دانلود رایگان رمان شبهای تنهایی رمان عاشقانه شبهای تنهایی کتاب رمان شبهای تنهایی دانلود رایگان رمان شبهای تنهایی
نزدیک ظهر بود و تازه به خانه بازگشته بود . دوساعت در دانشگاه کلاس داشت و دوساعت نیز برای گرفتن بلیط هواپیما معطل شده بود ، اما با وجود خستگی بسیار ، خیلی خوشحال بود . می دانست بنفشه چقدر هیجان زده خواهد شد و از این بابت احساس غرور می کرد . دو ماه از شروع کلاسهایش در دانشگاه می گذشت و اکنون روز های سرد ماه آذر فرا رسیده بود . البته برای سفر به شیراز زمان بدی نبود ، زیرا هوای شهر های جنوبی در این فصل از سال ، لطیف و دلچسب است . هنوز لباسهایش را عوض نکرده بود که صدای تلفن بلند شد. با خستگی روی کاناپه افتاد و گوشی را برداشت و گفت : بفرمایین .
- سلام یاس ، خالت خوبه ؟
- سلام استاد حالتون چطوره؟
آقای شهریار استاد خوشنویسی او پشت خط بود که او تا دو ماه پیش نزد او آموزش خط می دید .
- متشکرم تو چطوری ؟
- خوبم استاد . خوشحالم که صداتونو می شنوم .
- اوضاع دانشگاه چطوره ؟ مشکلی نداری ؟
- نه ، خیلی عالیه .
- یه کاری برات دارم یاس .
- کار ؟
- البته دوست داری کار کنی ؟
- چه کاری ؟
- تعداد هنرجو زیاده. می خوام توی آموزشگاه یک کلاس برای تو دایر کنم ، البته اگه موافق باشی .
یاس خوشحال از شنیدن این حرف با هیجان گفت : آه خدای من ، خیلی عالیه. فکر می کنین از عهده اش بر میام ؟
- تو بهترین هنرجوی من بودی یاس ، کارت از نظر من صد در صد مورد قبوله.
- متشکرم که به من اعتماد می کنین.
- پس موافقی ؟
- البته .
- بیا آموزشگاه تا با توجه به ساعت های درسی دانشگاهت برای کلاست برنامه ریزی کنیم.
- همین امروز بعد از ظهر میام .
- خوبه منتظرت هستم .
وقتی گوشی را سر جایش گذاشت ، از فرط خوشحالی در پوستش نمی گنجید . فرصت مناسبی فراهم شده بود تا هم خود را بیازماید و هم از با تنهایی اش کاسته شود . بجز ساعات درس در دانشگاه که سه روز در هفته را پر می کرد سایر اوقات هفته را بیکار بود و با این فرصت جدید می توانست علاوه بر کاری مفید در اوقات فراغتش با استاد شهریار نیز در ارتباط باشد و هرچه بیشتر از او بیاموزد.
طبق قراری که با استاد شهریار گذاشته بود ، بعد از ظهر همان روز به آموزشگاه رفت . پس از کمی گفتگو در این مورد و با توجه به برنامه ی درسی یاس ، سه روز در هفته و هر بار دو ساعت زمان آموزشی برایش تعیین شد که او را خوشحال تر کرد و قرار شد از دو هفته دیگر و پس ازپایان گرفتن ثبت نام ها ، کارش در آموزشگاه آغاز شود.
پس از ترک آموزشگاه ، یکراست به خانه لیلا رفت . همین امشب باید بنفشه را در جریان اتفاقات قرار می داد . لیلا و بهرام در بالکن نشسته بودند و باران ملایمی را که می بارید تماشا می کردند و قهوه می خوردند که صدای زنگ در بلند شد . لیلا برای گشودن در از جا برخاست و به هال رفت و از پشت آیفون پرسید : کیه ؟
- منم مادرجون .
- بیا تو عزیزم .
