رمان لبخند خورشید
ساعت ۳:٤٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٤/٢٤  کلمات کلیدی: دانلود رمان لبخند خورشید جاوا ، دانلود رایگان رمان لبخند خورشید ، دانلود رمان لبخند خورشید برای موبایل ، رمان لبخند خورشید از عاطفه منجزی

رمان لبخند خورشید رمان لبخند خورشید از عاطفه منجزی دانلود رمان لبخند خورشید برای موبایل دانلود رایگان رمان لبخند خورشید دانلود رمان لبخند خورشید جاوا

 

سه هفته از توافق پنهان و مخفی آن دو می گذشت. طی آن مدت، هر دوی آن ها با چیره دستی و مهارت فراوان این طور وانمود کردند که خیال ازدواج دارند و تنها به احترام مادر سیاوش مراسم ساده ی عقدشان را موکول به بعد از چهلم حاج خانم و رفتگان دیگر فاجعه ی بم کرده اند.



اما درست روز بعد از برگزاری مراسم چهلم مادر سیاوش، آن اتفاق افتاد! ماجرای نسبتا ساده که متعاقب آن! طوفانی سهمگین و غیر قابل کنترل به پا شد. طوفانی که مسیر زندگی آن دو را به مسیری خلاف برنامه ی کنترل شده آن ها هدایت کرد. 
حوالی ساعت 10 شب، سیاوش نگران و کلافه از شهلا خانم پرسید:
- مهتاب دیر نکرده؟ سابقه نداشته تا این وقت شب بی خبر نیاد خونه! 
- دیر که کرده، منم دلم شور افتاده! آخه امروز حتی یه بار هم تماس نگرفت. در صورتی که هر روز چندبار زنگ می زد، از حال رادمینا خبر می گرفت و هر وقت لازم بود خودشو می رسوند خونه. خدا کنه اتفاقی براش نیفتاده باشه.
سیاوش شروع به قدم زدن در میان سالن بزرگ خانه اش کرد و برای صدمین بار شماره ی تلفن همراه مهتاب را گرفت. کمی بعد نگران تر از قبل زمزمه کرد:
- خاموش کرده! می رم سر خیابون یه دوری بزنم، شاید خبری بشه!
- آقا، این جا تا سر خیابون چهار قدمه، اونجا باشه که چند دقیقه بعد می رسه خونه!
- پس می گی چی کار کنم؟ مجله ام جواب نمی ده!
حرفش تمام نشده صدای مهتاب را از میان راهرو شنید که می گفت:
- سلام، با دفتر مجله چی کار داری؟
و لحظه ای بعد سرو کله ی خودش هم میان چهارچوب در پیدا شد، با دست باند پیچی شده و سرو صورتی زخمی!
هر دوی آن ها با هول و ولا خود را به او رساندند. سیاوش حیرت زده پرسید:
- چی شده، تو چرا این ریختی شدی؟!
و شهلا خانم محکم زد به صورتش:
- خدا مرگم بده، چه بلائی سرت اومده؟!
مهتاب سعی کرد تا لبخندی بزند اما نتوانست، درد در گونه اش پیچید و به زحمت و با صدایی کم جان جواب داد:
- نترسید، به خیر گذشت!
نگاه پرسشگرش اطراف را کاوید و ادامه داد:
- رادی کجاس، خوابیده؟
سیاوش با خشونتی که ناشی از اضطراب بودف بی توجه به پرسش او اعتراض کرد:
- نترسید یعنی چی، می گم چه بلائی سرت اومده که این طور آش و لاشی!
- گفتم به خیر گذشت، بعد از ظهر، تو میدون هفت تیر یه قرار مصاحبه داشتم، دم غروب کارم تموم شد. از یه کوچه ی فرعی می گذشتم که یهو دو نفر موتور سوار جلو راهم سبز شدن. حس کردم می خوان کیفم رو بزنن منم باهاشون درگیر شدم. اما متاسفانه اونا دوتا بودن!
و خودش را وی مبل رها کرد. شهلا خانم کنار پایش نشست و با دلسوزی پرسید:
- دستت چی شده مادر؟
ولی سیاوش امان نداد و با حرص پرسید:
- درگیر شدی؟! اونم با دوتا غولتشنِ خلاف کار! مگه عقلت رو از دست دادی؟
- نه بابا پخی نبودن، اگه چاقو نکشیده بود، می تونستم از پسشون بر بیام.
این بار سیاوش و شهلا خانم یک صدا و حیران پرسیدند:
- چاقو؟!!
- آره، چاقوی ضامن دار همراهشون بود، دستم که زخمی شد، دیگه نتونستم مقاومت کنم. اونا هم کیف و دوربین و پوشم رو قاپیدن و دِدَررو!
سیاوش دستی به سرش کشید و با سرزنش و لحنی کش دار غرید:
- دیووووونه!! اگه جای دست، چاقو رو هل داده بود تو شکمت چی؟ نترس مهتاب خانم، این جور موقع ها کم بیاری بهتر از اینه که خودتو بندازی تو خطر!
- بحث کم آوردن نبود که! یه پرونده ی مهم که دوماهه دارم روش کار می کنم تو کیفم بود، ی مصابحه ی دست اول هم توی واکمن و پوشه ی توی کیفم، به اضافه ی دوربینم که یه عالمه عکس توش بود. از همه مهمتر گوشیم رو زدن. تازه، کارت خبرنگاری، گواهی نامه، کلی برگ ماموریت امضاء شده هم تو کیفم بود، می فهمی؟ واسه این چیزا لااقل یک ماه باید سگ دو بزنم آقا!!!!
شهلا خانم با عطوفت دستی به سر مهتاب کشید:
- فدای سرت مادر جون، خودت که مهم تر بودی.
سیاوش همان طور که جلوی آن دو رژه می رفت با همان لحن سرزنش آمیز جواب داد:
- می فهمم ولی می خوام بدونم این چیزا این قدر مهمه که جون خودتو واسش به خطر بندازی و با دوتا لات بی سرو پا در گیر بشی؟
شهلا خانم با چشم و ابرو از سیاوش خواست که دست از سرزنش بردارد و در همان حین برای وساطت گفت:
- عیبی نداره آقا! فعلا که خدا به خی گذرونده و هم به خودش هم به ما رحم کرده!
