رمان عاشق ها دیوانه اند
ساعت ۱۱:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٤/٢٥  کلمات کلیدی: دانلود رمان عاشق ها دیوانه اند ، عاشق ها دیوانه اند ، دانلود رمان عاشقانه برای کامپیوتر ، دانلود رمان عاشقانه pdf

 

رمان عاشق ها دیوانه اند دانلود رمان عاشق ها دیوانه اند عاشق ها دیوانه اند دانلود رمان عاشقانه برای کامپیوتر دانلود رمان عاشقانه pdf


اه اه پسره ی نکبت همش اعصاب منو خورد می کنه اصلا دنبال اینه که من یه چیزی بگم بشه خاک انداز و بپره اون وسط بگه استاد من با نظر خانوم زارعی مخالفم به نظر من ....اخه یکی نیست بگه هروقت گفتم خاک انداز خودتو ...




 
رمان تو سهم منی
ساعت ۱۱:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٤/٢٥  کلمات کلیدی: تو سهم منی ، رمان تو سهم منی موبایل ، دانلود رمان تو سهم منی ، دانلود تو سهم منی

رمان تو سهم منی رمان تو سهم منی موبایل دانلود رمان تو سهم منی دانلود تو سهم منی

 

 -سلام مهتاب خانم، خسته نباشی. به طرفم برگشت وبالطافت طبع خاص خودش گفت: -سلام خانم خانما!شماهم خسته نباشید! چشمهایم راتنگ کردم وباقیافه ی حق به جانبی گفتم:

 -نمی خواد طعنه بزنی!چرابیدارم نکردی خودم به فکرغذاباشم؟ باهمان حالت جواب داد:

 -منم وهمین یکدونه خواهر!دلم نیومدیه صبح جمعه که داره استراحت می کنه بیدارش کنم. خندیدم وگفتم:




 
رمان آراز
ساعت ۱۱:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٤/٢٥  کلمات کلیدی: دانلود رمان آراز برای موبایل ، دانلود رمان آراز ، آراز ، دانلود رمان آراز جاوا

رمان آراز دانلود رمان آراز برای موبایل دانلود رمان آراز  آراز دانلود رمان آراز جاوا



هیچ چیز مثل صدای زنگ تلفن نمی توانست اعصاب آراز را خورد کند . حالا که شیفت وی در حال تمام شدن بود بود می خواست کم کم اداره را ترک کنند 
- بله ، سروان رادپور دایره جنایی بفرمایید 
- سروان چیه پسر سر گرد 
- اه طاها تویی ؟.............و نفسی از سر آسودگی کشید
- بله که منم منتظر کی بودی نکنه مادر زنت؟
- نه بابا ترسیدم باز خبری بشه امروز خیلی خستم دلم می خواد برم خونه و دوش بگیرم و بخوابم 


 
رمان عشق کیلویی چند؟
ساعت ۱۱:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٤/٢٥  کلمات کلیدی: رمان عشق کیلویی چند ، عشق کیلویی چند ، دانلود رمان عشق کیلویی چند ، رمان عشق دات کام

رمان عشق کیلویی چند؟ رمان عشق کیلویی چند عشق کیلویی چند دانلود رمان عشق کیلویی چند رمان عشق دات کام

سلام اسم من آرزو صداقت دانشجوی رشته مهندسی عمران استاد وظیفه شناس ما گفته باید برای گرفتن پایان نامه باید به مدت 3ماه در یک شرکت مهندسی مشغول به کار بشیم تا این مدرک ناقابل را به مابدن ومن الان یک هفته تمامه که دنبال کارم قرار شده که شنبه برم همون دفتره .


 
رمان نقاب عاشق
ساعت ۱۱:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٤/٢٥  کلمات کلیدی: دانلود رمان نقاب عاشق ، نقد رمان نقاب عاشق ، عاشق ، نقاب عاشق

رمان نقاب عاشق دانلود رمان نقاب عاشق نقد رمان نقاب عاشق نقاب عاشق عاشق


خمیازه ای از خستگی کشیدم. روی زمین نشستم و کفش هایم را در آوردم. صدای داد و بیداد مامانم و آروشا را می شنیدم. حوصله ی جر و بحث های همیشگی آنها را نداشتم. سرم آن قدر درد می کرد که حد نداشت. بند کفشم را در دست گرفته بودم و کفش هایم را در هوا تاب می دادم. انرژی کافی برای بلند شدن نداشتم. دوست داشتم همان جا روی زمین بخوابم. چشم هایم تازه روی هم رفته بود که صدای گریه ی آروشا بلند شد. هق هق کنان می گفت:


 
رمان وسوسه ی ازدواج
ساعت ۱۱:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٤/٢٥  کلمات کلیدی: رمان وسوسه های خانه مادربزرگ ، دانلود رمان وسوسه ازدواج ، خلاصه رمان وسوسه ازدواج ، نقد رمان وسوسه ازدواج

رمان وسوسه ی ازدواج رمان وسوسه های خانه مادربزرگ دانلود رمان وسوسه ازدواج خلاصه رمان وسوسه ازدواج نقد رمان وسوسه ازدواج

فصل دوم 

خونه امو از اون خونه قدیمیا بود....
سن من که چیزی نبود 18 سال... درست 18 سال ناقابل....
تو خانواده ما رسم بود.... یعنی تو فامیل... تو محل ..دختر باید زود ازدواج کنه.... مخصوصا اگه باباش پولدار باشه که بدتر ...
لاله که تو همون 15 سالگی شوهر کرد..و رفت سر خونه زندگیش ... الانم دوتا دختر داره ...



 
رمان وسوسه
ساعت ۱۱:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٤/٢٥  کلمات کلیدی: رمان وسوسه نیلا ، دانلود رمان وسوسه ، وسوسه ، خلاصه رمان وسوسه

رمان وسوسه رمان وسوسه نیلا دانلود رمان وسوسه خلاصه رمان وسوسه ازدواج رمان وسوسه ازدواج رمان وسوسه های خانه مادربزرگ نقد رمان وسوسه ازدواج وسوسه


خلاصه:

گاهی دنیا با ادماش ..روزگاری رو برات رقم می زنن که هیچ وقت در تصوراتت نمی گنجیده ....هیچ وقت باورت نمی شد که انقدر راحت می تونی تسلیم خواسته هایی بشی که همیشه برات پوچ و بی معنی بوده ....بعد از مدتها تن دادن به خواسته ها و اتفاقای پیرامونت .... این جمله تو ذهنت نقش می بنده ..
"همیشه نباید عشق آغاز زندگی باشه......."





 
رمان بی خبر آگاه باش
ساعت ۱۱:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٤/٢٥  کلمات کلیدی: بی خبر آگاه باش ، رمان بی خبری ، رمان عشق بی خبر می آید

رمان بی خبر آگاه باش بی خبر آگاه باش رمان بی خبری رمان عشق بی خبر می آید


با صدای گوشی از خواب بیدار شدم.

 

۷تا میسدکال داشتم .خدا میدونه کیه؟

اه.....این که آیلار ....وای بر من ....قرارمون یادم رفت.....

رفتم حاضر بشم یکی در و زد .....خود ناکسش بود آیلار و میگم.

نه که امروز جمعه بود میخواستیم  دور هم باشیم ....


 
رمان من تو
ساعت ۱۱:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٤/٢٥  کلمات کلیدی: رمان من تو او دیگری ، دانلود رمان من تو ، تایپ رمان من تو ، دانلود رمان چشم تو عشق من

رمان من تو رمان من تو او دیگری دانلود رمان من تو تایپ رمان من تو دانلود رمان چشم تو عشق من رمان تو را من چشم درراهم قلب من مال تو رمان پاییز من بهار تو رمان قلب من مال تو


یه خمیازه کشیدم و چشمهام و باز کردم. یکم خودمو تکون دادم. هنوز اینجام تو بغل شروین. چشمم به سینه اش افتاد که با ریتم نفسهاش آروم بالا و پایین می ره. هنوزم باورش سخته که کنارمه، واقعی و زنده، تو بیداری.دستمو بلند می کنم و می زارم روسینه ستبرش. بی اختیار لبخند می زنم.نه خودشه از تن و بدنش پیداست هنوزم تنش سنگیه. گردنم گرفت چه بازوی سفتی داره



 
رمان نگین
ساعت ۱۱:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٤/٢٥  کلمات کلیدی: رمان نگین محبت برای موبایل ، دانلود رمان نگین محبت ، نگین ، دانلود رمان نگین

رمان نگین محبت رمان نگین محبت برای موبایل دانلود رمان نگین محبت دانلود رمان نگین نگین

چشمهام رو باز کردم و نور خورشید به شدت چشمهام رو زد.دوباره بستمشون

 

یه روز لعنتی دیگه شروع شد!ای بابا!

رفتم توی دستشویی اتاقم تا صورتم رو بشورم.

وقتی قیافمو تو آینه دیدم ناخودآگاه خندم گرفت.چشمهام قرمز شده بود و تمام

موهام هم سیخ شده بود!


 
رمان زندگی غیر مشترک
ساعت ۱۱:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٤/٢٥  کلمات کلیدی: دانلود رمان زندگی غیر مشترک ، رمان زندگی غیر مشترک مخصوص موبایل ، رمان زندگی غیر مشترک برای موبایل ، زندگی غیر مشترک

رمان زندگی غیر مشترک دانلود رمان زندگی غیر مشترک رمان زندگی غیر مشترک مخصوص موبایل رمان زندگی غیر مشترک برای موبایل زندگی غیر مشترک

صدای همهمه که جلوی خانه باغ اقا بزرگ به گوش می رسید باعث شد گام ها سریعتر به دنبال هم روان شوند. با تعجب نگاهش را میان پرده های سیاهی که روی دیوار اویخته شده بودند می گرداند.
در باورش هم نمی گنجید پدر بزرگ داشته باشد... ؟!
بد تر از همه اینکه در طی بیست و چهار ساعت فهمیده بود پدر بزرگ داشته است اما اینک او مرده است.
نفسش را فوت کرد. با نگاه به برادرش برنا که ارام اشک می ریخت وچهره ی خیس مادر و چهره ی مغموم پدر سعی داشت بفهمد چقدر واقعی است که یک پدر بزرگ داشتن ... پدر بزرگی که حالا مرده است... و حالا که نیست باید باورش کند که هست یا لا اقل بود.




 
رمان بادیگارد
ساعت ٩:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٤/٢٥  کلمات کلیدی: دانلود رمان بادیگارد ، رمان بادیگارد برای موبایل ، بادیگارد ، رمان بادیگارد نودهشتیا

رمان بادیگارد رمان بادیگارد برای موبایل رمان بادیگارد موبایل رمان بادیگارد نودهشتیا بادیگارد دانلود کتاب بادیگارد




آروم کلید رو توی قفل چرخوندم و درو یواش باز کردم. همهجا تاریک بود، احتمالا همه خوابیده بودن. کفشامو در آوردم و پاورچین پاورچین رفتم سمت پله. همین که پامو روی اولین پله گذاشتم چراغ هال روشن شد. آروم سرمو چرخوندم و عقبو نگاه کردم، درست حدس زده بودم، بابام بود.


 
رمان مرد کوچک
ساعت ٩:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٤/٢٥  کلمات کلیدی: رمان مرد کوچک 2 ، رمان مرد کوچک برای موبایل ، مرد کوچک ، ایلیا مرد کوچک ما

رمان مرد کوچک رمان مرد کوچک 2 رمان مرد کوچک برای موبایل مرد کوچک ایلیا مرد کوچک ما

مقدمه:

روزی / شبی / سحری/ بامدادی... هر ساعتی ورد هرگزی برزبانم جاریست.
ای کاشی/ حسرتی/افسوسی... آهی سراپایم را آغوش کشیده است.
اینک لحظات پیشینم خاطره ای شده است بر بوم سرنوشتم... لکه ای است در ذهن به وسعت ذهن ، لحظه ای است به اندازه ی همه ی روزهای عمر... دقایقی است... نابِ ناب... فقط و فقط از برای من! امروز... اکنون... این لحظه ... این کوچک سیرت از وادی بزرگان برایت مینویسد: 


 
رمان قرار نبود - هما پور اصفهانی
ساعت ٩:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٤/٢٥  کلمات کلیدی: دانلود رمان قرار نبود ، رمان قرار نبود ، قرار نبود ، قرار نبود دیدنت آرزوم شه

رمان قرار نبود - هما پور اصفهانی رمان قرار نبود رمان قرار نبود قرار نبود قرار نبود دیدنت آرزوم شه قرار نبود دانلود رمان قرار نبود


صدای آهنگ آنشرلی بلند شد. سرم داشت منفجر می شد. دستم رو از زیر پتو بیرون آوردم و روی عسلی کنار تخت کشیدم. صدا لحظه به لحظه داشت بلند تر می شد و من لحظه به لحظه عصبی تر می شدم. بالاخره دستم خورد به گوشیم. 





 
رمان عشق با طعم ایرونی - هستی
ساعت ٩:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٤/٢٥  کلمات کلیدی: عشق با طعم ایرانی ، رمان عشق با طعم ایرانی ، رمان هستی

رمان عشق با طعم ایرونی - هستی عشق با طعم ایرانی رمان عشق با طعم ایرانی رمان عشق با طعم ایرانی رمان هستی



صبح با زنگ موبایلم از خواب پریدم و همون جوری طبق عادت روزانم یه ریز زمان و زمین به

فحش بستم زودی پریدم دست و صورتمو شستم  و رفتم دنبال لباسای گور به گور شدم ,

وای خدا مثلا امروز می خواستم تو اولین روز ورود به دانشگاه خوش بدرخشم اما انگاری این


 
رمان دلی عاشق همراه با کینه
ساعت ٩:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٤/٢٥  کلمات کلیدی: دلی عاشق همراه با کینه ، عاشق ، رمان عاشق ، رمان عاشقان

رمان دلی عاشق همراه با کینه عاشق رمان عاشقان رمان عاشق رمان عاشقانه جدید

قسمت 1

 یاسی با ارنج به دستم زد و گفت:حالا وقتش     

دستمو بردم بالا و گفتم:اقای شاکری گفتین اون دوکلمه با هم چی دارن؟

-کدوم دوتا؟

-همون .....چی؟......نمیتونم بخونم......را..راز...وهمون دوتا دیگه


 
رمان محکوم به نیستی
ساعت ٩:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٤/٢٥  کلمات کلیدی: رمان محکوم به نیستی ، دانلود رمان محکوم به نیستی ، محکوم به نیستی ، دانلود کتاب محکوم به نیستی

رمان محکوم به نیستی دانلود رمان محکوم به نیستی محکوم به نیستی دانلود کتاب محکوم به نیستی دانلود رمان محکوم به نیستی دانلود محکوم به نیستی


فصل اول: 
کابوس دقیقا هفده دقیقه قبل بعد از ساعت چهار، در آخرین بعد از ظهر یک روز گرم و آفتابی آوریل ماه، شروع شد. تا آن زمان جیل والتون خود را زن خوشبختی می دانست و اگر یکی از خیرنگارانی که بعدا جلوی خانه اش در خیابان تارلتون، شماره 1042جمع شده بودند، از او می پرسید که علت این خوشبختی را بگوید، به راحتی می توانست دلایلش را بشمرد. 




 
رمان مهر و مهتاب
ساعت ٩:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٤/٢٥  کلمات کلیدی: رمان مهر و مهتاب برای موبایل ، دانلود رمان مهر و مهتاب ، دانلود رمان مهر و مهتاب برای موبایل ، رمان مهر و مهتاب از تکین حمزه لو

رمان مهر و مهتاب رمان مهر و مهتاب برای موبایل دانلود رمان مهر و مهتاب دانلود رمان مهر و مهتاب برای موبایل رمان مهر و مهتاب از تکین حمزه لو رمان مهر و مهتاب با فرمت جاوا رمان مهر و مهتاب موبایل کتاب رمان مهر و مهتاب خلاصه رمان مهر و مهتاب

 

فصل 1

به تسبیح ظریفی که در دستانم معطل مانده بود،خیره شدم. لبانم به گفتن هیچ ذکری باز نمی شد. آهسته سرم را بالا گرفتم و به دیوار کثیف نمازخانه زل زدم. به غیر از من،کسی آنجا نبود. انبوه مهرها،با عجله روی هم ریخته شده و رحل های قرآن هم،بسته و منتظر بودند. خوب به اطراف نگاه کردم،انگار همه چیز اینجا،منتظر بودند. دستم را روی موکت سبز بدرنگی که حالا پر از لکه های کثیف هم شده بود،گذاشتم. زیر لب آهسته گفتم:«خدایا،به بزرگی ات قَسَمَت می دم


 
رمان حادثه یک نگاه
ساعت ٩:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٤/٢٥  کلمات کلیدی: دانلود رمان حادثه یک نگاه ، دانلود رمان حادثه یک نگاه برای موبایل ، متن کامل رمان حادثه یک نگاه ، رمان حادثه ی یک نگاه

رمان حادثه یک نگاه دانلود رمان حادثه یک نگاه دانلود رمان حادثه یک نگاه برای موبایل متن کامل رمان حادثه یک نگاه رمان حادثه ی یک نگاه

در را پشت سرم بستم لبخند روی لبهایم نشست.گوشهایم را تیز کردم و سلانه سلانه به طرف پارکینگ رفتم .
سرم را خم کردم و همین طور که از پله ها پایین می رفتم 
دندان های سفیدم را بیشتر نمایان می کردم .هنوز سه پله ای به پارکینگ مانده بود 
که صورتهای آشنا ی همیشگی در مقابل چشمهایم به صف ایستادند.


