا حلقم اینقدر خشک شده؟ ترمز دستی رو کشیدم و ناچارا رفتم پایین ... نباید می فهمید ترسیدم وگرنه می گفت تو که اینقدر ترسویی غلط می کنی بشینی پشت فرمون ... قدم تا روی سینه اش بود و برای دیدن چهره اش باید سرم رو می گرفتم بالا ... اخماش اینقدر درهم بود که ناخودآگاه منم اخم کردم و گفتم:
- خوب حواسم نبود ...
این بدترین جمله ای بود که می شد توی اون لحظه بگم ... ولی هول شده بودم دیگه ... هول شدن که شاخ و دم نداشت ... پوزخند زد و گفت:
- مثل اینکه یه چیزی هم بدهکار شدم ...
اوه چه خشن بود! سریع شونه بالا انداختم و گفتم:
- خب حالا چی کار کنم؟!
انگار خونسردی و پرویی من دیوونه اش کرد ... دادش بلند شد:
- خانوم محترم! زدی ماشین منو داغون کردی ... حالا دو قورت و نیمت هم باقیه؟! اصلا شما هجده سالت شده که نشستی پشت فرمون؟
چشمامو گرد کردم و مثل میخ طویله فرو کردم تو چشماش ... می دونستم چشمام وحشیه و تا گردش می کنم حساب طرف پاکه ... همیشه آرسن بهم می گفت چشماتو که اینجوری می کوبی تو صورت یه پسر باید منتظر باشی که فرداش با دسته گل بیاد در خونه تون ... الان وقت این فکرا نبود باید جواب این بچه پرو رو می دادم ... 
- اصلا زدم که زدم! الان هم وقت ندارم وایسم اینجا به فرمایشات جنابعالی گوش کنم. کلاس دارم ... باید خسارت بدم باشه می دم .... برو از پاپا بگیر ...
اینبار پوزخندش پر از نفرت بود ... زیر لب تکرار کرد:
- پاپا! دختره لوس ...
صداش درسته که یواش بود ولی گوشای منم زیاد از حد تیز بود ... یه قدم رفتم طرفش که سریع رفت عقب ... پوزخندی زدم و گفتم:
- چیه آقا ؟ ترسیدی؟ نترس نمی خوام بخورمت ...
انگشت اشاره شو گرفت سمتم ... دندون قروچه ای کرد و گفت:
- هی دختر ... حد خودتو نگه دار!
فهمیدم طرف از اون مومن هاست ... وگرنه محال بود بکشه عقب ... باید یه کم سر به سرش می ذاشتم که بعدا برای آرسن و وارنا تعریف کنم بخندیم ... جلوش گارد گرفتم ... دان دو کاراته داشتم ... می دونستم که حتی اگه قضیه جدی بشه از پسش بر می یام ... ساعت چهار بود دیگه به کلاس نمی رسیدم ... زن طرف مثل ماست چسبیده بود به ماشینشون ... خنده ام گرفت ... من جای این بودم الان با چنگ و دندون از شوهرم دفاع می کردم ... پسره با تعجب به من نگاه کرد ... نمی دونست برای چی گارد گرفتم ... با داد گفتم:
- چیه؟!!! دعوا داری؟ خوب بیا جلو ... بیا ببینیم کی قوی تره ...

عینکشو برداشت ... یا مریم مقدس!!! توبه ! همیشه فکر می کردم خاص ترین چشمای دنیا رو خودم دارم ... اما انگار اشتباه می کردم ... این پسر بسیجی ... چه چشمایی داشت! به خصوص که با پوست تیره و موهای سیاهش تضاد عجیبی ساخته بود ... سبز! رنگ زمرد ...

صداش منو از توی شوک کشید بیرون ...
- جمع کن این بساطو ... این بچه بازیا چیه؟ مدارک ماشینتو بیار زنگ می زنم افسر بیاد ....
اصلا نفهمیدم چی شد که یه ضربه مای گیری ول کردم توی رون پای پسره ... انگار رنگ چشماش اینقدر شوکه ام کرده بود که دیگه دست خودم نبود ... پسره پاشو گرفت و داد زد:
- چته وحشی؟
عینکشو پرت کرد سمت دختر چادریه و گفت:
- اینو بگیر بببینم آراگل ...
دختره با ترس گفت:
- آراد تو رو خدا ... این کارا از تو بعیده ... خانوم خواهش می کنم ... 
اومدم به پسره بگم خدا بیامرزتت که مشت محکمش خورد توی شونه ام و نفسم رو توی سینه حبس کرد ... شونه امو گرفتم و از درد کمی خم شدم ... جمعیت داشت دورمون جمع می شد ... پسره رفت سمت دختره و گفت:
- الحمدالله روز به روز جامعه مون داره بهتر می شه ... بریم آراگل ...