و دوباره خطاب به مهتاب گفت:
- پاشو یه آب به سرو روت بزن تا بچه بیدار نشده یه چیزی بخور، رنگت زدر شده! لباستم عوض کن، نمی فهمم حالا چرا این قدر خاکی شدی؟!
مهتاب خسته از جا بلند شد و زیر لب زمزمه کرد:
- چند متر روی زمین کشیده شدم، بن کیفم به شونم گیر کرده بود. 
پشت به آن دو کرد و به سمت پله ها رفت که سیاوش با لحن حق به جانبی بهش هلا خانم اشاره کرد و زیر گوش او زمزمه کرد:
- بفرما شهلا خانم! شنیدی؟ خانم جکی جان هم شده!
- چی شده آقا؟
- هیچی، می گم آخرش جوون مرگ می شم از دست این!
- خدا نکنه آقا، دور از جون!
مشغول صرف شام بودند که شهلا خانم همراه رادمینا وادر آشپزخانه شد. سیاوش خم شد و با چنگال مرغ های توی بشقاب مهتاب را تکه تکه کرد و گفت:
- بیا این طوری راحت تر می توی بخوری.
مهتاب تشکری کرد و رادمینا را با یک دست در آغوش گرفت. دخترک دستش را دور گردن او حلقه کرد و انگشت کوچکش را به جراحت کنار لب مهتاب نزدیک کرد. کمی خم شد و توی چشم های مهتاب زل زد و ترسان پرسید:
- اوخه؟ مَه مَه اوخه؟
و بغض کرد و سرش را در گودی گردن مهتاب فرو برد. مهتاب آهسته او را به خود فشرد و گونه اش را بوسید و گفت:
- شهلا خانم، بی زحمت اینو بگیرید، ترسیده!
سیاوش پیش دستی کرد، رادمینا را از او گرفت، روی پای خود نشاند و همان طور که قاشقی آب مرغ به دهان او گذاشت و با ملایمت گفت:
- اینو بخور عزیزم، بَه بَه هه!
ولی دخترک همچنان بغض کرده خیره به مهتاب نگاه می کرد. کمی بعد سرش را برگرداند و به شچم های سیاوش خیره شد و با لب هایی لرزان و آماده ی گریه، همان دو کلمه را تکرار کرد:
- مَه مَه... اوخه!!
سیاوش تبسمی کرد و دست او را گرفت، آرام روی دست مهتاب کشید و با ملایمت و نرمی گفت:
- مامانی رو ناز کن، خوب می شه، خب؟... ببین بَه شد!
رادمینا با حالتی میان گریه و خنده خود را به سمت مهتاب کشید و پرسید:
- مَه مَه به؟!
( همینم مونده بود این اراجیفم تایپ کنم! محض خنده بد نیست نه!)
مهتاب هم از حرکت او بغض کرد،آهسته صورتش را جلو برد، سرش را به دخترک تکیه داد و زیر لب زمزمه کرد:
- چقدر تو عسلی ناز نازیه من!
شب با کمک شهلا خانم رادمینا را خواباند و از او خواهش کرد تا دخترک را تنها نگذارد و کنار او بخوابد. با برگشتن به پذیرائی رو به سیاوش گفت:
- از فردا کارم در اومده باید...
صدای زنگ خانه حرفش را برید. سیاوش به سمت در باز کن رفت. روی صفحه ی نمایش، تصویر موتورسواری که از آنجا دور می شد نمایان بود. با دیدن موتور سوار مشکوک شد و بی معطلی خود را به حیاط رساند. درست پشت در حیاط بزرگ خانه، کیف، دوربین و پوشه ی برگ برگ شده ی مهتاب را، روی زمین پیدا کرد. تازه وارد حال شده بود که مهتاب حیرت زده پرسید:
- اینا چیه، وسایل منه؟!
سیاوش وسایل را به طرف او گرفت و جواب داد:
- دوربینت خرد شده!
با دیدن قیافه ی وارفته ی مهتاب، لبخندی زد و بررای دلداری او گفت:
- حالا چرا عزا گرفتی؟ خب به بهترشو می خریم، این که غصه نداره! 
مهتاب کیفش را برسی کرد، گوشی تلفن همراهش را به دست گرفت و حیران تر از قبل روی زمین ولو شد. وسایل کیف را بیرون ریخت.
- سیاوش،موبایلم! همه چی سرجاشه، ای یعنی چی؟!
سیاوش بی اراده روی زمین زانو زد، به محتویات کیف خیره شد و با حیرتی که نتوانست آن را پنهان کند پرسید:
- یعنی هیچی برنداشتن؟!
- نه! هیچی. همه اش این جاست، حتی پول آ!
هنوز هر دو در بهت و حیرت دست و پا می زدند که زنگ تلفن به صدا در آمد. سیاوش غرق فکر و گیج گوشی را برداشت.
- الو، بفرمائید؟
- ...
- بله، درسته.
- ...
- خیر آقا، متاسفانه چنین کسی و نداریم!
- ...
- بله؟!
- ...
- عرض کردم جناب، من آریازند هستم ولی کسی به نام مارتینا نمی شناسم قربان!
یکهو مهتاب از جا پرید، با دهانی باز و چشمانی ترسنان با کمک حرکات دست و صورت، به سیاوش اشاراتی کرد. هم زمان آه از نهاد سیاوش بلند شد:
- اوه!! بله، بله، مهتاب! باید ببخشین من متوجه نشدم. خواهش می کنم گوشی حضورتون. 
و در حالی که دکمه ی هولد را می فشرد، مضطرب و هیجان زده به مهتاب گفت:
- تورو می خوان؛ اون گفت مارتینا من متوجه نشدم!
- وااای!! پدرمه!
با دست هایی لرزان گوشی را از او گرفت. هنوز صدایش درنیامده بود که صدای خشمگین پدرش در گوشی پیچید:
- مارتینا! هیچ معلوم هست تو اونجا داری چه غلطی می کنی؟
- های دد. چی شده مگه؟ چرا این قدر عصبانی هستین؟!