ودکمه را فشرد . لحظاتی بعد در سالن گشوده شد و یاس به داخل آمد . لیلا در آن جا به انتظارش ایستاده بود جلو تر آمد و در جواب سلام او گفت : سلام خوشگلم خوش آمدی .
صورتش زیر باران گل انداخته بود و او را دوست داشتنی تر نشان می داد . در این هوای دلپذیر و عاشقانه فاصله بین آموزشگاه تا خانه لیلا را پیاده طی کرده بود و اکنون کمی احساس سرما می کرد . بهنام بنفشه درست به همین علت نتواسته بودند تنها نشستن در خانه و تماشای این هوای مطلوب را از پشت پنجره تحمل کنند و ساعتی پیش از خانه بیرون رفته بودند . لیلا حوله ای را به دستش داد و گفت : موهاتو خشک کن دخترم سرما می خوری .
یاس مشغول خشک کردن موهاش شد و پرسید : بنفشه خونه نیست ؟
لیلا گفت : با بهنام رفته بیرون. من و بهرام خونه تنهاییم .
او در بالکن صدای صحبت آن دو را می شنید . یاس باز هم از شنیدن نام او حال دچار حال غریبی شد . از شب تولد لیلا یک ماه و نیم می گذشت و او در تمام این مدت با وجود سعی تمامی که کرده بود هیچگاه نتوانسته بود از اندیشیدن به این پسر غافل شود . او تما روح و احساس دختر را تسخیر کرده و تبیدل به معبودی بیهمتا در قلب پر احساس او شده بود.
- اگر سردته توی سالن می شینیم .
- نه سردم نیست .
- پس من برات یه قهوه درست می کنم . برو بالکن ، بهرام اونجاست .
- متشکرم مادر .
و به سوی بالکن رفت . بهرام با دیدن او از جا برخاست و پاسخ سلامش را داد . سخی صورتش او را مانند دختر بچه های ملوس کرده بود و بهرام از دیدن این چهره کودکانه به وجد آمد . این دختر حقیقتا یک موجود یگانه و بی نقص بود و او به این موضوع کاملا واقف بود و دوستش می داشت . برای چند لحظه به چهرهی دلفریب او خیره ماند و سپس پرسید : حالت خوبه ؟
یاس تبسمی کرد و گفت : ممنونم تو چطوری ؟
و در مقابلش نشست . بهرام سری تکان داد و گفت : خوبم.
هر دو دلی پر عشق و بی قرار داشتند ، اما نمی دانستند که در این لحظه چه باید بگویند . بدون شک هیچ یک نمی توانست از درون پر غوغایش حرف بزند . بهرام از شنیدن جواب منفی او و جریحه دار شدن احساس و غرورش می ترسید و یاس هیچ امیدی به عشق او نداشت و احساس علاقه ی خود را یکجانبه و بی فایده می دید ، اما این طور آرام و خاموش نشستن عذاب آوربود. بهرام با آن که برنامه ساعات درسی یسا را از حفظ بود به خاطر این که حرفی زده باشد گفت : فردا کلاس داری ؟
آره. ساعت یازده و نیم .
- خوش به حالت . من ساعت 8 باید سر کلاس باشم .
- فکر می کنم فردا باید روز پر کاری داشته باشی . نه؟
- آره از ساعت 8 صبح تا ساعت پنج و نیم بعد از ظهر پشت سر هم کلاس دارم .
- رشته تحصیلیتو دوست داری ؟
- البته . من در اولین انتخابم قبول شدم .
- رشته مشکلی رو انتخاب کردی .
- تو چی ؟ چرا شیمی ؟
- به خاطر پدرم . اون دوست داشت من شیمی بخونم.
بهرام لبخن تلخی زد . جالب این که او هم به خاطر پدرش رشته پتروشیمی را انتخاب کرده بود . البته بین این دو تفاوت زیادی وجود داشت . یاس به خاطر علاقه ی زیادی که به پدرش داشت این رشته را انتخاب کرده بود و او به خاطر تنفرش از پدر .