حس کردم غرورم زخمی شده ... پسره بی شرف جلوی همه آبروی منو برد ... اینا همه دانشجوی همین دانشگاهن ... دو روز دیگه باهاشون چشم تو چشم می شدم ... باید یه کاری می کردم که بتونم سرمو بالا بگیرم ... پسره پشتش به من بود ... با غیض رفتم طرفش و این بار یه ماواشی گری زدم صاف توی گردنش که نفسش بند اومد ... گردنشو گرفت و گفت:
- آهههه
جیغ دختره بلند شد و دستشو گرفت جلوی دهنش ... همه به هیجان اومدن و صدای دست و جیغشون بلند شد ... مردم علاف ... الان دیگه باید در می رفتم ... وگرنه معلوم نبود چه بلایی سرم بیاد از اون حرکت ماهرانه این پسر مشخص بود که رزمی کاره ... بزنه ناکارم کنه خیلی بد می شه ... وای آرسن کجایی از من دفاع کنی؟ راه افتادم سمت ماشین ... باید ماشینو یه جایی پارک می کردم و می رفتم داخل دانشگاه ... به کلاس ساعت شش دیگه باید می رسیدم ... هنوز دستم به دستگیره نرسیده بود که پخش زمین شدم ... طول کشید تا فهمیدم چی شده ... کثافتتتتتت! از پشت زده بود توی پشت زانوم ... پام خم شد تعادلمو از دست دادم و خوردم زمین ... خواستم بلند شم گازش بگیرم ... انگار دفاع حرفه ای فایده نداشت ... باید هم موهای سیاهشو می کندم ... هم گازش می گرفتم ... هم اینقدر سرش داد می زدم که کر بشه ... اما با صدای سوت و داد دو تا مرد همه افکارم پرید دود شد رفت توی هوا ... 
- اینجا چه خبره؟!!!!! مگه میدون جنگه؟!!!
جمعیت سریع متفرق شد ... از لباسای آبی مردا متوجه شدم که مسئولین حراست هستن ... دیگه تموم شد ... الان مثل آرسن اخراج می شم و باید بشینم دوباره بخونم واسه سال بعد ... وای که اگه اخراج بشم این پسره رو از هستی ساقط می کنم ... یکی از مردا اومد سمت من ... یکیشون هم زیر بازوی پسره رو گرفت و بردش سمت در دانشگاه ... ایستادم و مظلومانه زل زدم توی صورت مرده ... چه چهره خشن و عبوسی داشت ... از قماش همون پسره است! دیگه اینبار مسیحم نمیتونه به دادم برسه ... معلومه که اینا طرف اون پسره رو می گیرن ... من حتما اخراجم ... خدایا این انصاف نیست!!! مرده گفت:
- دانشجوی همین دانشگاهی؟
با تته پته گفتم:
- بب ... بب .. بله ...
با بی سیمش سمت در اشاره کرد و گفت:
- راه بیفت ...
- ک کجا؟
داد زد:
- راه بیفت میگم ... کمیته انضباطی ...
واااااای! کمیته انضباطی ... همه دخترای فامیل بهش می گفتن وحشت کده! اگه می فهمیدن همین روز اول دچار وحشت کده شدم چقدر مسخره ام می کردن ... به تلافی همه حرفایی که بهشون می زدم ... 
- آخه دو تا مرد ریشو ترس داره؟ چهارتا عشوه می یای کار حله!
چقدر اونا حرص می خوردن و می گفتن تو نمی فهمی ... منم با خنده می گفتم خودتون نمی فهمین ... حالا می فهمیدن چی میگن! آدم سکته می کرد ... وارد یه جایی شبیه اداره شد ... منم پشت سرش بودم ... پشت در یه اتاق ایستاد که روش نوشته بود رئیس کل ... بی اراده دستم رفت سمت مقنعه ام و سعی کردم موهامو بکنم تو ... دختر چادریه پشت در نشسته بود و داشت اشک می ریخت ... مرده با تحکم به من گفت:
- بشین اینجا تا صدات کنن ...
بدون هیچ حرف اضافه ای نشستم ... خود مرده زد به در اتاق و رفت تو درو هم بست ... نگام چرخید سمت دختر چادریه ... اووووه من و اون پسره رو گرفتن این چه زاریییی می زنه! با اخم گفتم:
- شما چرا گریه می کنی حالا؟!
با تعجب نگام کرد و گفت:
- شما نمی ترسی؟
- چرا ...
- خب پس!
