رمان به رنگ شب
ساعت ٤:۳۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٤/٢٤  کلمات کلیدی: خلاصه رمان به رنگ شب ، تایپ رمان به رنگ شب ، نقد رمان به رنگ شب ، دانلود رمان به رنگ شب اعظم طیاری

رمان به رنگ شب دانلود رمان به رنگ شب اعظم طیاری نقد رمان به رنگ شب تایپ رمان به رنگ شب خلاصه رمان به رنگ شب



باور نمی کرد پدر مستبدش بدون نظر خواهی از او به خاستگاری دختری رفته باشد که حتی به اندازه سر سوزنی به او گرایش

ندتشت با تعجب پرسید:

-منظورت اینه که بابا از سیما خاستگاری کرده ؟!!

-اره.



-ولی اون هنوز بچه است... بابا فکر می کنه من دنبال عروسک می گردمچطور به خودش این اجازه رو داد.

-حالا که طوری نشدههنوز که چیزی معلوم نیست.اصلا شاید سیما نخواست.

-بابا حق نداره با زندگی من بازی کنه.در همین لحظه صدای جمشید که ارام و بی صدا وارد ساختمان شده بود بلند شد:

-باز هم صحبت منه؟

سروش مثل برق گرفته ها از جا پرید و با دیدن پدر بر شدت عصبانیتش افزوده شد و گفت:

-تو فکر می کنی من عروسک خیمه شب بازی ات هستم؟ تو...

جمشید میان کلامش پرید و گفت:

-تو نهشما.

-ببخشید یادم رفته بود ادب رو رعایت کنم حالا میشه بگید من این وسط چه کاره ام؟

-تو پسر منی و من صلاحت رو بهتر از خودت می دونم.

-ولی زندگی من متعلق به خودمه شما حق ندارید برای من تصمیم گیزی کنید گفتی الهه نه و روی حرفت پا فشاری کردی.

اما این حرف رو نمی زارم به کرسی بنشونی.

-البته باید بگم که تو لایق سیما نیستی اما من فقط به خوشبختی تو فکر می کنم نه اون.

-نه نه نهدیگه به شما اجازه نمی دم در مورد من تصمیم بگیری دیگه حرف سیما توی این خونه نمی یاد همان طور که حرف

الهه نیست.

-حرف الهه توی این خونه نیستواقعا این طوره ؟ نقل تو و مامانت جز الهه خانوم چی می تونه باشهتو ناز می منی مادرت

هم می خرهپای مامان رو وسط نکش شیرین گفت:

-باز شروع کردینبابا بسه دیگه .

جمشید نگاهی به شیرین انداخت و با غیظ گفت:

-تا تکلیفم رو با این پسره خودسر تموم نکنم این بحث تمومی نداره.

-ببین کی به کی میگه خود سر!

-می بینی شیرین خانوممی بینیتاثیر رفتار های الهه خانوم رو در اقا پسرت رو در یاب ببین چطور وقیحانه به من بی

حرمتی می کنه.

-شما وادارم می کنی بی ادبی من رو ببخشید اما من زیر بار حرف زور نمی رم.

-پس هنوز دنبال راه حلی برای رسیدن به عشق الهه خانوم هستی درسته!

-اگه پیدا کنم که بله.

-بله و درد بله و کوفتمی بینی شیرین میبینیوجود این دختر توی زندگی ما سایه انداخته انگار نمی خواد دست از

سرمون بر داره می تر سم همه زحماتی که برای حفظ خانواده ام باد هوا بشه.