 
رمان سوار بر بال سرنوشت
ساعت ۸:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٤/٢٥  کلمات کلیدی: دانلود رمان سوار بر بال سرنوشت ، رمان سوار بر بال سرنوشت از مهرنوش ، سوار بر بال سرنوشت

رمان سوار بر بال سرنوشت دانلود رمان سوار بر بال سرنوشت رمان سوار بر بال سرنوشت از مهرنوش سوار بر بال سرنوشت رمان سوار بر بال سرنوشت از مهرنوش دانلود سوار بر بال سرنوشت


به ساعتم نگاه کردم ساعت ۷ بعد از ظهر بود .آخرای شهریور بود و هی همچین هوا خنک شده بود .رفتم تو حیاط شیر آب رو باز کردم و مشغول آب پاشی حیاط شدم .
حیاطمون مثل خونمون کوچیک بود اما دلباز بود .یه حوض کنار دیوار داشت که چند تا گلدون شمعدونی دورش بود .یه طرف حیاط هم یه باغچه کوچولو بود که مامان هر چی سبزی بود اونجا کاشته بود .هر روز بعد از غروب آفتاب میومدم حیاط رو جارو میزدم و آب پاشی میکردم .جز این کاری نداشتم .پشت کنکوری بودم و کنکور رد شده بودم .قرار بود چند روز دیگه برم کلاس کنکور ...اه که از هر چی درس بود بدم میومد .اگه اصرارهای صمیم برادرم نبود عمرا دانشگاه میرفتم 





 
رمان شب سراب
ساعت ۸:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٤/٢٥  کلمات کلیدی: رمان شب سراب قسمت اول ، شب سراب ، کتاب شب سراب ، شب سراب ناهید پژواک

رمان شب سراب رمان شب سراب قسمت اول شب سراب کتاب شب سراب شب سراب ناهید پژواک


قسمت اول
- سلام
- به به سلااام پسر گلم چطوری؟
- بیست گرفتم حاج آقا
خط کشم که ورقه ام را مثل پرچم بر بالای آن چسبانده بودم پایین آوردم و جلوی چشم حاج آقا محسن گرفتم.
- بارک الله پسر خوب، چه درسی را بیست گرفتی؟ املا را؟
- نه حاج آقا.
- حساب را؟
- نه حاج آقا.
- چی را بیست گرفتی؟ بگذار عینکم را روی چشمم بگذارم ببینم پسر گلم چه کرده؟ 
حاجی آقا دست توی جیب جلیقه اش کرد و عینکی را که به جای دسته؟زنجیر داشت از جیب در آورده روی دماغش گذاشت و به ورقه ام زل زد.



 
رمان خانم مدیر عامل
ساعت ٦:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٤/٢٥  کلمات کلیدی: رمان خانم مدیر عامل برای موبایل ، خانم مدیر عامل ، دانلود رمان خانم مدیر عامل ، دانلود رمان خانم مدیر عامل برای موبایل

رمان خانم مدیر عامل رمان خانم مدیر عامل برای موبایل خانم مدیر عامل دانلود رمان خانم مدیر عامل دانلود رمان خانم مدیر عامل برای موبایل



-چیکار میکنی؟ ... هنوز درگیر اونی مزدک؟
مزدک : بابا دارم این لامصبو میتکونمش ... ناسلامتی سوغات عمه خوشگله ست.
-اَه ... توأم با اون عمه ت!
مزدک : خفه بمیر ... عمه به این نایسی ... مدونا جلوش لنگ میندازه.
زدم زیر خنده و گفتم :


 
رمان ستاره های بی نشان
ساعت ٦:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٤/٢٥  کلمات کلیدی: رمان ستارههای بی نشان نیلوفر لاری ، ستارههای بی نشان ، دانلود رمان ستارههای بی نشان نیلوفر لاری ، دانلود رمان ستاره های بی نشان

رمان ستاره های بی نشان رمان ستارههای بی نشان نیلوفر لاری دانلود رمان ستاره های بی نشان دانلود رمان ستارههای بی نشان نیلوفر لاری دانلود رایگان رمان ستاره های بی نشان ستارههای بی نشان


فصل اول

هنوز از در نیامده داخل،مادر ندا داد:«شکوه،زود بیا توی هال،یک عالمه سبزی داریم که باید همین امشب آماده کنیم.» 
ساک حمام از دستم سر خورد پایین.با دیدن یک کپه سبزی که روی ملحفۀ قهوه ای رنگ روی هم تلنبار شده بود و قیافه شیرین و شهین که به تربچه های نشسته ناخنک می زدند مغزم سوت کشید. 
نگاهی به کف دستانم انداختم.بس که توی حمام با لیف و صابون سابیده بودمشان سرخ شده بودند و پوست انداخته بودند؛اما هنوز رنگ سبز سبزی خوب از بین نرفته بود.با اعصابی داغان کنار شهین نشستم و غر زنان گفتم:«این سبزیها مال کیه؟» 


 
رمان دنیا پس از دنیا
ساعت ٦:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٤/٢٥  کلمات کلیدی: رمان دنیا پس از دنیا برای موبایل ، دنیا پس از دنیا ، دانلود رمان دنیا پس از دنیا ، دانلود دنیا پس از دنیا

رمان دنیا پس از دنیا رمان دنیا پس از دنیا برای موبایل دنیا پس از دنیا دانلود دنیا پس از دنیا دانلود رمان دنیا پس از دنیا


کابوس تموم لحظه هام شده بود ..تاریکی وترس .
فقط صدای التماسهامو میشنیدم وچشمای به خون نشسته ء اون مردوکه هر لحظه به هم نزدیک ونزدیکتر می شدفقط التماس می کردم...
_ترو خدا ....بهم رحم کن ...من که کاری نکردم .....،با آبروم بازی نکن ،تورو به قران قسم ....بی آبرروم نکن....
واون هر لحظه نزدیک و نزدیکتر می شد و


 
دانلود رمان تقدیر این بود که
ساعت ٦:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٤/٢٥  کلمات کلیدی: دانلود رمان تقدیر شیرین ، دانلود رمان تقدیر من ، دانلود رمان تقدیر شوم ، دانلود رمان تقدیر این بود

دانلود رمان تقدیر این بود که دانلود رمان تقدیر شیرین دانلود رمان تقدیر من  دانلود رمان تقدیر شوم دانلود رمان تقدیر این بود دانلود رمان تقدیر

قدم زنان تا خانه رفتند.
دیر وقت بود اما هانیه و ترنم منتظر بودند ؛ که صدای در آمد .
هانیه دوید و از دختر ودامادش با آینه و قر آن استقبال کرد.
هانیه : فرهاد خوب بود ؟!
فرزانه :مثل همیشه !
حامد رو به ترنم گفت : فرهاد کیه ؟
ترنم آرام گفت : بابای فرزانه دیگه !


 
تقدیر
ساعت ٦:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٤/٢٥  کلمات کلیدی: رمان بوسه ی تقدیر ، رمان تقدیر شیرین زهرا اسدی ، دانلود رمان تقدیر ، رمان تقدیر شیرین برای موبایل

تقدیر رمان بوسه تقدیر رمان بوسه ی تقدیر رمان تقدیر شیرین زهرا اسدی رمان تقدیر شیرین برای موبایل دانلود رمان تقدیر



حامد بدون هیچ حرفی سوار ماشینش شد و در جلو را نیمه باز کرد .
حامد : منتظر چی هستی بشین دیگه !
فرزانه : میشه من عقب بشینم ؟
حامد : نه خیر خانم ، روزمو نو خراب نکن دیگه! بزار چشمشون حسابی در بیاد !
فرزانه : چشم کیا ؟
حامد : بشین تا بگم .


 
رمان تقدیر
ساعت ٦:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٤/٢٥  کلمات کلیدی: رمان تقدیر شیرین ، رمان تقدیر این بود که ، رمان ت قدیر شب ، رمان تقدیر شوم

رمان تقدیر رمان تقدیر شیرین رمان تقدیر این بود که رمان ت قدیر شب رمان تقدیر شوم



آرام بود وخجالتی …
سکوت وسکوت وسکوت شده بود علنی ترین صفت وجودیش .
شاید به همین دلیل نمیتوانست سریع با افراد رابطه برقرار کند.
به یاد نداشت حتی برای یکبار هم که شده او آغاز کننده ی یک رابطه باشد , اما بعد از مدتی دوستی کردن تازه افراد متوجه میشدند این انسان آرام و متواضع چقدر دوست داشتنی است .
به حق او یک دوست واقعی بود و هست 



 
رمان من یه پسرم
ساعت ٦:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٤/٢٥  کلمات کلیدی: رمان من یه پسرم برای موبایل ، دانلود رمان من یه پسرم ، من یه پسرم

رمان من یه پسرم رمان من یه پسرم برای موبایل دانلود رمان من یه پسرم من یه پسرم


نگاهی بهش انداختم و بادیدنش دلم هری پایین ریخت...خیلی جذاب و خواستنی شده بود.دستش رو جلوی صورتم تکون دادوگفت:
-آدم ندیدی؟
بالبخند گفتم:
-به خوشگلی تو نه...!
هلیا-اگه توی خر هم قبول میکردی بیای،الان مثل من میشدی...
ابرویی بالا انداختم و گفتم:

 
رمان دایی من
ساعت ٦:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٤/٢٥  کلمات کلیدی: دانلود رمان دایی من ، دانلود دایی من ، رمان دایی من pdf ، دانلود رمان دایی من برای موبایل

رمان دایی من دانلود رمان دایی من دانلود دایی من رمان دایی من رمان دایی من pdf 



درو باز کردم.قدم در خونه ی رویاهام گذاشتم.هر روز برای اومدن به این خونه لحظه شماری می کردم.اما حالا...چرا این چند روز نیومدم اینجا؟نگاهی به راه رو پیچی انداختم. کاش باز هم مثل همیشه با شنیدن صدای ماشین اینجا منتظر می موند تا با باز شدن در خودش رو در اغوشم رها کنه.با اینکار تمام خستگی روز رو فراموش می کردم. نفسهاش به صورتم می خورد و من غرق لذت می شدم.دستام رو محکم دورش حلقه می کردم.اونم دستاش رو دور گردنم حلقه می کرد.دور خودم می چرخیدم و به همراه فریاد هاش می خندیدم.با خنده هاش دل خوش می شدم و سپاس گذار خدا.


 
رمان کلبه آن سوی باغ
ساعت ٦:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٤/٢٥  کلمات کلیدی: دانلود رمان کلبه آن سوی باغ ، رمان کلبه ی آن سوی باغ ، کلبه آن سوی باغ

رمان کلبه آن سوی باغ دانلود رمان کلبه آن سوی باغ رمان کلبه ی آن سوی باغ کلبه آن سوی باغ  رمان کلبه ی آن سوی باغ کلبه آن سوی باغ جلد 1




چند ساعتی می شد که ستیغ آفتاب از لای درز پرده ی اتاقم بر روی بالشم تابیده بود و کم کم داشت به سمت صورتم سر می خورد . جشم بسته حرارتش را احساس می کردم و عصابم از ای خورد بو د که چه طور آن روزنه ی کوچک و حقیر که شبها هیچ اهمیتی ندارد و حتی به چشم هم نمی اید ، به محض روشن تر شدن هوا تحمل نا پذیر می شود و تا سر حد جنون مزاحمت ایجاد می کند.


 
رمان ورود عشق ممنوع
ساعت ٦:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٤/٢٥  کلمات کلیدی: دانلود رمان ورود عشق ممنوع ، دانلود رمان ورود عشق ممنوع برای موبایل ، دانلود کتاب رمان ورود عشق ممنوع ، ورود عشق ممنوع

رمان ورود عشق ممنوع دانلود رمان ورود عشق ممنوع رمان ورود عشق ممنوع برای موبایل دانلود کتاب رمان ورود عشق ممنوع ورود عشق ممنوع


ادما تو زندگی در برخورد با دیگران رفتار و اخلاقهای متفاوتی از خودشون نشون می دن و به نوعی با محیط اطراف و اتفاقات پیرامونشون ارتباط بر قرار می کنن در واقعه هر کس اخلاق خاص خودشو داره
مثلا بعضیا می تونن خیلی خشک و جدی باشن مثل بابای خدابیامرزم انقدر خشک و جدی که اگه یه شب با کمربند به جون مادربد بختم نمی یوفتاد شام از گلوش پایین نمی رفت


 
رمان همیشه یکی هست
ساعت ٦:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٤/٢٥  کلمات کلیدی: رمان همیشه یکی هست برای موبایل ، رمان همیشه یکی هست موبایل ، دانلود رمان همیشه یکی هست ، همیشه یکی هست

رمان همیشه یکی هست رمان همیشه یکی هست برای موبایل رمان همیشه یکی هست موبایل دانلود رمان همیشه یکی هست همیشه یکی هست


فصل اول 

- هوی عمله کجایی ؟ حواست به جلو پات نیست ؟ میخوای خودت و بکشی چرا بقیه رو تو دردسر میندازی ؟ 
اخمام و تو هم کشیدم و سرم و آوردم بالا راننده پسر جوونی بود ماشینشم پراید بود مثل خودش با داد گفتم :
- عمله هفت جدته . رات و بکش برو . 
تو چشمام خیره شد و با پوزخند گفت :


 
رمان دایره قسمت
ساعت ٥:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٤/٢٥  کلمات کلیدی: دانلود رمان دایره قسمت ، رمان در دایره قسمت ، رمان در دایره ی قسمت ، دایره قسمت

رمان دایره قسمت دانلود رمان دایره قسمت رمان در دایره قسمت رمان در دایره ی قسمت دایره قسمت کتاب دایره قسمت شعر در دایره قسمت در دایره قسمت ما در دایره قسمت اوضاع


فصل اول


«رویا!این عکس کیه؟»


«عکس؟!»


چرخی زد و نگاه حاکی از حیرتش را به چشم من دوخت.لحظه ای احساس کردم رنگ از چهره اش پرید.اما از تک و تا نیفتاد.صورت سفید و گوشتالودش را پوزخندی تمسخر امیز از هم باز کرد و گفت:«عکس دوستم ناهید است،چطور او را نشناختی؟»


 
رمان عشق به سبک من
ساعت ٥:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٤/٢٥  کلمات کلیدی: دانلود رمان عشق به سبک من ، عشق به سبک من ، عشق به سبک من دانلود ، رمان عشق به سبک من برای موبایل

رمان عشق به سبک من دانلود رمان عشق به سبک من عشق به سبک من عشق به سبک من دانلود رمان عشق به سبک من برای موبایل



یه هفته ای میشد که ندیده بودمش.خودش نبود اما بوی عطرش توی اتاق به پیشوازم می اومدم. و یادش لحظه ای رهام نمیکرد. حالا بعد یه هفته جلوم نشسته بود و یه پاشو انداخته بود رو اون یکی و متنظر نگاهم میکرد. بالاخره به حرف اومدم : میخواستم موضوعی درباره ی اقای کیانی و شادی باهاتون در میون بذارم...
پوزخندی تلخ بر لبش نشست: ا؟ پس شما هم خبردار شدید؟ خوبه!


 
رمان توسکا
ساعت ٥:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٤/٢٥  کلمات کلیدی: رمان توسکا ، دانلود رمان توسکا ، دانلود رمان توسکا برای کامپیوتر ، دانلود رمان توسکا هما پور اصفهانی

رمان توسکا هما پور اصفهانی رمان توسکا دانلود رمان توسکا دانلود رمان توسکا برای کامپیوتر  دانلود رمان توسکا برای موبایل دانلود رمان توسکا هما پور اصفهانی

به ساعتم نگاه کردم و غر زدم ...
- اه ... چهار ساعته اینجا علاف شدیم ... طناز ... خاک بر سرت اینا همه اش کلاهبرداریه بیا بریم یه کوفتی بکنیم تو این شیکمامون ... مردم از گشنگی ... از ساعت هشت صبح تا حالا اینجاییم ...
طناز نگاهی به صف انداخت و در حالی که با نیازمندیها خودشو باد می زد گفت:
- ده نفر بیشتر جلومون نیستن خره ... یه ذره دیگه دندون سر کبدت بذار رفتیم تو ...


 
رمان برایم از عشق بگو
ساعت ٥:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٤/٢٥  کلمات کلیدی: دانلود رمان برایم از عشق بگو ، دانلود رمان برایم از عشق بگو برای موبایل ، برایم از عشق بگو ، رمان عاشقانه pdf

رمان برایم از عشق بگو برایم از عشق بگو دانلود رمان برایم از عشق بگو برای موبایل دانلود رمان برایم از عشق بگو رمان برایم از عشق بگو رمان عاشقانه pdf




در که باز شد صدای دست و سوت سالن راپر کزد. ارشیا و ترنج به جمعیتی که توی سالن و پذیرایی جمع شده بودند با تعجب نگاه کردند.
ماکان کنار در دست به سینه ایستاده بود و با لبخند پهنی هر دو را برانداز می کرد. وقتی نگاه متعجب ان دو را دید با بدجنسی گفت:
چیه بابا. باز خوبه گفتم اینجا چه خبره.