در این لحظه لیلا با فنجانی قهوه به بالکن باز گشت و آن را مقابل یاس گذاشت و کنار او نشست .یاس لبخندی زد و تشکر کرد . نگاهی به ساعتش انداخت و چون هوا رو به تاریکی می رفت پرسید : معلوم نیست بنفشه و بهنام کی بر می گردند ؟
- هر جا باشن برای شام پیداشون می شه .
- بنابراین امروز نمی تونم بنفشه را ببینم .
- چرا نمی تونی عزیزم ؟ باید برای شام بمونی .
متشکرم مادرجون ولی نمی خوام باز مزاحم بهنام بشم .
- بهرام گفت : من بعد از شام می رسونمت خونه .
لیلا با قاطعیت گفت : شما هیچ جا نمی رید امشب باید هردوتون اینجا بمونید . می تونیم بعد از شام یک جشن کوچولو ترتیب بدیم .
- عمه جون من فردا ساعت 8 صبح کلاس دارم .جزوه هامو نیاوردم .
- فردا صبح زود می تونی بری خونه و جزوه هاتو برداری . دلم می خواد یه شب دور هم جمع باشیم و خوش باشیم. اشکالی در این کار هست ؟
- به چه مناسبتی ؟ برای جشن گرفتن باید علتی وجود داشته باشه .
- به علت این که تو بعد از مدتها بدون این که من تلفن کنم اومدی به دیدنم . دلیل مناسبیه ؟
- عمه دارین به من کنایه می زنید ؟
- نه عزیزم . فقط خوشحالم که پیشم هستی ، دیگه عذر و بهانه هم نیار خب ؟
بهرام چاره ای جز اطاعت نداشت . لیلا تنها کسی بود که او همیشه در برابرش تسلیم شده بود . در این زن چیزی بود که او را به فرمانبرداری وا می داشت . از آن دسته زنان حکومت طلب و پر جذبه نبود، بلکه دل نازک و پر محبتش باعث می شد که بهرام همیشه از او اطاعت کند و موجب رنجشش نشود . لیلا به یاس نگاه کرد و گفت :تو هم عذر نیار چون من ازت خواهش می کنم که بمونی .
- چشم مادرجون .
* * * *
یاس که به کمک لیلا در آشپزخانه شتافته بود و بهرام نیز در بالکن سرش را روی میز گذاشته و به خواب رفته بود که بنفشه و بهنام از راه رسیدند. دختر از فرط شادی سر از پا نمی شناخت و مغلوم نبود که بهنام چه خبر غیرمترقبه ای به او داده بود که این چنین هیجانزده اش کرده بود . هر چهار نفر در آشپزخانه جمع شدند تا سالاد درست کنند . لیلا از بنفشه پرسید :
- روی بهرام پتو انداختی ؟
بنفشه سری به علامت مثبت تکان داد و گفت : مثل این که خیلی کمبود خواب داره .
لیلا به بهنام نگاه کرد و گفت : اون چشه بهنام ؟
او شانه ای بالا انداخت و گفت : نمی دونم حرف که نمی زنه ، اما خیلی عوض شده ، دیگه سر تمرین نمی ره ، حتی توی خونه هم ساز نمی زنه . شبا خیلی دیر بر می گرده خانه ، اغلب کسل و بی خوابه ، غذای درست و حسابی نمی خوره ، چند بار باهاش صحبت کردم ، ولی لعنتی هیچی نمی گه ، همه رو می ریزه توی دل صاحب مرده اش .
لیلا گفت : شاید عاشق شده .
بهنام پوزخندی زد و گفت : بهش گفتم مثل سگ پاچمو گرفت .منم فکر می کنم چیزایی باشه ، اگرچه یه وقتایی به این نتیجه می رسم که هیچ دختری نمی تونه توی این دنیا اونو عاشق خودش کنه .