- انتظار داری منم بشینم اینجا مثل تو اشک بریزم؟ نه ... من اشک ریختن اصلا بلد نیستم ... فوقش اخراجم می کنن ... بعد چی می شه؟ هان پاپام دو تا داد می زنه سرم ... مامی باهام قهر می کنه تا یه هفته ... بعدم خیلی راحت همه چیز فراموش می شه و من سال بعد دوباره کنکور می دم ...
دختر مبهوت مونده بود روی صورت من ... لابد داشت با خودش می گفت چه احمق الکی خوشیه این! ولی من فقط داشتم به یه چیز فکر می کردم ... اون تو هر اتفاقی هم که می افتاد منو دار نمی زدن! دختره دستمو گرفت یهو توی دستش ... مثل برق گرفته ها نگاش کردم ... لبای خوش فرمشو با زبونش خیس کرد ... تازه فرصت کردم توی صورتش نگاه کنم .... چقدر چشماش شبیه چشمای اون پسره بود! سبز زمردی ... ولی برق چشمای اونو نداشت ... خوشگل بود تقریبا ... البته اگه دماغشو عمل می کرد ... چون دماغش یه جورایی تو ذوق می زد ... زیادی پهن بود ... یه کم فکر کردم تا قیافه پسره یادم بیاد! اه ... جز چشماش هیچی یادم نبود ... صدای دختره منو از فکر به چهره پسره کشید بیرون ...
- تو رو خدا رفتی تو یه چیزی نگی که داداشمو اخراج کنن ... تو رو جون مامانت ... به امام زمون آراد حقش نیست ... امروز روز اولشه که اومده دانشگاه ...
چی می گفت این برای خودش پشت سر هم ... با تعجب نگاش کردم و گفتم:
- داداشت؟ من فکر کردم شوهرته بابا ... ببینم دانشجوی ترم اوله؟!!!
دماغشو کشید بالا ... چونه ظریفش لرزید ... چادرشو یه کم صاف کرد و گفت:
- آره ...
- وا! بهش نمی یاد ... این که سنش ...
سریع گفت:
- مشکل داشت ... تازه تونست بیاد ... خواهش می کنم ... 
- من باید چی کار کنم؟
- نمی دونم ... فقط چیزی نگو که اخراجش ...
در اتاق با صدای نکره ای باز شد ... کله گنده مرد ریشوئه اومد بیرون ... 
- بیا تو ...

مثل عزرائیل به آدم نگاه می کرد ... دختره دوباره دستمو سریع گرفت و زل زد توی چشمام ... با یه دنیا التماس ... نمی دونم چرا دلم براش سوخت و سرمو تکون دادم ...


بلند شدم لنگ لنگون راه افتادم سمت اتاق ... پام هنوز از ضربه ای که خورده بودم درد می کرد ... سه تا مرد به جز اون مرد گندهه توی اتاق بودن ... با دیدنشون سکته رو زدم ... یا عیسی مسیح من جز از مرگ از هیچی نمی ترسم ... می دونم از اونم نباید بترسم ولی خوب می ترسم دیگه ... الانم ترسم فقط از اینه که اینا منو بکشن! چرا اینجوری به آدم نگاه می کنن آخه ... پسره روی یه صندلی چوبی کوچیک نشسته بود ... اخماش بدتر از قبل در هم بود و با پاش صرب گرفته بود روی زمین ... آب دهنمو قورت دادم و نگام کشیده شد سمت مردی که با صدای زخمتش خطاب قرارم داد:
- موهاتو بپوشون ... این چه وضع پوششه؟
دوباره دستم رفت سمت موهام ... خوب لخت بود! مرتیکه مگه کوری؟ هر کاری می کنم دوباره می زنه بیرون ... باید اینو تنگش کنم ... فایده نداره ... «این» استعاره از مقنعه! حالا خنده ام هم گرفته بود ... مرده شور این نیش شل منو ببرن ... به سختی جلوی خودمو گرفتم ... یارو دوباره هوار زد:
- دانشجوی اینجایی؟
آب دهنمو قورت دادم ... اه چقدر گلوم خشک می شد ... فقط تونستم سرمو تکون بدم ... خودمو می شناختم ... یه کم طول می کشید تا با شرایط مانوس بشم و زبونم باز بشه ... ولی وقتی باز می شد دیگه بسته نمی شد ... کاش اینجا اصلا باز نشه ... 
- اسم ...
انگار اسم فامیل داره بازی می کنه ... کم مونده بود بپرسم با چی بگم؟ جلوی زبونمو گرفتم و گفتم:
- ویولت آوانسیان ...
سر یارو از روی برگه اومد بالا ... با تعجب سر تا پامو برانداز کرد و گفت:
- اقلیتی؟
اخمام در هم شد ... از این سوال دیگه متنفر بودم ... زمزمه کردم:
- بله ...