 
رمان وقتی برای تو وقتی برای من
ساعت ٥:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٤/٢٥  کلمات کلیدی: رمان وقتی برای تو وقتی برای من برای موبایل ، دانلود رمان وقتی برای تو وقتی برای من ، دانلود رمان وقتی برای تو وقتی برای من مخصوص موبایل ، دانلود رمان وقتی برای تو وقتی برای من برای موبایل

رمان وقتی برای تو وقتی برای من رمان وقتی برای تو وقتی برای من برای موبایل دانلود رمان وقتی برای تو وقتی برای من برای موبایل دانلود رمان وقتی برای تو وقتی برای من دانلود رمان وقتی برای تو وقتی برای من مخصوص موبایل

دفتر اول: ترس، عشق، تو

صدای آوازش از بین دیوارهای شیشه ایِ حمام عبور می کنه و گوشهام رو نوازش میده. مثل همیشه پر شور و حال. انگار هیچ چیز، حتی برای لحظه ای، نمی تونه این مرد رو نگران یا غمگین کنه. در حالیکه کت و شلوار سفیدِ اسپرتش رو از کمد خارج می کنم، نگاهم به سمت کابین دوش گوشه ی اتاق کشیده میشه. سایه ی مرد پشتِ شیشه های بخارگرفته تلنگریه بر احساساتم تا چشمانم رو ببندم


 
دانلود رایگان رمان منشی مدیر
ساعت ۱۱:۱٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٤/٢٤  کلمات کلیدی: رمان منشی مدیر ، رمان منشی مدیر برای موبایل ، دانلود رمان منشی مدیر ، خلاصه رمان منشی مدیر

رمان منشی مدیر دانلود رایگان رمان منشی مدیر رمان منشی مدیر برای موبایل دانلود رمان منشی مدیر دانلود رمان منشی مدیر برای موبایل دانلود رایگان رمان منشی مدیر خلاصه رمان منشی مدیر دانلود رمان منشی مدیر مخصوص موبایل






بی حوصله روی صندلی تکانی خوردم و به دخترانی که با اضطراب کتاب های خود را ورق می زدند و با عجله مطالبی را میخواندند نگاهی کردم. ناخوداگاه لبخندی بروی لبانم نقش بست. زیر لب گفتم: این همه دنگ و فنگ برای منشی گرفتن خیلی مسخره اس!
در همین هنگام در باز شد و دختری با قیافه غمگین و درهمی بیرون آمدو در حالیکه زیر لب می غرید از در خارج شد.
از شانس افتضاح من، آخرین نفری بودم که مصاحبه و گزینش می شدم. از بی کاری بی حوصله شده بودم. کتاب شعری را که همیشه همراهم بود، از کیفم بیرون کشیدم و شروع به خواندن کردم. هنوز یک صفحه را به پایان نرسانده بودم که دختری با حالت نگران پرسید:
- ببخشید خانوم. مگر از شعر و این چیزام سوال می کنند؟
باحالت تدافعی گفتم:
- شعر و این چیزام دیگه یعنی چی؟


 
دانلود رمان عملیات مشترک
ساعت ۱۱:۱٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٤/٢٤  کلمات کلیدی: دانلود رمان عملیات مشترک ، رمان عملیات مشترک ، عملیات مشترک ، دانلود رمان عملیات مشترک برای موبایل

دانلود رمان عملیات مشترک دانلود رمان عملیات مشترک برای موبایل عملیات  مشترک رمان عملیات مشترک دانلود رمان عملیات مشترک

نام:جسیکا تیلور
ملیت:ایرانی
سن:25
درجه:مامور ویژه بخش عملیات های فوق سری

نظامی بودن و نظامی بار امدن توی خون و سرشته وجود خاندان ما بود پدربزگم افسر نیروی دریایی بود و پدرم افسر پلیس و من هم دنباله رو راه پدر و پدربزرگ 


 
دانلود رمان خانه دلبستگی ها
ساعت ۱۱:۱۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٤/٢٤  کلمات کلیدی: رمان خانه دلبستگی ها ، خانه دلبستگی ها ، دانلود رمان خانه دلبستگی ها ، رمان دلبستگی ها

دانلود رمان خانه دلبستگی ها رمان خانه دلبستگی ها خانه دلبستگی ها رمان دلبستگی ها


 

چمدان بزرگ و سنگینم را به سختی از صندوق عقب تاکسی بیرون کشیدم و در حالیکه بابت بی خیالی راننده حرصی بودم کرایه را پرداختم .با دور شدن ماشین به سمت خانه قدیمی که پشت سرم بود برگشتم.خانه ای که روزگار کودکی و نوجوانی دلپذیری در آن سپری کرده بودم.
با آهی بلند چمدان را به دنبال خود کشیدم و درون کیف بزرگ و شلوغم به دنبال کلید خانه گشتم. این کلید هم انگار مانند روزگار با من سر لج افتاده بود!


 
دانلود رمان سوگلی حرمسرا
ساعت ۱۱:۱٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٤/٢٤  کلمات کلیدی: رمان سوگلی حرمسرا ، دانلود رمان سوگلی حرمسرا ، دانلود رمان تاریخی سوگلی حرمسرا ، دانلود کتاب سوگلی حرمسرا

دانلود رمان سوگلی حرمسرا رمان سوگلی حرمسرا دانلود رمان تاریخی سوگلی حرمسرا دانلود کتاب سوگلی حرمسرا سوگلی حرمسرا



از داخل عمارت صدای ناله سوزناک زنی به گوش میرسید.همه کسانی که از کنار عمارت میگذشتند بجای آنکه کنجکاوی به خرج دهند بر سرعت گامهایشان می افزودند و فقط هنگامیکه به اندازه کافی از آنجا دور میشدند درباره این ناله با هم گفتگو میکردند.اهالی محل و حتی مردم نقاط دورتری چون تبریز و اصفهان میدانستند که شاهزاده فرخ میرزا پسر فتحعلی شاه با حرم پر جمعیتش در انجا زندگی میکنند و هر چند وقت یکبار قتل دردناکی در آنجا به وقوع می پیوندد.کسانی که با خواجه های حرمسرای شاه و فراشان حکومتی آشنا بودند میدانستند که فرخ میرزا هر دو سه ماه یکبار دختر بخت برگشته ای را به نیت بچه دار شدن به عقد خود در می آورد و چون به مقصود نمیرسد او را به کام مرگ میفرستد.میرزاحیان حکیم باشی مخفیانه به دو سه نفری گفته بود که شاهزاده عقیم است و کشتن دختران بی گناه و بیپناه دردی از او دوا نمیکند


 
دانلود رمان شاه پری حجله
ساعت ۱۱:٠٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٤/٢٤  کلمات کلیدی: رمان شاه پری حجله ، دانلود رمان شاه پری حجله ، شاه پری حجله

دانلود رمان شاه پری حجله دانلود رمان شاه پری حجله برای موبایل رمان شاه پری حجله 

خوب به یاد دارم که یک شب سرد زمستانی بود. ساعت را نگاه نکردم ،چون می دانستم که چند ساعتی بیشتر به سحر نمانده است . صدای زوزه ی گرگ از دل کوهستان شنیده می شد . همین که لای در را باز کردم ، کولاک فریاد وحشتناکی کشید و وادارم کرد که فورا در را ببندم . بخار تنها پنجره ی کوچک اطاقمان را پاک کردم . اما در تاریکی هیچ ندیدم جز نور ضعیفی که از دور سوسو می زد .


 
دانلود رمان آنتی عشق
ساعت ۱۱:٠٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٤/٢٤  کلمات کلیدی: رمان آنتی عشق ، دانلود رمان آنتی عشق برای موبایل ، آنتی عشق

دانلود رمان آنتی عشق رمان آنتی عشق دانلود رمان آنتی عشق برای موبایل آنتی عشق


به نام خدایی که خدایی خیلی خداست

مقدمه:
...
تو که ماه بلند در آسمونی 
منم ستاره میشم دورت می گردم
تو که ستاره میشی دورم میگردی
منم ابری میشم روت رو می گیرم
تو که ابری میشی روم رو می گیری
منم بارون میشم تُن تُن می بارم
توکه بارون میشی تن تن می باری
منم سبزه میشم سر درمیارم
توکه سبزه میشی سر در می آری 
منم گل می شم و پلوت می شینم 
اگه گل بشی پهلوم بشینی ... اون وقت منم بلبل میشم چه چه می زنم

«قسمت اول»...


 
دانلود رمان بمون کنارم
ساعت ۱٠:٥۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٤/٢٤  کلمات کلیدی: رمان بمون کنارم ، بمون کنارم ، دانلود رمان بمون کنارم

دانلود رمان بمون کنارم رمان بمون کنارم بمون کنارم

- بمیرم برات مادر،کاش هیچ جوونی مث تو این جوری سختی نبینه ،منو فرید زندگیتو مهیا می کنیم فقط خودتو فرزند این خانواده بدون ومارو.. پدرومادرت، هرچندکه هرکاری هم بکنیم نمی تونیم جای اونارو برات پرکنیم .- خانم این دختر ما دختر صبوریه .می دونه چه جوری ازپس زندگی گذشتش بربیاد مگه نه دخترم ؟- بله عموفرید سعی می کنم زندگی جدیدوموباگذشته وخاطراتم قاتی نکنم.درهمین حین صدای باز وبسته شدن درپارکینگ وماشینی که خاموش می شدبه گوش رسید.او که کنجکاو شده بود عضوی دیگر از ازخانواده ی دادفر را بشناسد،نگاهش را میخکوب در کرد


 
دانلود رمان اریکا
ساعت ۱٠:٥٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٤/٢٤  کلمات کلیدی: دانلود رمان اریکا برای موبایل ، دانلود رمان اریکا pdf ، دانلود رمان اریکا مخصوص موبایل

دانلود رمان اریکا دانلود رمان اریکا برای موبایل دانلود رمان اریکا pdf دانلود رمان اریکا مخصوص موبایل رمان اریکا رمان اریکا تایپ رمان اریکا کامل رمان اریکا متفاوت و هیجانی رمان اریکا قسمت اخر 

پاهای ناتوانش را روی زمین می کشید و بلند بلند قدم بر می داشت. دیگر توانی برای دویدن نداشت. سینه اش می سوخت و نفس کشیدن برایش دشوار بود. همان اول که از خانه بیرون زد احساس کرد کسی تعقیبش می کند، و حالا گیر چند پسر افتاده بود و نمی دانست در این خیابان وسیع و خالی از سکنه چه کند؟


 
دانلود رمان محو و مات
ساعت ۱٠:۳۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٤/٢٤  کلمات کلیدی: رمان محو و مات ، خلاصه رمان محو و مات ، دانلود رمان محو و مات برای موبایل ، نقد رمان محو و مات

دانلود رمان محو و مات نقد رمان محو و مات دانلود رمان محو و مات برای موبایل خلاصه رمان محو و مات رمان محو و مات محو و مات


فصل اول

منظره غریبی بود!درست مثل نقاشی کودکی هایمان،که کوه ها بر فراز آسمان می نشستند.کوه ها و تپه های سر سبز و زیبا،خطه مازندران با آن استواری ازلی و شکوه ابدی اش،در دل آسمان جا خوش کرده بود و ابرهای نرم و لطیف را به زیر یوغ ابدی اش کشیده بود.هدیه ای ازلی که مادر طبیعت به مردم سخت کوش این دیار ارزانی کرده است.


 
دانلود رمان بچه قرتی ها
ساعت ۱٠:۳٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٤/٢٤  کلمات کلیدی: رمان بچه قرتی ها ، دانلود رمان بچه قرتی ها برای موبایل ، رمان بچه قرتی ها دخترک کولی ، رمان بچه قرتی ها برای موبایل

دانلود رمان بچه قرتی ها دانلود رمان بچه قرتی ها برای موبایل رمان بچه قرتی ها دخترک کولی رمان بچه قرتی ها برای موبایل


اما وقتی بابام تمام هفته رو روی مخ مامانم کار میکرد که اجازه ی رفتن منو صادر کنه کار من کمتر شد.چون دیگه لازم نبود همش تو اشپزخونه قربون صدقش برم.

 

پانیذ هم معماری تهران اورد.اما در کمال تاسف هم دانشگاهیم نشد.چقدر دوست داشتم که میشد.


 
دانلود رمان کولی
ساعت ۱٠:۳۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٤/٢٤  کلمات کلیدی: رمان کولی برای موبایل ، رمان کولی ، دانلود رمان کولی جاوا ، نقد رمان کولی

دانلود رمان کولی خلاصه رمان کولی دانلود رایگان رمان کولی رمان ایرانی کولی رمان کولی رمان کولی برای موبایل دانلود رمان کولیدانلود رمان کولی جاوا نقد رمان کولی


قسمت 1 
پرتو نور از گوشه یکی از پرده های ماهوتی ، به درون اتاق رخنه کرد سیلوانا با نشاطی فراوان ، پاهایش را از تخت به زیر اورد و صندل های راحتی را که کنار تخت خوابش بود به پا کرد. ناخودگاه به سوی پنجره کشیده شد و به بیرون چشم دوخت.به قدری برف در کوچه و خیابان جمع شده بود که چشم را خیره می کرد ، مخصوصا که با تابش خورشید ، سفیدی برف ، بیشتر به چشم می امد. پرده را انداخت و جلو میز ارایش صورتی رنگ و لوکس خود ایستاد.از بس خوابیده بود چشم هایش پف کرده و خواب الود به نظر می امد.برس را برداشت و بی حوصله به موهای خوش حالتش کشید.به تصویر خود در اینه شکلکی در اورد و با همان لباس خوابش از اتاق خارج شد.از دم در اتاق مادرش الهه را می دید ، که مشغول تهیه ی نهار بود. به او نزدیک شد و گفت :



 
دانلود رمان مسیر عشق
ساعت ۱٠:۳۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٤/٢٤  کلمات کلیدی: رمان مسیر عشق ، مسیر عشق ، مردان در مسیر عشق ، در مسیر عشق

دانلود رمان مسیر عشق در مسیر عشق مردان در مسیر عشق مسیر عشق رمان مسیر عشق



فصل اول

کلیدم رو از توی کیفم در اوردم وبا خستگی در خونه رو باز کردم.بوی قرمه سبزیه مامان کل خونه رو برداشته بود.اوممممم...عجب بویی هم داشت. به به...
با صدای بلند گفتم:مامانه گله خودم سلااااام..
مامان با لبخند در حالی که میل بافتنی ویه کاموای سرمه ای توی دستاش بود به پیشوازم اومد وبا همون لبخند مهربونش گفت:سلام دخترم...خسته نباشی.
سریع کفشامو در اوردم وپریدم یه بوس گنده از لپش کردم که صداش در اومد.هیچ وقت خوشش نمی اومد کسی لپشو محکم ببوسه...به قول خودش چندشش می شد..ولی کو گوش شنوا؟


 
دانلود رمان ناتاشا
ساعت ۱٠:٢۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٤/٢٤  کلمات کلیدی: رمان ناتاشا ، دانلود رمان ناتاشا ، ناتاشا ، دانلود ناتاشا

دانلود رمان ناتاشا دانلود ناتاشا دانلود رمان ناتاشا رمان ناتاشا ناتاشا




نیوشا_ ای جز جیگر بگیری ناتاشا .. داره دل و رودم از تو حلقم میاد بیرون ... ای خدا .. مردم..

_لال میشی یا نه ..؟ همه دارن نگامون میکنن ..

نیوشا _نگاه کنن ..بزار همه ببین چطور داری خواهر دوقلوتو میکشی...
ای که اون زبونتو مار میزد تا به بابا نگی دارن نیرو اعزام میکنن .
ابت نبود نونت نبود ..افغانستان رفتنت چی بود ..

_ای بمیری نیوشا ..اینجام دست از لودگی برنمیداری .. ببین سرهنگ داره نگامون میکنه ...


 
دانلود رمان جنون عشق
ساعت ۱٠:٢٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٤/٢٤  کلمات کلیدی: رمان جنون عشق ، دانلود رمان جنون عشق برای موبایل ، دانلود رمان جنون عشق از نسرین سیفی ، نسرین سیفی

دانلود رمان جنون عشق نسرین سیفی دانلود رمان جنون عشق از نسرین سیفی دانلود رمان جنون عشق برای موبایل رمان جنون عشق



فصل اول 
کمی روی صندلی جابه جا شد تا صداها را بهتر بشنود.عرق سردی روی پیشانیش نشسته بود.
چشمهای گشاد شده اش را به صورت دکتر دوخت.
دکتر ورق های مقابلش را جا به جا کرد و گفت:
من واقعا متاسفم ما هر کاری از دستمون می اومد کردیم... 
می خواست حرفی بزند اما دهانش خشک شده بود و مزه گسی می داد.حوصله نداشت برای حرف زدن به خودش فشار بیاورد.


 
رمان خاطرات نیما جاودان
ساعت ۱٠:٢٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٤/٢٤  کلمات کلیدی: رمان خاطرات ، رمان خاطرات یک گیشا ، رمان خاطرات روزهای غم ، رمان خاطرات یک خون آشام

رمان خاطرات نیما جاودان رمان خاطرات رمان خاطرات یک خون آشام رمان خاطرات روزهای غم رمان خاطرات یک گیشا رمان خاطرات رمان خاطرات خون اشام رمان خاطرات دور رمان خاطرات دانشجویی رمان خاطرات پوسیده رمان خاطرات یک خوناشام


میبخشید دوست عزیز از ترس فیل.... شدن مجبور شدم تو فایل ورد بذارم که هرکی خواست دانلود کنه .