- چی می خواستی به، معلومه عصبانی هستم. می خوام بدونم تو اونجا چی کار می کنی، این آریازند دیگه چه خریه؟! زود بگو ببینم این مرتیکه کیه وسط زندگی تو سبز شده؟
- ددی؟! من براتون توضیح می دم.
اما مرد چنان فریاد خشمگینی سر داد که مهتاب گوشی را از صورتش دور کرد و مبهوت به ان خیره ماند. سیاوش آهسته بازوی او را لمس کرد و با اشاره ی دست از او پرید، چی شده؟ مهتاب لبش را به دندان گزید و با چهره ای رنگ باخته به او چشم دوخت و فقط با تکان آرام سرش به چپ و راست اکتفا کرد.
لحظاتی بعد مجددا گوشی را به گوشش چسباند، در حالی که مدام پلک های لرزانش را به هم می فشرد و صورتش دم به دم بی رنگ تر می گشت. عاقبت با صدایی گرفته و لرزان زیر لب نالید:
- ددی! آخه شما که اجازه نمی دین من، ... من توضیح می دم.
مجددا ساکت شد. دقایقی دیگر فقط به حرف های ناروای مخاطبش گوش فرا داد اما ناگهان خون به صورتش هجوم آورد، چند نفس عمیق کشید و این بار با صدائی رسا و محکم فریاد کشید:
- نه! دیگه بسه. حالا شما گوش کنید. تمام حرفاتونو شنیدم دیگه نوبت منِ. اگه نذارید حرف بزنم، هیمن الان گوشی رو قطع می کنم.
- مارتینا!! تو این قدر وقیح و پررو شدی که...
- بله شدم! مگه شما همینو نمی خواستین؟ مگه نمی گفتین عقب افتاده و امل هستم، از فرهنگ پیش رفته و لبسا های آلا پلنگی و مد روزشون بی خرم! خب، منم متحول شدم. آره، رنگ عوض کردم که از کسی عقب نمونم. درسته، دارم تو خونه ی یه مرد که از نظر شما غریبه س زندگی می کنم. می خوام زندگی متجدد و پیشرفته ی اون طرفا رو تجربه کنم. می خوام ببینم با هم دیگه به تفاهم می رسیم یا نه! دیگه حرف حساب شما چیه؟!
- مارتینا، شرم کن! اون جا ایرانه، تو چی فکر کردی؟ فکر کردی تو ناف لس آنجلسی!
- ایران باشه، من دارم طبق خواسته ی شما تلاش می کنم تا متجدد باشم و کلاسمو حفظ کنم. این روش زندگیم هم ناشی از همین تجدده! می خوام مدتی با اون باشم و بسنجم ببینم به درد هم می خوریم یا نه، می بینید؟ به همین سادگی!
این بار از شنیدن حرف های پدرش به کلی از پا در آمد. مایوس و کلافه خودش را روی مبل رها کرد و گوشی را بین شانه و گردنش گرفت تا تنها دست سالمش سَرِ دردناک و در حال انفجارش را محکم بچسبد. سیاوش مضطرب و نگران جلوی پای او زانو زد و به چشم های پر غم او چشم دوخت...
کمی بعد مهتاب گوشی را مجددا به دست گرفت و با صدایی لرزان و به شدت تحریک شده گفت:
- خب، که چی؟ انکار نمی کنم. کاملا درست به گوشتون رسوندن. من یه دختر دارم! خیلی هم خوشگل و نازه. من و پدرش هم عاشقشیم. توضیحم به اندازه ی کافی روشن بود؟!
ساکت شد، اشک توی چشم هایش تاب می خورد و رعشه ای عصبی بدنش را به شدت می لرزاند. شنیدن آن حرف ها از زبان پدرش به شدت عصبی و گیجش کرده بود. حالت کسی را داشت که دچار شبیخون شده است و بی اراده در بی کران هذیان های ذهن آشفته اش به دنبال منبعی می گشت که این اطلاعات را در اختیار پدرش گذاشته! این بار به مقصد یافتن جواب این معما با حالتی بغض آلود که سعی می کرد روی صدایش اثری نگذارد در برابر پرسش های مکرر و خشم آلود پدرش پاسخ داد:
- بله، دختر من و آریا زند، سیاوش آریازند! دیگه مشروع و نا مشروعش به خودمون مربوطه. فقط برام خیلی جالبه که بدونم این اخبار دست اول چه جوری به دست شما رسیده! انگار سازمان سیا، هم توی رد و بدل کردن اطلاعات زندگی خصوصی من دست داشته. این طور نیست؟!
شنیدن پاسخ پدرش او را به کلی از پا درآورد. آهی سرد و سنگین از سینه اش بیرون داد و با نفرت و انزجار با صدای کش دار و گرفته زمزمه کرد:
- که این طور، پس ما باید از نازنین خانم ممنون باشیم که کار مارو راحت کرده و شما رو در جریان گذاشته. جالب شد!
سیاوش حیرت زده به دهان او چشم دوخته بود. هنوز در اضطراب ناشی از نشیدن جمله ی آخر او دست و پا می زد که باز صدای محکم و قاطع دختر جوانی که روبه رویش نشسته بود به گوشش رسید:
- هر کاری از دستتون بر میاد بکنید ولی اینو بدونید که من هیچ وقت از شما نترسیدم و نمی ترسم. رادمینا دختر منه و هر وقت صلاح بدونم با پدرش ازدواج می کنم. حتی اگه شما مخالف باشید. خودتون می دونید که منم دختر شما هستیم و این قاطعیت توی امور خصوصی زندگیم رو دقیقا از خود شما به ارث بردم. پس مطمئن باشید اگه تصمیم به کاری بگیرم اون کارو انجام می دم. حالا هم شب یا بهتره بگم روز شما بخیر و خوشی و خدانگه دار پدر عزیز نگرانم!
منتظر پاسخی از جانب او نماند، گوشی را به سرعت روی دستگاه گذاشت و صورتش را پشت دست سالمش پنهان کرد.
سیاوش که به شدت بی تاب و کلافه شده بود، برای اطمینان از صحت چیزی که استنباط کرده بود با تاکید پرسید:
- نازنین؟! کار اون بوده؟
مهتاب با چشمانی بارانی فقط به او نگاه کرد و به زحمت سری به نشانه ی تاکید تکان داد.
