رمان عروس دریا
ساعت ۳:٥۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٤/٢٤  کلمات کلیدی: عروس دریا ، رمان ایرانی عروس دریا ، دانلود رمان عروس دریا ، دانلود رایگان رمان عروس دریا

رمان عروس دریا - عروس دریا دانلود رمان عروس دریا دانلود رایگان رمان عروس دریا رمان ایرانی عروس دریا عروس دریا




صدایش بهت زده، ناباور و سرشار از هیجان و اشتیاق بود:
اینجا چه خبره مادر؟ درست مثل اینه که پاییز با خونه قهر کرده و جاش بهار اومده. این همه گل لاله و یاس. خدای من... مادر...!!
گلی همچون او مبهوت ماند. وقتی می رفتند به یاداشت این گلها نبودند، حتی گلدانهای چینی ای که گلها درونشان قرار داشتند. روزمهر ناگهان تکان خورد. عید آن سال به ایران امده بود. ترکیب وسایل خانه و دکوراسیونش را به یاد داشت، ولی حالا آن ترکیب به هم خورده بود. چند تا چیز به انجا افزوده و چند تا چیز هم از آنجا کم شده بود. گلی با وجود 


شگفتی بسیاری که داشت میهمانها را دعوت به نشستن کرد و بعد به روزمهر نگریست. او کنار مبلی نزدیک عمویش نشسته یبود، ولی پیدا بود حواسش جای دیگری است. روزمهر متحیر بود. ترکیب قرار گرفتن وسیله ها، خصوصا وجود گلها و آن گلدان چینی سلیقه کسی را به یادش اورده. فقط او، چنین ذوق هنری داشت و این چنین سلیقه ای با این حال سعی کرد با جواب دادن به سوالهای عمویش، خود را از آن برهوت فکری برهاند. گلی نیز با عذرخواهی کوتاهی و تعارف شیرینی ای که روی میز به حالت زیبایی چیده شده بود، از سالن خارج شد و به آشپزخانه رفت. دلش می خواست با دستش گردن شیرین را با یک حرکت بشکند. دخترک با آن اندام ظریف آیا نفهمیده که جابجایی آن وسایل سنگین تا چه حد برایش ضرر دارد. گذاشته از ان، این کارش او را سخت به هیجان آورده بود، ولی وقتی وارد آشپزخانه شد، مسخ شده به منظره جلوی چشمانش نگریست. 
او را در لباسی بلند به رنگ آسمان دید. داشت برگهای پرتقال را لای میوه ها جای می داد تا سلیقه بیشتری نشان دهد. برای لحظاتی مبهوت به او و حرکات ظریفش چشم دوخت. ناتوان با خود اندیشید، (( آیا قادرم ذره ای او را از خود ناراحت کنم یا گرد اندوه بر صورتش ببینم آن هم وقتی این قدر خوب و مهربان است؟)) 
نگاه شیرین به طرف او برگشت و با دیدن او، یکی از شیرین ترین لبخندها و عمیق ترین نگاههایش را تحویل داد و گفت:
سلام. خسته نباشید. دیر کردید. دیگه داشتم نگران می شدم. 
گلی با تردید به او نزدیک شد:
سالن... کار توئه؟!
سر به زیر انداخت:
معذرت می خوام. می دونستم ناراحت می شید، ولی دست خودم نبود. خندید. خنده ای از سر تعجب. چقدر شیفته این صداقت شیرین شده بود. 
تو دیوونه ای شیرین. یاور کن دختر. تو چطور تونستی در عرض کمتر از سه ساعت کایر رو بکنی که من در عرض سه روز نتونستم بکنم؟
یعنی... شما ناراحت نشدید؟
ناراحت؟! بیشتر از اینکه ناراحت بشم بهت زده شدم. اوه عزیزم... تو مثل همیشه سلیقه به خرج دادی. 
با لبخندی گرم گفت:
خوشحالم که اینو می شنوم. فکر می کردم ناراحت می شید.
دست او را فشرد و گفت:
ابدا. خوشحال هم شدم. 
سینی چای را از روی کابینت برداشت و به طرف او گرفت. گلی متعجب پرسید:
مگه تو نمیای؟
صورتش گر گرفته و گونه هایش گل انداخت:
جمعتون خانوادگیه. من مزاحمتون نمی شم. 
جمع خانوادگی یعنی چی؟ تو هم جزئی از خانواده ی ما هستی. 
نمی دانست چطور موضوع را به او بگوید:
راستش من... من هنوز هم خجالت می کشم. 
خجالت؟! اما عزیزم اونا فامیلهای نزدیک ما هستن. می تونی باهاشون آشنا هم بشی. حاضر هم که شدی. پس... 
با شرم سرش را پایین انداخت:
باید ببخشید ولی... بازم جوابم منفیه. شما برید و از جشن لذت ببرید من همین جا هستم. 
گلی سرش را به نشانه تاسف تکان داد:
تو مطمئنی که....
آخرین تیر را از کمان رها کرد و گونه گلی را با محبت خالصانه ای بوسید:
کاملا. لطفا خودتون رو به خاطر من ناراحت نکنید. من همین جا هستم. 
بوسه او کار خودش را کرد. گلی لبخندی زد و گفت:
پس از خودت غافل نمون. ما اونجا، تو هم اینجا، از خودت پذیرایی کن. 
لبخند ملایمی بر لب آورد و او را تا کنار دیوار همراهی کرد. درست تا جایی که پرده هاف آشپزخانه را نمایش می دادند. برای لحظه ای تصمیم گرفت که تا کنار در برود و میهمانها را ببیند، ولی منصرف شد. کمی پرده را جلو کشید و دوباره سر جایش برگشت. 
در تمام مدت میهمانی، شیرین خود را در آشپزخانه مخفی کرده بود حتی وقتی زن دایی های روزمهر برای کمک در پذیرایی میهمانان به گلی پیوسته بودند او خود را به باغ رسانده و لابه لای درخت ها پنهان شده بود. 
بعد از صرف شام، میهمانها تک تک از میزبان به خاطر پذیرایی گرمش تشکر کرد و با خداحافظی و سلامت باشید و زنده باشی از خانه خارج شدند. وقتی آخرین میهمانان که خانواده عموی بزرگ روزمهر بودند از خانه خارج شدند، شیرین که نگران به نظر می رسید از حیاط و لابه لای درختها بیرون آمد و از در پشتی خود را به آشپزخانه رساند. جرات رفتن به سالن پذیرایی را نداشت، چون می ترسید ورودش نابهنگام باشد و با خشم پسر رخشانها مواجه شود. عاقبت دل به دریا زد و وارد سالن شد و پا به پذیرایی گذاشت. اولین چیزی که در آنجا جلب توجه می کرد آشفتگی آن محیط بود. گویی پا به جمعه بازار نهاده بود. پیشدستی های پر از پوست میوه، وضعیت به هم ریخته ای که روی مبلها به چشم می خورد، دود سیگار و بوی تند توتون، خلاصه آنقدر نامرتب بود که بی گمان اگر همان خانه نبود گمان می کرد اشتباهی آمده است. هاج و واج به اطراف می نگریست که صدای خوش طنینی از پشت مخاطبش قرار داد:
می بخشید خانم...
انگار این صدا در جایی از مغزش، در گوشه ای از تاریکترین نقطه ذهنش بایگانی شده بود. به عقب برگشت و بعد هردو با دیدن هم، در جا میخکوب شدند. 
******** 
روزمهر نمی توانست باور کند که او، هموست. دختری که روبرویش ایستاده بود ظاهرا ستاره بود، ولی هیچ نشانی از اشنایی در چشمانش دیده نمی شد. دختری با نگاهی سرد و گونه هایی که به خاطر نگاه خیره اش، گل انداخته بود و ملتهب به نظر می رسید. شیرین به خود آمد. نگاهشان به هم ثابت مانده بود. انگار با نیرویی به طرف هم کشیده می شدند. نیرویی آندو را به خود می کشید، نیرویی که نه قابل لمس بود و نه قابل رویت. انگار در چشمان هر کدام از اندو آهنربایی بود که طرف دیگر را به خود می کشید. سرش را به سختی روی گردن خشکیده اش تکان داد و پایین انداخت. صدایش بزور شنیده شد:
سلام...!!
(( حتی تن صدایش هم مثل ستاره بود.)) روزمهر مسخ شده بود. انگارباور نداشت که او جسم است. فکر کرد حتما خیال می کند یا شاید روح ستاره است. در آن لحظه خبر مرگ ستاره را دو هفته بعد از رفتنش به ایران که با تلفن به او اطلاع داده بودند و اینکه در دیا غرق شده بود را فراموش کرده بود. شیرین سربلند کرد، ولی وقتی نگاه او را دید متوحش، گا می به عقب گذاشت. یک فکر در ذهن خفته اش بیداد می کرد،(( قبلا این نگاه رو دیده ام. قبلا... بارها... بارها این نگاه رو دیده ام. )) 
وحشت زده مثل بچه خرگوشی که از حمله ببر می ترسد به سمت چپ نگاه کرد و بعد نگاهش را به روزمهر دوخت. روزمهر نفهمید او زیر لب چه گفت. شاید گفت، (( معذرت می خواهم)) چون شیرین سریع از کنارش گریخت و به اتاق خودش رفت. بسته شدن در، او را به خود آورد. ناباور به انچه بین خودش و او گذاشته بود اندیشید. در جدال فکری با خود، گرمای دست مادر را روی بازویش احساس کرد. گلی با مهربانی پرسید:
خسته شدی؟
روزمهر سرش را تکان داد و زمزمه وار گفت:
نه!
اما صورتت خسته است. چرا اینجا ایستادی؟ اتاقت رو آماده کرده ام. برو استراحت کن. پس چرا مات موندی؟
چهره روزمهر با یادآوری دوباره آن اتفاق، سرخ شد. لب زیرینش را گزید و گفت:
هیچ. دارم به اینجا نگاه می کنم. 
گلی به وضعیت نابسامان سالن پذیرایی نگریست و گفت:
فردا اینجا رو تمیز می کنیم. راستی... تو شیرین رو ندیدی؟ غیبش زده. 
روزمهر متعجب تکرار کرد:
شیرین...؟
آخ فراموش کرده بودم... تو قضیه شو نمی دونی. 
کدوم قضیه رو؟
صورت دختری که باهاش تصادف کرده بودیم سوخته، حافظه اش رو هم از دست داده بود مجبور شدیم، صورت ستاره رو... 
یعنی... منظورتون اینه که...
آره. تو دیدیش؟
به دروغ گفت:
نه. ندیدمش. اگه با من کاری ندارید برم اتاقم. احساس خستگس میکنم. 
می خوای برات یه قرص بیارم؟
لبخندی خسته به صورت نگران و در هم مادرش پاشید و گفت:
نه احتیاجی نیست. فکر میکنم به خاطر کم خوابیه. توی هواپیما هم نخوابیدم.
گلی دست او را کشید و به طرف اتاقش برد و گفت:
در این صورت باید خوب استراحت کنی. 
جلوی در بودند روزمهر اندکی سرش را خم کرد و گونه مادرش را بوسید. گلی هم صورت او را بوسید و با شب بخیری گرم، راهی اتاقش کرد. در را بست و به اطراف نگریست. دستهایش را پشت کمر و به در تکیه داد و خود به آنها تکیه کرد. هیچ چیز در اتاقش عوض نشده بود. همه چیز مثل سابق بود. گویی زمان از اتاقش عبور نکرده بود. دستهایش را از در جدا کرد و به طرف پنجره کشویی جلوی تختش رفت. با یک حرکت سریع، آن را کنار زد سوز پنجمین روز آذر را حس می کرد. چقدر تنهایی برایش شکنجه آور بود. بی اختیار به یاد ستاره افتاد و قرارشان. قرار بود سه ماه قبل از این، آن دو ازدواج کرده باشند. او حالا می باید مرد خانه می بود نه پسری که همه چیزش را از دست داده بود. 
به طرف چمدانش رفت و بعد از کشیدن زیپش، قاب عکس ستاره را بیرون آورد. لحظاتی به تماشای عکس پرداخت. عکس ستاره با آن صورت ملایم و دلنشین جلوی رویش بود. قاب عکس را به سینه گذاشت و محکم به خود فشرد. یاد جمله ای که ستاره به او گفته بود افتاد و لبانش با لبخند حالتی زیباتر یافت. لباس اهدایی ستاره هم در چمدان بود. آن را بیرون آورد و با نوک انگشتانش لمس کرد. انگار موهای ستاره زیر انگشتانش بود. وقتی فکر می کرد می دید موهای ستاره هم به همین نرمی بوده است. آنها را برداشت. عکس ستاره را روی میز مطالعه گذاشت و لباس اهدایی اش را داخل کمد. 
یاد ستاره، مثل سیلی محکمی بود که به صورتش زده می شد. با بی حالی روی تخت نشست. یکباره یاد عکسهایی افتاد که در میز توالت گذاشته بود. از تختش به زیر آمد و به آنجا رفت. کشو را باز کرد، ولی قبل از هر چیز، چشمش به دفتر نسبتا کوچکی افتاد. به یاد نمی آورد آن دفترچه را او آنجا گذاشته باشد. دفترچه را با کنجکاوی به دست گرفت و به اولین صفحه آن نگاه کرد. هیچ اثری از نام نویسنده در آن نبود، جز یک جمله که با دست خطی اشنا نوشته شده بود،(( پنهان در مه)) با خود اندیشید،(( عجیبه! این اینجا چه کار میکنه؟)) دفتر را به ست گرفت و صندلی میز توالت را عقب کشید و روی آن نشست دفترچه رادوباره باز کرد. می خواست بداند این دفترچه متعلق به چه کسی است و خواند. (( باورم نمی شود. باورم نمی شود که من انسانی پاک باخته باشم. انسانی که دیگر چیزی ندارد. انسانی بدون هویت، بدون فکر و اندیشه. انسانی که تنها و غریب در اقیانوس بی انتهای فکرش غوطه ور است. من تنها هستم. به قدر یک دنیا تنهایم. همه درها به رویم بسته شده اند. گویی خدا هم مرا فراموش کرده است. آخر چرا در بین این همه آدم من باید گرفتار این بلا شوم؟ بلایی که مثل خوره، تمام وجودم را می خورد. تمام وجودم را. من همه چیز را از یاد برده ام. اینکه پرد و مادرم چه کسانی هستند و اینکه خودم چه کسی هستم. براستی از یاد برده ام که حتی خودم که هستم. من انسانی هستم به ظاهر چون دیگران، ولی در باطن با همه فرق دارم. من فراموش شده ام. فراموش در دنیای افکار. افکاری که در آن هیچ نیست جز یک صحرای خشک. انگار همیشه در صحرای افکارم دنبال یک نشانی می گردم. آنقدر دویده ام که پاهایم تاول زده اند و لبانم خشکیده اند. فکر می کنم... فکر می کنم من حتما باید ادم گناهکاری باشم که خداوند اینگونه عذابم می دهد. فکر می کنم من حتما باید گناهکارترین موجود دنیا باشم، ولی ایا واقعا اینگونه است؟ آیا من براستی گناهکارم و اگرگناهکارم، گناهم چیست؟ حتی نمی دانم مرتکب چه خطایی نابخشودنی ای شده ام. حتما گناه بزرگی است که این گونه شکنجه می شوم. گناهی که شاید با آب زمزم هم پاک نشود. وقتی برای اولین بار فهمیدم که خود را به یاد ندارم گریستم. آری من... من خودم را از یاد برده بودم. خودم را و هویتم را. 