دانلود ورد رمان خاطرات نیما جاودان


 
دانلود رمان دختر شمالی
ساعت ۱٠:٢٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٤/٢٤  کلمات کلیدی: دانلود رمان دختر شمالی برای موبایل ، دختر شمالی ، رمان دختر شمالی ، دختر شمالی کجایی

دانلود رمان دختر شمالی دانلود رمان دختر شمالی برای موبایل 

مقدمه:
چیزی که قرار بود نوشته شود عاشقانه نبود داستان زندگی معمولی آدمی بود که شاید روزی هزارن نفر مانند او را دیده ای که از کنارت گذشته اند و تو هرگز تصور نکرده ای داستان زندگی آنها هم میتواند مانند رمانهای عاشقانه ای که خوانده ای فوق العاده باشد
اما همانطور که گفتم قرار نبود این داستان عاشقانه و یا حتی فوق العاده باشد من آن را نوشتم چون به این باور رسیده ام که داستان یک زندگی را دختری با چشمهای رنگی و پسری با عشق افسانه ای زیبا نمیکند 
داستانی زیباست که تو آن را بتوانی لمس کنی و با شخصیت های آن بتوانی زندگی کنی تو باید بتوانی مانند آنها را بار ها و بارها ببینی و باور کنی که زندگی با همه تکرار و روز مره گی اش موهبت خارق العاده ایست که در اختیار تک تک ما انسانها قرار گرفته


 
دانلود رمان آسانسور نیلا
ساعت ۱٠:۱۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٤/٢٤  کلمات کلیدی: رمان آسانسور نیلا ، آسانسور نیلا

دانلود رمان آسانسور نیلا آسانسور نیلا رمان آسانسور نیلا

فصل هفتادم:



من محکم خوردم به دیواره اتاقک ...بهزاد میله رو چسبیده بود ..و محسنیم به زور تعادلشو حفظ کرده بود 
دیگه بالای در ...شماره ای معلوم نبود ...
محسنی زود دکمه ها رو فشار داد ..اما هیچ تغییری حاصل نشد....
بهزاد- اسانسورای اینجا خرابن؟
محسنی - چی بگم... اولین باره
یاد حرف اون خدمه افتادم که گفته بود گاهی اینطوری میشه
- فکر کنم این خرابه


 
دانلود رمان میراث خانم بانو
ساعت ۸:٥٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٤/٢٤  کلمات کلیدی: میراث خانوم بانو ، رمان میراث خانم بانو ، دانلود رمان میراث خانم بانو برای موبایل ، رمان میراث

دانلود رمان میراث خانم بانو رمان میراث خانم بانو دانلود رمان میراث خانم بانو برای موبایل میراث خانم بانو رمان میراث



باری دیگر قلم به دست گرفته ام تا بویسم ان هم بعد از مدتها تفکر در نام او.نام غریبی که در دنیای فراموش شده ی پدر بزرگم زنده است و گهگاهی از میان لبهای بی تحرک و در سکوت نشسته اش ارام بیرون می اید.


 
دانلود رمان خواستگاری یا انتخاب
ساعت ۸:٥٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٤/٢٤  کلمات کلیدی: دانلود رمان خواستگاری یا انتخاب برای موبایل ، دانلود رمان خواستگاری یا انتخاب مودب پور ، رمان خواستگاری یا انتخاب ، رمان خواستگاری

دانلود رمان خواستگاری یا انتخاب دانلود رمان خواستگاری یا انتخاب برای موبایل رمان خواستگاری رمان خواستگاری از مودب پور رمان خواستگاری م.مودب پور رمان خواستگاری مودب پور




«فریبا و شهره واستادن و منتظرن که مترو بیاد . در ض من دارن با همیدیگه صحبت می

کنن. تو مترو یه عده خانم و آقا هم هستن. البته بیشتر خانما هستن»

فریبا : یه دختر ، کالا یا یه چیز فروشی نیس که بذارنش تو یه مغازه و براش مشتری بیاد

و اگه پسندیدش، ببره بزاره تو خونه ش!

مریم : منکه از این جرات آ ندارم به بابام بگم من می خوام برم خواستگاری!


 
دانلود رمان اسیر شدگان عشق
ساعت ۸:٥٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٤/٢٤  کلمات کلیدی: رمان اسیر شدگان عشق ، دانلود رمان اسیر شدگان عشق برای موبایل ، رمان ، اسیر شدگان عشق

دانلود رمان اسیر شدگان عشق رمان اسیر شدگان عشقدانلود رمان اسیر شدگان عشق برای موبایل اسیر شدگان عشق رمان


 

 

_خوب مینا کاری نداری کلاسم شروع شد 
_وای افرا من بیشتر از تو هیجان دارم یعنی ایندفعه چی کار می خواد بکنه 
_ ول کن تروخدا هیجانو با چه هی ای می نویسند ایندفعه اگر بخواد کاری انجام بده یه راست میرم حراست
_دلت میاد گناه داره 


 
دانلود رمان نامزد من امیر
ساعت ٦:٢٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٤/٢٤  کلمات کلیدی: دانلود رمان هیچ وقت نامزد نبودیم ، رمان نامزد من ، رمان نامزد من امیر

دانلود رمان نامزد من امیر دانلود رمان هیچ وقت نامزد نبودیم رمان نامزد من رمان نامزد من امیر


باخنده مستانه دختربلوندی که جلوم بود حواسمواز رامینومهتاگرفتموبهش خیره شدم

 

ارش دم گوشم وزوز کنان گفت:اروین عجب جیگریه داره بهت تیک میده امشبوبااین خوشکله حال کن

 

-خفه من موندم بین این همه خوشکل کیوانتخاب کنم کدوموجواب کنم


 
دانلود رمان ابریشم و عشق لیلین
ساعت ٦:٢٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٤/٢٤  کلمات کلیدی: دانلود رمان ابریشم ، رمان ابریشم و عشق ، رمان ابریشم عشق ، رمان عشق یا تعهد لیلین پیک

دانلود رمان ابریشم و عشق لیلین رمان ابریشم و عشق رمان ابریشم عشق رمان عشق یا تعهد لیلین پیک 


نه اندوهی در چشمانم
ونه ملالی در سر انگشتانم 
که نامت را می نویسم...
چشم هایم 
در پیله ای از ابریشم وعشق 
خواب تورا می بینند
شاید نخستین دیدارمان
امروز باشد
با سلامی در سکوت...

**************
فصل اول) بهراد

نگاهمو از نقشه ی لوله شده ای که روی صندلی جلو کنار کیف لپ تاپم گذاشته بودم گرفتم وبه جاده خیره شدم.مدتها می شد که واسه یه مسافت طولانی رانندگی نکرده بودم.


 
دانلود رمان تب تلخ
ساعت ٦:٢٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٤/٢٤  کلمات کلیدی: دانلود رمان تب تلخ برای موبایل ، رمان تب تلخ ، دانلود تب تلخ ، دانلود کتاب تب تلخ

دانلود رمان تب تلخ دانلود رمان تب تلخ برای موبایل دانلود تب تلخ دانلود کتاب تب تلخ


زیر گلوم بدجوری میسوخت هنوز از جای زخم چاقویی که شاهین کشیده بود خون می امد سرم درد میکرد ...از شدت استرس و وحشت حالت تهوع داشتم خواستم اب دهنم رو قورت بدم اما دهنم خشک خشک بود و گلوم خشک تر از اون.عضلات دستم گرفته بود و درد میکرد اما نمیتونستم تکون بخورم دستام رو انقدر محکم به ستون پشت سرم بسته بودن که نمیشد جم بخورم...دور اتاقو نگاه کردم اما تواون تاریکی چیزی معلوم نبود ...نمیفهمیدم چرا اینجام منکه نه بابای پولداری داشتم ونه کس و کار کله گنده ای که بخوان بدزدنم!


 
دانلود رمان به امید شوهر
ساعت ٦:٢۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٤/٢٤  کلمات کلیدی: دانلود رمان به امید شوهر برای موبایل ، رمان به امید شوهر

دانلود رمان به امید شوهر دانلود رمان به امید شوهر برای موبایل رمان به امید شوهر

 

فصل اول
" مونا...."

اسم من موناست. مونا پیروان..23 سالمه که تا چند ماه دیگه میرم تو 24 سالگی.
میدونم هنوز خیلی برای ازدواج کردن دیر نیست اما نگرانم!
میترسم به عاقبت دختر عموهام دچار بشم که همشون تو سن33 و 35 سالگی عروس شدن!
من و بهار و الهام هر کدوم مال یک شهریم و هر کدوممون یک داستان داریم ولی خیلی اتفاقی و بر حسب تصاوف کنار همدیگه تو این خونه همخونه شدیم!


 
دانلود رمان عالیجناب عشق
ساعت ٦:۱٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٤/٢٤  کلمات کلیدی: رمان عالیجناب عشق ، دانلود رمان عالیجناب عشق برای موبایل ، دانلود کتاب عالیجناب عشق ، عالیجناب عشق

دانلود رمان عالیجناب عشق رمان عالیجناب عشق دانلود رمان عالیجناب عشق برای موبایل کتاب عالیجناب عشق دانلود کتاب عالیجناب عشق عالیجناب عشق




فصل یکم

بامداد یک روز بهاریست،هوا آکنده از عطر گلها و اکسیژن فراوان، قرص خورشید، ملایم و مطبوع،شناور در توده ی زرینی در فضا، خود را از سینه ی آبی تهران بالا می کشد. بوی گل مریم که در گلدان بزرگی دسته شده، فضای هالِ خانه مجلل و اشرافی آقای سماکان را خوشبوتر و بهاری تر کرده است. در وسط سالن بزرگ خانه که همه اشیاء و مبلهای ایتالیائی و سایر وسایل تزئینی از شفافیت برق می زند،دو دختر جوان، شیک پوش، معطر و هر دو خواهر به راستی زیبا اما به گونه ای متفاوت، به نوبت برابر آینه بزرگ قدی ایستاده و مجموعه ی زیبایی های خود را برای چندمین بار از نظر می گذرانند و بنا به خوی و خصلت جوانی ناراضی به نظر می رسند.


 
دانلود رمان خواهر خانمی
ساعت ٦:٠٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٤/٢٤  کلمات کلیدی: رمان خواهر خانمی

دانلود رمان خواهر خانمی رمان خواهر خانمی

هوا تاریک شده بود .از این بالا شهرپراز نوره.شهری که وقتی روز میشه تازه خودشوزشتیهاشو قشنگیهاشو به نمایش میذاره .محمددستای یخ زده از سرماشو ، روی اتیش گرفته بودو به چهره ی خندان اطرافیانش نگاه میکرد.شهاب با لودگی دور اتیش می رقصیدواینطوری خودشو گرم میکرد .امیر وحشیانه گیتار میزدو توعالم دیگه ای غرق بود.تنها کسی که کاملا حواسش جمع محمدبود؛ فردین بود.با نگاهی تیزو دقیق چشم از محمدبرنمیداشت .شهاب روی اتش خم شدو گفت: ای بابا منی که دارم تحرک میکنم دندونام از سرما بهم میخوره پاشید برگردیم 


 
دانلود رمان دختر خاله
ساعت ٦:٠٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٤/٢٤  کلمات کلیدی: رمان دختر خاله ، دختر خاله ، من و دختر خاله ، دختر خاله ومن

دانلود رمان دختر خاله رمان دختر خاله  دختر خاله ومن من و دختر خاله دختر خاله



نه من دل به تو می دهم و نه تو دل به من، 

نه من عاشق تو می شوم نه تو عاشق من ...

نه تو می گویی دوستم داری ، 

نه من به تو می گویم ،

نه تو می گویی دلخوشی ات منم ،

نه من به تو می گویم ...

از هم فاصله می گیریم و رقتن را بهانه می کنیم، 

به جای خیره شدن به چشمان هم ،

آسمان و دریا را نظاره می کنیم ...

از هم دور می شویم و خودمان را عادت می دهیم، 

شب که می شود بی آنکه بدانیم ،

هوس با هم بودن را می کنیم ...


 
دانلود رمان همه زن های من
ساعت ٥:٥٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٤/٢٤  کلمات کلیدی: رمان همه زن های من ، رمان جدید ایرانی ، رمان جدید ، رمان جدید موبایل

دانلود رمان همه زن های من رمان همه زن های من

رمان همه زنهای من :: خلاصه داستان ::درباره پسری هست که تحت شرایطی مجبور میشه با چند تا دختر ازدواج کنه در حالیکه فقط یکی از اونها رو واقعا دوست داره! مقدمه:: همه آرزویم این بود که پیدایت کنم... پیدایت هم کردم, اما چه دیر... حالا.... میخواهم بگویم که تو , شاید که نه ...!


 
دانلود رمان جدال پر تمنا هما پور اصفهانی
ساعت ٥:٥٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٤/٢٤  کلمات کلیدی: رمان جدال پر تمنا ، رمان جدال پر تمنا هما پور اصفهانی ، دانلود رمان جدال پر تمنا

دانلود رمان جدال پر تمنا هما پور اصفهانی دانلود رمان جدال پر تمنا رمان جدال پر تمنا

جلوی آینه تند تند موهامو با یه دست کردم تو و با اون دستم سعی کردم کلاسورم رو زیر بغلم نگه دارم ... از زور هیجان داشتم خفه می شدم ... موهای بلوطی رنگم مدام از زیر دستم فرار می کردن و باز می افتادن بیرون ... با حرص گفتم:
- مثل موی گربه! آخرم همین روز اولی اخطار می گیرم ...


 
دانلود رمان مستی برای شراب گران قیمت
ساعت ٥:٥٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٤/٢٤  کلمات کلیدی: دانلود رمان مستی برای شراب گران قیمت برای موبایل ، رمان مستی برای شراب گران قیمت ، مستی برای شراب گران قیمت ، گرانترین شراب

دانلود رمان مستی برای شراب گران قیمت دانلود رمان مستی برای شراب گران قیمت برای موبایل رمان مستی برای شراب گران قیمت مستی برای شراب گران قیمت گرانترین شراب گرانترین شراب دنیا



 عصبانیتی که سعی می کردم کنترلش کنم گفتم : اقای سلطانی من فقط دوماه وقت می خوام.
اقای سلطانی بدون اینکه سر بلند کنه خودش و با کاغذای روی میزش سر گرم کرد...
اینبار بلند تر گفتم : اقای سلطانی ؟


 
دانلود رمان سایه ای بر خوشبختی
ساعت ٥:٥٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٤/٢٤  کلمات کلیدی: دانلود رمان ، خوشبختی ، دانلود رمان خوشبختی

دانلود رمان سایه ای بر خوشبختی دانلود رمان خوشبختی دانلود رمان خوشبختی


سایه ای بر خوشبختی1
 
قسمت اول 
صدایه بلند مامانم که کاملا مشخص بود در بیدار کردن من عجله داره مرا از جا پراند. خواب آلود پتو را کنار زدم و با چشمایه بسته مشغول پیدا کردن تیشرتم شدم و خدا میدانست که کجا انداختمش عصبی چشمهام و باز کردم و تیشرتم و کنار میز تحریر دیدم نیم تنه برهنه ام رو پوشاندم غر غر های مامان داشت روانیم میکرد.

 
دانلود رمان محیا
ساعت ٥:٤٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٤/٢٤  کلمات کلیدی: دانلود رمان عشقی کن محیا ، رمان مهیا ، رمان جدید ایرانی ، رمان ایرانی

دانلود رمان محیا دانلود رمان عشقی کن محیا رمان مهیا رمان جدید ایرانی رمان ایرانی
رمان جدید برای موبایل رمان جدید موبایل کتاب رمان  متن رمان





چادرمو جلوی آینه درست کردم ...

_ نمیدونم پوشیدن این چادر چه سودی داره !!!

مهیار از توی دستشویی داد زد : سود معنوی جانم ...

_ مهیار زود باش ...

مهیار _ پنج دقیقه ...

_ ای بابا تو که یک ساعت پیش گفتی پنج دقیقه ...

سرشو از توی دستشویی بیرون اورد و گفت : حرف توی دهنم نزار ...

با حرص کوسنو پرت کردم طرفش و گفتم : مهیاااااااااار ...

صدای مهلا از اتاقش میومد : مامان کتاب ریاضیمو ندیدی ؟


 
دانلود رمان بازگشت
ساعت ٥:٤۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٤/٢٤  کلمات کلیدی: دانلود رمان بازگشت به خوشبختی ، دانلود رمان بازگشت به خوشبختی فهیمه رحیمی ، دانلود رمان بازگشت به خوشبختی برای موبایل ، دانلود رمان بازگشت برای موبایل

دانلود رمان بازگشت دانلود رمان بازگشت به خوشبختی دانلود رمان بازگشت به خوشبختی فهیمه رحیمی دانلود رمان بازگشت به خوشبختی برای موبایل دانلود رمان بازگشت برای موبایل


-شما نمیتونین منو مجبور کنین ...
-خوبم میتونم
-نمیتونین
-من مادرتم و میتونم
-مامان جان من 25 ساله امه ... چرا انقدر اذیتم میکنی؟! من به اون مهمونیه مسخره نمیام
-خیلی داری پررو میشی ؟! مسخره خودتی و ...
-خوبه بابا پسر عموته وگرنه حتما میگفتی ... جدو آباده پدریت ؟! آره ؟!
-ای ورپریده ... وایستا ببینم ؟!
-وای نمیستم ... 
-زبونتو برای من در میاری ؟!
-من نمیام


 
دانلود رمان رومئو و ژولیت
ساعت ٥:٤٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٤/٢٤  کلمات کلیدی: دانلود رمان رومئو و ژولیت به زبان فارسی ، دانلود رمان رومئو و ژولیت برای موبایل ، دانلود رمان رومئو و ژولیت با فرمت جاوا ، دانلود رمان رومئو و ژولیت فارسی

دانلود رمان رومئو و ژولیت دانلود رمان رومئو و ژولیت به زبان فارسی دانلود رمان رومئو و ژولیت برای موبایل دانلود رمان رومئو و ژولیت با فرمت جاوا دانلود رمان رومئو و ژولیت فارسی دانلود ترجمه رمان رومئو و ژولیت دانلود کتاب رمان رومئو و ژولیت دانلود رمان رومئو و ژولیت-ترجمه فارسی دانلود رمان رومئو و ژولیت شکسپیر

به زودی








 
دانلود رمان عشقولک
ساعت ٥:٤٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٤/٢٤  کلمات کلیدی: دانلود رمان عشقولانه ، رمان عشقولانه ، رمان عشقولانه برای موبایل ، دانلود رمان عشقولانه pdf

دانلود رمان عشقولک رمان عشقولانه دانلود رمان عشقولانه رمان عشقولانه برای موبایل دانلود رمان عشقولانه pdf رمان باحال عشقولانه رمان های عشقولانه



دیلانگ دولونگ دیلینگ   دیلانگ دولونگ دیلینگ (زنگ آیفون) 

 

-الو؟

فربد:منم

مادر فربد:سلام میگم فرزام و پیدا کردی؟

فربد:نه هنوز

مادر فربد:مادر کجایی؟

فربد:من جمهوریم شما کجایید؟

مادر فربد:منم خونم کی می آی؟!!!

فربد:اگه در باز کنید میخوام تشریف بیارما...!!!

مادر فربد:اوا حواسم نبود پشت دری...!!!