سیاوش با لحن شماتت باری پرسید:
- تو چرا این طوری باهاش حرف زدی؟! با این رفتار تو، همه چی بدتر از اونی که باید بشه ، می شه!
مهتاب گریان جواب داد:
- می گی چی کار می کردم! یه نفس عربده می کشید و تهدید می کرد. پنهان کاری بی فایده بود. مطمئنم ظرف دو سه روزه آینده سرو کله اش پیدا می شه. می فهمی چی می گم؟!
سیاوش سرگردان و گیج دستی به سرش کشید، پنجه هایش را میان موهایش فرو برد و نفس عمیقی کشید. از شدت حرص و غضب رنگ صورتش مِفرَغی می زد. زیر لب غرید:
- دختره ی احمق دیوونه! اگه دستم بهش برسه... آخه اون شماره ی تماس با پدرتو...
ناگهان برقی در نگاهش آشکار شد.
- مهتاب! موتور سوارا از طرف اون بودن، همه ی این کارا واسه بدست آوردن شماره ی پدرت بوده. تو شماره ی اونو تو گوشیت داشتی، نه؟
مهتاب که تازه پی برده بود چه اتفاقی افتاده، سری تکان داد و با ناامیدی و خشم پرسید:
- تو چه بلائی سر این دختره آوردی که این طوری کینه تورو به دل گرفته؟!
- به اون خدایی که جفتمون قبولش داریم، هیچی! آخه دیوونه، من که برات قسم خوردم چیزی بین ما نبوده. توی مهمونی یکی از دوستام باهاش آشنا شدم. دیگه دست بردار نبود. چندباری باهم رفتیم بیرون ولی از رفتارش اصلا خوشم نیومد. درست سه روز قبل از فاجعه ی بم رابطمو به طور کل باهاش قطع کرده بودم. خودش هم فهمیده بود که نه تنها ازش خوشم نمیاد بلکه حتی نمی تونم تحملش کنم. به خدا راست می گم. به کی قسم بخورم باور کنی؟!
مهتاب کلافه و سردرگم سری تکان داد:
- نمی دونم چی باید بگم، فقط می دونم توی بد مخمصه ای افتادم، در واقع بدبخت شدم رفت پی کارش! تازه قرار بود واسم بیست ممیلیون حواله کنه. من به اون پول احتیاج دارم. 
سیاوش حیرت زده تر از قبل پرسید:
- یعنی واقعا تمام نگرانی تو بابت پوله؟!
- نه، خب به هر حال اون پدرمه ولی این مسئله برام از قیه ی چیزا مهم تره.
سیاوش پوزخندی زد و پرسید:
- حالا می گی چی، باید چی کار کنیم؟
مهتاب درنگی کرد و غرق فکر به زمین چشم دوخت، عاقبت سربلند کرد و با قاطعیت، محکم و جدی جواب داد:
- بادابا! از بچه و پدرش دفاع می کنم، همین!
- یعنی رادمینا و من، آره؟ ببینم منظوت اینه که پدرت فکر کرده این بچه واقعا مال ما دوتاس؟!
- آره.
- اِ! مگه دیوونه شده، چطوری این فکر وکرده؟ اون که می دونه تو ازدواج نکردی!
مهتاب دندان هایش را بر هم سائید و زیر لب نالید:
- اینم دسته گل نازنین خانم بوده. خودش این طوری برداشت کرده همینو هم به پدر انتقال داده.
- ای بابا! خب بهش می گفتی این حقیقت نداره، شاید...
- سیاوش!! دیگه این حرف تکرار نکن. نازنین با دست خودش راه جلو پامون گذاشته، نباید به بیراهه بریم! پدرم باید به این فکر اشتباهش ادامه بده وگرنه همه چی به هم می ریزه. اون ب قدری مغرور و خودخوه و اشرافیه که به هیچ وجه حاضر نیست لطمه ای به یه هم خونش خودش، اونم نوه اش برسونه! اما غیر از این باشه، براش هیچ اهمیتی نداره که این بچه چه بلائی سرش بیاد! اون وقته که به ضرب و زور پول و دلا ر و هر چی فکر کنی منو بر می گردونه کانادا، حتی اگه شده منو بدزده این کارو می کنه!
- مهتاب، می ترسم وضع از اینی که هست بدتر بشه!
- به حرف من اطمینان کن. اون اخلاق خاص خودشو داره و من بهتر از هر کسی اونو می شناسم. ما باید کاری کنیم تا به حای اینکه اعصابشو تحریک کنیم، آرومش کنیم. اید فکر کنم تا از راه خودش بهش پیروز بشیم! تا فردا بهم مهلت بده. صبح اگه خواب موندم بیدارم نکن. امروز و فردا مرخصی استعلاجی گرفتم. می خوام تو خونه استراحت کنم. 
بی رمق و خسته از جا بلندش د که صدای سیاوش میخکوبش کرد.
- مهتاب! متاسفم، نباید این طوری می شد. کاش خودم رفته بودم سراغ این دختره!
مهتاب با دلجویی جواب داد:
- خودتو سرزنش نکن. مطمئن باش بی فایده بود، مگه این که زیر بار خواسته اش می رفتی!
- بَه! مگه از زندگیم سیر شدم؟!
- پس دیگه فکرشو نکن، شب بخیر.
- شب تو هم بخیر. فقط،... اگه نصف شب درد داشتی  یا دیدی حالت خوب نیست بیدارمون کن!
- از توجهت ممنون، فعلا که خوبم، نگران نباش.
به طرف پله ها رفت و سیاوش را با نگاهی آشفته و نگران پشت سر جا گذاشت.

 

 

حوالی ظهر بود که سیاوش با مهتاب تماس گرفت و خبر داد تا ساعتی بعد به دنبال او می رود. تصمیم داشت ضمن صرف ناهار از تصمیم نهائی او برای مقابله با منوچهر فروزنده مطلع شود. ساعتی بعد آن ها پشت میز کوچک یکی از کافی شاپ های دنج و خلوت بالای شهر که غذای سرد سرو می کرد نشسته بودند. سیاوش همانطور که نوشابه اش را جرعه جرعه می نوشید، نگاهش موشکافانه به سرو صورت درب و داغون مهتاب انداخت و با دلسوزی پرسید:
- هنوز درد داری؟
مهتاب دستی به زخم کنار پیشانی اش کشید و جواب داد:
- این که نه! لی کنار لبم آره، تا یه چیزی می خورم یا حواسم نیست می خندم می سوزه و تیر می کشه.
