دانلود رمان عشقولک
ساعت ٥:٤٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٤/٢٤  کلمات کلیدی: دانلود رمان عشقولانه ، رمان عشقولانه ، رمان عشقولانه برای موبایل ، دانلود رمان عشقولانه pdf

دانلود رمان عشقولک رمان عشقولانه دانلود رمان عشقولانه رمان عشقولانه برای موبایل دانلود رمان عشقولانه pdf رمان باحال عشقولانه رمان های عشقولانه



دیلانگ دولونگ دیلینگ   دیلانگ دولونگ دیلینگ (زنگ آیفون) 

 

-الو؟

فربد:منم

مادر فربد:سلام میگم فرزام و پیدا کردی؟

فربد:نه هنوز

مادر فربد:مادر کجایی؟

فربد:من جمهوریم شما کجایید؟

مادر فربد:منم خونم کی می آی؟!!!

فربد:اگه در باز کنید میخوام تشریف بیارما...!!!

مادر فربد:اوا حواسم نبود پشت دری...!!!

داخل خانه:



خوبه ها آدمو سر کار میزاری ...

فربد:خوبه شما یه ساعته منو دم در کاشتید حالا طلب کارم شدید؟دوره زمونه ای به خدا

مادر فربد:خوبه خوبه مسخره بازی بسه...بگو ببینم از فرزام خیری نشد؟از صبح تا حالا چقدر زنگ زدم میگه دستگاه مشترک مورد نظر خاموش می باشد...!!!

فربد:منم خبر ندارم حالا هر جا باشه پیداش میشه بچه کوچولو که نیست...

مادر فربد:خوب حالا ...برو بالا یکم دیگه بابات میاد صدات میکنم میای نهار میخوری؟

فربد:اکی

مادر فربد:صد دفعه گفتم درست حرف بزن...اااااه

فربد:باشه باشه

خدا میدونه اگه میخواستم ادامه بدم میخواست یه ریز نصیحت از این جور حرفا دیگه... بزنه...!!!

سریع لباسامو عوض کردمو یه دوش گرفتم همین که خواستم موهامو خشک کنم مامانم مثل عجل معلق صدام زد :فرزام ایه فرزانه اه خدا اسمش چی بود اه فربد بیا پایین نهار بخور

فربد:اومدم

خوبه دیگه حالا یه بار خواست مارو صدا کنه تا اسم جدش گففت اسم من یادش نیفتاد اینم مامان که ماداریم هییییییییییی خدا...!!!

-چیه یه ریز غر میزنی آخه پسرماین همه غرغرو؟

فربد:بدون این که جواب مادرشو بده:سلام

پدر فربد:سلام صبح رفتی دانشگاه؟

فربد:نه نرفتم

پدر فربد:واسه چی؟مگه امروز امتحان نداشتید؟

فربد:چرا ولی دنبال شازده بودم؟

پدر فربد :فرزام میگی؟مگه هنوز نیومده...

فربد:نه نیومده...

یه لحظه یادم رفت بگم فرزام برادرمه 26 سالشه البته بنده حقیر هم 23 سالمه .فرزام  برادرم میگم مهندس .مهندس ساختمان از این جور چرندیات دیشب خونه نیومده واسه همین  نگرانیم در ضمن هنوز مجرده...برگردم تو بحص خودمون حالا...!!!

پدر فربد:اشکال نداره میاد  بچه که نیست بگیم گم شده؟

مادر فربد:غذا از دهن افتاد بعدانم میتونید حرف بزنید؟

پدر فربد:غذاتو تموم کردی میری ندبال فرزانه از دانشگاه برش میداری میبریش خرید  وسایل قرار بخره..

فربد بدونه این که جواب بده شروع کرد به خوردن غذا ...

مرسی مامان خوش مزه بود

-نوش جان

بعد نهار رفتم تو اتاقم خواستم لباسامو عوض کنم برم دنبال فرزانه (فرزانه خواهرمه ترم یک معماری و هنوز مجرده در واقعه هممون مجرد هستیم)که دیدم زود ه واسه همین تصمیم گرفتم

بخوابم ...

فربد:خدایا فقط 10 دقیقه فقط 10 دقیقه ددر آرامش  بخوابم...

همینو گفتمو سرم گذاشتم خوابیدم

فربد فربد فربد بیدار شو ببینم ...

فربد :ها کی چیشده ؟به خدا من نبودم؟

مادر فربد:در باره چی حرف میزنی ؟میگم مگه قرار نبود بری دنبال فرزانه ؟یه نگاه به ساعت بنداز

ااااه اااه ااااه ساعت که 5 خدایا گفتم 10 دقیقه نگفتم که یه ساعت یادم باشه دفع بعد تاکید نکنم

-فربد کجایی؟باتو دارم حرف میزنم؟

فربد:خب مگه چیشده ؟یه روز خودش بیاد حالا یه بار تو عمرمون خوابیدیما؟

-اشکالی نداره باز اگه میگفتی نمیتونی بری  یه کاریش میکردیم بیچاره زیر بارون منتظر تو مونده

خودتم که میدونم سینوزیت داره  حالا شب حالش بد نشه خوبه؟

فربد:اون فرزانه ای که من میشناسم سرمارو نخوره سرما اونو نمیخوره؟

خب حالا این بگم فردا قرار مهمون بیاد صبح میری لیست از رو یخچال برمیداری میری اون چیزایی که خواستمو میخری یادت نره ها

فربد :باشه میرم امری فرمایشی چیز دیگه ای نیست ؟

-نه پاشو یه شونه به موهات بزن بیا...من رفتم پایین

فربد:راستی کی قرار بیاد :به موقعش میفهمی؟

-حالا این طوریه؟؟؟

 


 

خب امید وارم راضی باشید...!!!

نظر یادتون نره ...فداتون ...بای...!!!