داخل خانه:


 
دانلود رمان گل عشق من و تو شیوا اسفندی
ساعت ٥:٤۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٤/٢٤  کلمات کلیدی: داستان عشق من و تو ، عشق من و تو ، عشق من و تو توی قلبم می مونه ، دیگه تمومه عشق من و تو

دانلود رمان گل عشق من و تو شیوا اسفندی داستان عشق من و تو  عشق من و تو عشق من و تو توی قلبم می مونه دیگه تمومه عشق من و تو وبلاگ داستان عشق من و تو خونه عشق من و تو



گل عشق من و تو1

در گرما گرم باد و تب خورشید رسیدم...رسیدم به جایی که همیشه مامن مناسبی برام بوده.. وارد کوچه کوچیکی شدم که میشد راهی برای رسیدن به امامزاده... 
تو کوچه پیرمرد و پیرزنی بودن که همیشه چیزی برای فروش داشتن و اندفعه بوی نون شیرمالی که درست کرده بودن همه جا رو پر کرده بود، رفتم سمتشون و هزار تومن بدون اینکه چیزی ازشون بخرم مثل همیشه بهشون دادم و دعای خیر اونا رو برای خودم خریدم...اگه داشتم بیشتر می دادم... رفتم داخل و چادری از روی میله ها ورداشتم و انداختم سرم انقدر ذهنم مشغول بود که یادم رفت از خونه چادرم و بردارم اما خوب قبلشم دانشگاه بودم نمی شد زیادی کیفم و پر کنم... رفتم داخل و خودم و دلم و سپردم به گوشه ای از این جای الهی...-----------------------


 
دانلود رمان تو با منی نیلا
ساعت ٥:۳٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٤/٢٤  کلمات کلیدی: رمان تو با منی نیلا ، دانلود رمان تو با منی ، تو با منی ، دانلود رمان تو با منی نیلا برای موبایل

دانلود رمان تو با منی نیلا رمان تو با منی نیلا  دانلود رمان تو با منی دانلود رمان تو با منی نیلا برای موبایل تو با منی دانلود رمان تو با منی

خدایا به امید تو ..نه به امید خلق روزگار
************************

-نه این امکان نداره ...امکان نداره 
فریبا- حالا چرا انقدر راه می ری بتمرک سرجات اونا کار خودشونو کردن عزیزم

یه لحظه سر جام وایستادم و به چشمای خمارش نگاه کردم.... یعنی کسی عاشق چشای بی ریختش میشه .... اوه خدا ی من
دوباره به راه رفتنم تو طول اتاق ادامه میدم


 
دانلود رمان فارغ التحصیلی
ساعت ٥:۳٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٤/٢٤  کلمات کلیدی: رمان فارغ التحصیلی ، فارغ التحصیلی دانشگاه تهران ، فارغ التحصیلی دانشگاه آزاد ، فارغ التحصیلی پیش دبستانی

دانلود رمان فارغ التحصیلی

پاشو بسته دیگه دیگه حسنا چقدر میخوری بسته دیگه کلان کلاس شروع میسه استاد که میشناسیش یه ثانیه دیر بری جوری ضایعت میکنه که فکرش هم نمیکنی حتی به عقل جن هم قد نمیده 
اه اه بسته دیگه الی الان میام تا تو حاضر بشی منمم برم کفشاموبپوشم 


 
دانلود رمان روزهای تلخ و شیرین
ساعت ٥:۳٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٤/٢٤  کلمات کلیدی: رمان روزهای تلخ و شیرین ، روزهای تلخ و شیرین من ، سلام روزهای تلخ من ، روزهای تلخ بودن با تو

دانلود رمان روزهای تلخ و شیرین روزهای تلخ بودن با تو سلام روزهای تلخ من روزهای تلخ و شیرین من رمان روزهای تلخ و شیرین روزهای تلخ زندگی روزهای شیرین رمان روزهای شیرین

روی صندلی ایستگاه اتوبوس نشسته بودم.سرما تا مغز استخوانم رسوخ کرده بود. دلم می خواست فریاد بزنم و شادی ام را به همه نشان دهم ولی نه نمی شد فقط کافی بود که حرکتی از من ببینند تا فوری دیوانه خطابم کنند


 
دانلود رمان گرگ و میش
ساعت ٥:۳٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٤/٢٤  کلمات کلیدی: رمان گرگ و میش ، دانلود رمان گرگ و میش برای موبایل ، دانلود کتاب رمان گرگ و میش ، دانلود رمان گرگ و میش 4

دانلود رمان گرگ و میش ترجمه رمان گرگ و میش رمان گرگ و میش دانلود رمان گرگ و میش برای موبایل دانلود کتاب رمان گرگ و میش دانلود رمان گرگ و میش 4 رمان گرگ و میش برای موبایل 

 

گرگ ومیش1



مقدمه

هرگز وقت زیادی صرف فکر کردن به نحوه مردنم نکرده بودم،اگرچه در چند ماه گذشته دلیل کافی برای انجام اینکار داشتم،اما حتی اگر این فرصت هم میبود،هرگز نمیتوانستم چیزی شبیه به این را تصور کنم. بی آنکه نفس بکشم به چشمان سیاه شکارچی در آن سوی اتاق خیره شدم او هم با حالت خوشایندی مرا می نگریست! بدون شک این بهترین راه برای مردن بود،مردن به جای کسی که عاشقانه دوستش میداشتم .حتی میتوان گفت با شکوه چون مرگ بی ثمری نبود. میدانستم اگر به فرکس نمی امدم اینگونه با مرگ رو به رو نمی شدم . اما با اینکه وحشت کرده بودم به خاطر تصمیمی که گرفته بودم متاسف نبودم. وقتی زندگی به تو رویایی فراتر از هر انتظاری را اهدا میکند،وقتی به پایان می رسد دیگر دلیلی برای غصه خوردن نیست . همچنان که شکارچی به سمتم می آبد تا مرا بکشد لبخند دوستانه ای بر چهره اش نقش می بندد!

فصل اول


 
دانلود رمان ماه نو
ساعت ٥:۱٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٤/٢٤  کلمات کلیدی: دانلود رمان زیر نور ماه ، دانلود رمان زیر نور ماه برای موبایل ، دانلود رایگان رمان ماه نو ، دانلود رمان موبایل ماه نو

دانلود رمان ماه نو دانلود رمان زیر نور ماه دانلود رمان زیر نور ماه برای موبایل دانلود رایگان رمان ماه نو دانلود رمان موبایل ماه نو دانلود رمان ماه نو+نسخه موبایل رمان زیر نور ماه رمان ماه نو برای موبایل رمان ماه نو+دانلود

به زودی








 
رمان کسوف
ساعت ٥:٠٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٤/٢٤  کلمات کلیدی: دانلود رایگان رمان کسوف ، دانلود رمان کسوف ، دانلود رمان کسوف برای موبایل ، دانلود کتاب کسوف از استفنی میر

رمان کسوف دانلود رایگان رمان کسوف دانلود رمان کسوف دانلود رمان کسوف برای موبایل دانلود کتاب کسوف دانلود کتاب کسوف از استفنی میر

به زودی





 
رمان سپیده دم
ساعت ٥:٠۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٤/٢٤  کلمات کلیدی: رمان سپیده دم ، رمان سپیده دم انتظار ، دانلود رمان سپیده دم

رمان سپیده دم رمان سپیده دم انتظار دانلود رمان سپیده دم

به زودی در سایت قرار می گیرد


 
رمان تقلب
ساعت ٥:٠٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٤/٢٤  کلمات کلیدی: رمان تقلب‎ ، عــــــاشقان رمــــــان ، دانلود رمان تقلب

رمان تقلب عــــــاشقان رمــــــان دانلود رمان تقلب

به نامش، به یادش و در پناهش میکنیم آغاز


- ما...ما....ن..... ماشینه رو افتادین.... ای ول.
- مرگ. دختره احمق. کر شدم. این چه جیغی بود؟ فکر کردم مردی. چت شد یهو؟
- بلیط دبی رو افتادی شازده. فردا بلیط نگرفته نمی یای خونه.
- دروغ میگی!!!!!!!!!!!!! گرفتی ما رو.
- دروغم چیه. باور نداری بیا خودت ببین. هنوز صفحه بازه.
- مرگ آریانا؟ کو ببینم؟
- راس میگی نانادی؟ بگو جون مامان.


 
رمان عاشق اسیر نیلا
ساعت ٥:٠٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٤/٢٤  کلمات کلیدی: دانلود رمان عاشق اسیر برای موبایل ، دانلود کتاب عاشق اسیر ، دانلود رمان عاشق اسیر ، تا که اسیر و عاشق

رمان عاشق اسیر نیلا دانلود رمان عاشق اسیر برای موبایل دانلود رمان عاشق اسیر رمان عاشق اسیر تا که اسیر و عاشق دانلود کتاب عاشق اسیر چون که اسیر و عاشق عاشق اسیر


به چهرش که نگاه می کنم............... اه از نهادم بلند می شه
از طرز حرف زدنش متنفرم.....انقدر تن صداش نازک و دخترون است که گاهی صداشو نمی شنوم
مدل موهاشو اصلا دوست ندارم






 
رمان حکم دل
ساعت ٥:٠٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٤/٢٤  کلمات کلیدی: حکم دل ، حکم دل شکستن ، رمان حکم دل ، شعر حکم دل

رمان حکم دل شعر حکم دل حکم حکم دل شکستن حکم دل



فصل اول: "پرواز" « دبی – جمیرا »
چشمهای بسته امو به سختی باز کردم... بخاطر حرکت کامیون ناگهانی از خواب پریدم...
هنوز توی اون کامیون لعنتی بودم واز سردرد و بدن درد به خودم میپیچیدم. حتی توی خواب هم تنم درد میکرد.


 
رمان عشق اتفاقی
ساعت ٥:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٤/٢٤  کلمات کلیدی: عشق اتفاقی نیست که بیفتد ، عشق اتفاقی نیست که بیافتد ، عشق اتفاقی نیست که ، عشق اتفاقی

رمان عشق اتفاقی عشق اتفاقی عشق اتفاقی نیست عشق اتفاقی نیست که بیفتد عشق اتفاقی نیست که بیافتد عشق اتفاقی نیست که تئاتر عشق اتفاقی تئاتر عشق اتفاقی نیست


یک آدم هایی هستند که ...
وقتی شادی کنارت نیستند ،چون حسودند ...
وقتی غمگینی در آغوشت نمی گیرند،چون خوشحالند ...
وقتی مشکل داری به ظاهر همدردند امادر واقع بی خیال تو هستند...
اما ...
... وقتی مشکل دارند با تو خیلی مهربونند،خیلی ...
اینها "بدبخت ترین" انسانهای روی زمینند

 

قسمت اول

-خانم جمالی مطمئن باشین میتونیم.جلسه دادگاه هم که 3شنبه است پس فردا.

-خانم یعنی به راحتی میتونم طلاقمو بگیرم.بچمم ازش بگیرم.مهریمم کمال و تمام بگیرم.


 
رمان دروغ شیرین
ساعت ٤:٥۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٤/٢٤  کلمات کلیدی: دانلود رمان دروغ شیرین ، دروغ شیرین ، رمان دروغ شیرین

رمان دروغ شیرین دانلود رمان دروغ شیرین دروغ شیرین رمان دروغ شیرین


ماشین رو پارک کردم. دوست ندارم پیاده شم. فضای تاریک و سکوت پارکینگ بهم آرامش میده. چه روز مزخرفی بود دیگه حوصله ی خودمم ندارم. بالاخره از ماشین دل کندم و پیاده شدم، آهنگ شاد توی آسانسور روی مُخمه... چشامو بستم و سرمو به دیوار اتاقک آسانسور تکیه دادم. اَه ...


 
رمان باورم کن
ساعت ٤:٥٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٤/٢٤  کلمات کلیدی: رمان دوست دارم باورم کنی ، دانلود رمان باورم کن نازنین ، رمان باورم کن نازنین ، دانلود رمان باورم کن

رمان باورم کن رمان باورم کن نازنین دانلود رمان باورم کن دانلود رمان باورم کن نازنین رمان دوست دارم باورم کنی رمان باورم کن


فصل اول

مامان ... مامان...
آنید با قیافه ی آشفته و در هم در حالی که مقنه اش و کج روی سرش گذاشته بود از اتاق بیرون اومد .
مامان جون پدر و مادرت جوراب من و پیدا کن به خدا دیرم شده الانه که بابا جیغ بکشه .
مامان : آخه دختر من 100 بار بهت نگفتم وسایلتو سر جاش بذار که راحت بتونی پیداش کنی .آخه چقدر سر به هوایی من الان جورابتو از کجا پیدا کنم آخه .
آنید از گردن مادرش آویزان شد و چشمهاش و ریز کرد و با التماس و صدای بغض کرده گفت : مامان جون قربونت برم از الان گوش میکنم و مرتب میشم این یه بارو برام پیدا کن ماشینم رفت .


 
رمان یک لحظه روی پل
ساعت ٤:٥٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٤/٢٤  کلمات کلیدی: دانلود رایگان رمان یک لحظه روی پل ، نقد رمان یک لحظه روی پل ، خلاصه رمان یک لحظه روی پل ، دانلود رمان یک لحظه روی پل برای موبایل

رمان یک لحظه روی پل دانلود رمان یک لحظه روی پل برای موبایل خلاصه رمان یک لحظه روی پل نقد رمان یک لحظه روی پل دانلود رایگان رمان یک لحظه روی پل دانلود رمان یک لحظه روی پل


یک لحظه روی پل1
انروز هوای تهران گرم و چسبنده بود . خرداد تهران همیشه گرم است مگر اینکه باران ببارد و ان سال باران نباریده بود . درختان پتناور خیابان پهلوی که همیشه در سراسرتابستان سبز هستند . ان سال هنوز نیمه دوم بهار بود که خمیازه های گرم و خشک میکشیدند. من روی پله های سکو مانند 


 
رمان آن نیمه دیگر
ساعت ٤:٥٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٤/٢٤  کلمات کلیدی: آن نیمه دیگر ، رمان ان نیمه دیگر

رمان آن نیمه دیگر  رمان ان نیمه دیگر  رمان ان نیمه دیگر 

نکته ی مهم: 1. این داستان غیرواقعیه!!!! تمام شخصیت ها، اسم ها، تاریخ ها، مکان ها، شغل ها، حادثه ها و ... تصادفی هستن. این داستان قصد توهین به هیچ کدوم از اقشار جامعه رو نداره. همه ی چیزهایی که می خونید صرفا ساخته و پرداخته ی ذهن نویسنده ست و وجود خارجی نداره!
2. اگه زیبایی یکی از شخصیت ها به نظرتون اغراق آمیز می یاد تنها به دلیل خط سیر داستانه... من اعتقادی به خلق کردن زیبایی بی دلیل ندارم...


فصل اول

عاشق این بودم که پامو محکم روی پدال گاز فشار بدم و خودمو توی سرعت و صدای موتور ماشینم گم کنم... در عوض توی ماشین بابام نشسته بودم و با دهن نیمه باز به صف ماشین های رو به روم زل زده بودم... 


 
رمان عشق و احساس من
ساعت ٤:٤٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٤/٢٤  کلمات کلیدی: رمان احساسی ، رمان عقل و احساس ، دانلود رمان احساسی جاوا ، دانلود رمان احساسی

رمان عشق و احساس من دانلود رمان احساسی دانلود رمان احساسی جاوا رمان عقل و احساس رمان احساسی رمان تربیت احساسات

فصل اول

 
با
 خستگی درخونه رو باز کردم و رفتم تو..نگاهی به حیاط انداختم..مامان کنار حوض نشسته بود و داشت با دست لباس می شست..


 
رمان هستی رویا نوری
ساعت ٤:٤٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٤/٢٤  کلمات کلیدی: رمان هستی نوشته رویا نوری ، رمان هستی از رویا نوری ، دانلود رمان هستی رویا نوری ، رمان هستی

رمان هستی رویا نوری رمان هستی نوشته رویا نوری رمان هستی از رویا نوری دانلود رمان هستی رویا نوری رمان هستی رمان هستی من رمان هستی من+دانلود رمان هستی من قسمت اول

هستی 1

ﺑﺎورم ﻧﻤﯿﺸﺪ!از ﺷﻨﯿﺪن ﺻﺪاﯾﺶ که ﻋﺎﺷﻘﺎنه ﺑﺮای دﯾﮕﺮی زﻣﺰمه ﻣﯿﮑﺮد ﻗﻠﺒﻢ از ﺗﭙﺶ ﺑﺎز‬
اﯾﺴﺘﺪ.ﻓﺸﺎر پنجه ھﺎی ﻏﻢ راه ﻧﻔﺴﻢ را ﺑﺴﺖ . ﻣﻦ که در اﯾﻦ ﻣﺪت به ﺳﺎن ﻣﺤﺘﻀﺮی در
ﺑﺴﺘﺮ ﻣﺮگ دﺳﺖ و ﭘﺎ ﻣﯿﺰدم به راﺳﺘﯽ ﻣﺮدم ،روح و ﻗﻠﺒﻢ ﻣﺮد . ﭼﮕﻮنه ﻣﯿﺘﻮاﻧﺴﺘﻢ ﺑﺎور
ﮐﻨﻢ؟


 
رمان عِشق کشکی 5
ساعت ٤:٤٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٤/٢٤  کلمات کلیدی: دانلود رایگان+رمان عشقی ایرانی ، دانلود رمان های عشقی ایرانی ، دانلود رمان عشقی ایرانی ، دانلود رمان عشقی ایرانی برای موبایل

دانلود رایگان+رمان عشقی ایرانی دانلود رمان های عشقی ایرانی دانلود رمان عشقی ایرانی برای موبایل دانلود رمان های عشقی دانلود رمان عشقی ایرانی



عِشق کشکی 5 

بالاخره تصمیم گرفتم شلوارمو بردارم . تا حداقل اگه این پسره منو به قتل رسوند بگن با حیا مرده .
گوشت کوب رو انداختم و سریع السیر شلوارمو بالا کشیدم .پسره هم عین ماست وایساده بود و منو نگاه میکرد.