سیاوش تبسمی کرد و با شوخ طبعی گفت:
- خب یه چند روزی نخند، نمی شه؟
مهتاب هم خندید:
- ببین! نمی شه دیگه، من اگه نخندم، می میرم!
سیاوش قیافه ی جدی و متفکری به خود گرفت و در ادامه ی صحبت او گفت:
- آره، خنده خوبه ولی نمی دونم چرا به ما نیومده! از دیشب همه اش به خودم می گم کاش منکر همه چی می شدی و کینه ی پدرتو، به جون نمی خریدی. می ترسم کار دستمون بده!
مهتاب آهی کشید:
- جای انکاری نبود. از همه ی ماجرا خبر داشت. فقط جریان رادمینارو نمی دونست. اونم به خاطر اطلاعات سوخته ای وبد که بهش داده بودند وگرنه سیر تا پیاز قضیه رو می دونست. این که تو کی هستی، من کجا زندگی می کنم .... و الی آخر.
- حالا چی؟ راهی به ذهنت رسیده که پدرتو آروم کنه تا از شرش در امان باشیم.
- می دونی سیاوش، تو پدر منو نمی شناسی. اون خودخواه ترین، مغرور ترین و کله شق ترین موجود دنیاست! فکر می کنه از همه ی آدمای روی زمین بالا تره! واسه همین دلش می خواد که دخترش، یعنی پاره ی تنش هم توی این بی همتایی همپاش باشه. اون تا ارمزو فکر می کرده که من دارم عین یه پرنسس زندگی می کنم. درست همونطوری که اون می خواد، اشرافی و مطابق با لیاقت و شان خانوادگی ایشون! اگه بیاد و ببینه که این مدت داشتم سرشو شیره می مالیدم... همه چی تمومه!
- منظورتو نمی فهمم!
- تو می تونی پول بهم قرض بدی؟
- معلومه که می تونم، چرا که نه! اصلا چرا قرض؟، پای هر دوی ما تو این قضیه گیره، پس...
مهتاب حرفش را برید:
- نه، فقط قرض کافیه!
- خب چقدر، ده تا، بیست تا، سی تا... ؟
- ول خرجی نکن، هشت تا کافیه.
- همین؟! باشه، حرفی نیست ولی می تونم بپرسم با این پول می خوای چی کار کنی؟
- راستش اول از همه باید یه ماشین آبرومند تیهه کنم، مثلا یه پراید مدل هشتاد که ترو تمیز باشه. یک کمی هم برای خودم لباس بخرم. اون از آدمای یلخی و بد دک و پز مثل من فراریه. یعنی حاضر نیست به این جور آدما نگاه کنه چه برسه به این که باهاشون هم کلام شه!
سیاوش نتوانست جلوی خنده اش را بگیرد و با قیافه ی شادای پرسید:
- همه اش همین بود؟!
- باید به سرو ریخت رادمینا هم برسیم، نباید به چشم حقارت به اون نگاه کنه! می خوام سعی کنم تا رادمینارو به عنوان نوه اش بپذیره و فکر نمی کنم از بچه های دماغو و بد سرو ریخت خوشش بیاد!
- مهتاب! رادی کجاش دماغواِ؟! دخترمون خیلی هم ناز و ملوسه!
تبسمی پر از شیطنت روی لب هایش نشست و ادامه داد:
- خب، اینم که راحته، اتفاقا قبل از این که ماجرای پدرت هم پیش بیاد همین خیال و داشتم. این بچه به یه سری لباس و خرت و پرت تازه احتیاج داره! خب، دیگه؟ ببینم، من به چیزی نیاز ندارم؟
مهتاب ابرو در هم کشید و با دقت سرتا پای او را برانداز کرد. سیاوش هم ناخودآگاه شروع به برانداز کردن خودش کرد. عاقبت نگاهش روی کفش هایش سر خورده بود که صدای مهتاب را شنید:
- نه! تو سرو وضعت مناسبه، فقط یادت باشه یه سری به آرایشگاه بزنی، موهات زیادی بلند شده!
سیاوش که دیگر حسابی به خنده افتاده بود جواب داد:
- چشم، اطاعت. دیگه امری نیست؟!
- اوه اوه یادم اومد. یادت باشه به هیچ وجه راجع به خونه ی من چیزی به اون بروز ندی! پدرم از اولش هم دل خوشی از اون خونه نداشت وای به حالی اینکه بدونه یه لشکر توش زندگی می کنند!
- پس می خوای بهش بگی خونت کجاس؟
- فکرشو کردم. می گم خونه رو فروختم تا با پولش یه آپارتمان شیک و نوساز بخرم! بیست ملیون هم واسه همین کار می خواستم. 
سیاوش با حوصله سری تکان داد:
- اینم به چشم، یگه؟
مهتاب تکه ای از ساندویچ را با دست کند و آن را در دهانش گذاشت. به سختی می توانست چیزی بخورد. آهسته زخم کنار لبش را لمس کرد و غرق فکر لحظه ای درنگ کرد. بالاخره با به یاد آوردن مطلبی پوزخندی زد و با لحن بامزه ای گفت:
- آهان، یه چیز دیگه! یادت نره که باید خیلی عاشقانه و در عین حال محترمانه نسبت به هم رفتار کنیم. 
سیاوش با صدایی که رگه های خنده ی فرو خورده اش در آن خودنمایی می کرد، ابرویی بالا داد و پرسید:
- محترمانه و عاشقانه دیگه چه صیغه ایه؟!
مهتاب با سرزنش نگاهش کرد و با لحن نیش داری پاسخ داد:
- سیاوش، ادای بچه های خوب و سر به راهو در نیار! اگه می خوای بگی از این دو کلمه چیزی نمی دونی، فقط می تونم بهت بخندم.