من دیدنی بودم و زنی که این را فهمید دیدنی تر. طفلک نزدیک بود در جا سنکوپ کند. حتما با خود فکر کرده با من چه کند. اری او بیچاره است، ولی من بیچاره تر. روزهای اول به هیچ چیز نمی توانستم فکر کنم جز خودم. خودم و خودم! آنقدر فکر م یکردم که خسته می شدم و در میان گریه به خواب می رفتم. می گریستم، در حالی که نمی دانستم چرا و به چه گناهی. انگار مرده ام. مرده ای که فقط نفس می کشد. مرده ای بدون روح و قلب. یکباره نور شدیدی چشمانم را زد و بعد دوباره پرت شدم. مثل اینکه با چراغ قوه، چشمانم را تحریک می کردند. ناله ای کردم و این بار به خواب رفتم. خوابی که مدتها بود با ان بیگانه بودم. خوابی سرشاز از آرامش.
عجب سماجتی!! منظورم گلی است. چند روز تمام است که از من می خواهد قبول کنم و به خانه آنها بروم. نمی دانم چطور او می تواند بدون شناخت من و روحیاتم چنین تقاضایی از من بکند. موجود قابل ترحمی شده ام که همه خیال ترحم به من دارند. آه گلی نمی داند که من می دان به خاطر آرامش روحش و رهایی از عذاب وجدان می خواهد مرا به خانه شان ببرد. در هر حال جوابم یکی است. نه!! اما مثل اینکه او سرسخت تر است. هر چقدر من بیشتر مخالفت می کنم، او بیشتر راغب می شود که درخواستش را تکرار کند. دفعه اخر با ناراحتی گفتم:
خواهش می کنم خانم رخشان، فکر منو نکنید من همین جا راحتم. 
لب تختم نشست و با  نگاهی دقیق به چشمانم گفت:
دروغ گوی خوبی نیستی. چون خوب می دونم که اینجا راحت نیستی. 
من....
حرفم را قطع کرد و گفت:
اگه راست می گی به چشمانم نگاه کن و بگو.
دروغ بگویم، آنهم چشم در چشمش؟ حتی تصورش هم خنده دار است. نگاهم را به زیر انداختم و آهسته پرسیدم:
چه اصراری دارید من بیام خونه شما؟
پوزخند تمسخرآمیزی زد و گفت:
اینم شد سوال، که چه اصرار دارم تو پیش خودم باشی؟
عصبانی شدم و گفتم:
اگه به نظرتون احمقانه است جواب ندید.
با حیرت گفت:
اخر تو خودت قضاوت کن ما باعث این اتفاق شدیم... 
ترحم؟هرگز!!
با تحیر تکرار کرد:
ترحم؟ تو از چی صحبت می کنی؟ ترحم دیگه چیه؟ این وظیفه ماست.
به متکای پشت سرم تکیه دادم و غمزده گفتم:
شما هیچ وظیفه ای در قبال من ندارید. مقصر اصلی آن حادثه، من بودم نه شما. نباید خودتون رو به خاطر اتفاقی که کس دیگه ای توش مقصر بوده سرزنش کنید. تا حالا هم خیلی به خاطر من توی دردسر افتادید.
از راه دیگری وارد شد و پرسید:
چرا از این کار سرباز می زنی؟ ایا فکر می کنی در خانه ما، اتفاقی برای تو می افتد؟
تند و سریع گفتم:
خدای من... نه!!( خودم هم نفهمیدم چرا این جمله را گفتم)
در ادامه گفت:
پس چی؟ چرا دلیلش رو به من نمی گی؟ 
در حال تماشای محوطه بیمارستان گفتم:
من یه مزاحم بیشتر نیستم. موندنم هم توی خونه شما موقتی به. فقط تا وقتی که زخمهام خوب بشن و بعد از اون... 
با ناراحتی حرفم را قطع کرد و گفت:
تو فکر کردی ما این قدر پست و بی صفت هستیم که دختری رو که می دونیم پناهی نداره بیرون بندازیم. جدا اینطور فکر می کنی؟
با خونسردی گفتم:
در هر حال فرقی نمی کنه. چه شما منو از خونه بیرون بندازین یا نندازین، من خودم نمی تونم سربار کسی بشم. 
تکرار کرد:
سربار...؟! خدای من... تو اثلا متوجه هستی چی می گی؟ خونه ما اونقدر بزرگه که حتی در تصورت هم نمی گنجه. ما اگه دو طرف خونه باشیم و داد هم بزنیم صدای همدیگه رو نمی شنویم. قبول کن. هیچ مشکلی برات پیش نمیاد. مطمئن باش ما کسی رو نداریم. خانواده پر جمعیتی هم نیستیم. فقط منم و سرهنگ. قبول کن که با ما باشی. مطمئن باش از قبول پیشنهادم پشیمان نمی شی. 
مجبور بودم بپذیرم. دیر یا زود بالاخرخ باید از بیمارستان مرخص می شدم و جایی را هم که نداشتم بروم. مجبور بودم. بالاجبار گفتم:
قبول، ولی به یه شرط. 
چشمانش برقی از شادی موفقیتش داشت. 
هرچی باشه قبوله. 
قاطع گفتم:
به خاطر من، هیچ کاری نکنید. فکر کنید عضو جدیدم. اگه قبول کنید هیچ مخالفتی نخواهم داشت. 
با تردید نگاهم کرد و بعد ارام گفت:
ولی اخه... 
نگذاشتم دلیلی بتراشد. با تحکم گفتم:
فقط همین. در غیر این صورت نه. لبخند تصنعی ای بر لب اورد و گفت:
باشه!! 
نمی دانم چرا حس کردم قلبم فرو ریخت. 
حس می کنم که محتاجم. محتاج به نوایی چون موسیقی. نوایی که لحظاتی چند از خود بیخودم کند و مرا به جایی ببرد که دیگر تنها نباشم. خودم باشم و خدایم. یاد خدا افتادن لذت وافری به من می بخشد. پیانویی که گوشه سالن نشیمن است از همان لحظه اول ورود توجهم را به خود جلب کرده است. جوری... حس میکنم به نواختن آن احتیاج دارم. خسته ام، خیلی خسته. خسته از یکنواختی زندگی. وجودم تشنه جرعه ای از محبت نابی است که پیدا نمی کنم. می دوم و سراب می بینم. ولی با رسیدن به ان...آه! سخت است. سخت است یک عمر دنبال نیازی باشیف ولی من هستم. وسوسه فکرم را مختل کرده. وسوسه نواختن آن پیانوی زیبا. یک روز اجازه گرفتم، ولی خجالت می کشیدم. گلی جون انگار فهمیده بود با من من چه می خواهم بگویم، چون پرسید:
بالاخره چی...؟ می زنی یا نه؟! 
با شرم سرم را کمی بالا آوردم و گفتم:
اگه دوست داشته باشید... چرا که نه! 
با شادمانی روی صندلی نشست و دستهایش را در هم گره کرد و روی پاها گذاشت و با اشاره به پیانو گفت:
خیلی خب... پس زودتر شروع کن که دفعه قبل خیلی قشنگ زدی. 
اخر یک بار بدون اجازه زده بودم و او غافلگیرم کرده بود. لبخندی زدم و روی صندلی نشستم. نفسی تازه کردم و با نهیبی برخورد با نگاهی به کتابچه شروع به زدن کردم. دقایقی بعدف با صدای سرهنگ به خود آمدم:
خدای من... خارق العاده است. 
احساسم قابل تشریح نبود. بقدری از حضور ناگهانی او متحیر شده بودم که حد نداشت. از طرفی بقدری خجالت می کشیدم که جرات بالا آوردن سرم را نداشتم. خاله به کمکم امد و رو به او پرسید:
کی اومدی؟
عمو با گیجی ای که نمی دانم به خاطر چه بود با تکان سرش گفت:
چند دقیقه ای می شه. صدای پیانو رو که شنیدم باورم نشد. فکر کردم اشتباهی اومده ام. 
گلی با هیجان گفت:
خیلی قشنگ و با احساس می زنه. نیست؟
عمو کمی سرش را تکان داد و گفت:
بله. خیلی خوب. 
بوی سوختگی آمد. گلی وای بلندی گفت و به آشپزخانه رفت. من و عموجان هم دنبالش رفتیم. در قابلمه را برداشت و با نگاهی به آن، با ناامیدی سرش را تکان داد و گفت:
سوخته!!
عمو موذیانه گفت:
پس یعنی غذا بی غذا؟
گلی با شرمندگی نگاهش کرد و گفت:
متاسفم محمد علی. چنان محو نوای موسیقی شده بودم که غذا از یادم رفت.
عمو پرسید:
حالا برای ناهار... باید چه کار کنیم؟
گلی با ناراحتی گفت:
شما بنشینید پشت میز. همین حالا حاضری ها را در می آورم. 
عمو با اغماض نگاهش کرد و گفت:
حاضری که ناراحتی نداره. مشکلی نیست. 
گلی همان طور ناراحت گفت:
مشکلی نیست، ولی ناراحتی داره. 
سرهنگ با شیطنت گفت:
و من چون نمی خوام شما رو ناراحت ببینم دعوتتون می کنم بریم به یه رستوران زیبا که غذاهاش محشره!
گلی با شادمانی گفت:
تو بی نظیری محمد علی! 
عمو به شوخی گفت:
البته پول میزرو تو باید پرداخت کنی. 
صورت گلی هنوز همانطور شاد و بی خیال به نظر می رسید. با خونسردی گفت:
چرا چیزی رو میگی که می دونی امکان نداره. آخه من که می دونم اول و آخر تو پول میز رو پرداخت می کنی. پس غصه چیزی رو نخواهم خورد. 
عمو به طرفم برگشت و گفت:
می بینی شیرین خانم؟ این گلی فکر همه چیز رو میکنه الا جیب تار عنکبوت بسته من رو. 
گلی اخمی تصنعی کرد و به نظر من به صورت قشنگش نمی آمد. او هم قشنگ بود و هم مهربان و گفت:
اگه جیب ات خالی بود خب پیشنهاد نمی دادی. مگه من مجبورت کرده بودم؟ 
عمو بشوخی گفت:
با نگاهت مجبورم کردی. 
گلی با ناراحتی نگاهش کرد، طوری که عمو به خنده افتاد، سپس رو به من کرد و گفت:
اوضاع منو می بینی شیرین خانوم؟چهار میخه زیر تسلط خانم هستم و تازه جرات ندارم از گل نازک تر هم بهش بگم. 
خنده ام آندو را خوشحال کرد. گلی دستم را کشید و گفت:
بیا بریم شیرین جون. کنار این سرهنگ بمونی حتی شک می کنی که اسمت چی بود. 
نمی دانم چرا بی اختیار از جمله اش رنجیدم و دلم گرفت، درست مثل این بود که وسط تابستون یک سطل آب جوش صد درجه روی سرم ریخته باشند. با عذرخواهی کوتاهی به سردی گفتم:
معذرت می خوام. من نمی تونم با شما بیام. 
گلی با تعجب پرسید:
د... چرا؟
دلیلم کاملا معلوم بود، با این حال خجالت مانع از آن شد که آن را برزیان بیاورم. آهسته گفتم:
گرسنه نیستم. 
با شگفتی گفت:
گرسنه نیستی؟ ولی تو که صبحانه هم چیزی نخورید. شام رو هم که به خاطر رزیم مخصوصت بی غذا موندی. چطور گرسنه ات نیست. 
آرام گفت:
باور کنید گرسنه نیستم. 
جدی و محکم گفت:
باور نمی کنم گرسنه نباشی. بیشتر از دوازده ساعته که لب به یه غذای درست و حسابی نزدی. حتما باید گرسنه باشی. 
سعی داشتم با نرمش صحبت کنم:
ولی من... 
محکم و قاطع سرش را تکان داد و گفت:
تو با ما میایی. حتی یه آدم سیر هم با دیدن اشتهای بقیه، اشتهایش باز می شه، پس بی خود نگران این نباش. زودتر برو به اتاقت تا لباست رو بیارم. 
حیرت را در چشمانم خواند و گفت:
چیه؟ چرا این جوری نگاه می کنی؟ تو که نمی تونی با لباس خونه بری بیرون.
حس می کنم برق چشمانم را دید، ولی به روی خودش نیاورد. دلم می خواست بغلش کنم و صورتش را غرق بوسه سازم. چقدر خوب توانسته بود به افکارم پی ببرد و متوجه بشود که از بیرون رفتن با آن لباس سفید که درست مثل کفن مرده است بیزارم. 
******* 
وقتی که از خواب بیدار شدم صورتم خیس عرق بود و نفسهایم سنگین و سخت بالا می آمدند. مثل اینکه در تمام مدت نفس نکشیده بودم. عجیب بود. نمی فهمیدم چرا هربار وقتی ذره ای شادی و نشاط در زندگیم احساس می کردم، کابوس می دیدم. کابوس آدمها، مکانها،... صدای مردی که با تکیه بر او بر مشکلاتم فائق می آیم و آن گاه...! نگاه سیاه و مغرور اویی که حتی در خیالم از تصور رویارویی با او می لرزیدم و احساس شادمانی می کردم. می توانم به او تکیه کنم اما... چه تکیه گاه ناامنی چون هربار بعد از تکیه کردن به او، به زمین سقوط می کردم و بی اختیار به گریه می افتادم. گریه ای از سر بی پناهی!! 
صدای ویرازهای سهمگینی از دور می آمد که کم کم نزدیک شد. خیلی نزدیک. آنقدر نزدیک که ترسیدم و بی اختیار همه بسته های خرید از دستم رها شدند. 