 
رمان عشق کشکی
ساعت ٤:٤۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٤/٢٤  کلمات کلیدی: عشق کشکی ، رمان عشقی ، دانلود رمان عشقی ایرانی ، رمان عشقی ایرانی

رمان عشق کشکی رمان عشقی رمان عشقی ایرانی دانلود رمان عشقی ایرانی رمان عشقی برای کامپیوتر رمان عشقی با حال




پدر ماشین رو جلوی خونه ی اَشباح نگه داشت . پیاده شدیم و بابا چمدون رو برام در اُورد و به دستم داد.
داشت میرفت سوار ماشین بشه که یه لحظه برگشت و سریع السیر پیشونیمو بوسید .واااااای خدا سابقه نداشت .
احساس میکردم پدرم هم حس کرده که قراره یه اتفاق بد بیفته. منم پدر رو بوسیدم و بعد از کلی سفارش و چیزای دیگه خداحافظی کردم و رفتم که وارد خونه ی مادر بزرگ بشم . واااااای حتی قفل در خونه که به شکل سر شیر بود هم دلمو به تاپ توپ مینداخت.


 
همخونه
ساعت ٤:٤٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٤/٢٤  کلمات کلیدی: همخونه نوشته مریم ریاحی ، همخونه 98ia ، رمان شبیه همخونه ، دانلود رایگان رمان همخونه

همخونه همخونه نوشته مریم ریاحی همخونه 98ia رمان شبیه همخونه دانلود رایگان رمان همخونه رمان مثل همخونه رمان ایرانی همخونه رمان های مشابه همخونه همخونه رمان همخونه رمان دانلود


ظهر بود اواخر شهریور با این که هوا کم کم روبه خنکی می رفت اما آن روز به شدت گرم بود خورشید با قدرتی هر چه تمام تر به پیشانی بلند و عرق کردهی حسین آقا می تابید قطره های ریز و درشت عرق از سر روی او آرام آرام و پشت 


 
مناز زنی 16 ساله
ساعت ٤:۳۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٤/٢٤  کلمات کلیدی: مهناز زنی 16 ساله

مناز زنی 16 ساله

وقتی با زندگی رضا بیشتر اشنا شدم گریه کردم و گفتم پس همون موقع هم ازدواج ما صورت نمیگرفته

چه برسه به حالا که من یه دور ازدواج کردم و مامان بابام هم مردن و مثله شما مایه دار هم نیستیم


 
شعر تولد
ساعت ٤:۳٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٤/٢٤  کلمات کلیدی: شعر تولدت مبارک ، شعر تولد تولد تولدت مبارک ، دانلود شعر تولدت مبارک

شعر تولد دانلود شعر تولدت مبارک شعر تولدت مبارک شعر تولد تولد تولدت مبارک شعر تولدت مبارک متن شعر تولدت مبارک شعر تولدت مبارک کوچولو شعر برای تولدت مبارک شعر زیبای تولدت مبارک شعر تولد تولد تولدت مبارک


(بچه ها اول یه شعر تولد تولد واسه عسل خودم)

 

تولد تولد تولدت

مبارک مبارک مبارک

تولدت مبارک

بیا شمع رو فوت کن

تا صدسال زنده باشی

تولد تولد تولدت مبارک

بقیه در ادمه مطلب

 


 
رمان به رنگ شب
ساعت ٤:۳۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٤/٢٤  کلمات کلیدی: خلاصه رمان به رنگ شب ، تایپ رمان به رنگ شب ، نقد رمان به رنگ شب ، دانلود رمان به رنگ شب اعظم طیاری

رمان به رنگ شب دانلود رمان به رنگ شب اعظم طیاری نقد رمان به رنگ شب تایپ رمان به رنگ شب خلاصه رمان به رنگ شب



باور نمی کرد پدر مستبدش بدون نظر خواهی از او به خاستگاری دختری رفته باشد که حتی به اندازه سر سوزنی به او گرایش

ندتشت با تعجب پرسید:

-منظورت اینه که بابا از سیما خاستگاری کرده ؟!!

-اره.


 
شعر عاشقانه کوتاه
ساعت ٤:٢٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٤/٢٤  کلمات کلیدی: شعر عاشقانه زیبا ، شعر عاشقانه کوتاه جدید ، شعر های عاشقانه ، شعر عاشقانه غمگین

شعر های عاشقانه شعر عاشقانه کوتاه شعر عاشقانه غمگین شعر عاشقانه کوتاه جدید شعر عاشقانه زیبا شعر های جدید شعر های جدید عاشقانه




نازنین آمد و دستی به دل ما زد و رفت...

پرده خلوت این غمکده بالا زدو رفت...

کنج تنهایی ما را به خیالی خوش کرد ...

خواب خورشید به چشم  شب یلدا زد و رفت...

خرمن سوخته ما به چه کارش می خورد...

که چو برق امد و در خشک و تر ما زد و رفت...

درد بی عشقی ما دید و دریغش امد...

بقیه در ادمه مطلب




 
شعر
ساعت ٤:٢٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٤/٢٤  کلمات کلیدی: شعر عاشقانه ، شعر غریبی ، شعر زیبا ، شعر نو

شعر غریبی شعر شعر عاشقانه شعر حب شعر زیبا شعر نو شعر غزل شعر کوتاه شعر طنز شعر عاشقانه زیبا شعر عاشقانه کوتاه جدید شعر عاشقانه غمگین


  ((غریبه))

با تو هستم ای غریبه    اشنا یم میشوی؟

اشنای گریه های بی ریایم میشوی؟

من تمام درد باران را خودم فهمیده ام...

مثل باران اشنای بی صدایم میشوی؟

روزگار : این روزگار بی خدا تا زنده است

ای غریب آشنا اشنایی با خدایم میشوی؟

من که شاعر نیستم شکل غزل را میکشم

رنگ سبز دلنشین صفحه هایم میشوی؟

بوی غربت میدهد این لحظه های بی کسی

با تو هستم ای غریبه آشنایم میشوی؟؟؟؟

 

              ((ادم و حوا))

حوا گناه کرد و عشق افریده شد

جریان ان گناه به عالم کشیده شد

ادم برای پاکی و شیطان به جای نفس

حوا به نام وسوسه ها افریده شد

من با گناه خوردن یک سیب زنده ام

سیبی که از احوالی  یک خواب چیده شد

من خواب چشمهای شما را ندیده ام

اما دوباره در تن و جانم دمیده شد...

حسی که عشق بازی تو باورم شود

اهی که از غزل نامت شنیده شد

عصیانگرم!چو ریشه به خاکت دویده ام

هنگامه ای که پرده به نامش دریده شد

خاکی محقرم که به عشقت هبوط کرد

اشکی مکررم که به پایت چکیده شد

هوای بی گناه غزلهای سرخ و ناب

این بار در حوالی من با تو دیده شد...

افتاد از نگاه شما آدم نجیب!

....

آدم گناه کرد و غزل افریده شد.

 

             ((سلام))

یه سلام عاشقونه
با یه بغض بی بهونه
می نویسم تا بدونی
یاد تو، تو دل می مونه
یادته وقتی می رفتی
دم به دم نگات می کردم
بغض سنگین توی چشمام
گفتی: صبر کن برمی گردم
یادته قسم می خوردیم
عزیزم بی تو میمیرم
اما حالا که تو نیستی
من با دلتنگی اسیرم
یادمه وقتی می گفتم
به خدا نمیری از یاد
آه سردی می کشیدی!
توی قلبم مثل فریاد
اما حالا که تو نیستی
حال و روز من خرابه
آخر قصه ی عاشق
اشک و ماتم و سرابه
اما حالا که می بینم
بی تو دل رنگی نداره
توی آسمون چشمام
غروبا بارون می باره
می دونی طاقت ندارم
با غم و غصه اسیرم
زود بیا که خیلی تنهام
به خدا بی تو میمیرم


 
مهناز زنی 16 ساله
ساعت ٤:٢۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٤/٢٤  کلمات کلیدی: مهناز زنی 16 ساله ، مهناز

مهناز زنی 16 ساله

چند شب از اون ماجرا گذشت ک کم داشتیم نزدیک مهر میشدیم سال بابا رو رد کرده بودیم یه شب ارمین بهم گفت

 

-مهنازززز؟؟؟؟؟؟؟؟

-چیه عزیزم؟؟؟؟؟؟؟؟؟

-چرا یهو با من اینقدر مهربون شدی تو که منو دوست نداشتی؟؟؟؟؟داری نقشه میریزی از شرم خلاص شی اره؟؟؟؟؟


 
شعر ولنتاین عاشقانه
ساعت ٤:۱٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٤/٢٤  کلمات کلیدی: شعر ولنتاین ، شعر برای ولنتاین ، شعر عاشقانه برای ولنتاین ، شعر های عاشقانه برای ولنتاین

شعر ولنتاین عاشقانه شعر ولنتاین شعر برای ولنتاین شعر عاشقانه برای ولنتاین شعر روز ولنتاین شعر های ولنتاین شعر به مناسبت ولنتاین شعر ولنتاینی زیباترین شعر ولنتاین شعر های عاشقانه برای ولنتاین








من از خودم چرا بگم
باید از اون چشما بگم 
خیره تو چشمای مست تو 
دست میدم به دست تو
دل از زمونه میکنم
حرف دلم رو میزنم
چه حالتی داره چشات
نرگس بیماره چشات
چشم تو خوابم میکنه 
مست و خرابم میکنه 
وقتی نشستی رو به من
از عاشقی بگو به من
بزار چشات دل ببره
اینجوری باشه بهتره 
چشات اگه پس نزنن
چشای سر سپردمو
میشه فراموش کنم
خاطره های مردمو


 
رمان تیه ی طلا
ساعت ٤:۱۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٤/٢٤  کلمات کلیدی: دانلود رمان تیه ی طلا ، تیه ی طلا

رمان تیه ی طلا تیه ی طلا دانلود رمان تیه ی طلا

طلا حال غریبی داشت.حتی میترسید بلند دفس بکشد مبادااشکش سرازیر شود.مات و مبهوت دوروبرش را نگاه می کرد که


 
دانلود رمان برای کامپیوتر pdf
ساعت ٤:٠٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٤/٢٤  کلمات کلیدی: دانلود رمان برای کامپیوتر ، دانلود رمان عاشقانه برای کامپیوتر ، دانلود کتاب رمان برای کامپیوتر ، دانلود رمان ایرانی برای کامپیوتر

دانلود رمان برای کامپیوتر pdf دانلود رمان عاشقانه برای کامپیوتر دانلود کتاب رمان برای کامپیوتر دانلود رمان ایرانی برای کامپیوتر


نام کتاب : بهارک 
نویسنده : رقیه مستمع 
حجم کتاب : 930 کیلوبایت 
قالب کتاب : PDF 
تعداد صفحات : 136 
پسورد : www.98ia.com

لینک دانلود

**************************************************

 نام کتاب : مستانه عشق

نویسنده : مریم جعفری                               

   قالب کتاب : PDF

 

پسورد : www.98ia.com

لینک دانلود

**********************************************

نام کتاب یک قدم تا عشق

 نویسنده : اعظم طهماسبی

حجم کتاب :1.15 مگابایت

  قالب کتاب : pdf

تعداد صفحات : 328          پسورد  : www.98ia.com

لینک دانلود

********************************************

نام کتاب: شالیزه

 نویسنده : شهره وکیلی

حجم کتاب : 1.54 مگابایت

قالب کتاب : PDF          پسورد : www.98ia.com

لینک دانلود

خب این کتاب ها را داشته باشید تا بعد . البته علی هم بازم براتون رمان می ذاره .


 
دانلود رمان برای موبایل با فرمت جاوا
ساعت ٤:٠٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٤/٢٤  کلمات کلیدی: دانلود رایگان رمان برای موبایل با فرمت جاوا ، دانلود کتاب رمان برای موبایل با فرمت جاوا ، دانلود رمان برای موبایل با فرمت جاوا ، رمان عاشقانه برای موبایل با فرمت جاوا

رمان برای موبایل با فرمت جاوا دانلود رمان برای موبایل با فرمت جاوا دانلود کتاب رمان برای موبایل با فرمت جاوا رمان عاشقانه برای موبایل با فرمت جاوا دانلود رایگان رمان برای موبایل با فرمت جاوا


 دانلود


 
رمان همراز
ساعت ٤:٠٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٤/٢٤  کلمات کلیدی: رمان همراز عشق ، دانلود رمان همراز عشق ، رمان همراز عشقpdf ، رمان همراز عشق برای موبایل

رمان همراز رمان همراز عشق دانلود رمان همراز عشق رمان همراز عشق.pdf رمان همراز عشق برای موبایل رمان همراز عاشقان رمان دانلود رایگان رمان همراز رمان همراز برای موبایل

فصل 1

 

تا آن شب که زمزمه های عمه ها و پدر را از پشت در شنیدم قضیه را جدی نگرفته بودم. وقتی صحبت ها به زمزمه های آهسته تبدیل شد دلهره به جانم چنگ انداخت. یواشکی پشت در اتاقم گوش خواباندم عمه مهین می گفت : 
- به خدا داداش نمی دونی چقدر خانمه. ملوک دیدش، مگه نه ملوک. 

 
دانلود رمان دوباره باتو ندا همتی
ساعت ٤:٠٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٤/٢٤  کلمات کلیدی: دانلود رمان دوباره با تو ، رمان دوباره با تو برای موبایل ، متن کامل رمان دوباره با تو ، دانلود کتاب رمان دوباره با تو

دانلود رمان دوباره باتو ندا همتی دانلود رمان دوباره با تو رمان دوباره با تو برای موبایل متن کامل رمان دوباره با تو دانلود کتاب رمان دوباره با تو دانلود رمان دوباره با تو برای موبایل


نام کتاب : دوباره با تو نویسنده : ندا همتی
 حجم کتاب : 34.16 مگابایت
 دسته » رمان عاشقانه

پسورد : www. 98ia.com

 

 قالب کتاب : PDF

 تعداد صفحات : 380

 

 
این هم رمان دوباره با تو برای الهام خانوم که درخواست این رمان رو کرده بودند . فکر کنم حسابی سوپرایز شدین !امیدوارم خوشتون بیاد رمان بعدی رو فردا می گم خیلی خیلی رمان قشنگیه . آهان با راست کلیک بر روی لینک بالا و انتخاب گزینه ی save as این رمان را دانلود کنید .

 
دانلود رمان ایرانی پارسا منیر مهریزی
ساعت ٤:٠٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٤/٢٤  کلمات کلیدی: دانلود رمان پارسا pdf ، دانلود رمان پارسا منیر مهریزی مقدم ، دانلود رایگان رمان پارسا ، دانلود رمان ایرانی پارسا

دانلود رمان ایرانی پارسا منیر مهریزی دانلود رمان پارسا pdf دانلود رمان پارسا منیر مهریزی مقدم دانلود رمان ایرانی پارسا دانلود رایگان رمان پارسا 



چند روز ملال آور گذشت و رویا بیرون نرفت. وقت آزادش را در حیاط و داخل اتاقش میگذراند، کتاب میخواند ، تلویزیون تماشا میکرد ، آهنگ گوش می داد و خستگی دلش را هر روز در نامه ای تازه برای دوستش می نوشت و توسط خدمتکار برایش پست میکرد.تا اینکه هوای شنیدن صدای عمه طاقتش را تمام کرد.