- یهود؟!
اه مرتیکه بی سواد ... از روی فامیل هم نفهمید دینم چیه ... لبامو کج کردم و گفتم:
- مسیحی ...
سنگینی نگاه پسره رو حس کردم ... داشت با تعجب نگام می کرد ... با نفرت نگاه ازش گرفتم ... از این نگاه ها خسته شده بودممممممم ... مرده سرشو به نشونه تفهیم تکون داد و گفت:
- ببین دختر ... اینکه دینت اسلام نیست اصلا دلیل نمی شه که توی یه محیط اسلامی هر کاری که دوست داشتی بکنی ... توی همین روز اول اغتشاش به وجود آوردی و کاری کردی که همه فکر کنن از فردا می تونن همین کارو انجام بدن ... خجالت نکشیدی؟ مگه اینجا میدون جنگه؟ 
سرمو انداختم زیر ... هیچی فعلا نمی تونستم بگم ... دور دور اینا بود ... ولی همین که خودش هم می دونست اگه کارم بهش گیر نبود می شستم می ذاشتمش کنار خودش غنیمت بود ... یه کم نطق کرد تا بالاخره خسته شد و گفت:
- حرفایی که آقای کیاراد می زنن درسته؟
سرمو آوردم بالا ... آقای کیاراد کی بود؟ اشاره اش به اون پسره بود ... می تونستم خیلی راحت با دو قطره اشک و یه کم ننه من غریبم بازی در آوردن همه چیز رو به نفع خودم تموم کنم ... اما چشمای اشک آلود اون دختر ... نمی دونم چرا هر چی یاد چشماش می افتم یه معصومیت خاص تو ذهنم شکل می گیره ... بی اختیار سرمو تکون دادم و گفتم:
- بله درسته ...
- پس قبول داری که مقصر تو بودی ...
ناخنام داشت کف دستمو تیکه تیکه می کرد ... من مقصر بودم؟!!! صدایی از درون فریاد زد آره ... ویولت همه اش زیر سر خودت بود ... شاید باید برای اولین بار توی عمرم صادقانه عمل می کردم ... نتونستم حرفی بزنم به جاش فقط سرمو تکون دادم ... یارو اخمی کرد و گفت:
- هر دو تون باید تعهد بدین ... اما شما خانوم ...
طبیعی بود ... فامیل من تو ذهن هیچکس حک نمی شد ... دوباره زمزمه کردم:
- آوانسیان ... 
- بله خانوم آوانسیان ... شما علاوه بر اون دو هفته هم اخراج میشین و حق حضور در کلاس ها رو ندارین ... در صورت اخطار مجدد عذر شما برای همیشه خواسته می شه ...
پاهام می لرزید ... من که می تونستم این شرایط رو برعکس کنم چرا نکردم؟! حس می کردم لبخند حضرت مسیح رو حی می کنم ... هان چیه؟ لبخند می زنی پسر بزرگ ... برای اولین بار دخترت یه کار باب میلت انجام داد ... هان؟ با غیض رفتم و زیر برگه رو امضا کردم ... دیگه معطل نشدم و زدم از اتاق بیرون ... دختره پرید سمتم ... 
- چی شد؟
فقط نگاش کردم ... حس کرد حالم خوب نیست ... حالم از اینکه دو هفته اخراج شده بودم ... یا اینکه تعهد دادم خراب نبود ... حالم از این خراب بود که مجبور شدم به خاطر یه پسر کوتاه بیام و ضعف رو بپذیرم ... من باید تلافی می کردم ... باید ...
دختره دستمو کشید و منو نشوند روی نیمکت ... 
- بیا بشین ببینم ... نگاه کن رنگ به روش نیست ...
ناچارا نشستم و چشمامو بستم ... در اتاق باز شد ... لای چشمامو به صورت نامحسوس باز کردم ... پسره اومد بیرون ... دختره اینبار پرید سمت اون:
- چی شد آراد ؟ 
پسره داشت زیر چشمی به من نگاه می کرد ... با سر اشاره کرد این چشه؟ و دختره هم شونه بالا انداخت و دوباره گفت:
- نگفتی؟
- هیچی به خیر گذشت ... فقط یه تعهد ...
- وای خدا رو شکر! باور کن هزار تا صلوات نذر کردم برات داداشی ... 
- اوکی مرسی ... بریم؟
- تو برو من خودم می یام ...
و با سر به من اشاره کرد ... پسره هم که دیگه می دونستم اسمش آراده سری تکون داد و با چشم و ابرو چیزی به خواهرش گفت که متوجه نشدم ... بعد راه افتاد که بره از ساختمون بیرون ... الان وقت تلافی بود ... من باید حال اینو می گرفتم ...