نمی دان چرا فکر می کردم که آنها، بسته های خرید بودند. حس کردم قلبم فرو ریخت. عصبانی روی زمین نشستم تا آنها را جمع کنم که یک نفر به کمکم آمد. صورتش ناپیدا بود. او هم در مه سختی پنهان بود. خشمگین هرچه را که در دستش بود قاپیدم و از جا بلند شدم که بروم اما... سنگ جلوی پایم را ندیدم و محکم به زمین افتادم. خون بطرز وحشتناکی از پیشانی ام جاری بود. احساس تنهایی و ضعف آزارم می داد. ناگهان نور چراغ یک ماشین، امیدی بر جانم نشاند. یکی به طرفم امد. کسی در ماشین نشسته بود. خواستم به سوی او بروم که یکباره به چاه عمیقی سقوط کردم. چیزی درست مثل یک حس ناشناخته وادارم می کرد دفاعی نکنم. به جایی چنگ نمی زدم، چون مطمئن بودم خواهم مرد. آه که مرگ چقدر دوست داشتنی به سویم آغوش گشوده بود. چشمانم را بستم و نفسم را نگه داشتم. تا چند دقیقه دیگر از این دنیا می رفتم. عجب لذتی، ولی... چرا هیچ اتفاقی نمی افتاد. چشمانم را گشودم که نگاهم به او افتاد. دستم را گرفت. از زیر پوستش چیزی مثل یک نیروی ناشناخته وارد بدنم شد. چیزی عجیب و نادیدنی. چشمانم را بستم. حس کردم هر لحظه امکان دارد که دوباره ببینمش، ولی وقتی چشم گشودم او رفته بود مرا تنها گذاشته و رفته و عیچ چیز برای من برجا نگذاشته بودف جز یک انتظار. کتاب حافظ روی عسلی کنار تختم بود. آن را برداشتم و بعد از نیت خواندم:
رسید مژده که ایام غم نخواهد ماند 
                                           چنان نماند و چنین نیز هم نخواهد ماند
چقدر خوشحال شدم. ای کاش می توانستم این را با صدای بلند، فریاد بزنم. بروم بر فراز بام تهران و از انجا فریاد بزنم که آی آدمهای بی غم... من هم روزی به جمع شما خواهم پیوست. روزی که چندان دور نیست. من چقدر بچه ام. خنده ام گرفته. عجیب نیست که اینقدر کودکانه فکر می کنم چون ذاتم با آن پیچیده شده است. لبخندی زدم و حافظ را دوباره سرجایش گذاشتم. شنیده بوده ام که می گفتند حافظ راست می گویدف پس این هم راست بود. یعنی امکان داشت که من هنوز روزی خودم را پیدا کنم چقدر به انتظار آن لحظه بودم. پاهایم توان نداشتند، ولی مجبور بودند که بایستند. کاش همه فالهایم این قدر خوب از اب درمی آمدند، جوری که روی اعصابم تاثیر مثبت می گذاشتند نه منفی...
********* 
عکس ستاره!! عکس دختری زیبا، ولی غمگین. غمی در نگاهش موج می زند که نمی دانم چرا هیچ کس جز من نمی فهمد. گویی با من حرف می زند و از چیزی می گوید که متوجه نمی شوم. ستاره یک راز است. رازی سر به مهر که باید کشفش کنم. وقتی قرار بود صورتم را جراحی پلاستیک کنند، گلی آن را به دستم داد و گفت:
این... صورت جدید توست. 
نتوانستم از تحسین خودداری کنم. با وجود تمام خویشتن داری ام گفتم:
چه قدر قشنگه، اما این کیه که این طور با نگاهش، آدم را جادو می کنه. نگاهش آروم، ولی پر از شیطنته. 
با آهی کوتاه و با لحنی غم افزا گفت:
این ستاره است. قرار بود عروسم بشه. 
نگاهش کردم و با کنجکاوی تکرار کردم:
قرار بود؟
سرش را با یاس تکان داد و گفت:
بله، ولی متاسفانه دیگه نمی شه. 
کنجکاویم گل کرده بود. مثل کارآگاههای جوان که می خواهند همه چیز را بفهمند پرسیدم:
اما... آخه چرا؟ 
ضربه ای ملایم به پشت دستم زد و گفت:
اون دختر خوبی بود، ولی... 
سکوتش وادارم کرد تا بپرسم:
ولی چه؟
آه کوتاه و عمیقی کشید و گفت:
ولی دیگه نیست. اون رفته. راستش رو بخواهی... مرده. 
با ناراحتی گفتم:
مرده. 
سرش را تکان داد با ناراحتی گفت:
بله، خیلی جوان بود. هنوز برای زندگی فرصت داشت، ولی خب... فرصت زندگی پیدا نکرد. 
به سختی پرسیدم:
چطور مرد؟!
آه دیگری کشید و گفت:
نمی دونم. تنها چیزی که شنیدم اینه که توی دریا غرق شده. دختر بیچاره... توی مراسم دفنش حضور داشتم. دختر پاکی بود. خیلی معصوم و پاک. خب دیگه، خدا بنده هاش رو گلچین می کنه. 
دوباره به عکس ستاره نگاه کردم. انگار زنده بود. بی اختیار گفتم:
مثل اینکه چشمانش حرف می زنه. 
با تعجب نگاهم کرد. نفسی تازه کردم و گفتم:
باور کنید جدی می گم. در عمق نگاهش چیزی فریاد می کنه. مثل اینکه زنده اس. 
دست روی شانه ام گذاشت و گفت:
تو دختر با احساسی هستی و ....
نگذاشتم احساساتم را به جای منطق بگذارد. قاطع و جدی گفتم:
این به احساس ربطی نداره. کاملا جدی گفتم مثل اینکه چیزی می خواد بگه، ولی چیزی رو... نمی دونم! 
شانه ای بالا انداخت و گفت:
نمی دونم. شاید هم حق با تو باشه. 
با لحنی نیمه شوخی و جدی گفتم:
شاید نه، حتما. 
لبخندی زورکی زد و گفت: 
شاید هم حتما. 
به خنده اش خندیدم. عمو به اتاقمان آمد و چون ما را در حال صحبت دید به شوخی گفت:
شما خانمها چقدر حرف واسه گفتن دارید. تموم بشو نیست؟ 
گلی با لحن خود او گفت:
چه کنیم دیگه. نمی تونیم که با در و دیوار حرف بزنیم. 
عمو جلو آمد و گفت:
پس من اینجا چه کاره ام. 
گلی با لبخندی به سوی من به طرف او برگشت و با حالت طنزی گفت:
بلبل شیرین که از کنارمان رفت با تو صحبت می کنم. 
از روز اولی که به این خانه آمده بودم، آنها مرا به جای دخترشان که مرده است، شیرین می نامند عمو با لحن بامزه ای گفت: 
پس یعنی بی خیال معاشرت. 
گلی خندید و گفت:
بی خیال بی خیال. 
عمو نگاهی به من کرد و گفت:
شما قضاوت کن شیرین خانوم، ببین این گل چطور منو سنگ رو یخ می کنه؟ 
لحنش به قدری با مزه بود که نتوانستم جلوی خودم را بگیرم و ناخواسته خندیدم.آندو هم به خنده افتادند. باید بگویم که عمو به نظر خشک و سرد می آمد، ویل در اصل مرد گرم و مهربانی بود. شاید شغلی که دارد موجب شده بود این طور فکر کنم. با این حال او سرهنگ مقتدر و پرانرژی ای است. 
و اما... حالا که راجع به او حرف زدم بهتر است در مورد گلی هم بنویسم. او را زنی یافتم مهربان و خونگرم با محبتی مادرانه و البته بسیار با فرهنگ. هفته ای نیست که به عیادت سالمندان و مریضان نرود و یا کمک های انسان دوستانه ای از قبیل وجه نقد یا کمک های معنوی و یا خیلی چیزهای دیگر نکند. او را مثل مادرم که نه... ولی خیلی زیاد دوست دارم. همین طور عموجان را. هردوی آنها، انسانهای خوب و با فضیلتی بودند که خیلی هم به یکدیگر علاقه دارند و تا آنجا که از زندگی آندو فهمیدم با عشقی دوجانبه با هم ازدواج کردند و حاصل ازدواجشان هم یک دختر و پسر بود. آقای رخشان کوچک در خارج تحصیل می کند و دخترشان شیرین که هشت سال پیش مرده است. امیدوارم خدا گناهان او را و گناهان همه را بیامرزد

گاهی اوقات از خودم تعجب می کنم و از تواناییهایم در انجام بعضی کارهای غافلگیرکننده مثل خواندن انگلیسی، آلمانی و فرانسه درست مثل زبان مادری. مشغول گردگیری اتاق عمو بودم که متوجه آن مجله ها شدم. آنها را اول با بی اعتنایی، ولی بعد با دقت نگاه کردم. تیتر اصلیش وادارم کرد آن را بردارم و ورق بزنم. از آن مجله هایی بود که مسلما در خارج طرفداران زیادی دارند. وقتی به خود امدم مجله تمام شده بود و کارگردگیری مانده بود. سریع بقیه کارها را کردم و از اتاق خارج شدم. گلی در آشپزخانه نشستهبود و مشغول پوست کندن سیب زمینی بود. ضربه ای با پشت دست به در زدم و وارد شدم. باشنیدن صدا سرش را بالا کرد و لبخندی به صورتم پاشید و پرسید:
چیزی می خواستی شیرین جان؟ 
با شرم گفتم:
می خواستم اگه... اجازه... اجازه بدید چند کتاب از کتابخونه تون بردارم. 
لبخند گرمی زد و گفت: 
این که اجازه نمی خواد عزیزم. می تونی برداری. 
با خوشحالی تشکری کردم و از آشپزخانه خارج شدم. تا مجله پزشکی و چندین کتاب در مورد شیمی برداشتم و به حیاط رفتم روی تاب نشستم و مشغول خواندن شدم. با صدای گلی به خود آمدم:
شیرین!
سربلند کردم و نگاهش کردم. افزود:
غذا حاضره. بیا تا از دهن نیفتاده. 
کتابی را که زیر دستم بود برداشتم و داخل ساختمان رفتم. موقع ناهار، عمو پرسید:
چی می خونی شیرین خانوم؟ 
سرم را از روی کتاب برداشتم. سر میز هم نمی توانستم از کتاب دل برکنم. جلدش را نشان دادم و او بعد از خواندن نامش گفت: 
کتاب سنگینیه. مطمئنی که می تونی از مطالبش سردربیاری؟ 
لبخندی زدم و ورقی زدم و بدون نگاه مردن به و گفتم: 
البته که مطمئنم. اینو قبلا خونده ام. با وجود حجمش مطالب جالبی داره.
متوجه شان نبودم، ولی صدای شگفت زده گلی را شنیدم: 
یعنی قبلا این چیزها رو خوندی؟ 
بدون نگاه کردن به مخاطبم کمی سرم را تکان دادم و گفتم:
مطلب دشواری نیست خب بله. 
صدای عمو را شنیدم:
کمی عجیبه. 
با تشکر بعد از غذا از روی صندلی برخاستم و کتاب را برداشتم و گفتم: 
اگه کتاب خوندن اینقدر عجیب باشه همه آدمهای دنیا، انسانهای عجیبی محسوب می شن. 
گلی گفت: 
ولی تو از همه عجیب تری. 
به شوخی گفتم : 
این حرف رو به خاطر می سپارم. حالا اگه اجازه بدید برم حیاط. باید ادامه شو بخونم. 
گلی با سردرگمی سری تکان داد و اجازه دا. تشکری کردم و از آشپزخانه خارج شدم. با تاریک شدن هوا، کتاب زیر دستم نصفه و نیمه ماند. در زیر نور مهتاب نمی توانستم بقیه اش را بخوانم. ناچار از برخاستم و به اتاقی که به من اختصاص داده بودند رفتم. دوباره دچار همان حس شده بودم. همان حس عجیب. من با تمام این جمله ها آشنا هستم. آشنای اشنا. 
******** 
از کتابخانه که بر می گشتم پیاده بودم. بوق ماشینی از پشت سر توجهم را جلب کرد، با این حال چون مطمئن بودم امکان ندارد کسی با من باشد، همچنان بی تفاوت و خونسرد به راهم ادامه می دادم که صدایی در گوشم پیچید:
شیرین خانوم. 
به عقب برگشتم. آقا رضا بود. با دیدنش لبخند کمرنگی زدم و سری به نشانه ادب تکان دادم. ماشین را کنار جاده کشید و بعد از احوالپرسی پرسید:
تنهائید؟ 
نگاهی به دوروبرم کردم و با آهنگ طنز گفتم: 
می بینید که! 
در ماشین را برایم باز کرد و گفت: 
سوار شو. می رسونمت. 
سرم را به نشانه نفی تکان دادم و گفتم:
لطف دارید، ولی مزاحم شما نمی شم. 
لبخند دیگری زد و گفت: 
اصلا مزاحم نیستی. تا خونه عموجون می برمتون. اتفاقا خودم هم به اونجا می رفتم، می تونم شما رو هم ببرم. 
بناچار پذیرفتم و روی صندلی کنارش نشستم. ماشین را راه انداخت. بین راه پرسید: 
مشکلی دارید؟ 
متعجب گفتم: 
نه! در چه مورد؟ 
شیشه ماشین را کمی پائین کشید و گفت: 
دیگه نمی آئید طرف بیمارستان ما، فکر کردم شاید مشکلی پیش آمده باشه. 
به شوخی گفتم: 
می ترسم بیام بیمارستان، اون وقت شما دیگه اجازه بازگشت بهم ندید. 
خنده ملایمی کرد و گفت: 
شما بیائیدف مطمئن باشید اجازه ی برگشتتون رو، برخلاف میلم خواهم داد. 
متوجه منظورش نشده بودم. عاقبت پرسیدم: 
بر خلاف میلتون!؟ یعنی اینقدر علاقه مند به دیدن من به عنوان یه مزاحم، روی تخت بیمارستان هستید؟ 
با لحنی مرموز گفت: 
شما دختر ایده آلی هستید. 
نیازی نبود به خودم زحمت بدهم و خود را به نادانی بزنم و منظور اصلی اش را بپرسم ب این حال نمی دانم چرا اختیار زبانم را از دست دادم و پرسیدم: 
منظورتون چیه؟ 
نگاهم کرد و پرسید: 
متوجه نشدید؟ 
شانه هایم را با لاقیدی بالا انداختم وگفتم: 
من که علم غیب ندارم متوجه بشم دیگران چه فکری می کنن. 
این بار دقیقتر نگاهم کرد و گفت: 
به نظر دختر باهوشی می ائید. 
لبانم با پوزخندی کج شد. 
این به هوش من ربطی نداره، چون من غیبگو نیستم. 
با لبخند و لحن معنا داری گفت: 
یه روزی متوجه می شید. 
ماشین را گوشه خیابان نگاه داشت. می خواستم بپرسم چرا که با عذرخواهی کوتاهی گفت: 
همین حالا برمی گردم. 