 
دانلود رمان پارسا
ساعت ٤:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٤/٢٤  کلمات کلیدی: نقد رمان پارسا ، دانلود رمان پارسا pdf ، رمان پارسا منیر مهریزی ، رمان پارسا برای موبایل جاوا

دانلود رمان پارسا نقد رمان پارسا دانلود رمان پارسا pdf رمان پارسا منیر مهریزی رمان پارسا برای موبایل جاوا رمان پارسا موبایل رمان پارسا pdf رمان پارسا از منیر مهریزی دانلود رمان ایرانی پارسا دانلود رایگان رمان پارسا



رویا در تلاش برای راضی‌ کردن عمه بود.
- عمه جون خواهش می‌کنم انقدر اصرار نکنید من تصمیم خودمو گرفتم.
- آخه دختر عزیزم من که نمیگم تو کار نکن بکن ولی‌ کاری که در شانت باشه.
رویا دستهی چرک عمه رو در بین دستهایش گرفت، فشرد و ملتمسانه گفت:






 
رمان عروس دریا
ساعت ۳:٥۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٤/٢٤  کلمات کلیدی: عروس دریا ، رمان ایرانی عروس دریا ، دانلود رمان عروس دریا ، دانلود رایگان رمان عروس دریا

رمان عروس دریا - عروس دریا دانلود رمان عروس دریا دانلود رایگان رمان عروس دریا رمان ایرانی عروس دریا عروس دریا




صدایش بهت زده، ناباور و سرشار از هیجان و اشتیاق بود:
اینجا چه خبره مادر؟ درست مثل اینه که پاییز با خونه قهر کرده و جاش بهار اومده. این همه گل لاله و یاس. خدای من... مادر...!!
گلی همچون او مبهوت ماند. وقتی می رفتند به یاداشت این گلها نبودند، حتی گلدانهای چینی ای که گلها درونشان قرار داشتند. روزمهر ناگهان تکان خورد. عید آن سال به ایران امده بود. ترکیب وسایل خانه و دکوراسیونش را به یاد داشت، ولی حالا آن ترکیب به هم خورده بود. چند تا چیز به انجا افزوده و چند تا چیز هم از آنجا کم شده بود. گلی با وجود 


 
رمان نگین محبت و عروس دریا
ساعت ۳:٤٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٤/٢٤  کلمات کلیدی: رمان عروس دریا برای موبایل ، رمان عروس دریا ، دانلود رمان عروس دریا ، تایپ رمان عروس دریا

رمان نگین محبت و عروس دریا رمان عروس دریا برای موبایل رمان عروس دریا دانلود رمان عروس دریا دانلود رمان عروس دریا برای موبایل تایپ رمان عروس دریا دانلود رایگان رمان عروس دریا رمان ایرانی عروس دریا 

عروس دریا

نسیم ملایمی که می وزید،پرده توری جلوی پنجره را تکان می داد.ستاره عکسهای آلبوم را با لذت تماشا می کرد و به مرورخاطراتش پرداخت. 
سرانجام آلبوم را بست و لای بقیه وسایلش،در چمدان قرار داد.داشت بقیه لباسها را جمع میکرد که ضربه ای به در خورد.بدون انکه نگاهش به آنسو باز گردد،گفت:
-بیا تو!
سپیده بود.سرش را از در داخل کرد و پرسید:


 
رمان نگین محبت
ساعت ۳:٤٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٤/٢٤  کلمات کلیدی: رمان نگین محبت و عروس دریا ، رمان نگین محبت برای موبایل ، دانلود رمان نگین محبت ، رمان نگین محبت نوشته فریده رهنما

رمان نگین محبت رمان نگین محبت و عروس دریا رمان نگین محبت برای موبایل دانلود رمان نگین محبت رمان نگین محبت نوشته فریده رهنما رمان های فریده رهنما


رمان نگین محبت نوشته فریده رهنما این رمان نود و شش فصل داره فقط بچه ها این رمان هنوز نصفه است و من نمی توانم قول بدم که این رمان رو هر روز براتون بذارم . ممکن تاخیر توش بیفته ولی اگر خواستید بگید یه رمان دیگه رو همراه با این رمان بذارم ( نگاه کن تو رو خدا حالا دوبله دوبله دارم کار می کنم )   امیدوارم خوشتون بیاد

 

دانلود در ادامه مطلب

 

 

 


 
رمان مهناز زنی 18 ساله
ساعت ۳:٤۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٤/٢٤  کلمات کلیدی: دانلود رمان مهناز زنی 16 ساله ، رمان مهناز زنی 16 ساله ، رمان مهناز زن16ساله ، معرفی رمان مهناز زنی 16 ساله+ سلام لیلی

رمان مهناز زنی 18 ساله دانلود رمان مهناز زنی 16 ساله معرفی رمان مهناز زنی 16 ساله+ سلام لیلی  رمان مهناز زن16ساله



فصل اول
به نام خدا و بایاری او فصل اول را شروع می کنیم.

 

رفته بودم تو چهار ده سال و تازه دوم راهنماییی رو تموم کرده بودم امتحان های ترم دوم رو داده بودم و با معدل ۲۰ قبول شده بودم بابامم گفته بود جایزم اینه که سفر اون سال رو من انتخاب کنم اسم بابام مهدی بود اسم مادرم مینا اسم من مهناز و اسم برادر بزرگم که سه سال از من بزرگتر بود میلاد.


 
رمان آتش دل
ساعت ۳:٤٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٤/٢٤  کلمات کلیدی: دانلود رمان آتش دل ، رمان آتش دل با فرمت جاوا ، رمان آتش دل برای موبایل ، رمان آتش دل+pdf

رمان آتش دل رمان آتش دل با فرمت جاوا رمان آتش دل برای موبایل رمان آتش دل تینا عبداللهی دانلود رمان آتش دل رمان آتش دل+pdf خلاصه رمان آتش دل دانلود رمان آتش دل مخصوص موبایل دانلود رایگان رمان آتش دل نقد رمان آتش دل

در ماشین را بستم و گفتم:
-نمی دونم چی بگم.
-کسی الان از تو جواب نخواسته،ارسیا هم عجله ای نداره پس خواهش می کنم قبل از اینکه نه بگی فکر کن.
-باشه اما امیدوارش نکن.












 
رمان لبخند خورشید
ساعت ۳:٤٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٤/٢٤  کلمات کلیدی: دانلود رمان لبخند خورشید جاوا ، دانلود رایگان رمان لبخند خورشید ، دانلود رمان لبخند خورشید برای موبایل ، رمان لبخند خورشید از عاطفه منجزی

رمان لبخند خورشید رمان لبخند خورشید از عاطفه منجزی دانلود رمان لبخند خورشید برای موبایل دانلود رایگان رمان لبخند خورشید دانلود رمان لبخند خورشید جاوا

 

سه هفته از توافق پنهان و مخفی آن دو می گذشت. طی آن مدت، هر دوی آن ها با چیره دستی و مهارت فراوان این طور وانمود کردند که خیال ازدواج دارند و تنها به احترام مادر سیاوش مراسم ساده ی عقدشان را موکول به بعد از چهلم حاج خانم و رفتگان دیگر فاجعه ی بم کرده اند.


 
خلاصه رمان لبخند خورشید
ساعت ۳:۳٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٤/٢٤  کلمات کلیدی: رمان لبخند خورشید ، رمان لبخند خورشید برای موبایل ، رمان لبخند خورشید جاوا ، رمان لبخند خورشید عاطفه منجزی

خلاصه رمان لبخند خورشید رمان لبخند خورشید عاطفه منجزی رمان لبخند خورشید جاوا رمان لبخند خورشید برای موبایل رمان لبخند خورشید رمان لبخند خورشید از عاطفه منجزی دانلود رمان لبخند خورشید




- حتی ذره ای شک ندارم. با اطمینان بهت می گم که نه تنها باور دارم بلکه شاید خیلی بیشتر از چیزی باشه که من استنباط کردم.
بعد دست زیر چانه ی مهتاب گذاشت و او را وادار کرد تا به چشم هایش نگاه کند. آن وقت ادامه داد:


 
دانلود رمان شیدایی فهیمه رحیمی
ساعت ۳:۳٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٤/٢٤  کلمات کلیدی: دانلود رمان شیدایی برای موبایل ، دانلود رمان شیدا برای موبایل ، دانلود رمان شیدا ، دانلود رمان شیدایی

دانلود رمان شیدایی فهیمه رحیمی دانلود رمان شیدای عشق رمان شیدایی برای موبایل دانلود رمان شیدا برای موبایل دانلود رمان شیدایی دانلود رمان شیدا رمان شیدا رمان شیدایی 

قسمت 2

واو چه مدیر خوش تیپی
-گمشو تو چه جوری اونو دیدی
-من چیزهای دیگه ام دیدم تو حواست نبود
یه لحظه صورتم قرمز شد نکنه شیما وقتی که کامران نزدیکم شد رو دید نکنه یه موقع فکر بد کنه راجع به من
-دیدم که چه ماشین خشگلی داشت مسلماً خودشم خوشگله دیگه
نفس عمیقی کشیدم و گفتم:
-حالا کجاشو دیدی اینقدر خشگله که نگو


 
تایپ رمان خلوت نشین عشق
ساعت ۳:۳٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٤/٢٤  کلمات کلیدی: رمان خلوت نشین عشق جاوا ، دانلود رمان عاشقانه خلوت نشین عشق ، خلاصه رمان خلوت نشین عشق ، انلود رمان خلوت نشین عشق

تایپ رمان خلوت نشین عشق رمان خلوت نشین عشق+موبایل رمان خلوت نشین عشق جاوا انلود رمان خلوت نشین عشق خلاصه رمان خلوت نشین عشق دانلود رمان عاشقانه خلوت نشین عشق



چشم های مادر هم همچون آسمان گرفته  و ابری بود و احتیاج به تلنگری داشت تا بگرید، اما نه من و نه خودش آن تلنگر را نزدیم . چمدانم را مقابل در روی زمین گذاشتم  و مادر را بغل زدم و کنار گوشش گفتم: تند تند بهت سر می زنم!
بعد از اینکه از زیر قران عبورم داد ، با دیدن کاسه آب خنده ام گرفت و گفتم : مامان گلم،مگه می خوام سفر قندهار برم؟


 
رمان خلوت نشین عشق برای موبایل
ساعت ۳:٢٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٤/٢٤  کلمات کلیدی: رمان خلوت نشین عشق برای موبایل ، رمان خلوت نشین عشق نوشته ی لیلا عبدی ، دانلود رمان خلوت نشین عشق ، دانلود رمان خلوت نشین عشق برای موبایل

رمان خلوت نشین عشق دانلود رمان خلوت نشین عشق برای موبایل دانلود رمان خلوت نشین عشق رمان خلوت نشین عشق نوشته ی لیلا عبدی رمان خلوت نشین عشق برای موبایل

- کیانا!مادر!این کار در شأن تو نیست...
دیگر نمی توانستم حرف های مادرم را که هنوز در دنیای فانتزی ها زندگی می کرد بشنوم و دم بر نیاورم،عصبانی غریدم:
-کدوم شأن مادر من؟ اون شأنی که مد نظر شماست با خودکشی پدر ضعیف ایمانمون پرید.

 


 
دانلود رمان بشنو از دل برای موبایل
ساعت ۳:٢٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٤/٢٤  کلمات کلیدی: دانلود رمان بشنو از دل با فرمت جاوا ، دانلود رمان بشنو از دل مخصوص موبایل ، دانلود رمان بشنو از دل ، عاشقان رمان+بشنو از دل

دانلود رمان بشنو از دل برای موبایل دانلود رمان بشنو از دل عاشقان رمان+بشنو از دل دانلود رمان بشنو از دل مخصوص موبایل دانلود رمان بشنو از دل با فرمت جاوا



قسمت 8

ارام گفتم:عمو شما با زن عمو و سهیلا بروید من به چیزی نیاز ندارمهمینجا می مانم تا به کارهایم برسم .

_عمو قاطعانه گفت:زود برو اماده شو.

_ولی عمو.

_ولی بی ولی ،ادم که روی حرف بزرگترش حرف نمی زند حالا بگوچشم و برو اماده شو.

_ناچار گفتمچشم هرچه شما بگویید.


 
رمان بشنو از دل
ساعت ۳:٢٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٤/٢٤  کلمات کلیدی: دانلود رمان بشنو از دل ، نقد رمان بشنو از دل ، خلاصه رمان بشنو از دل ، تایپ رمان بشنو از دل

رمان بشنو از دل دانلود رمان بشنو از دل نقد رمان بشنو از دل خلاصه رمان بشنو از دل تایپ رمان بشنو از دل دانلود رمان بشنو از دل برای موبایل دانلود رمان بشنو از دل pdf عاشقان رمان+بشنو از دل دانلود رمان بشنو از دل مخصوص موبایل


اوایل آبان ماه بود مانند همیشه غروب از مدرسه به خانه بازمیگشتم، سوز پاییزی باعث شده بود با سرعت .بیشتری گام بردارم، جلوی در خانه لحظاتی را به جستجوی کلید در کیفم پرداختم وبا یافتنش دررا گشودم ،وارد هال که شدم موج هوای گرم ودلپذیربه استقبالم امد







 
دانلود کتاب رمان نازنین
ساعت ۳:٢٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٤/٢٤  کلمات کلیدی: رمان نازنین و احمد ، رمان عشق نازنین و احمد ، رمان باورم کن نازنین ، رمان احمدو نازنین

دانلود کتاب رمان نازنین رمان احمدو نازنین رمان باورم کن نازنین رمان عشق نازنین و احمد رمان نازنین و احمد رمان احمد نازنین رمان افتاب پرست نازنین



_اشکالی نداره عمه مهر تنهاست شوهرش هفته ای یه بار میاد تهران من پیش اون زندگی جمعه ها می رم خونه خودمون...........الانم حاجی رفته فرانسه واسه کارخونه مواده اولیه بیاره اخه تو همدان کارخونه داره.
مهر با صدایی بلند مخلوط با شوخی گفت.
-شما همه چیز رو پرسیدین حالا دوست شدیم بهتره یه چیزایی هم از شما بدونیم.



 
دانلود رمان نازنین
ساعت ۳:٢٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٤/٢٤  کلمات کلیدی: دانلود رمان نازنین برای موبایل ، رمان افتاب پرست نازنین ، رمان نازنین ، دانلود کتاب رمان نازنین

دانلود رمان نازنین دانلود رمان نازنین برای موبایل دانلود رمان نازنین رمان نازنین دانلود کتاب رمان نازنین 



فصل 1-1

نازنینا ما به ناز تو جوانی داده ایم  دیگر اکنون با جوانان ناز کن با ما چرا

باد پائیزی کولاک می کرد. بارون نم نم می بارید. دبیرستان دخترونه تازه تعطیل شده بود و خیابون حسابی شلوغ بود .دخترا یکی یکی و چند تا چند تا بیرون می آمدند بعضی ها دست در دست هم بیرون می آمدند و می خندیدن و حرف می زدند بعضی ها هم با عجله و تند تند بیرون می آمدند .کمی دور تر ماشین پاترول نوک مدادی پارک شده و چهار پسر داخلش مشغول کنترل دخترا هستند. پسری که پشت فرمان نشسته بود رائین بود.یکی یکدونه تیمسار معتضدی بغل دستش دوستش مسعود دانشجوی شلوغ و شوخ شنگ از یه خانواده معمولی .
رائین سرش غر می زند

 


 
دانلود کتاب رمان اشک لیلی
ساعت ۳:۱٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٤/٢٤  کلمات کلیدی: کتاب رمان اشک لیلی ، کتاب موبایل اشک لیلی ، دانلود کتاب اشک لیلی ، کتاب اشک لیلی

دانلود کتاب رمان اشک لیلی کتاب اشک لیلی دانلود کتاب اشک لیلی کتاب موبایل اشک لیلی کتاب رمان اشک لیلی

گویا یک لحظه تمام وجودش مورد تهاجم یک زلزله مهیب قرار گرفت. بدنش می لرزید . اشک ها سریع تر از قبل بیرون می ریختند. مانی با دیدن حال اوهول شد و گفت:ببخشید لیلی جان، نمی خواستم ناراحتت کنم. و با دستپاچگی اشک های او را پاک می کرد اما صورت او بلا فاصله دوباره خیس میشد.

 






 
تایپ.رمان.اشک.لیلی
ساعت ۳:۱٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٤/٢٤  کلمات کلیدی: رمان اشک لیلی ، خلاصه رمان اشک لیلی ، دانلود رمان اشک لیلی جاوا ، عاشقان رمان اشک لیلی

تایپ.رمان.اشک.لیلی عاشقان رمان اشک لیلی دانلود رمان اشک لیلی جاوا خلاصه رمان اشک لیلی رمان اشک لیلی


فردا نتایج اعلام و سرنوشت مانی معلوم میشد. همان که همیشه با نگاهی شیطنت بار دلش را لرزانده و وجودش را آکنده از عشق و نیاز نموده بود. اما راز این عشق پنهان آشکار نشده زیرا خودش نخواسته بود. دور و بر مانی را آن قدر دلبران زیبا و عشوه گر گرفته بودند که نمی گذاشتند او دیده شود. دخترهای طناز و شیرین زبان چنان او را سرگرم می کردند که وجود بیمار او هر روز بیش از پیش نادیده گرفته می شد. آنها خویشاوند بودند اما او غریبه ای تنها بیش نبود.البته با این وضع کنار آمده بود .سرنوشت نامعلوم خود را همان گونه که بود پذیرفته بود.می دانست دیر یا زود باید به پدر و مادر مرحومش بپیوندد. پس همان بهتر که کسی از احساس درونش آگاه نمی شد،مخصوصا او که تمام آرزویش بود. قلبش از این عشق پنهان چنان لبریز بود که اندیشیدن به او،تماشا کردنش از دور و ثبت این لحظات عاشقانه را برای خود کافی می دانست. نفس عمیقی کشید وچشم هایش را بست وبرای آخرین بار زیر لب دعا کرد:


 
رمان اشک لیلی
ساعت ۳:۱٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٤/٢٤  کلمات کلیدی: رمان اشک لیلی برای موبایل ، دانلود رمان اشک لیلی ، دانلود رایگان رمان اشک لیلی ، نقد رمان اشک لیلی

رمان اشک لیلی دانلود رایگان رمان اشک لیلی نقد رمان اشک لیلی دانلود رمان اشک لیلی عاشقان رمان اشک لیلی دانلود رمان اشک لیلی جاوا خلاصه رمان اشک لیلی تایپ.رمان.اشک.لیلی



لیلی با بهت به او نگاه کرد. پرستار لبخندی زد و مشغول کارش شد. لیلی هر چه فکر کرد جز خاطره آن شب بارانی در کنار مانیچیزی را به یاد نیاورد. پرستار دیگری وارد اتاق شد و گفت:
- سلام خانم خوشگله، بالاخره راحت شدی!
او را خوب می شناخت. وقتی برای دیالیز می آمد چند بار او را دیده بود.او با مهربانی گفت:


 
کتاب رمان
ساعت ۳:۱٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٤/٢٤  کلمات کلیدی: کتاب رمان برای موبایل ، کتاب رمان موبایل ، کتاب رمان عاشقانه ، کتاب رمان الکترونیکی

کتاب رمان کتاب رمان برای موبایل کتاب رمان موبایل کتاب رمان عاشقانه کتاب رمان الکترونیکی کتاب رمان صوتی کتاب رمان فارسی کتاب رمان ایرانی کتاب رمان آنلاین کتاب رمان


http://novel.persianblog.ir/







 
سایت عاشقانه رمان
ساعت ۳:٠٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٤/٢٤  کلمات کلیدی: عاشقانه رمان ، دانلود عاشقانه رمان ، رمان عاشقانه ایرانی ، رمان های عاشقانه

سایت عاشقانه رمان رمان عاشقانه ایرانی رمان های عاشقانه دانلود عاشقانه رمان عاشقانه رمان دانلود رمان عاشقانه ایرانی رمان های عاشقانه دانلود جملات عاشقانه رمانتیک داستان عاشقانه رمانتیک رمان های عاشقانه



http://novel.persianblog.ir/








 
دانلود رمان
ساعت ۳:٠٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٤/٢٤  کلمات کلیدی: دانلود رمان ، دانلود رمان برای موبایل ، دانلود رمان ایرانی ، دانلود رمان عاشقانه ایرانی

دانلود رمان دانلود رمان برای موبایل دانلود رمان ایرانی دانلود رمان عاشقانه ایرانی سایت رمان سایت دانلود رمان ایرانی سایت دانلود رمان موبایل سایت دانلود رمان رایگان سایت دانلود رمان برای موبایل سایت دانلود رمان های ایرانی سایت دانلود رمان برای گوشی


http://novel.persianblog.ir/









 
دانلود کتاب عطر نفس های تو
ساعت ۳:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٤/٢٤  کلمات کلیدی: کتاب عطر نفس های تو ، عطر نفسهای تو+رمان ، دانلود رمان عطر نفس های تو

دانلود کتاب عطر نفس های تو  کتاب عطر نفس های تو  عطر نفسهای تو رمان دانلود رمان عطر نفس های تو 


روز ها می گذشت و ما بار دیگر ایام آخر سال را پشت سر گذاشتیم و به سال نو نزدیک می شدیم . جشن عروسی مهتا نیز قرار بوددر همان روز های آغاز بهار برگزار شود خوشبختانه دیگر حرفی از خواستگاری یا ازدواج من به میان نمی آمد . مادر تمام وقتش را به تهیه و تدارک تنقلات عید و عروسی می گذراند . روز ها و شب ها همچنان به سرعت می گذشت و من حالا دختری ۱۸ ساله بودم . نمی دانم چرا حالا دیگر حال و هوای شوخی و خنده های بی پروا را نداشتم  و بیشتر اوقات را به کتاب خواندن می گذراندم .