قلب یاس از شنیدن این سخنان به درد آمد . آیا بهرام عاشق شده بود ؟ آیا هر شب تا دیروقت اوقاتش را با دختری سپیری می کرد ، در حالی که یاس به او می اندیشید و جز او نمی خواست ؟ ای کاش می دانست در دل او چه می گذرد . شاید آنگاه با این قضیه راحت تر کنار می آمد .
- روابطش با بهمن چطوره ؟
- خیلی بد مثل گذشته . اصلا حاضر نیست باهاش حرف بزنه .
- از جهاتی هم حق داره . بهمن در حق او خیلی بد کرده .
- می دونم عمه ، اما پدر واقعا پشیمونه ، داره همه سعیشو می کنه تا به بهران بفهمونه که دوستش داره .
- راهش غلطه . بهرام با پول راضی نمی شه . اون محبت بهمنو می خواد . مهم اینه که بهمن به کارش بیشتر از شما اهمیت می ده .
- من که نمی دونم باید چه کنم . بین این دو تا گیر کردم و دارم دیوونه می شم .
- به هر حال ادامه ی این وضع برای بهرام خطرناکه ، حیفه این جوون توی این اوضاع غرق بشه و کسی کاری براش انجام نده .
- اما عمه جون خودش نمی خواد . با کسی حرف نمی زنه و از هیچ کس کمک قبول نمی کنه حتی از منی که برادرشم .
در همین لحظه بهرام وارد آشپزخانه شد و صحبت آنان نا تمام ماند. لیلا کنارش نشست و بوسه ای مهربان به گونه اش زدو پرسید :
- خوب استراحت کردی ؟
- اصلا نفهمیدم کی خوابم برد . خیلی خسته بودم.
- الان چی ؟
- کاملا شارژم و در اختیار شما .
لیلا لبخندی از سر رضایت به لب آورد و گفت : خدا رو شکر شما ما آماده اس .
- من میزو می چینم.
لیلا ابرویی بالا انداخت و گفت : هوم ! عالیه .
و بهنام گفت : منم کمکش می کنم . خانما لطفا آشپزخانه را ترک کنند.
آن سه از آشپزخانه خارج شدند ، در حالی که هر پنج نفر می خندیدند. لیلا در سالن به تماشای تلوزیون نشست و بنفشه نیز به همراه یاس به اتاقش رفت . یاس روی لبه ی تخت نشست و به او که مو هایش را در مقابل آینه شانه می کرد گفت : مثل این که با بهنام حسابی خوش گذرانده ای نه؟
- این پسر معرکه است ، آدمو با کاراش هیجان زده می کنه ، شاید به عجیب و غریبی بهرام نباشه ، ولی به هر حال اونم برادر بهرامه .
- حالا که ذوق زده شدی بذار دو تا خبر خوبم من بهت بدم تا حسابی حال کنی .
بنفشه با کنجکاوی گفت : دو تا خبر خوب ؟
یاس به علانت تصدیق سری تکان داد و بنفشه به او نزدیک شد و گفت : خب بگو که طاقت ندارم .
- خبر اول این که امروز استاد شهریار با من تماس گرفت .
- استاد خوشنویسیت ؟
- آره ؟
- چه کار داشت ؟
- برام یه کار دست و پا کرده .
- کار ؟
- آره ، قرار توی آموزشگاه خودش به عنوان مربی کا کنم . سه روز در هفته و هروز دو ساعت .
بنفشه با هیجان گفت : محشره دختر . خیلی خوبه . از بیکاری نجات پیدا می کنی .خوشحالی نه ؟
- البته .دیگه حوصله ام توی خونه کمتر سر می ره . تازه اگر با استاد در ارتباط باشم می تونم چیزای جدیدی ازش یاد بگیرم و اشکالاتمو بر طرف کنم.
- خیلی برات خوشحالم یاس .