و از ماشین پیاده شد. مرد جوانی کنار جاده و نزدیک ماشین ایستاده بود. مثل اینکه با هم دیگر اشنا بودند، چون احوالپرسی گرمی کردند. نگاهم به ساعت افتاد. اگر معطل چاق سلامتی  کردن و کمک آنها به هم می شدم، مسلما تا شب هم به خانه نمی رسیدم، این بود که از ماشین پیاده شدم. نگاه مرد به طرفم برگشت و نمی دانم چرا حس کردم جا خورده است. حس بدی نسبت به او نداشتم. یک حس آشنا نسبت به او در خودم احساس می کردم. رضا دست به کمر او زد و گفت: 
معذرت می خوام که شماهارو با همدیگه اشنا نکردم. شیرین، با فریبرز آشنا بشین. ایشون یکی از بهترین دوستان من هستند. سری به نشانه ادب تکان دادم و البته او نیز همان قدر ادب به خرج داد و جوابم را زمزمه وار داد و گفت: 
خوشوقتم. 
رضا رو به من پرسید: 
چرا پیاده شدین؟ 
گفتم : 
دیگه راهی نمونده. بقیه راه رو پیاده می رم. 
گفت: 
صبر کن می رسونمتون. 
سرم را به نشانه رد درخواستش تکان دادم و گفتم : 
نه متشکرم. دیگه راهی نمونده. پیاده برم بهتره. یه نوع ورزش هم هست. 
پرسید: 
مطمئنید؟ 
لبخند زورکی برلبانم جای گرفت. از اینکه این همه خشک و سرد رفتار می کردم خوشحال نبودم، ولی خب... بعضی اوقات هم این گونه بی حوصله می شدم. آهسته گفتم: 
بله. مطمئنم. 
سرش را تکان داد و بعد از نگاه دقیق به چشمانم گفت: 
باشه. پس مواظب خودتون باشین. خداحافظ. 
از مرد کناری او هم خداحافظی کردم و به راه افتادم، در حالی که چیزی مثل یک شمع در تاریک خانه ذهنم روشن شده بود. من فریبرز را شناختم. مطمئن هستم که او را قبلا جایی دیده ام. 
******* 
الان که دارم می نویسم ساعت تقریبا هفت بعدازظهر است. گلی و عموجان برای استقبال از پسرشان تقریبا دو ساعت پیش خانه را ترک کرده اند. گلی اصرار کرد با آنها همراه شوم ولی خب... به خودم که نمی توانم دروغ بگویم. من می ترسم. هرکسی را وقتی برای اولین بار می بینم می ترسم، البته فامیلهای آنها ترسناک نیستند، ولی چون تا به حال آنها را ندیده ام و با آنها همکلام نشده ام احساس ترس می کنم. سکوت وحشت آفرینی است. حالا که تنها هستم احساس پشیمانی می کنم. باید سر خودم را به نحوی گرم کنم تا متوجه این سکوت نشوم.... 
****** 
ساعت تقریبا چهار بامداد بود و روزمهر همچنان بیدار زیر نور چراغ مطالعه به صفحات باقی مانده دفتر نگاه می کرد تا اگر چیزی دیگری نوشته شده است بخواند، ولی چیزی ندید. دفتر را بست و به عقب تکیه کرد. سرش به خاطر بیخوابی و خستگی درد می کرد و چشمانش می سوختند. حالا متوجه می شد که این دفتر متعلق به چه کسی است و به خاطر آن خود را سرزنش می کرد. او بدون اجازه شیرین به دفتر خاطرات او دست زده بود و شیرین مسلما از این کار او ناراحت می شد. سعی کرد فکر فضولی را از سر بیرون کند و طور دیگری به این کارش بنگرد. او از لابلای همین صفحات فهمیده بود که شیرین دختری مهربان و حساس، قدرشناس و صبور است که گاهی اوقات علائق خود را پشت نقابی از خونسردی و ب یتوجهی پنهان می کند. فکر شیرین، چنان ذهنش را مشغول کرده بود که بقیه چیزها را از یاد برده بود. به خود آمد. نباید تا این حد به او فکر می کرد. در قاموس او این کار گناه بود. گناهی نابخشودنی. 
از جا برخاست تا به آشپزخانه برود و لیوانی آب بنوشد که قاب عکس ستاره که درست روی لبه میز بود به زمین افتاد. خم شد و عکس را برداشت و نگاه کرد و بعد آن را سرجایش گذاشت. به آشپزخانه رفت و بعد از نوشیدن جرعه ای آب به اتاقش بازگشت. عکس ستاره هنوز آن جا بود. آهسته با لبخند نجوا کرد،(( هنوز هم تو سلطان قلب منی عزیزترین شب بخیر.)) روی تخت دراز کشید و پلک برهم نهاد و خیلی زودتر از آن چه فکرش را می کرد، به خواب رفت. 
******** 
شیرین از پله ها پایین آمد. درست در همان لحظه، روزمهر با موهایی ژولیده که در حال مرتب کردنشان بود از اتاقش خارج شد. برای لحظاتی، نگاهشان در هم گره خورد و هر دو همانطور ایستادند و به چشمان همدیگر خیره شده بودند. یکباره شیرین به خود امد و نگاهش را دزدید و سریع سلام کرد. روزمهر هم به خود آمد. عجیب نبود که نمی توانست نگاهش را از او برگیرد. جواب سلام او را داد و به طرف آشپزخانه رفت. هردو در یک زمان کنار در آشپزخانه بودند. روزمهر آداب را حفظ کرد و کناری ایستاد تا اول شیرین وارد شود و بعد از ورود شیرین، وارد آشپزخانه شد. صدای سلام روزمهر با صبح بخیر شیرین درهم آمیخت و این با لبخند سرهنگ و گلی همراه بود. جوابشان را دادند و آن دو روی صندلی نشستند. گلی فنجان چای هرکدام را جلوی رویشان گذاشت و خود نیز با صبحانه اش سرگرم شد. روزمهر دست از خوردن کشید و با مهربانی رو به مادرش که کنار شیرین نشسته بود گفت: 
متشکرم مادر. 
نوش جانت عزیزم. راستی... 
روزمهر برجا ایستاد. گلی رو به آندو پرسید: 
شما دو تا با همدیگه آشنا شدید؟ 
روزمهر نیم نگاهی به شبربن کرد. ظاهرش خونسرد و بی تفاوت می نمود. با پوزخندی گفت: 
اونقدر از ایشون صحبت کرده بودید که دیگه نیازی به معرفی حضوری نبود. این طور نیست شیرین خانوم؟ 
شیرین دستپاچه شده بود، با این حال زود به خود مسلط شد و سرش را تکان داد و هیچ نگفت. روزمهر با تشکری مجدد از اشپزخانه خارج شد. شیرین هم بعد از او جا بلند و بعد از تشکر از گلی، خطاب به او پرسید: 
اجازه می دید امروز یه سر به اسایشگاه بزنم؟ 
گلی داشت با چاقو کره را روی نان می مالید. سرش را تکان داد و گفت: 
البته. فقط دیر نکنی. 
چشم . 
سپس خطاب به سرهنگ پرسید: 
عموجان اشکالی نداره ماشینو... 
سرهنگ نگذاشت او بیشتر از ان ادامه دهد. از جا بلند شد و گفت: 
نه اشکالی نداره. می تونی ببریش. فقط مواظب باش مثل اون دفعه توی جاده گیر نکنی. 
حتما. از توصیه تون هم متشکرم. 
می خواست از آشپزخانه بیرون برود که سینه به سینه روزمهر گرفت. سرووضعش مرتب بود و بوی ادکلن مردانه ای که به خود زده بود بیکباره فضای آشپزخانه را پر کرد. روزمهر بدون آنکه او را نگاه کند کنار کشید و رو به مادرش پرسید: 
مادر... سوئیچ کجاست؟ 
گلی با مهربانی پرسید: 
جایی می خوای بری؟ 
بله. می خوام برم شهر. بالاخره نگفتید سوئیچ کجاست. 
گلی مانده بود چه بگوید که شیرین به کمکش آمد و گفت: 
من با تاکسی می رم. 
گلی گفت: 
روزمهر می رسوندت. 
بدون کوچکترین مکث با فکر کردن گفت: 
نه نه متشکرم. به ایشون زحمت نمی دم. تنها می رم. 
با روزمهر برو عزیزم. می تونی کمک حال اون هم باشی تا شهر رو یاد بگیره. 
ولی... 
تا تو حاضر بشی روزمهر ماشینو روشن می کنه. 
بالاجبار پذیرفت و از آشپزخانه خارج شد در حالی که ابدا متوجه نگاه خصمانه روزمهر به مادرش نشد. 
روزمهر به عقب تکیه داد و آهی کوتاه برکشید. سخت است آدم در جمع باشد، ولی باز احساس تنهایی کند. او در جمع کانون گرم و پرمهر و محبت خانواده اش بود، با این حال خود را تنها می دید. عاشقان راستین همیشه تنهایند. تمام فکر و ذهن و نگاهشان را معشوق می پوشاند. بدون او خود را تنها و غریب می بینند روزمهر چنین حالتی را داشت. جدا چقدر تنها بود. صدای ضربه ملایمی که به شیشه ماشین خورد او را از فکر بیرون آورد. سرد و بیروح نگاهی به بیرون کرد و شیرین را دید. مشخص بود تابع مد روز است، ولی سادگی عجیبی همراه با نوعی حالت خاص در او دیده می شد که روزمهر را وادار می کرد بیشتر نگاهش کند. این حس را فقط وقتی کنار ستاره بود پیدا می کرد. ستاره به طرز عجیبی جذاب بود. جذابیت بی نظیر ستاره، همیشه مایه شگفتی اش می شد. حالت خاصی در ستاره وجود داشت که مثل آهنربا همه را به طرف خود می کشید. نوعی عشوه زنانه با زیرکی خاصی در او همراه بود. 
در را باز کرد و شیرین به سبکی نسیم روی صندلی کناری نشست. محجوب به نظر می رسید، ولی خجالتی یا دست و پا چلفتی نه! انگار اطمینان داشت همه چیز زیر سیطره اش است. و چقدر این اطمینان به او ظاهر اسطوره ای می بخشید. طبیعی به نظر می رسید. مثل اینکه سالها با روزمهر آشنا است. راحت بود، ولی کمی دستپاچه به نظر می رسید که البته قابل درک بود. روزمهر ماشین را روشن و آن را از خانه خارج کرد. سکوت بینشان حاکم بود که با صدای روزمهر شکست: 
شما کجا می رید؟ 
آسایشگاه سالمندان لطفا. 
می دونید که آدرس ها رو بلد نیستم. لطفا راهنمائیم کنید. 
سرش را به نشانه قبول درخواست او تکان داد. روزمهر به یکباره پرسید: 
گفتید آسایشگاه سالمندان؟ این طور نیست؟ 
کمی جا خورد، ولی خود را کنترل کرد. 
بله. همین طوره. 
چرا اونجا؟ 
یه جور حس دلبستگی، شاید هم وابستگی. 
دنیای پیرها رو دوست دارید؟
سوالش صریح و رک بود. خوب بود که مثل دیگران همه چیز را در ابهام مخفی نمی کرد:
نه، ولی توش احساس بیگانگی هم نمی کنم. من جزئی از اونها شده ام. 
شما خیلی جوانتر از اونی هستید که از این حرفها بزنید. 
فرق زیادی با اونها ندارم. اینو مطمئنم. 
روزمهر خیلی ناگهانی پرسید: 
تا به حال چیزی از گذشته به خاطر آورده اید؟ 
سوالش به طرز وحشتناکی صریح بود. کاملا روشن. به روشنایی اب و البته شیرین خیلی از این نحوه صحبت جا خورد. خودش را به سختی کنترل کرد. خیلی وقت بود که به این موضوع فکر نکرده بود. به سختی گفت: 
نه چندان. 
بدجنسی روزمهر گل کرده بود: 
و اگه چیزی رو به یاد بیارید ایا به پدر و مادرم می گید. 
دلیلی نمی بینم نگم. 
روزمهر ماشین را بی هدف می راند. 
حتی اگه چیزی در گذشته تون وجود داشته باشه. 
متوجه نمی شم 
منظورم اینه هرچی که باشه بهشون می گید. 
بله. هرچی که باشه، چون مطمئنم از خبر بدست آوردن سلامتیم خوشحال خواهند شد. 
عجیب بود. چرا نمی توانست جلوی شیطنتهایش را بگیرد؟ در این شش ماه خود را مخفی کرده بود و دیگر کافی بود. حس عجیبی در وجودش مجبورش می کرد با بدجنسی و شیطنت با شیرین حرف بزند: 
و اگر چیزی در گذشته تون وجود داشته باشه که شما رو ناراحت کرده باشه و به خاطر همون ناراحتی هم تصادف کرده باشید... چی؟ 
شاید همه چیز رو بهشون نگم، ولی خبر بدست آوردن سلامتیم رو ازشون پنهان نمی کنم.
روزمهر خونسرد بود. نمی دانست چرا، ولی بدش نمی آمد سر به سر دخترک بگذارد. دوباره پرسید: 
خیلی خب، حالا ما فرض رو بر این میگیریم که شما حافظه تون یا در واقع سلامتیتون رو به این زودی به دست نیارید... در این صورت باز هم همین طور قاطع صحبت می کنید؟ 
حس کرد چیزی مثل آتش داغ و سوزان جلوی چشمش را گرفته است. آن گرمی از جلوی چشمانش کنار رفت و بر گونه ها جا خوش کرد. دلش می خواست گریه کند. کلام روزمهر با تمسخر و تحقیر همراه بود. حس کرد عرق از روی گردن و ستون فقراتش سر خورد تا پایین رفت. چندشش شد. هنوز در خیابان اصلی بودند و اصلا نمی دانستند کجا می روند. بسختی و با صدایی مرتعش گفت: 
نگه دارید. پیاده می شم. 
روزمهر با بدجنسی گفت: 
جواب سوالم را ندادید. چه کار می کنید؟  
اعصابش بشدت تحریک شده بود و قلبش درست مثل اسفنج خیسی بود که آبش را می گرفتند. چقدر احساس ضعف و ناتوانی می کرد، با این حال خودش را نباخت. بغض کرده بود، ولی اهمیتی به آن نداد. با عصبانیتی پنهان، محکم و مرتعش گفت: 
نگه دارید. 