سیاوش این بار با صدای نسبتا خفه ای به خنده افتاد، لقمه اش را جویده و نجویده بلعید و با نگاهی پر از شیطنت به طعنه گفت:
- درسته، این کار از عهده ی من بر میاد که این سناریوی بامزه رو بازی کنم اما خیلی دلم می خواد بدونم تو چطوری می خوای تو این ُرل سخت و دور از انتظار ظاهر بشی؟ باید دیدنی باشه!
مهتاب با قاعیت و لحن گزنده ای جواب داد:
- تو غصه منو نخور! بهتره حواست به کار خودت باشه بلکه خدا رحمی بهمون بکنه و تو این مدت سرو کله ی یکی از اون خاله زاده های مکُش مرگ مات پیدا نشه، اگه نه که فاحمون خوندس!
و در حالی که از پشت میز بلند می شد ادامه داد:
- بی زحمت منو برسون خونه. استراحتی می کنم بعد می رم واسه رادمینا یکم خرید کنم.
سیاوش بی توجه به تیکه ای که مهتاب بارش کرده بود، دنبال او راه افتاد و گفت:
- عجله نکن! تو با ماشین من برو، دست فرمونت طوری هستش که بتونی یه مسیر کوتاه و با یه دست برونی. تا غروب کمی گرفتارم اما امشب زودتر میام. سعی می کنم تا شب یه ماشین واست پیدا کنم و اگه زیاد دیر نشده باشه با هم بریم خرید. این طوری بهتره.
- ولی من خودم می تونم که...
سیاوش میان حرفش دوید که:
- لازم نکرده تنهایی بری، تو هنوز داری می لنگی، دیگه نمی خواد با این وضع درب و داغون با یه بچه تو خیابون ویلون بشی. گفتم به موقع میام. فقط یه مراجعه کننده دارم بعد از اون هم می رم دنبال ماشین واسه تو. 
15 دقیقه به ساعت 8 شب بود که سیاوش با او تماس گرفت:
- مهتاب، بیا بیرون ببین ماشین رو می پسندی؟
مهتاب تن خودش را به جلوی خانه رساند اما از دیدن ماشین گران قیمت و تر و تمیزی که جلوی در بود، سخت یکه خورد و با تردید پرسید:
- این چیه؟
- خوشت نمیاد؟
- سیاوش!! من گفتم یه پراید تر و تمیز. تو رفتی پرادو خریدی؟ این که یه تقه بهش بخوره...
- نترس، بیمه ی کامل بدنس. تو نم خواد فکر این چیزا باشی، مگه نمی گی راه سرکوب کردن پدرت "های کلاس" بودنه! خوب پراید که به مزاق همچین آدمی خوش نمیاد! حالا راه بیفت بریم، رادی رو هم بیار! 
بعد از ان یکی دو ساعت بی وقفه از این فروشگاه به آن یکی در رفت و آمد بودند. سیاوش هر چه به چشمش می خورد بی درنگ برای دخترک شیرینی که به گردنش آویزان بود می خرید. عاقبت صدای اعتراض مهتاب بلند شد:
- این همه ولخرجی لازم نیست سیاوش، این بچه داره رشد می کنه. همه ی اینا ظرف یکی دوماه واسش کوچیک می شه، این کارا اسرافه!
- تو دلواپس این چیزا نباش، فقط سعی کن بهترین چیزارو واسش انتخاب کنی. در ضمن یه لطفی کن و فقط همین یکی دو روزه از فکر اسراف و احسان و ایتام بیرون بیا، واقعا از صمیم قلب سپازگذارت می شم!
مهتاب با حرص دندان هایش را به هم فشرد اما حرفی نزد. پشت ویترین اسباب بازی فروشی سگرم تماشا بودند که تلفن همراه مهتاب زنگ خورد. مهتاب گوشی را نگاه کرد و با کمی اضطراب به سیاوش گفت:
- فکر کنم پدرمه!...
سیاوش با دست و صورتش اشاره کرد که آرامش و خونسردی خود را از دست ندهد. مهتاب به زحمت سری تکان داد و گشی را جواب داد. این بار لحن کلامش نرم و ملایم بود و البته مثل همیشه "های کلاس"!!
کمی بعد گوشی را قطع کرد و با لحن محزون و گرفته ای رو به سیاوش گفت:
- خیلی سرد و سنگین حرف می زد، حدس می زنم حسابی خیال گوش مالی دادن منو داره، هفته ی دیگه این جاست. مگه خدا به خیر بگذرونه!
سیاوش بی توجه به اضطراب او بازویش را چسبید و دنبال خود کشاند و گفت:
- نگران نباش، کاش دل همه ی آدمارو می شد با این چیزها بدست آورد، پدرت با من!
بعد به عروسکی از پشت ویترین اشاره کرد و گفت:
- به نظرت این واسه رادی خوبه؟
- چی می گی! این عروسک دوتای رادمیناس!
- خب باشه، قرار نیست که این بچه همیشه همین قدر فسقلی و ریزه میزه بمونه، بیا تو ببینم!
و دوباره مهتاب را به دنبال خودش داخل فروشگاه کشاند. شب، وقت برگشت به خانه صندلی پشت و صندوق عقب ماشین مملو از بسته های کوچک بزرگ بود. سیاوش قبل از خواب تعدادی چک پول در اختیار مهتاب گذاشت و پرسید:
- اینا واسه خودت کافیه؟
مهتاب با نگاه به تعداد و مبلغ چک پول ها، خندان جواب داد:
- چیه، فکر کردی قراره واسه یه لشکر لباس بخرم، اینا...
سیاوش میان حرف او دوید و با التماس گفت:
- خواهش می کنم گدا بازی در نیار مهتاب! اگه این پولا نتونه جلوی انفجار اون بشکه ی باروتی که داره میاد سراغمون، رو بگیره به هیچ درد دیگه ای هم نمی خوره. لطفا هر چی لازمه و حتی بیشتر از لازم خرج کن. من حوصله ی زد و خورد با پدرتو ندارم، میفهمی که چی می گم؟ ما دوتا به اندازه ی کافی دردسر کشیدیم و ظرفیت جفتمون پره پره!