- متشکرم و اما خبر دوم ، می دونم که خیلی خیلی خوشحال می شی .
- بنفشه با بی قراری گفت : خوب بگو دیگه .
یاس با مکثی گفت : اینکه...... اینکه......
اما حرفش را ناتمام گذاشت و از جا برخاست و گفت : یه دقیقه صبر کن .
و به سوی کیفش رفت و آن را نزد بنفشه آورد و گفت : چشماتو ببند و دستاتو باز کن .
بنفشه خندید و گفت : عجب دختری هستی تو .
وبعد چشمانش را بست وکف دستش را به سوی او گرفت . یاس بلیط ها را کف دست او گذاشت و گفت : حالا چشماتو باز کن .
بنفشه با دیدن بلیط ها با شوق گفت : بلیط های شیرازه ؟
یاس به علامت تصدیق سری تکان داد و او با خوشحالی غیر قابل وصفی گفت : خدا جونم خیلی عالیه .
سپس با خواندن زمان پرواز پرسید : پس فردا ؟
یاس باز هم سری جنباند . بنفشه از شدت هیجان در حال انفجار بود . با ولع بسیار او را بوسید و گفت : متشکرم یاس ، خیلی خوشحالم .
- منم خوشحالم که تو همراه منی .
- مطمئنم که خیلی خوش می گذره .
- منم مطمئنم . همه جارو زیر پا می گذاریم .
- می خوای حسابی آش و لاشم کنی ؟
- خیلی هم دلت بخواد .
در همین لحظه چند ضربه به در خورد و متعاقب آن بهنام وارد شد و گفت : خانما تشریف نمیارین میز شام چیده شده .
آن دو برخاستند و در حالی که به سوی او می آمدند لبخندی زدند و بهنام ادامه داد :
فکر می کنم اگه یه روز بیکار بمونم گارسونی بهم بیاد وبه بنفشه نگاه کرد و لبخندی زد و گفت : نه قربان ؟
بنفشه خندید و گفت : تو دیوونه ای بهنام . آخه این حرفا چیه که می زنی ؟
بهنام خندید و گفت : می خوام خیال خودمو راحت کنم که تو تحت هر شرایطی همسرم می مونی .
بنفشه با اعتراض گفت : خیلی بدجنسی !
بعد به یاس نگاه کرد و گفت : بعد از این همه سال هنوز به من اعتماد نداره .
حرفش دور از انتظار بود . او هیچگاه در جمع محبتش را نسبت به بنفشه ابراز نمی کرد اما با خود اندیشید یاس با دیگران فرق دارد و خودمانی است . یاس در حالی که به همراه بنفشه می خندید گفت : نمی دونم امروز بعد از ظهر بیرون از خانه چه بلایی سر شما دو تا آمده ، ولی می دنم که امروز خیلی شارژید .
سپس لبخند محجوبی زد و افزود : امیدوارم که همیشه خوش باشید .
بهنام نیز لبخندی زد و تشکر کرد و هر سه از اتاق خارج شدند . لیلا با اشاره به میز شام رو به دختر ها گفت : ببینین چه برادرزاده های با سلیقه ای دارم .
آن دو میز شام را با سلیقه بسیار تزیین کرده بودند . یک گلدان بزرگ که مخلوطی از رز های سفید ، سرخ و صورتی بود در وسط میز گذاشته شده بوند. روی سالاد ، خورش و پلو را با انواع سبزیجات تزیین کرد و ترتیب یک دسر ژله ای را هم داده بودند .دو شمه نیز در دو سوی میز روشن کرده بودند . هر دو سر ذوق آمده بودند ، مثل شب هایی که در خانه هر دو حال داشتند و میزی شاعرانه برای خود می چیدند . غذای مورد علاقه شان را درست می کردند و تا نیمه های شب به شادی می گذراندند . امشب نیز هر دو سر کیف بودند . بهرام در ابتدا کمی کسل به نظر می رسید اما پس از آن چرت نیم ساعته ، اکنون کاملا قبراق و سرحال به نظر می رسید . بنفشه و یاس با دیده ی تحسین و تعجب به میز شام و سپس آن دو نگاه و از آندو تشکر کردندو لیلا که بیشتر از سایرین خوشحال بود دختر ها و پسر ها را به نشستن دعوت کرد . در حین صرف شام بنفشه گفت : یاس امروز بلیط گرفته ، ما پس فردا می ریم شیراز .