جر و بحث جمشید و پدرش بالا گرفت.سروش با علی رغم انکه برای مدتی ارتباط خود را با الهه قطع کرده بود اما در واقع به

دنبال راهی برای رسیدن به او بود و امروز که پدر او را مورد ملامت و سرزنش خود قرار می داد در صدد دفاع جو متشنجی به

وجود اورد که حاصل ان دگر گونی حال مادر شد وقتی شیرین با چهره کبود شده پیراهن سروش را کشید سروش چون

دیوانگان به سر و روی خود می کوبید تا رسیدن اورژانس و انتقال شیرین به بیمارستان دل توی دل پدر و پسر نبود شیرین

بلا فاصله در سی سی یو بستری و مورد مداوا قرار گرفت در تمام لحظاتی که او در کما به سر می برد جمشید سرش را بین

دست ها پنهان کرده بود و دعا می خواند و سروش در میان اشک حسرت و ندامت نظر می کرد و صلوات می فرستلداو

سلامت مادر را از خدا می خواست و در مقابل اجابت این دعا خود را مطیع اوامر پدر می خواند.

در منزل افشار هر کس با شور و نشاط سرگرم انجام کاری بودمهوش با سلیقه ای خاص، هر طرف سالن پذیرایی را با گل های

خوشبو و زیبا ترئین می کرد و از اینکه دخترش با پسر دلخواه خود و خانواده اش وصلت می کرد، بسیار خوشحال و راضی به

نظر می رسیدجلال نیر دستور تهیه شیرینی و میوه و چیدن آنها را درجایگاه خاص خود می دادامیر تنها کسی بود که در

 

هیچ امری دخالت نمی کرد و سرگرم خواندن روزنامه بوداو تا حدودی از عشق و علاقه سروش و الهه با خبر بود اما در این

شرایط که همه چیز حالت رسمی به خود گرفته بود و اکثر اقوام و بستگان به این مراسم دعوت شده بودند، لزومی نمی دید

که با اطلاعات ناقص و ضعیف خود، وسایل رنجش و آزردگی خواهر را فراهم آورد .

سیما نیز به اتفاق خواهرش مینا سخت مشغول انتخاب لباس بوداو سعی داشت لباسی مناسب و برازنده انتخاب کند تا ذره

ای از ارزشهایش کاسته نگردداو با یک متر و هفتاد، گیسوانی کاملا بلند و سیاه، چشمانی درشت و به همان رنگ، پوستی

کاملا سفید و شفاف و مقذاری نمک در چاله روی لپش جذابیت خاصی داشتدختری کاملا زیبا و بی عیب و نقص بود که به

راحتی می توانست بر بیننده اثر کنداما هیچ گاه از اصول اخلاقی و دینی خود پا فراتر نگذاشته و به نجابت پایبند بود .

از بین لباسهایش، ماکسی خوش رنگی را انتخاب و با کمک مینا به تن کردمینا با مشاهده خواهر زیبای خود، گوئی او را در

لباس سفید عروس می بیند، ذوق زده دستها را به هم فشرد و گفت :

-اوه سیما جون چقدر بهت میادخیلی خوشگل شدی .

سیما چرخی زد و مقابل آیینه ایستادچرخید راست، چرخید چپ، فکر می کرد آیینه دروغ می گویدنگاه مضطربش را از

آیینه برگرفت و گفت :

-تورو خدا راست بگو مینا، اگه بهم نمیاد عوضش کنم .

-چی میگی دخترمعرکه شدی .

و تابی به چشم های درشت و قهوه ای رنگش داد و افزود :

-فکر کنم سر و کار پسره امشب به بیمارستان بیفته .

-لوس نشو مینا .

-پس چی؟... خیلی هم دلش بخواد که خواهر مثل ماه من رو داره صاحب میشه .

-فکر می کنی خوشش میاد .

-غلط می کنه که نیاد .

سیما با لحن شیرین و آواز داری گفت :

-مینا

مینا دستها را به علامت تسلیم بلال برد و در حالی که، نگاه و زبانش با هم شیطنت می کردند گفت :

-شوخی کردمبه شرافتم قسم دفعه آخره که به شوهر جنابعالی بی احترامی میشه .

-حالا شد .

زنگ آیفون به لبهای سیما قفل زد و گویی ثانیه شماری به قلبش اتصال داد و به سرعتش در آماده شدن، فزونی بخشید

ادامه دارد......