مهتاب لحظه ای مردد به او چشم دوخت اما ناچار سری تکان داد و گفت:
- باشه. باید با آذر برم خرید، اصلا از مد و ین حرفا سر در نمیارم. اون بیشتر از من سرش تو این کاراست. 
- فکر خوبیه چون منم فردا روز شلوغی دارم، صبح دوتا دادگاه، بعد ا ظهر هم هیئت حل اختلاف، شب هم دوتا قرار ملاقات توی دفترم. دیگه به کارهای متفرقه نمی رسم. پس خودت ترتیب کارا رو بده.
شب بعد، از راه نرسیده رادمینا را بغل کرد و همان طور که او را بالا و پایین می انداخت ذوق زده گفت:
- چه پرنسی شده این بلا گرفته، درست مثل اون عروسکی که براش گرفتیم!
و مهتاب و شهلا خانم خندان حرفش را تایید کردند. روز بعد مهتاب دیرتر از او به خانه رسید. خسته از کارهای عقب افتاده ی چند روز پیش وارد خانه شد. همان لحظه ی اول از دیدن وسایلی که سر راهش بود یکه خورد و با صدای بلندی حیران پرسید:
- این جا چه بخره! سیسمونی فروشی راه انداختین؟!
سیاوش خندان جلو آمد.
- وسایل اتاق رادمیناس، چطورن، می پسندی؟
- سیاوش! مگه عقل از سرت پریده؟ ما قرار گذاشته بودیم فقط سر پدرمو شیره بمالیم، نه این که تورو ورشکست کنیم!
- تو غصه ی این چیزا رو نخور، فقط بگو قشنگه یا نه!
- قشنگیش که قشنگه ولی...
- دیگه ولی و اما نداره، ببینم. واسه خودت خرید کردی؟
- آرهف راستی اینارو ببین.
و یک جعبه ی جواهر از کیفش بیرون کشید، ان را باز کرد و جلوی سیاوش برد و گفت:
- چه طوره؟
سیاوش نگاهی به ان انداخت و با تردید پرسید:
- خوبه ولی با اون مقدار پولی که داشتی نمی شد یه همچین سرویسی بخری!
- نترس، همه اش بدلیه ولی اصلا معلوم نیست. نه؟
سیاوش جعبه را گرفت و با دقت ان را برسی کرد و غرق فکر پرسید:
- یعنی اینارو من برات خریدم؟!
- آره دیگه! یه عاشق مایه دار اولین چیزی که واسه نامزدش و به خصوص مادر بچش می خره جواهراته. درسته؟
سیاوش بی آنکه از جواهرات بدلی چشم بردارد و در حالی که به نظر می رسید حواسش جای دیگر است با تردید سری تکان داد و زیر لب گفت:
- نمی دونم ولی احتمالا باید همین طور باشه که تو میگی.
سرو صدای شادی رادمینا توجهش را از جواهرات قلابی معطوف به خود کرد. دخترک یکی از بسته های خرید مهتاب را باز کرده بود و روسری درون آن را بر سرش کشیده بود و با اطواری کودکانه روبه او می پرسید:
- رادی بَه بَه؟
سیاوش بی آنکه بتواند جلوی خودش را بگیرد، جعبه ی جواهرات را کناری گذاشت و قهقه زنان دخترک را در آغوش کشید. بوسه ی پر سرو صدایی روی صورتش چسباند و همان طور که محکم او را به سینه می فشرد گفت:
- این فسقلی یه گلوله نمکه! آدم دلش می خواد درسته قورتش بده! آره بابا جون رادی بَه بَه شده، اونم چه بَه بَه هی!
مهتاب بسته ها را از زمین بلند کرد، آهی کشید و همان طور که به سمت اتاق خودش می رفت با لحن پر آرزویی گفت:
- کاش پدربزرگ نازنینش هم این طوری فکر کنه که باباش می گه، وگرنه دخل من یکی که اومده!
بعد از صرف شام، مهتاب همان طور که رادمینا را روی پاهایش می خواباند به سیاوش گفت:
- راستی، امروز بابا تماس گرفت، گفت شنبه شب می رسه فرودگاه مهرآباد. می گفت نمی خواد کسی بره پیشوازش. البته به نظر آروم تر از قبل می اومد ولی هیچ حساب و کتابی نداره! سیاوش، خواهش می کنم اگه تندی کرد باهاش کوتاه بیا، چون...
سیاوش تبسمی کرد و قبل از آنکه او جمله اش را تمام کند گفت:
- نگران نباش، خودم می دونم باید چی کار کنم.
کنار آن ها نشست و با ملافت گونه ی دخترک را نوازش داد و خیره به صورت او که در خواب بسیار معصوم و شیرین بود ادامه داد:
- واسه خاطر رادمینا هر کاری لازم باشه می کنم، حتی اگه لازم باشه رو پای پدرت هم می افتم. این بچه یه جورایی طلسمم کرده. بوی بهار می ده، بوی بهشت، دلم نمی خواد هیچ کم و کسری داشته باشه، هیچی!
بعدا انگار که به خودش آمده باشد به صورت مهتاب نگاه کرد و پرسید:
- نمی دونی چه ساعتی می رسه؟
مهتاب شانه ای بالا انداخت، به چشم های نگران سیاوش خیره شد و گفت:
- درست نمی دونم. فکر کنم حدود ساعت هفت.
و همان وقت از فکرش گذشت، ((این چرا این جوری شده، یه کمی دیوونه و البته کمی هم شاعر مسلک!))
دوباره صدای سیاوش را شنید:
- بد شد، شنبه یه جلسه ی مهم دارم که حداقل تا ساعت 9 شب گرفتارش هستم. عیبی نداره دیر وقت می رسم خونه؟
- نه، اتفاقا بهتر. این طوری قبل از اومدن تو شاید یه جوری ما دوتا با هم کنار اومده باشیم. حالا هم اگه می شه اینو از رو پام بردار تا بتونم بلند شم. تازگی تپل مپل شده، تا این میاد خوابش ببره پای من سه دفعه خواب رفته!
سیاوش آرام و آهسته بچه را بل گرفت و همانطور که راه پله ها را در پیش گرفته بود به مهتاب که پشت سر او به طرف اتاق رادمینا می آمد گفت:
- تقصیر این بچه چیه، تو ضعیف شدی، خب یکم به خودت بر!