روزمهر به سوی او چرخید، ولی بعد به سرعت نگاهش را از او برگرفت. ماشین را گوشه خیابان نگه داشت. شیرین از ماشین پیاده شد و در را برخلاف میلش که دوست داشت محکم بکوبد، آرام رها کرد و با گامهایی شتابان از ماشین او فاصله گرفت. روزمهر درست مثل کسی که هیچ خبری از ماجرا ندارد، مجددا ماشین را روشن کرد و بی خیال از جلوی پای شیرین رد شد. 
********* 
وارد مغازه گل فروشی شد. صاحب مغازه سلامی کرد و جوابی گرفت. روزمهر به طرف گلدانهای بزرگی که سمت راست مغازه را پوشانده بود رفت و از هر گلدان چند شاخه گل برداشت: ارکیده، سرخ، گلایول، مینا و گل رز و آنها را به دست مغازه دار سپرد. گلفروش بسرعت دسته گلی برای او تهیه کرد، سپس بالبخند و نگاه معناداری گفت: 
مبارک باشه. 
متعجب به مرد نگاه کرد. مرد خود را موظف دید توضیح دهد: 
حتما برای یه امر خیره! 
پوزخندی تمسخر آمیز لبانش را از هم گشود. با خود تکرار کرد، (( امر خیر. )) دست در جیبش کرد و کیفش را از ان درآورد و با خونسردی گفت: 
این طور نیست خب... پول گلها چند می شه؟ 
مرد با چرب زبانی گفت:
قابل شما رو نداره. 
حوصله تعارف نداشت. بی حوصله پرسید: 
چند؟! 
مغازه دار از صراحت او تعجب کرد و قیمت را گفت. سریع چند هزاری نو و تا نشده از کیف پولش خارج کرد و روی پیشخوان گذاشت. بیشتر از مبلغ درخواستی بود، با این حال چون عجله داشت فرصت نکرد باقیش را بگیرد. دسته گل را برداشت و از مغازه خارج و سریع سوار ماشین شد. حتی صدای صاحب مغازه را نشنیده انگاشت و بعد از چند استارت، ماشین را روشن کرد و از گلفروشی فاصله گرفت. بین راه نگاه دقیقی در آینه به خود کرد. آیا ظاهرش مناسب این دیدار بود؟ آیا او را اینگونه می پذیرفت یا از پذیرفتنش سرباز می زد؟ لبخند تلخی بر لبانش نقش بست. نسبت به شش ماه گذشته چقدر شکسته شده بود. انگار این اولین باری بود که به خود نگاه می کرد. چطور متوجه آن چند تار موی سفید که لابه لای موهای سیاه و براقش می درخشیدند نشده بود؟ آنقدر در تنهایی غرق بود که بزحمت غذا می خورد، پس چطور می توانست به ظاهر خود توجه کند. به چشمانش نگاه کرد. زیر چشمانش گود افتاده بودند و دیگر مثل گذشته شاد و شوخ به نظر نمی رسید. هوا را باسنگینی بلعید و سرعت را زیاد کرد و به طرف بهشت زهرا راند. جلوی بهشت زهرا پیاده شد. اواسط هفته بود و عده زیادی برای زیارت اهل قبور نیامده بودند، همین به آرامش بیشتری می بخشید. دسته گل را برداشت و روی سقف ماشین گذاشت، سپس درها را قفل کرد. دسته گل را دوباره به دست گرفت و بعد به بینی نزدیک کرد و لحظاتی چند بوی سکر آورد و شادی بخش گل را استشمام کرد. در آن وقت از روز کمتر کسی آن دور و اطراف دیده می شد وگرنه حتما هم متوجه مرد جوان و خوش اندامی می شد که ظاهر آراسته و شیکش و صورت زیبا و جذابش در آن لحظه هرکسی را به سوی خود می کشید. روزمهر به قطعه ای که قبلا آدرسش را از سپیده گرفته بود رفت. پس اینجا بود! چقدر خسته بود. چفدر رنجور و چه اندازه غم گرفته. غباری از اندوه صورتش را پوشاند. آهسته از کنار قبرها می گذشت و همانطور که آنها را می شمرد نامشان را هم می خواند: هفت، هشت، نه و... نفسش بالا نمی آمد ادامه بدهد،(( یعنی او اینجاست؟ زیر این خاک؟)) 
ستاره زیبای او با آن قامت رعنا و پری پیکر در این یک وجب زمین، جای گرفته بود؟ اما اینجا که مختص به کودکان است. این قبر کوچک نمی تواند قبر تمام زندگی او باشد. قبر ستاره پر فروغ او همین اندک جاست؟ بغضی سنگین گلویش را می فشرد،(( اینجایی؟!)) پاهایش یارای پیش رفتن نداشتند. باید به سوی او می رفت، ولی نمی توانست. نهیبی به خود زد. اگر ستاره او را در آن حال می دید حتما می گفت،(( سعی کن بر اعصابت مسلط باشی)) ولی در آن لحظه به هیچ چیز نمی توانست فکر کند. به هیچ جیز جز اینکه هستی و زندگی او مرده و در این خاک ماوا یافته است. جلوی قبر او ایستاده. درست آمده بود. همه چیز درست بود. (( ستاره شریفی)).روی قلبش احساس سنگینی می کرد. با یک حرکت روی زمین نشست. دسته گل را به سستی روی سنگ مرمر قبر گذاشت چقدر سنگ مرمر او سفید بود. تازه به یاد می آورد که ستاره پوستی به شفافی و سفیدی همین سنگ مرمر داشت. پس باید باور می کرد. مرگ او را و تنهایی خودش را. 
اندیشید،(( یعنی اون الان زیر این سنگه؟ ستاره من... زیر این سنگ به خواب ابدی فرو رفته؟)) روبان دور گلها را باز کرد و بعد گلها را به طور منظم روی سنگ قبر چید. لحظاتی بعد از پایان کارش به قبر او نگاه کرد. انگار قبر او، با گل پیوند بسته بود. ستاره عاشق گل بود. این را بارها اعتراف کرده بود. سنگ قبر را لمس کرد و بعد زیر لب شروع به خواندن فاتحه، لبخندی زد. حیف بود الا که به اینجا آمده بود لبخندی را از او دریغ می کرد. با محبت و مثل اینکه ستاره را روبروی خود می بیند گفت،(( سلام ستاره من... معشوقه جفا پیشه من، معبود قشنگ و بی وفای من... دیروز از آلمان برگشتم. از همون جایی که تورو برای اولین بار دیدم و بعد... دلم رو سپردم بهت. آه... کاش می دونستم دل به چه موجود ستمکاری سپرده ام تا عاشقت نمی شدم...)) 
درست مثل این بود که ستاره زنده است و دارد با نگاه او را سرزنش می کند. چشمانش را بست و او را در لباسی به سفیدی برف و به قشنگی عشق پاکش مجسم کرد. بنرمی خندید و گفت،(( پوزش می خوام منو عفو کنید بانو که بهتون توهین کردم، ولی آخه خودتون قضاوت کنید. اسم این کارتون چیه؟ اسم اینکه دل یه عاشق رو بشکنی و بعد تنهاش بذاری، وفاداریه؟!...آه! ستاره گاهی اوقات از ته دل آرزو می کنم ای کاش تو رو نشناخته بودم. ای کاش باور می کردم که تو اون دختر محجوب توی کالج نیستی. که می فهمیدم زیر نقاب حجب و حیا چه طوفانی در خودت داری. تو با من چه کار کردی؟ اصلا به من فکرکردی؟ وقتی اون کارو کردی به فکرت رسید که یه نفر اون طرف دنیا نگرانته؛ که داره از غصه دق می کنه؛ که نمی دونه کسی مثل تو... این طور تنهاش گذاشته و بی کس و آواره رهاش کرده. آره، این فکر رو گردی؟ حالا من اینجا... تو اونجا. تو در قلب من زنده ای، ولی من مرده ام. باور نمی کنی؟ نه! شاید هم حق داشته باشی که باور نکنی، اون روزمهر همیشه خندان و شوخ کجا و این روزمهر ماتم و غم گرفته کجا. یادته یه بار بهت گفتم من از تو عاشق ترم؟ می بینی، عاشقترم چون هنوز مرگ تن تورو باور نکرده ام. حس می کنم که زنده ای. که وجود داری. چون هنوز نبضت رو و بوی تنت رو احساس می کنم. اون ترنم صدا، اون شعر بخصوص، همه چی رو حس م یکنم. آخه چطور باور کنم که تو دیگه نیستی؟ مثل اینکه دارم به قلب خودم نیشتر می زنم. هیچ وقت نتونستم بهت بگم که طاقت غصه ات رو ندارم، چون قبل از اینکه تو ناراحت بشی خودم ناراحت می شم. آه... ستاره کجایی؟ اینجا یا...)) 
به قلبش اشاره کرد و گفت، 
(( اینجا! می خوام حست کنم. دلم برات تنگ شده ستاره، خیلی تنگ. از همیشه تنهاترم. قلبم تنهاست و تو نیستی. یادته؟ یادته ما الان باید ازدواج کرده باشیم. اون وقت تو می شدی خانم خونه و منم می شدم مرد خونه. خنده داره... نه؟!)) 
اشک از چشمانش فور می چکید. چقدر برای این لحظه ثانیه شماری کرده بود. زمزمه وار ادامه داد، 
(( هیچ وقت نتونستی حس کنی و باور کنی که چقدر دوستت دارم. نه. دوستت ندارم، عاشقتم. عاشق اون رفتارهات، اون مزه پرونیهات، شیطنتهات و اون حالت بچگانه که در تمام عمرم در هیچ دختری جز تو ندیده بودم. کاش درک می کردی وسعت تمام لحظه های با تو بودن رو. بلحظه هایی که فکر نمی کنم دیگه در تمام عمرم تکرار بشن. هرگز و هیچ وقت... آه... دریچه قلبم مسدود شده. نسیم عشق تو قلبم رو نرم کرد و طوفان عشقت اونو سفت و سخت. تمام لحظه هام، فکرم و اندیشه هام، متوجه دختر بی وفائیه که اون قدر صبر نکرد تا ببینمش و لمسش کنم. تا سرش رو، روی شانه ام احساس و موهای پریشونش رو با نوک انگشتام مرتب کنم...آه ستاره...! اونقدر دوستت دارم که نمی تونم به خاطر اون کارت، به خاطر نابود کردن غرور من و احساساتم، به خاطر نابود کردن آینده ام و خوشبختیم و بخاطر کار احمقانه ای که با خودت کردی فراموشت کنم. حتی نمی تونم از فکرت برای یه ثانیه بیام بیرون، چه برسه به اینکه فراموشت کنم. تمام ذهنم و فکرم، چشمان سیاه توئه. نگاه اولین روز. همون وقتی که کتابت رو به دستت دادم. وقتی چشمانت رو دیدم باورم نشد. چشمانی رو می دیدم که همیشه توی خواب دیده بودم. مسخ شدم. باورم نمی شد که تورو دیده باشم. چرا تو رو دیدم و عاشقت شدم؟ کاش نگاهم نمی کردی، ولی شاید هم تقصیر تو نبود. تقصیر من بود که عاشق چشمان پاک تو شدم. اون روز توی نگاهت یه جذبه بود. یه مغناطیس. یه نیروی غیر قبل کنترل. یه نیرویی که هیچ اسم بخصوصی نداره. نیرویی که یه وقت اسم عشق به خودش می گیره یه بار تعلق خاطر شایدم دلبستگی، گاهی اوقات هم وابستگی. من این همه دوستت داشتم و تو باور نکردی. بی وفا...! یعنی اون قدر ارزش نداشتم که به خاطرم صبر کنی؟ به اندازه یه هفته یا نه... یه دقیقه... یه تلفن. یعنی به این اندازه هم ارزش نداشتم؟ یه تلقن با یه کلمه و فقط روزمهر. آخ ستاره... دلم گرفته. به اندازه تمام عالم... دلم گرفته. تنهام ستاره. خیلی تنها. اون قدر توی این تنهایی غرقم که هیچ چی رو نمی بینم. توی تو حل شده ام و حالا دارم خودم رو پیدا می کنم. از ذره های وجود تو. از ذره هایی که هیچ وقت جرات لمسشون رو پیدا نکردم.)) 
شما آقای درخشان هستید؟ 
صدای زنانه ای روزمهر را به خود آورد. اشک از گونه هایش جاری بود. آنها را با پشت دست زدود و سرش را کمی به عقب متمایل کرد. دختر جوان و سیاه پوشی با دسته گلی پشت سرش ایستاده بود. معلوم بود برای روی قبر آورده است. باید مقابل پای او بلند می شد، ولی توان انجام این کار را نداشت. نگاهش را دوباره متوجه قبر کرد و آهسته گفت: 
بله! 
دختر که کسی جز سپیده نبود، روبروی او در طرف دیگر قبر نشست و بعد از گذاشتن گل، روی قبر، نجواگونه گفت: 
ستاره خیلی از شما برام حرف زده بود. 
نگاه اشک آلود و تار روزمهر به طرف او چرخید. او را شناخته بود با این حال تردید داشت، آرام گفت: 
شما...؟! 
سپیده با صدای بغض آلود گفت: 
من... پسیده هستم. خواهر کوچکتر... ستاره! 
صدایش هنگام ادای جمله اش می لرزید و مرتعش بود: 
فکر نمی کردم شما رو... اینجا زیارت کنم. 
با شنیدن صدای روزمهر، سربلند کرد و به او خیره شد. چقدر غمگین و گرفته بود. با آن چیزی که ستاره برایش تعریف کرده بود و لحن صدایش، زمین تا آسمان فرق داشت. زمزمه کرد: 
من هم همین طور. 
خیلی وقته که اینجائید؟ 
سپیده آهی کشید و روبان دور گلها را باز کرد و آهسته گفت: 
نه زیاد...! اولش که شما رو دیدم فکر کردم اشتباه آمده ام، ولی بعد... 
روزمهر بغضش را فرو خورد و گفت: 
دیروز از آلمان برگشته ام. متاسفانه شب بود وگرنه زودتر از اینها اینجا می آمدم. 
صدای سپیده گرفته و بغض الود به گوش رسید. انگار داشت گریه می کرد. 
با این کارتون روح ستاره رو شاد می کنید.
روزمهر با آهنگی ساده گفت: 
هیچ وقت طاقت ناراحتی ستاره رو نداشتم. 
سپیده به سختی خود را کنترل می کرد: 
اون... خیلی... خیلی... به شما... 
بغضش ترکید و اشک از چشمانش بیرون تراوید. روزمهر دستمال ابریشمین تمیزی از جیب کتش خارج کرد و به طرف او گرفت. سپیده با دستانی لرزان، دستمال را از او گرفت و اشکهایش را با آن پاک کرد. روزمهر با آهی عمیق گفت: 
ما هر دو به همدیگه علاقه داشتیم. خیلی زیاد. زیادتر از اونی که بشه به زبونش آورد. 