بهرام بیشتر از لیلا و بهنام متعجب شد . آن دوازقبل می دانستند که دختر ها چند روزی به شیراز خواهند رفت و فقط از ناگهانی بودن این سفر تعجب کردند ، اما بهرام راجع به این قضیه چیزی نمی دانست ، با این حال چیزی نپرسید . لیلا لبخندی زد و به یاس گفت : امیدوارم خوش بگذره .
- ممنونم کاش شما هم با ما می آمدید .
- یه وقت دیگه حتما این کار رو می کنم . حالا چند روز می مونین؟ سه روز .
بهنام از بنفشه پرسید : منم با خودت می بری ؟
- نه می خوام مجردی سفر کنم ، به دور از هویاهوی زندگی مشترک .
سایرین به این حرف خندیدند و بهنام گفت : جوری حرف می زنی که انگار هفت هشت تا بچه دور و برت را گرفتند و وقتی برای سر خاراندن نداری .
بنفشه با شیطنت گفت : تو یکی واسه هفت پشتم کافی هستی عزیزم .
بهنام با دو دست روی سرش کوبید و گفت : آه خدا جون من عجب جونور وحشتناکی هستم که ای دختر نازنینو به تنگ آورده ام .
بقیه باز هم خندیدند و او رو به یاس گفت : مواظب نامزد شیطون من باش ، می ترسم دور از چشم من عاشق یه مرد شیرازی بشه و از دستش بدم.
یاس لبخندی زد و گفت : مطمئن باش این کار رو نمی کنه ، چون هیچ وقت نمی تونه مردی به خوبی تو پیدا کنه .
بهنام با شیطنت پرسید : خودت چی ؟ نکنه موقع برگشتن یک همشهری دلداده همراهت باشه ؟
یاس از این حرف جا خورد . البته بهنام شوخی کرده بود ، اما او انتظار چنین حرفی را نداشت . قلب بهرام از شنیدن این حرف تیر کشید . براستی اگر چنین می شد او باید چه می کرد ؟اگر در حال حاضر چنین مردی وجود داشت و یاس به او دلبسته بود برای او از این عشق آتشین چه باقی می موند ؟ پاسخ سوالتش را چگونه باید می یافت ؟ به یاس نگاه کرد او سر به زیر انداخت و گفت : دست بردار بهنام این حرفا چیه ؟
اما این پاسخ بهرام را راضی نکرد و دل پر التهابش را آرام نکرد .
پس از صرف شام ، دخترها میز را جمع کردند و ظرف ها را شستند . سپس همگی در سالن دور هم جمع شدند و جشن کوچکی بر پا کردند . بهرام خواهش لیلا را برای این که کمی سه تار بزند ، نپذیرفت و در عوض شطرنج بازی کردند و با کیکی که لیلا قبل از شام پخته بود از خود پذیرایی کردند . بهنام پی در پی تقلب می کرد و دیگران را به اعتراض وا می داشت ، اما بهرام تنها کسی بود که توجه آن چنانی به بازی نداشت و در نهایت نیز امتیازش از همه کمتر می شد . در دفعات پیش او هیچ گاه به کسی باج نداده بود و مچ بهنام را نیز همیشه در حین تقلب می گرفت ، اما امشب کمی سر در گم بود و فکر آن دلداده شیرازی که بهنام در باره اش از یاس پرسیده بود راحتش نمی گذاشت .
*
*
*
ادامه دارد .