دخترک را روی تخت خواباند. مهتاب نگاهی به او انداخت که در خواب ناز آرمیده بود، آهسته لحاف را روی او کشید و هر دو پاورچین از اتاق بیرون آمدند. سیاوش با جدیت دنبال حرفش را گرفت و گفت:
- می گم چطوره یه سری به یه دکتر تغذیه بزنی به نظر من...
مهتاب حرفش را برید و با لبخندی محو و نگاهی پر شیطنت گفت:
- حالا ببین آ! یه چیز هم که بدون نقشه و برنامه خودش درست شده، ایراد می گیری. به فرض که کمی هم جمع و جور شده باشم، فقط از الطاف خدا بوده بلکه از شر غرولند های پدرم در امان باشم. چهار سال پیش که منو دید تهدید کرد که اگه همین طوری بخوام چاغ و چله بشم به زودی شبیه یه بشکه ی دویست و بیست لیتری می شم که واسه یه دختر خانم شیک و آلا مد اصلا برازنده نیست و به شدت افت شخصیت و کلاس میاره!
سیاوش سری تکان داد و با نگاهی پر از سرزنش جواب داد:
- -الا همه چی رو به مسخره بگیر ولی من جدی گفتم!
مهتاب چشمکی زد و همان طور که آهسته در اتاق خودش و رادمینا را باز می کرد جواب داد:
- باشه، بذار شر پدرم به سلامتی از سرم کم بشه، بعدش یه فکری هم واسه این زهوار در رفتگی خودم می کنم. 
تبسمی کرد و با گفتن شب بخیر وارد اتاق شد. 
عصر روز شنبه حوالی ساعت هفت بعد از ظهر مهتاب حاضر و آماده رادمینا را بغل گرفت و به طبقه ی پایین آمد و صدا زد:
- شهلا خانم! شما کجائین؟
- تو تراس هستم مهتاب خانم، دارم گلدونارو آب می دم، الان میام خدمتتون.
و چند دقیقه بعد مهتاب از صدای جیغ کوتاه او از جا پرید:
- یا بسم ال...! چشم بد به دور، چشم حسود کور، من که نمی تونم باور کنم شما همون مهتاب خانم خودمون هستین!
مهتاب که از لحن حرف زدن او به خنده افتاده بود، با شیطنت جواب داد:
- می بینی شهلا خانم، بدمصب این لوازم آرایش و لباس های آلاپلنگی چی می سازه! ولی جدی نگیر از این خبرها هم که شما می گی نیست!
بعد رادمینا را مثل عروسکی روی دست بلند کرد و با لذت به او چشم دوخت و گفت:
- حالا این مامانی رو بگین، یه حرفی!
- نه والا خانوم. به خدا من که زبونم بند اومده، به نازم قدرت خدارو! 
مهتاب تبسمی کرد و به شهلا خانم گفت:
- یه خواهشی ازتون دارم. می خوام شما هم مثل منو سیاشو همه ی سعی تونو واسه دست به سر کردن پدرم بکنید. اون نباید هیچ چیزی از زندگی من بدونه، هیچی! باید فکر کنه مهتاب همینی هستش که امروز می بینه، نه چیزی غیر از این و یه چیز دیگه! لطفا جلوی پدرم فقط به اسم مارتیناص دام کنید//ف پدرم رو این مسئله خیلی حساسه! باشه؟
- چشم خانوم، هر چی شما بگید همونه. من حواسم به شش گوشه ی این خونه هست. یه تئاتری بازی کنم که خودتون هم به خودتون شک کنید ولی قبل از هر کاری اول برم یه اسفند واسه شما ها دود کنم بعد بقیه ی کارا!
مهتاب لبخندی شیرین نثار او کرد و با قدر دانی گفت:
- واقعا ممنونم! اون روزی که با مرحوم حاج خانم برای شما سرپناهی جفت و جور کردیم، هیچ فکر نمی کردم یه روزی این طوری مارو زیر بال و پر خودت بگیری و پناهمون بدی، روزگار بازی های عجیبی داره!
شهلا خانم آهی کشید و گفت:
- من همیشه آرزوم بود که یه جوری از خجالت شما دربیام ولی باورم نمی شد این طوری بتونم خدمت شمارو بکنم. هر چند خانم بزرگ...
آهی کشید و با آهنگ حزن آلودی ادامه داد:
- ولی فرقی نمی کنه، آقا هم یادگار خانم بزرگه، من زندگی خودمو بچه هامو از شما دارم و تا ابد مدیون شما هستم. 
مهتاب رادمینا را زمین گذاشت تا دنبال توپ رنگی اش برود و هم زمان با سرزنش گفت:
- اِ، نشد دیگه، این چه حرفیه شهلا خانم؟ چهارتا تیکه جهزیه و یه کم پول این حرفارو نداره که شما، خدای نکرده خودتونو زیر دین بدونین.
- دخترم! اگه اون به قول شما چهارتا تیکه اسباب اثاثیه نبود، شهناز یا نمی تونست عروس بشه یا اگه می شد تا آخر عمر باید سرکوفت فامیل شوهرش و دوست آشنا رو می شنید. اون مقدار پولم، هم کارگاه پسرمو راه انداخت که شرمنده ی زن و بچش نمونه، هم آلونکی رو که داشت روی سرم خراب می شد و تعمیر کرد. امروزم که می بینید دارم واسه خودم شاهی می کنم. حالا اگه همه ی این چیزها بازم به نظر شما مدیونی نداره، دیگه از خانومی خودتونه... خب، بهتره به جای تک و تعارف با شما، برم بساط شام و آماده کنم که یه مهمون خوش سلیقه داریم. اگه می شه شما هم بیاین نظر بدید ببینید چیزی کم و کسر نیست!
مهتاب تازه از جا بلند شده بود که صدای زنگ خانه نفسش را برید. بی اراده دست روی قلبش گذاشت و با صدای کم جانی نالید:
- وااای! اومد!
به طرف آیفون تصویری رفت و تصویر پدرش را در آن دید.

ادامه دارد .......  به تمام پرسپولیسی ها هم تبریک می گم . ( البته من طرفدار هیچ کدوم نیستم . )