سپیده در حال گریستن به سختی گفت: 
اون بارها برام از شما صحبت کرده بود. محبت اون به شما خالص بود. 
روزمهر سرش را تکان داد محزون گفت: 
نبود! باور کنید که نبود وگرنه اون کارو نمی کرد. 
اون دهتر حساسی بود. همین طور خیلی احساساتی. 
بله. در همه چیز احساساتی بود جز من. 
سپیده بشدت نفی می کرد. سرش را تکان داد و گفت: 
نه. اصلا این طور نیست. اون... 
روزمهر نگذاشت او بیشتر از آن ادامه بدهد. غمگین و غم گرفته گفت:
همین طوره. اون منو و عشق پاک و بی آلایشم رو ندیده گرفت. من اونو واقعا دوست داشتم. شاید بتونم به جرات بگم که با تمام وجود به اون وابسته بودم. به اون با تمام شیطنت ها و بچگی هاش. با تمام جدیتها و شوخیهاش. سپیده خانم، من اونو به خاطر خودش می خواستم، به خاطر وجود خودش، نه به خاطر چیز دیگه ای، اما اون باور نکرد. نمی دونم برای چی. یعنی این قدر مرموز بود؟ 
سپیده ناراحت گفت: 
یکطرفه به قاضی نرید آقای درخشان. اون بارها پیش من اعتراف کرده بود که تا چه حد به شما علاقه داره. اینو باور کنید. 
پس چرا اون کار احمقانه رو کرد؟ جز اینه که فکر می کرده من اونو تنها می ذارم؟ جز اینه که باور نکرده بود عزیزترین عزیزهای منه؟ 
صدای بغض آلود سپیده در گوش روزمهر طنین انداخت:
اون... همیشه یه چیزی رو برام می خوند، می گفت... اینو شما بهش گفتید. 
چشمان روزمهر با برق اشکی می درخشید. از آن شیطنتی که همیشه در چشمانش می رقصید، چیزی بر جا نمانده بود. به سپیده خیره شد. سپیده و ستاره اصلا به هم شبیه نبودند. هر چقدر ستاره ظاهر شرقی داشت سپیده به غربیها شبیه بود. روزمهر نگاهش را از او برگرفت. سوالی ذهنش را به خود مشغول کرده بود. آهسته پرسید: 
شما... اونو موقع دفن دیدید؟ 
سپیده هم آهسته گفت: 
نه. در واقع چیزی ازش باقی نمانده بود که ببینمش. ماهیها... نصف بدنشو خورده بودند. 
روزمهر متعجب پرسید: 
پس چطور فهمیدید که اون ستاره است؟ 
سپیده غمگین گفت: 
از دوازده فاکتور اصلی شناسایی... هفت تاش درست بود. مادر نمی دونست. وقتی فهمید اجازه نداد جنازه رو بیشتر تیکه تیکه کنن. این بود که بقیه فاکتورها نرسیده و اونو... همون جوری دفن کردن. 
یعنی... حتی نتونستید به من خبر بدید؟ 
لحنش سرزنش بار و ملامتگر بود. سپیده همان طور سر یه زیر گفت: 
باور کنید نشد. این کار برای شما زحمت داشت. 
روزمهر ناباورانه و ملامتگر گفت: 
زحمت؟ از چی صحبت می کنید خانم؟ ستاره نامزد من بود و قرار بود ما با هم ازدواج کنیم. اون وقت شما از زحمت صحبت می کنید؟ شما... شما... 
می فهمم آقای رخشان، ولی... باور کنید نتونستم. همه چیز خیلی اتفاقی و پشت سر هم رخ داد. دنیا آمدن حامد پسر سپهر، مرگ ستاره همه چیز مارو گیج کرده بود. بقدری سریع پشت سر هم ردیف شدن که... ما همه گیج شده بودیم. تازه بعد از دفن ستاره بود که متوجه شدیم چه اتفاقی افتاده. 
خانواده تون...؟! 
از هم پاشیده. همه چیز نابود شده. انگار ستاره با مرگش همه رو از همدیگه ناراحت کرده. روح خانه ما ستاره بود و حالا که اون نیست انگار خونه بدون روحه. من اصلا لذت عمه شدن رو نچشیدم، چون در فراق از دست دادن ستاره آن چنان غرق بودم که چیزی رو حس نمی کردم. همه چیز به هم ریخته. خونه ما مکانی شده مثل ماتمکده. هیچ چیز نظم و ثبات نداره. همه از دست همدیگه خسته شدن. 
همیشه اینجا می آئید؟ یا فقط امروز؟ 
سپیده پوزخندی تلخی زد و گفت: 
همیشه؟! آره شاید بشه گفت همیشه. اینجا تنها جائیه که توش احساس آرامش می کنم. حداقل از گریه های مادر، سکوت پدر و گوشه گیری بقیه توش خبری نیست. بی موقع به حرفها و درد دلهام گوش می ده و با سکوتش بهم مجال فکر کردن می ده. ما تا چند ماه پیش خیلی خوشبخت بودیم آقای رخشان، خیلی. ولی بعد زمونه به ضرر ما چرخید. ما توی بدبختی ها گم شدیم. همه چیز نابود شده. نابود!! 
متاسفم که این چیزها رو می شنوم. هیچ فکر نمی کردم که در این مدت این اتفاقها براتون پیش بیاد و گرنه زودتر از اینا... 
سپیده حرف او را قطع کرد و گفت: 
شما دیگه وظیفه ای نسبت به ما ندارید. قرار بود یه روزی با ستاره ازدواج کنید، ولی حالا دیگه همه چیز تموم شده. 
از نظر من تموم نشده. من دینی نسبت به ستاره دارم که باید اداش کنم. 
سپیده بی اختیار پرسید: 
چه دینی؟
نمی تونم بگم. کمکم کنید. باید ادای دین کنم. 
سپیده نگاهش کرد و گفت و بعد مردد پرسید: 
چرا؟! 
خودم هم نمی دونم. فقط حس می کنم با این کار آرامش روح برای خودم می خرم. 
سپیده چشمان عسلی رنگش را به او دوخت. اشک در چشمانش جمع شده بود. سرش را به نشانه موافقت تکان داد و بعد از جا بلند شد و منتظر ماند تا روزمهر نیز بلند شود. روزمهر زیر لب جمله ای گفت، سپس بلند شد. تقریبا ظهر شده بود. کنار هم از کنار قبرها گذشتند. روزمهر گفت: 
ماشین دارید؟ اگه ندارید شما رو تا خونه می رسونم. 
سپیده سرش را تکان داد و با شرم گفت: 
نه ندارم، ولی مزاحم شما هم نمی شم. 
شما هم مثل ستاره تعارفی هستید. هیچ زحمتی برام نیست. از این گذشته می خوام خونه جدید شما رو هم یاد بگیرم. 
سپیده دیگر سرسختی نکرد و با تکان سر موافقت کرد. بعد از سوار شدنشان در ماشین، مدتی سکوت بینشان حاکم شد که با صدای سپیده شکسته شد: 
می تونم بپرسم چرا به ایران برگشتید؟ 
من برای کشورم به اونجا رفته بودم. برای کشورم هم برگشتم. 
قصد دارید در ایران چه کار کنید؟ ماندگار می شید؟ 
در مورد سوال اولتون باید بگم که بزودی یه مطب دایر می کنم، اما قبلش باید نظام پزشکیمو بگیرم. در مورد سوال دومتون هم باید بگم که اینجا تعلقاتی دارم که دیگه نمی تونم ترکشون کنم. 
خوش به حالتون! برای آینده تون برنامه ریختید. 
شما خیال انجام چه کاری رو دارید؟ 
من...؟! طبق معمول توی دانشگاه درس می خونم. این طوری حداقل چند ساعتی رو از محیط غم افزای خونه دور می شم. 
فکر نمی کردم اوضاع این قدر خراب باشه. مثل اینکه در این میون شما هم ضربه کمی نخوردید. 
اون خواهر من بود آقای رخشان. اوون نه تنها خواهرم، که بهترین دوستم، تنها محرم رازم و سنگ صبورم بود. جدایی از اون برم خیلی گرون تموم شد و بعد از مرگ نابهنگامش. 
فکر میکردم در این حادثه تنها من یه همچین ضربه مهلکی خورده ام. هیچ فکر نمی کردم که دیگران هم احساسی مشابه احساس من و شاید قوی تر از من داشته باشن. 
سپیده لبخند تلخی زد و گفت: 
باورش خیلی مشکله. با وجودی که تقریبا شش ماه از اون ماجرا می گذره،با این حال هنوز هم که هنوز فکر میکنم که انگار همین دیروز بود که اون خبر وحشتناک رو بهمون دادن. 
روزمهر با دست موهای حلقه ای و پریشانش را که روی پیشانی افتاده بود عقب زد. شرح غمها و ناراحتیهای دیگران همیشه او را اندوهگین می کرد. او روح لطیف و حساسی داشت و کوچکترین غمیف روحش را می آزرد. آندو مثل دو دوست قدیمی که بعد از مدتها یکدیگر را دیده باشند با هم حرف زدند. در این میان، روزمهر بیشتر شنونده بود تا گوینده. به سخنان او گوش می کرد و با سکوتش اجازه می داد که او عقده اش را فرو بنشاند. مقابل خانه که رسیدند سپیده با تشکر پیاده شد و از روزمهر دعوت کرد وارد خانه بشود، ولی روزمهر با رد در خواست او و موکول کردن آن به فرصتی دیگر، از او خداحافظی کرد. بعد از رفتن سپیده، روزمهر میان اندوه با خود اندیشید،(( انسان بی غم در دنیا پیدا نمی شود.))

شیرین با خشم و ناراحتی ای که هیچ گاه در خود ندیده بود، با گامهایی محکم به طرف پارک به راه افتاد. خنکای عجیبی از سوی فواره های وسط پارک، صورتش را نوازش میکرد، ولی او در آن لحظه به قدری پریشان بود که هیچ چیز را حس نمی کرد. فقط حرفهای روزمهر در گوشش طنین می انداخت، صدایی که در آن تحقیر و تمسخر با هم موج می زد،(( اگه حافظتون رو بدست نیارید چی؟)) یاداوری دوباره حرفهای روزمهر، او را تا حد جنون و بیزاری پیش برد. احساس می کرد خرد شده است. غرور او به دست روزمهر و تنها با چند کلمه حرف ساده خرد شده بود و این تنها چیزی بود که او را دیوانه می کرد. هیچ کس تا آن هنگام جرات نکرده بود با او این چنین صحبت کند. با خشم پیش خود گفت،(( پسرک دیوانه احمق... چطور جرات کرد با من... با من با اون لحن گزنده صحبت کنه؟ اونم من... منی که هیچکس جرات نداشت به من کمتر از گل بگه. به حسابت می رسم جناب اقای رخشان. به حسابت می رسم. کاری می کنم که روزی صد دفعه طلب بخشش کنی. فکر کردی چون از خارج اومدی هرکاری دلت خواست می تونی انجام بدی؟ نه... به خیالت رسیده. خودت ادبم می کنم. جوری هم ادبت می کنم که دیگه شهامت انجام یه همچین کاری رو با هیچ دختری نداشته باشی. مرتیکه...))  
تلاش کرد چیزی بگوید. لقبی بدهد که درجه ناراحتیش را نسبت به روزمهر نشان دهد، ویل در آ« لحظه چیزی پیدا نکرد. شاید هم دلش نیامد چیزی بگوید. به گفتن(( روانی)) دل خوش کرد و با نقشه ای که کشیده بود به خانه بازگشت. 
به بهانه اینکه قبلا چیزی را در اتاق روزمهر گذاشته و حالا فراموش کرده است، آن را بردارد به اتاق او رفت. واکس سفیدی را که در دست داشت محکمتر از قبل در مشت فشرد و بعد به سراغ کمد رفت لباسهای روزمهر همگی تمیز و مرتب روی چوب قرار داشتند. لباسها را کنار زد و پایین آنها را دید. کفشهای روزمهر همگی نو و مشکی در جعبه شان قرار داشتند. سه جعبه را برداشت و روی زمین گذاشت. واکس را باز کرد و بعد مشغول به کار شد. واکس سفید را بطرز ناشیانه ای روی کفش زد. روی کفش کاملا دورنگ شده بود. سیاه براق با مخلوطی از سفید. کاملا از ریخت افتاده بودند. کفشها را جفت کرد و با لذت به تماشا نشست. کار خوبی نکرده بود، ولی مجبور بود. روزمهر او را تحقیر کرده بوداو هم این گونه تلافی کار او را درمی آورد. صدای گلی را شنید که با صدای بلندتر پرسید: 
چیزی که می خواستی برداشتی شیرین؟ 
(( وای خدای من!)) 
با این نهیب کفشها را با عجله در جعبه گذاشتو سرجایشان قرار داد، بعد با صدایی که سعی می کرد مرتعش نباشد گفت: 
بله، بله پیداش کردم. 
در کمد را بست. باید چیز را پیدا و از اتاق خارج می شد تا گلی مشکوک نشود. همان لحظه صدای ماشین به گوشش رسید. به طرف پنجره رفت و با دیدن روزمهر، حس کرد قلبش فرو ریخت. روزمهر داشت از ماشین خارج می شد. لای در را کمی باز کرد. گلی هم در سالن نشسته بود. باید چیزی را پیدا می کرد. به طرف عسلی کنار تخت نگاه کرد. هیچ چیز نبود. کشوی میز توالت را کنار کشید و داخلش را وارسی کرد و زیر لب و با حرص گفت،(( مثلا مرده. ببین چقدر وسایل توالت صورت داره.)) 
چیزی نبود.(( پشت آینه. حتما اونجا چیزی پیدا می شه.)) 
پشت آینه را هم نگاه کرد، ولی آنجا هم چیزی نبود. به طرف میز مطالعه رفت و قفسه کتابها را وارسی کرد. هیچ کدام مال و نبود. کشوی میز مطالعه را کنار کشید و در کمال تعجب، دفتر خاطراتش را آنجا دید. با دهان باز به دفتر نگریست. زیر لب با خود گفت،(( این... اینجا چه کار می کنه؟)) 
سریع فکرش را به کار انداخت و به یاد آورد دیروز در همین اتاق نشسته و مشغول نوشتن بود که صدای افتادن جسمی باعث شده بود با وحشت دست از نوشتن بردارد و دفتر خاطراتش را در کشوی میز توالت بگذارد، اما اینجا که میز توالت نبود. از فکرش گذشت،(( نکنه اینو خونده باشه؟)) 
ولی بعد به خود امیدواری داد که امکان ندارد او چنین کاری بکند. با این فکر به خود آرامش بخشد. صورتش آرامتر از قبل نشان می داد. نفس عمیقی کشید و دفتر را به دست گرفت و به طرف در رفت که در گشوده شد و روزمهر در آستانه اتاق نمایان شد. برای لحظاتی کوتاه، نگاهشان در هم گره خورد. گره کوری که امیدی به باز شدنش نبود، تا این که روزمهر به خود آمد و رو به شیرین با خونسردی گفت: 
چیزی می خواستید؟ 
(( آه خدای من... نه... حالا حتما متوجه میشه)) 
من... نه یعنی بله... 
به خود مسلط شد و سرد و جدی گفت: 
منظورم اینه که دفترم رو اینجا جا گذاشته بودم. اومدم بردارم. 
روزمهر به دستهای او دقیق شد، خود را کنار کشید تا او راهی برای خروج بیابد، سپس پرسید: 
همیشه همین قدر فراموشکارید؟ 
لحنش با تمسخر همراه بود. نتوانست بدون جواب از کنار او بگذرد.
از نظر شما اشکالی داره؟ 
با همان تمسخر جوابش را داده بود. صدای او را شنید: 
نه. ولی براتون خیلی خوب نیست فراموشکاری خصیصه بدیه. باید فراموشش کنید. 
اگه به نصایحتون احتیاج داشتم، قبلا بهتون می گفتم با... 
دلش می خواست به او بگوید بابا بزرگ و چهره او را عصبانی ببیند، ولی نتوانست. روزمهر بی اختیار و مستقیم به چشمان او خیره شد و گفت: 
از صراحت من نرنجید. من خیلی رکم. 
بله. می دونم. 
پس شما غیب گو هم بودید و ما خبر نداشتیم. 
فکر نمی کنم لزومی داشته باشه بهتون جواب پس بدم. 
روزمهر ابرویی بالا انداخت. وقتی خیال داشت کسی را مسخره کند یا دست بیندازد، بی اختیار یکی از ابروهایش بالا می رفت، با تمسخر گفت: 
جدا؟ باید بترسم؟ 
نوعی طنز امیخته با خصومت در حرفش بیداد می کرد. گفت: 
فکر نمی کنم این قدر ترسناک باشم. 
به نظر من، شما بیشتر از آنکه ترسناک باشید، لوسید! 
احتیاج به جواب دندان شکنی داشت تا دیگر با او، اینطور صحبت نکند: 
از شما نظر نخواستم. 
در این صورت باید موجود خودخواهی باشید. نیست؟ 
نزدیک بود به گریه بیفتد. گیر عجب موجودی افتاده بود! هرچه می گفت، روزمهر دوبرابرش را، آن هم با تمسخر تحویلش می داد. بی اختیار عصبانی شد. انگار فراموش کرده بو که روزمهر چه کسی است و او در خانه آنها چه جایگاهی دارد. 
مواظب حرف زدنتون باشید. من جواب توهین رو با توهینمی دم. 
روزمهر مثل کسی که به  هدفش رسیده باشد گفت: 
پس بی ادبی هم به بقیه خصوصیاتتون افزوده شد. 
نفهمید چطور یک لحظه آن قدر عصبانی شد، طوریکه کنترل خودش را از دست داد و با صدایی بغض آلود و مرتعش گفت: 
شما... بی ادب تری و... پرروترین و... و...
دیگر نتوانست ادامه بدهد و به طرف پله ها رفت، در حالیکه اشکی نابهنگام، از لابلای مژگان بلندش فرو چکید.
******** 
داشت شام درست می کرد که روزمهر وارد اشپزخانه شد. در چهره اش هیچ چیز خوانده نمی شد. حالت گنگی در چهره اش وجود داشت. روبه شیرین، موذیانه پرسید: 
شام چی داریم؟ 
با نوعی کندی، انگار می دانست این حرکتش چقدر روزمهر را اذیت می کند در کمال خونسردی گفت:
خورشت بادمجان. 
می دونید، من یه چیزی از کسی شنیدم که می گفت وقتی بادمجان می خوری منتظر عواقب وخیمش هم باش. 
بی اختیار نگاهش به طرف او برگشت. در عمق چشمان روزمهر، شیطنت غریب و آشنایی می رقصید. روزمهر با شیطنت گفت: 
شام امشب حتما تلفات خواهد داشت. مطمئن باشید. 
از خودم و از دست پختم مطمئنم. 
زیلد مطمئن نباشید. نمی دونم کجا خوندم که اطمینان بیش از حد همیشه ضرر داره. باید به گلی جون بگم که چه فرزند خوش بینی دارن! 
روزمهر، متوجه تمسخر کلام او بود: 
شما لطف دارید، ولی بهتر به جای اینکه با این حرف خودتون رو بیشتر ناراحت کنید به عواقب کار فکر کنید. 
(( حتما نقشه ای توی سرشه وگرنه اینطور پاپیچم نمی شد.)) در آن دو روز او را خوب شناخته بود. بی اختیار پرسید: 
عواقب کدوم کار؟ 
نمی دونم، ولی می گم بهتره که بیشتر مواظب باشید. بزودی خواهید فهمید.
با کینه و خصومت گفت: 
پس بهتره بیشتر مواظب خودتان باشید. 
جدا فکر کردید من اینقدر بچه ام؟ 
با تمسخر پرسید: 
نکنه شما این فکر رو راجع به من کردید؟ 
روزمهر با بدجنسی گفت: 
که شما بچه اید!؟
با عصبانیت به طرف او برگشت. چشمانش برق می زد. به هم خیره شدند. نسبت به این کلمه، حساسیت داشت: 
نه به بچگی شما. 
روزمهر صندلی کنار میز غذا خوری را عقب کشید و روی آن نشست و بعد از لم دادن، با لبخندی موذیانه گفت: 
اگه فکرکردید با این حرفاتون عصبانی می شم باید بگم سخت در اشتباهید. زیر گاز را بسختی خاموش کرد. دستهایش به خاطر تحریک اعصابش بشدت می لرزید. پشت به او بود که گفت: 
از این فکرهای بچه گانه نمی کنم. 
با بدجنسی پرسید: 
پس می شه بفرمائید از کدوم فکرها می کنید؟ از ظواهر امر پیداست که خیلی ذهنتون رو به خودش مشغول کرده. 
بسختی از ریزش اشکش جلوگیری می کرد. با صدایی که به خاطر بغض در گلو نشسته، دورگه و گرفته به نظر می رسید گفت: 
به این که شما تا چه حد... تا چه حد بی ادب و... بی ادب و گستاخ و... 
روزمهر به شوخی گفت: 
می خواید چندتا کلمه هم من روش بذارم؟ این طور که پیداست نمی تونید بیشتر از این ادامه بدید. 
بی اختیار محکم شد. دلیل نداشت این قدر در مقابل حرفهای او، عاجز و ضعیف به نظر برسد. مگر چه چیزی از او کم داشت که باعث می شد با شنیدن صدای او و لحنش این طور به گریه بیفتد؟ ناخودآگاه گفت: 
به فکر خودتون باشید. از نصایحتون بی نیازم. 
حتی بزرگترین آدمها هم به نصیحت احتیاج دارن، مگه اینکه چشم عقلشون کور باشه. 
به طرف او برگشت. اشک در چشمانش می درخشید. قلب روزمهر برای یک لحظه ای از حرکت بازایستاد. این منظره را قبلا یک بار دیده بود. چشمانی اشک آلود. شیرین با عصبانیت به او زل زد، سپس با خشم و بی آنکه بداند چرا گفت: 
از شما بیزارم. بیزار.
روزمهر به خود آمد. او هرکه بود، ستاره نبود. دلیلی نداشت دلش به حال او بسوزد. با خونسردی عجیبی گفت: 
فکر می کنید از کوره در می رم؟ 
پوزخندی از سر حرص برلبانش جای گرفت: 
در مورد شما هیچ فکری نمی کنم جز این که با بی خیالترین و بی ادبترین موجود دنیا طرفم. 
لبخندی شیطنت امیز برلبان خوش ترکیب و گوشتی روزمهر نقش بست. از روی صندلی بلند شد و گامی به او نزدیک شد. شیرین، بی اختیار یک گام به عقب رفت و در کمال وحشت درست به یخچال چسبید. روزمهر پوزخندی تمسخرآمیزی زد و بعد سرتاپای او را برانداز کرد. درست مثل اربابی که قصد خرید غلامی را دارد. سپس گفت: 
جدا؟! هیچ می دونستید چقدر شبیه بچه کوچولوهای یکساله هستید؟ درست مثل دختربچه لوسی که کاری جز بغض کردن نداره. انگار اسباب بازی مورد علاقه تون رو ازتون گرفتن. 
از شدت عصبانیت در حال انفجار بود. به جای جواب به او توپید: 
اگه یک بار دیگه به من بگید بچه، هرچی دیدید از چشم خودتون دیدید. 
ومنتظر نشد تا ببیند روزمهر چه می خواهد بگوید و از کنار او گذشت. 
روزمهر به سمت او نگاه کرد و بعد گفت: 
حتی قهر کردونتون هم... مثل بچه هاست. 
آنقدر عصبانی و ناراحت بود که حتی به عقب برنگشت تا نیم نگاهی به او بیندازد یا جواب دندان شکنی نثارش کند. انگار به اندازه یک کوه، چیزی روی شانه هایش سنگینی می کرد. 
********* 
نگاه روزمهر سرمیز شام به نحو عجیب و چشم گیری همراه با شیطنت بود. در واقع برق بدجنسی از دیدگانش ساطع بود و همین، شیرین را دچار دلشوره می کرد. با این حال، بی خیال، صندلی جلوی گلی را کنار کشید و نشسست. روزمهر با شیطنت تکه ای نان از سبد برداشت و به شیرین چشم دوخت. سرهنگ مقداری غذا در ظرف مقابلش ریخت و با نگاه سپاس گذارانه ای رو به شیرین گفت: 
بوش که می گه خیلی خوشمزه است. 
شیرین لبخند کمرنگی زد و نگاهش را پایین انداخت. گلی در ادامه افزود: 
آشپزی تو یکِ یکه. 
نه به خوبی شما. هر چقدر هم که تلاش کنم نمی تونم به گرد آشپزی شما برسم. 
سرهنگ با مهربانی و شوخ طبعی ذاتیش گفت:
تعارف را کنار بذارید خانمها. به نظر من دستپخت هردوی شما عالیه. خصوصا دست پخت تو شیرین خانوم که حرف... 
جمله اش تمام نشده بود که صورتش تغییر رنگ داد. دست جلوی دهان گذاشت و بسرعت از جا برخاست و به طرف دستشویی دوید. گلی و شیرین مات و مبهوت با نگاه او را دنبال کردند و بعد نگاهشان متوجه غذای داخل ظرف شد. شیرین که هنوز از رفتار او بهت زده بود گفت: 
چی شد؟ چرا عموجون... یه دفعه این طوری کردن؟ چرا... غذاشون رو نخوردن؟ 
روزمهر با بدجنسی گفت: 
حتما توی غذا یه چیزی ریختید. 
با خشم نگاهش کرد. چشمانش برق خاصی داشت: 
محض اطلاع شما... خیر. 
روزمهر به غذا اشاره کرد و گفت: 
پس اثبات کنید. 
من... 
روزمهر با زیرکی حرف او را برید و گفت:
آن را که حساب پاک است از محاسبه چه باک است. 
حرف او برایش گران تمام شد. عصبانی به عمق چشمان او نگریست. قاشقی را از غذا پر کرد و گفت: 
مطمئن باشید که پاکه. 
غذا از گلویش پایین نرفته بود که صورت او هم تغییر رنگ داد. آنقدر بدمزه و تلخ بود که اشک در چشمانش جمع شد. زیر چشمی به روزمهر نگاه کرد. مسلما منتظر این بود که او از سر میز بلند شود و خودش مشغول مسخره کردنش بشود. غذا را بزور فرو داد. جا خوردن روزمهر را دید. روزمهر شگفت زده به او می نگریست. انگار برایش باور کردنی نبود. اندیشید،(( دختره ی مغرور سر سخت. ببینم برای بقیه هم همین طور رفتار می کنی.)) 
شیرین قاشق را کناری گذاشت و با لبخندی زورکی گفت: 
گفتم که پاکه. 
پس غذاتون رومیل بفرمائید تا پردر بیاد. 
به تلافی حرف او گفت: 
شما چرا میل نمی کنید؟ 
تا پدر نیاد من لب به چیزی نمی زنم. صدای گلی درآمد: 
شما دوتا چرا اینفدر با هم دیگه تعارف می کنید؟ اصلا من شروع می کنم. 
شیرین با عجله حرف او را برید. هنوز هم نوک زبانش به خاطر آن همه تندی می سوخت: 
نه نه خاله جان... نه. 
گلی نگاهش کرد و پرسید: 
چیزی شده؟ 
خصمانه به روزمهر نگاه کرد. سعی در رفع و رجوع حرفش داشت. 
نه چیزی نیست، فقط... 
فقط چی؟ 
با خود گفت،(( لعنت به تو روزمهر!!)) بالاجبار گفت: 
نه فقط فکر می کنم کمی... برای شما مزه اش تند اشه. 
از کجا می دونی. فکر نمی کنم این طور باشه. قاشقی از غذا به دهان گذاشت، ولی رنگ صورت او هم تغییر کرد. بدون حرف از سر میز بلند شد و شتابان به دستشویی رفت. سرهنگ هم هنوز انجا بود. به روزمهر نگاه کرد. انگار بی گناه بود. بغضی گلویش را به سختی می فشرد. دوست داشت می توانست مشت محکمی به زیر چانه او بکوبد. نگاه اشک آلودش هنوز روی او بود. یکباره از سر میز بلند شد و بعد گریان به اتاق خودش رفت. لحظاتی بعد سرهنگ و گلی سرمیز بازگشتند. گلی رو به روزمهر گفت: 
نمی خوای بپرسی غذا چطوری شده؟ 
با عکس العمل شماها معلوم بود چطور شده. 
سرهنگ گفت: 
از شیرین بعیده این همه فلفل و نمک بریزه اون هم توی غذایی مثل خورشت بادمجان. 
خب این از آشپزهای نماشی که اصلا به عواقب کار فکر نمی کنن و تازه زیادی هم به خودشون مطمئن هستن، بعید نیست. 
صدای روزمهر آنقدر بلند بود که شیرین بتواند از طبقه بالا آن را بشنود. در حالیکه در اتاقش راه می رفت فکر می کرد چگونه از آن پسرک نیمه دیوانه انتقام بگیرد، اما هیچ چیز به فکرش نرسید. عاقبت با ناراحتی خودش را روی تخت انداخت. آن حس تنهایی باز هم به سراغش آمده بود. انگار از هرچه می ترسید به سرش می آمد. 
****** 
با صدای تقه ای به در از خواب بیدار شد. گلی صدایش می کرد: 
شیرین جون... شیرین بیداری؟ 
چشمانش را بست و خود را به خواب زد. گلی در ار باز کرد و با دیدن او که مثل بچه ها، معصوم به خواب رفته بود از اتاق خارج شد. با خیال راحت از اینکه دیگر کسی مزاحمش نخواهد شد به همان حالت ماند. با خود می اندیشید،(( بلایی به سرت بیارم جناب رخشان که خودت حظ کنی. منو دست میندازی؟ تو به غذای من... تو به دست پخت من ایراد می گیری و تازه بدون خجالت، سرم داد هم می زنی. نشونت می دم. بلایی به سرت بیارم... بلایی به سرت بیارم که مرغهای زمین و آسمون با هم به حالت گریه کنن. خودتو برای پیکاری سخت آماده کن. جنگ تازه شروع شده . نشونت می دم برنده کیه.)) 
با این فکر آماده شد. باید پیش روانپزشک می رفت. به ساعت نگاه کرد.نیم ساعت دیگر باید در مطب حضور پیدا می کرد. چطور این قدر خوابیده بود؟ سریع لباس پوشید و به طرف در رفت. فکر اینجا را نکرده بود. چطور باید از اتاق خارج می شد که کسی او را نبیند؟ گلی! گوش کرد. صدای جارو برقی از پایین می آمد. سرهنگ هم که تا به حال حتما به اداره رفته بود. می ماند روزمهر که او خم... جهنم. هرچه باداباد. بگذار هر چه دوست دارد بگوید. 
لای در را کمی باز کرد و بعد با نگاهی به اطراف، از اتاق خارج شد. با ترس و لرز و روی پنجه پا تا در سالن پیش رفت. خدا را شکر... تا آن لحظه هیچ کس را ندیده بود. نفس آسوده ای کشید و دست روی دستگیره گذاشت، اما قبل از آنکه دستش تکانی بخورد، صدایی از پشت مخاطبش قرار داد: 
صبح بخیر. 
روزمهر بود. با همان صدای بم مردانه و آهنگین که متاسفانه در قالبی از طنز و تمسخر فرو رفته بود. تمام وجودش از شدت خشم برای چند لحظه لرزید. جوابش را نداد. 
روزمهر گفت: 
هیچ می دونستید که این نهایت بی ادبیه اگه به سلام و صبح بخیر کسی پاسخ ندید. 
صورتش از شدت خشم برافروخته شد. نباید جا می زد. به عقب برگشت و با آهنگ تمسخرآلودی پرسید: 
شما که لالایی بلدید، چرا خوابتون نمی بره؟ 
روزمهر با تمسخر گفت: 
برای اینکه لالایی گفتن را دیر شروع کردم وگرنه حتما خوابم می برد. 
پوزخندی تمسخر آمیز برلبهای شیرین نقش بست: 
بزک نمیر بهار میاد کمبوزه با خیار می یاد. 
روزمهر با لحنی آمیخته با طنز و تمسخر گفت: 
مسابقه ضرب المثله؟ از اول صبح تا به حال دارید به من ضرب المثل تحویل می دید. 
می بینم زبونتون حداقل در این یک مورد کوتاهه. 
ناراحتید؟ 
هرچه می خواهد دل تنگت بگو. 
نه. مثل اینکه جدی جدی داریم مسابقه می دیم. پس در اولین قدم باید گفت من دلم تنگ نیست.... 
نگذاشت ادامه بدهد. با تمسخر گفت: 
نکنه دادید تا خیاط یه کم براتون گشادش کنه. 
روزمهر با پوزخندی تمسخرآمیز سرتاپای او را از نظر گذراند سپس گفت: 
جدا که بچه ای! 
با عصبانیت حرف او را قاپید و گفت: 
چطور جرات می کنی بگی من بچه ام در حالی که رفتارهای خودت کاملا بچه گانه است.
می شخ بفرمائید رفتار کی؟ من یا شما؟ 
پوزخندش بوی حرص می داد. انگار آماده بود تا او را بکشد. روزمهر در ادامه گفت: 
می خواستم از شام دیشبتون تشکر کنم. البته کسی چیزی نخورده، ولی در عوض اشغالی خیلی خوشحال شد و از شما قدردانی به عمل آورد. 
کاسه صبرش لبریز شده بود. دلش می خواست می توانست مشت محکمی به دهان او بکوبد. با تمسخر گفت: 
از کفشهای خوش رنگ شما تعریف نکرد که رنگش حسابی توی ذوق می زنه؟
آتش درونش سرکش بود، ولی به تندی لحظات قبل نبود. روزمهر خندید. این احمقانه ترین کاری بود که می توانست انجام دهد، البته از نظر شیرین، ولی خیلی زود متوجه شد که خنده او بیشتر جنبه تمسخر دارد تا تخلیه روانی. 
هیچ می دونستید چه روانشناس قابلی هستید؟ از کجا می دونستید که من تا این اندازه به این رنگ علاقه دارم؟ 
چشمانش با برقی از سر انتقام بدخواهانه درخشیدند: 
به این حرفتون که اطمینان ندارید؟ 
برعکس. اطمینا کامل دارم. 
فکر می کنم همین دیشب بود که شما بهم گفتید که اطمینان زیاده از حد به یه چیز آدمو متضرزر می کنه. سپس حتما بزودی چهره شکست خورده شما را خواهم دید. 
شما ممکنه خیلی خوابهای دیگه هم ببینید، ولی بهتر نیست عوض گستاخی و سرکشی مثل مادیان، کمی از خودتون نرمش نشون بدید. 
دهانش برای گفتن بدترین چیزها باز شد، ولی حضور یکباره گلی مانع شد. در را باز کرد و سالن را ترک گفت و تازه در این هنگام بود که روزمهر به خود امد. متعجب به خود نگریست. چرا در صحبت با او جانب احتیاط را نگه نمی داشت؟


متحیر با چشمانی گرد شده به کت خوش دوختش خیره شد، (( این آدامس چیه))؟! آدامسی روی کتش چسبیده بود. دیگر نمی توانست آن کت را به تن کند. بهترین کتش با مرغوبترین جنس به این روز افتاده بود. لبهایش را با خشم برهم فشرد و کت را گوشه ای پرت کرد. از جا بلند شد وکنار پنجره رفت. پرده را کنار زد و دست به سینه به بیرون خیره شد. شیرین داشت در هوای سرد اولین ماه زمستان قدم می زد. به او دقیق شد. با ان لباس سیاهی که پوشیده بود کمی رنگ پریده به نظر می رسید، ولی زیر نور ماه مثل مروارید می درخشید. تعجبی نداشت. صورتش را از روی صورت ستاره باسازی کرده بودند. در فکر نقشه ای به حرکات او دقیق شد. ملاحت و وقار خاصی در حرکاتش به چشم می خورد. مثل اینکه آفریده شده بود تا چشمها را به خود خیره کند. خونسرد و بی تفاوت نسبت به عالم راه می رفت. انگار می دانست هیچ کس نمی تواند او را تسخیر کند. هیچ چیز خاصی در او دیده نمی شد. شیرین سربرگرداند و روزمهر خود را کنار کشید. 
از کنار پنجره دور شد و خود را روی صندلی انداخت. نگاهش روی کتابها افتاد. چرا که نه. این بهترین کار بود. شیرین هر هفته به کتابخانه می رفت و کتابهای زیادی برای خواندن به خانه می آورد. همه را هم امانت می گرفت. می توانست چندتا از کتابهای او را خراب کند. این جوری شیرین زیر سوال می رفت. با این فکر از جا بلند شد. چسب دوقلو را برداشت و به طبقه بالا رفت. اتاق او درنهایت سلیقه با سادگی آراسته شده بود. اولین باری بود که بعد از مدتها به این اتاق می آمد. جای خیلی چیزها عوض شده بود و البته خیلی چیزها هم به اتاق افزوده شده بودند. به طرف کتابها رفت. از هر نوع کتابی چندتا در کتابخانه دیواری وجود داشت. معلوم بود که دختر با معلوماتی است. اکثر اوقات او را کتاب به دست می دید. حتی گاهی اوقات به اطر تمام کردنیک کتاب، سرمیز غذا هم حاضر نمی شد. یکی از کتابهای کلفت را که می دانست قیمت زیادی هم دارد و خیلی هم نایاب است برداشت. روی جلدش را نگاه کرد. در مورد پزشکی بود به ود گفت،(( یعنی چیزی از اینها متوجه می شه؟)) به سایر کتابها نگاه کرد. تقریبا می شد گفت کتابخانه او پر یود از این نوع کتابها. اگر کسی معلومات کمی داشت مسلما نمی توانست حتی یک صدم مطلب آنها را بفهمد. یعنی او می فهمید که چه مطالب سنگینی را مطالعه می کند. کتاب را باز کرد که ورق کاغذی از لای آن بیرون افتاد.(( عجب خط آشنایی!!)) ورق را برگرداند. چیزهای نامفهومی روی آن نوشته شده بود. یک گوشه آن نوشته شده بود: 
(( به نظرم او دیوانه ای بیش نییست.)) 
کمی ورق را کج کرد و خواند،(( پسرک جذابی است، ولی بی ادب و مغرور. ادب کردنش خیلی سخت است.)) 
با پوزخندی قسمتی دیگر را خواند،(( می خواهم حسابی اذیتش کنم، ولی حس عجیبی مانع می شود!)) جایی دیگر نوشته شده بود، (( موجود سرسختی است. کاش می توانستم بفهمم پشت این چهره سرد و خشک چه چیزی وجود دارد. دارم از دستش دیوانه می شوم. امروز حسابی اذیتم کرد. کتاب را که می خوانم او را می بینم. مسخره ترین موجود دنیا به نظر من، اوست.)) 
متعجب به لغات آلمانی چشم دوخت. تقریبا مفهوم آنها نیز کم و بیش همین مطالب بود. ورقه را روی میز گذاشت و اندیشید،(( عجب موجود عجیبیه! یعنی اون هم مثل من، در خلوت به انتقام گرفتن فکر میکنه؟ تمام این جمله ها که دال بر این مطلبه. به گمانم، چیزی رو میدونه، ولی نمی تونه بگه. یعنی چه چیزی؟))  
به خود آمد. برای فکر کردن که به اتاق او نیامده بود. چسب را باز کرد و لای ورقه ها ریخت. با آبرنگی هم که روی میز بود رویشان را رنگ آمیزی کرد. به کتا که نگاه کرد، باورش نشد. این کار را چه کسی کرده بود؟او؟ یعنی از کی تا به حال دچار این حالات کودکانه شده بود؟ شانه ای بالا انداخت و با خود گفت،(( موجود متکبر و سرسختی مثل اون رو باید این طور ادب کرد)) با این فکر سعی کرد عذاب وجدان را از خو دور کند. کتاب را سرجایش گذاشت و از پله ها پایین رفت. روی مبلی نشست و روزنامه را به دست گرفت. این کار فقط برای این بود که وقتی شیرین کتاب را دید، صورت حیرت زده و اشک آلودش را خوب تماشا کند. دقایقی بعد، شیرین در را باز کرد و وارد سالن شد. بازهم چند کتاب دستش بود. انگار عادت کرده بود همه چیز را با هم از خانه خارج کند. از زیر چشم نگاهش کرد. کی از خانه خارج شده بود که حالا با کتاب برگشته بود کتابهای دستش زیاد بودند، ولی آنقدر مغرور بود که نمی توانست از روزمهر که بی خیال روی مبل نشسته بود کمک بخواهد. می خواست در سالن را با پا ببندد که بند کیفش به دستگیره گیر کرد و همه کتابها، غفلتا از دستش رها شدند و روی زمین افتادند. بدتر از این نمی شد. تنها همین مانده بود که جلوی روزمهر دست و پاچلفتی هم به نظر بیاید. نگاهش با غیض به روزمهر افتاد. حالت تمسخرآمیزی در چهره اش دیده می شد. با عصبانیت روی پا نشست تا کتابها را بردارد. روزمهر هم که تا آن لحظه تماشاچی بود نتوانست بیشتر از آن طاقت بیاورد. بناچار روزنامه را کناری گذاشت و از جا برخاست و به طرف شیرین رفت. در سالن هنوز باز بود و باد سردی که از لای آن وارد سالن می شد، عرق روی پیشانی شیرین را خشک می کرد. روزمهر ناخواسته، بی آنکه دلیل کارش را بداند خم شد و آخرین کتاب را که درست جلوی پایش بود برداشت. در نگاه شیرین، ناباوری و بهت با هم دیده می شدند. فکر می کرد همین حالاست که نیش زبان روزمهر را بشنود. از طرفی روزمهر به گمان اینکه با این کار خودش را جلوی او خرد کرده است، کتاب را در دستش سبک و سنگین می کرد. برای لحظاتی کوتاه، نگاهشان در هم گره خورد. روزمهر تاب مقاومت مقابل هرچیزی را داشت جز نگاه او که یادآور ستاره بود. بدون حرفی و درست یر خلاف میلش کتاب را به طرف او گرفت. شیرین مبهوت و مسخ شده در چشمان او به دنبال جواب سوالش می گشت و نمی یافت. به سختی صدایی از گلویش خارج شد: 
متشکرم! شاید تشکر او بود که چون آواری بر سر روزمهر خراب شد. حس می کرد سالهاست که با این نگاه و این تن صدا آشناست. بی اختیار گفت: 
احتیاج به کمک داشتید؟ 
نیش زبان او را تا عمق وجودش حس کرد. باید جوابش را می داد: 
از کسی کمک نخواسته بودم. 
همیشه این قدر متکبرید؟ 
نزدیک بود از شدت عصبانیت منفجر شود: 
فقط وقتی که با آدمهای متکبر سرو کار دارم.
روزمهر پوزخند تمسخرآمیزی زد و گفت: 
خوبه که اعتراف می کنید چقدر بی ادب تشریف دارید. 
تما وجودش از تنفر به او لبریز بود و چانه اش از بغض سنگینی می لرزید. نگاهش کرد. هنوز هم ظاهرش بی خیال و خونسرد نشان می داد: 
از اینکه با آدمی به بی ادبی شما همکلام بشم احساس شرم می کنم. 
خونسرد گفت: 
جدا منو بی ادب می دونید خانم؟ خب... محض اطلاع شما باید بگم که من هرچی که هستم به خودم مربوطه. 
شیرین با تمسخر نگاهش کرد و گفت: 
پس باید گفت که شما نه تنها بی ادب که... 
به عطسه افتاد و نتوانست بیشتر از آن ادامه بدهد.

خب نظرتون راجع به این رمان چیه ؟