 

پدر سال قبل مدت ۴ ماه به پاریس سفر کرده بود و رهاوردش برایم یک پالتوی پوست زیبا ی بسیار نفیس ٬ یک جفت کفش جیر زیبا با مارک گوچی  و یک دستکش چرم بود . وقتی پذر این هدایا را به من داد در این فکر بودم که کجا می شود این لباس های زیبا را بپوشم . چون متاسفانه با این که خیلی از زن ها و دخترا سرشناس شهر پس از کشف حجاب در ملاعام بی حجاب و آراسته ظاهر می شدند ٬ ما به خاطر عقاید خشک مادر نمی توانستیم مانند سایرین رفت و آمد کنیم . مادر همیشه در مورد این مسائل سختگیر بود . با این که پدر ضیافت های زیادی می داد و به مهمانی های عیان و اشرافیان دعوت می شد ٬ مادر چون در این محافل بایستی همرنگ جماعت حضور پیدا می کرد ٬ به هیچ وجه از این دید و بازدید ها استقبال نمی کرد .او بیشتر وقتش را در خانه یا در مجالس عزاداری و روضه خوانی  سیدالشهدا طی می کرد . اما پدر همیشه دوست داشت در این مهمانی ها فردی از اعضای خانواده او را همراهی کند به همین دلیل همیشه آرزو می کرد فرزند پسری داشت تا او را با خود همه جا می برد . مادر بنابر عقاید مذهبی ای که داشت ٬ از این که پدر همراهی ندارد تا او را در این مجالس همراهی کند خشنود بود .

آقاجانم همیشه می گفت : خانوم جان دیگه زمان روبنده گذشته است . ما باید با زمانه پیش برویم . خیلی دوست دارم تو را در یکی از سفر های فرنگ همراه خود ببرم تا ببینی چگونه زن ها در آنجا همپای آقایان در تمام مسائل روزمره ی دنیا سهیم هستند .

مادر در جواب می گفت : من با مسافرت به فرنگ و سیر و سیاحت مخالف نیستم ٬ به شرطی که از من نخواهی مانند آنان باشم . همین بس است که اجازه داده ای دخترانت در مجالس عیان بی حجاب حاضر شوند . نمی دانم چه می اندیشی . و الله هیچ وقت فکر نمی کردم این دختر در ۱۸ سالگی هنوز به خانه ی بخت نرفته باشد . البته این امر هم نتیجه ی اختیارات بی موردی است که تو به او داده ای . هیچ می دانی در ذهنش چه می گذرد و چرا خواستگاری را که برایش می اید با اندک بهانه ای رد می کند ؟

پدر از حرف کادر خنده ای دلنشین می کرد و می گفت : دیبا در اخنتخاب همسر اختیار تام دارد . اگر به ۸۱ سالگی هم برسد انتخاب با اوست .

روز های اخر سال به سرعت می گذشت و خمودگی خزان می رفت و جای خود را به سرسبزی بهار می داد . بهار با بوی خوش آشنایی سرما را مغلوب ساخته بود . شاید همین فصل شورانگیز بهار بود که سرنوشت مرا رقم زد .

فصل ۳

شبی پدر به یکی از مجالس رجال سیاسی دعوت شده بود . عصر آن روز جهت حضور هر چه بهتر در آن مجلس ٬ سلمانی ای به خانه آورد تا به سر و صورتش صفایی بدهد . او انگار دنبال گمگشته ای می گشت . هنوز برای شرکت در مهمانی خانه را ترک نگفته بود که دایه به اتاقم آمد و گفت : دیبا خانم آقاجانت از شما خواستند که به اتاقشان بروید . فرمودند اگر آب دستان است زمین بگذارید و به حضورشان بروید .

کمی برای غیر منتظره بود و با اضطراب پرسیدم : دایه جان نفهمیدی پدر با من چه کار داشتند که با چنین حالتی مرا احضار کردند ؟

دایه خنده ای کرد و گفت : نه خانوم جان فقط از من خواستند پری خانوم مشاطه را به خانه بیاورم .

در دلم آشوبی به پا شد . یعنی اتفاقی رخ داده بود که پدر پری خانم مشاطه را در این زمان احضار کرده و از من خواسته بود اگر آب در دست دارم بگذارم و به نزد او بروم ؟ با ترس و نگرانی کفش هایم را به پا کردم و به سمت اتاق پدر حرکت نمودم . با این که ته دلم روشن بود دلهره ی عجیبی داشتم . می خواستم اول سری به اتاق مادر بزنم . شاید باز هم مسئله ی خواستگار بود . می ترسیدم من هم مثل خاله ملوک که شبی بی سر و صدا و بدون این که خودش بداند او را به حمام و آرایشگاه برده و بر سر سفره ی عقد نشانده بودند ٬ روزگاری چنین پیدا کنم ٬  زیرا خاله هم مثل من از تمام خواستگار هایش ایراد می گرفت و سرانجام پدر بزرگم مجبور به این کار شده بود . اما نه ! به یاد آوردم که پدر چند شب پیش در این مورد به من اختیار تام داده بود .

در اتاق را ردم غلام در را گشود و با اشاره ی پدر خارج شد . سرم را بالا گرفتم تا در سایه روشن اتاق چهره ی او را ببینم . پدر گرامافون را روشن کرده بود و به دنبال صفحه ی مورد نظرش می گشت . با ورودم خنده ای کرد و دستش را به یقه ی پیراهنش برد و با اشاره ی سر مرا به نشستن دعوت نمود . بعد در حالی که به چهره ام دقیق شده بود  بی مقدمه گفت : دیبا جان امشب به یکی از مهمانی های دوستانم دعوت شدم ار تو می خواهم که مرا در این ضیافت همراهی کنی .

من متحیر از این صحبت پدر با حیرت گفتم : آقا .... آقاجان اگر مادر مخالفت کرد چه ؟

پدر با لبخندی گفت : اولا مادرت هیچگاه روی حرف من حرف نمی زد . ثانیا صلاح بر این است که تو در این مهمانی همراه من باشی تا تبعیت از اصطلاحات شاهنشاهی و کشف حجاب را به همگان بفهمانم که مبادا کسی پشت  سر بهادرخان رجز بخواند و بگوید زنان خود را در پشت پرده های اندرونی پنهان کرده است . حال که مادر از شرکت در این مهمانی ها امتناع می ورزد تو با آمدنت جای خالی او را پر می کنی . از ظرفی دیگر با آدم های محترمی آشنا می شوی که شاید بعد ها گره ی کارت به دست ایشان باز شود . اگر بدانی حسن خان که امشب به عمارتش دعوت هستیم چه کرده است ! او ویدا دختر کوچکش را پارسال به فرنگ فرستاده تا درس وکالت بخواند . من نمی خواهم تو را در محیط خانه محدود کنم که خود را از هم ترازانت کمتر بیابی .

با رضایت سرم را به پاینن انداختم و به آرامی گفتم : اما پدر من نمی دانم آنجا چگ.نه باید رفتار کنم .

آقاجان خنده ای کرد و گفت : اول این که نباید بترسی . دوم هر کاری که سایر خانم ها انجام دادند تو هم می کنی .

برخلاف میل باطنی با وجود تذکرات پدر ترس از شرکت در چنان مهمانی ای تمام وجودم را فراگرفته بود . با کوچکترین خطایی می توانستم آبروی خانواده ام را ببرم .

 در این افکار بودم که پدر افزود : حالا برو و خودت رو اماده ی رفتن کن . ساعت نه شب کالسکه منتظر ماست . موهایت را آرایش کن ٬ پیراهن شبت را بپوش ٬ و چون هوا سرد است ان پالتویی را که برایت آئردهه ام بر تن کن . می خواهم در مجلس حسن خان من و تو همچون الماس بدرخشیم .

پس از اتمام سخنان پدر اتاق را ترک کردم .  بار ها دلم خواسته بود که سری به این مهمانی ها بزنم و بدانم در این ضیافت های شبانه چه خبر است . اما حال با این که ارزویم به حقیقت پیوسته بود  ٬ ترس از آن جمع بیگانه مرا در بر گرفته بود . بار خود لعنت فرستادم که چرا منزوی به بار امده ام ! چرا حتی یک در صد هم فکر نکردم که روز با این پیشنهاد مواجه می شوم . شاید باید زود تر از این ها خودم را آماده می کردم و از رسم و رسوم این مجالس آگاه می شدم.

فصل ۴

نگاه تمسخر آمیز پری خانوم ! آرایشگرمان بر چهره ام تازیانه می زد . او مو هایم را شانه می کرد و طره ای را به سمتی می پیچید . می دانستم با این که جیره خوار عیان است در دل بر تمام این خصلت ها لعنت می فرستد . او از این که دختری بزک می کرد تا همراه پدرش جلوی چشمان نامحرم ظاهر شود ٬ بر ما پوزخند می زد . تصمیم گرفتم اگر بار دیگر پدر را همراهی کردم خودم آرایشگری خوب و امروزی بیابم تا مرا در رفتن مصمم کنم . از اتاق خارج شدم ٬ آرام راه می رفتم  تا خدمه بویی از ماجرا نبرند . در راهرو جلوی یکی از آینه های قدی ایستادم و نگاهی به خود افکندم . قیافه ای متفاوت با شکل و شمایل واقعی ام پیدا کرده بودم آیا همانی بودم که پدر می خواست همراهش باشد ؟

سکینه مستخدم مخصوصم ٬ کمک کرد تا لباس هایم را بپوشم . ئست در جیب بردم و انعامی به او دادم . او با تشکر گفت : انشاالله در همین مجلس خانم زیبای من همسری لایق و در شان خودشان بیابند و همراه مهتا خانم ماه بعد به خانه ی شوهر بروند . با اخم گفتم : خواهش می کنم از این آرزوه ا برای من نکن حالا برو و جلوی زبانت را بگیر .

پدر جلوی در منزل سوار بر کالسکه ی مخصوصش منتظرم بود . کلاهم را پایین کشیدم تا چهره ام را نبیند . لحظه ای سکوت کرد اما بعد از این که مرا با دقت برانداز نمود گفت : کلاهت را بردا می خواهم رویت را ببینم .

با اکراه گفتم : آقاجان ....

می دانست خجالت می کشم با خنده گفت : دست بردار قرار است تو امشب مرا همراهی کنی . پس دلیلی نداره از پدرت خجالت بکشی .

به آرامی کلاه را از سرم برداشتم . نگاهی به چهره ام کرد و گفت « عالیه . دیبا تو زیباترین دوشیزه ی جوانی هستی که تا به حال دیده ام .  آنگاه دستش را به جیب کتش برد و جعبه ای مخملی بیرون آورد و آن را به من داد . همه چیز کامل است جز هدیه ای که من برای دختر عزیزم گرفته ام . انگشتر الماس محاسن تو را به کمال می رساند . دخترم دوست دارم از امروز علاوه بر روابط پدر و فرزندی مرا دوست خود نیز بدانی . من روحیه ی سر سخت تو را تحسین می کنم . از ان روزی که پسر آن یارو ٬ چی بود اسمش ... آه بله تورج را می گم  ٬ پسر منصور خان ٬ به خواستگگاری تو آمد و تو دست رد به سینه اش زدی به مادرت گفتم این دختر خون من در رگ هایش جاری است . نمی توانیم او را به زور تسلیم خواسته هایمان بکنیم . من بر خلاف مادرت ٬ نسبت به شما دختران عزیزم دقیقم و روحیاتتان را می شناسم . دیبا تو دختری هستی با روحیات مردانه و همین امر باعث شد که امشب تو را همراه خود بیاورم .

 به آرامی تشکر کردم و گفتم : امیدوارم همیشه مایه ی سرافرازیتان باشم .

بعد از مدتی به عماتر حسن خان رسیدیم . هنگامی که ورود پدر اعلام شد ٬ تمامی انظار متوجه ی ما شدند . تعداد مهمان ها حدود صد نفر میشد . همگی از خانواده های متشخص و اعیان ٬ با لباس های زیبا و زیورآلات فاخر و با ارزش بودند .

در بدو ورود ٬ همراه بودن من با پدر  تعجب همگان را برانگیخت . چون کمتر اتفاق می افتاد مادر در چنین مجالسی شرکت کند و از سویی قبول تجدید فراش پدر برایشان سخت بود قریب به اتفاق مهمانان مرا نمی شناختند ٬ پس هویتم را از یکدیگر جویا شدند .  بعد از گذشت مدت زمانی کوتاه حسن خان و خانواده اش مرا به مهمانان معرفی کردند . در همین احوال دختری بلند بالا و زیبا ٬ با گیسوانی طلایی و ابروانی کمانی  با گشاده رویی به ما نزدیک شد و حضورمان را خیر مقدم گفت . پدر دست او را به رسم ادب فشرد و ما را به هم معرفی کرد .  او ویدا دختر حسن خان بود که در فرنگ درس وکالت می خواند و تازه به ایران آمده بود و من آن زمان متوجه شدم یکی از دلایل برپایی آن مهمانی بازگشت او از فرانسه است . بعد از آشنایی با ویدا و دیگر مهمانان همراه او گوشه ای نشستم و اوضاع را زیر نظر گرفتم . ویدا دختری مودب و با فرهنگ بود . حذکاتش شجاعانه و توام با ظرافت زنانه بود و بر خلاف من ٬ از ظرز لباس پوشیدن و موهای عریانش واهمه ای نداشت .او پس از ساعتی که از خودش و شیوه ی زندگی در فرنگ برایم سخن گفت ٬ موضوع بحث را عوض کرد و در حین پذیرایی ٬ بحث را به آرایش و پوشش زنانه کشاند .  از انجایی که آرایش ملایم و استادانه ی او مورد توجهم قرار گرفت از او خواستم تا مرا در این مورد راهنمایی کند . اما در کمال ناباوری من او اظهار داشت ٬ که برای آراستن مو و صورتش نزد کسی نمی رود و خودش به اصول خودآرایی واقف است . پس از صرف شام گروه گروه مهمان ها به گوشه ای ر فتند و مشغول بحث و تبادل نظر شدند . من و ویدا در مورد مسائل روز مشغول صحبت بودیم که ناگهان متوجه شدم از میان دوستان پدر نگاهی معنی دار مرا زیر نظر دارد . او مردی حدودا سی ساله با قامتی بلند ٬ چهره ای مردانه و ظاهری آراسته بود. ابتدا تصور کردم که این احساس پنداری بیش نیست  ولی کمی بیشتر دقت نمودم ٬ متوجه شدم که مورد هدف آن چشمان گیرا قرار گرفته ام .  با درک این موضوع رنگ چهره ام را باختم و عذق شرم بر پیشانی ام نشست . ٬ اما برای این که کسی از این قضیه بویی نبرد سرم را به زیر انداختم .

چندی بعد عده ای از مهمانان از جا برخاستند و عازم رفتن شدند . پدر و دوستانش هم جزو افرادی بودند که عزم رفتن کردند . ما هنوز مشغول صحبت بودیم که متوجه شدم  پدر همراه حسن خان و همان مرد بلند قامت و چهار شانه بالای سرمان ایستاده است با دیدن آنان من و ویدا از جا برخاستیم و ادای احترام نمودیم . پدر رو به من گفت : دخترم ایشان سروان ماکان آریا  ٬ یکی از دوستان خوب من و افسر شایسته ی گارد سلطنتی .

ماکان با لبخند جدابی که بر لب داشت ٬ قدمی پیش نهاد و دستش را به سمتم دراز کرد و گفت : از آشنایی با شما دوشیزه ی محترم بسیار خشنودم .

من با این که کمی دستپاچه شده بودم سریعا بر خود مسلط شدم و ادای احترام او را به گرمی پاسخ دادم .

در این موقع پدر افزود : سروان ماکان دیبا دختر کوچکم است که به اصرار من در این مهمانی حضور یافته .

ماکان نگاهش را به سمت من معطوف کرد و گفت : بهادرخان این هم خوش سعادتی من بوده است که دیبا خانم به این مجلس تشریف آوردند تا ایشان را زیارت کنیم .

من در نهایت اظضطراب و احتیاط با لبخندی به او عرض ادب کردم .  همگی با هم به سمت در خروجی تالار حرکت کردیم .  از آنجایی که سابقه ی دوستی پدر با حسن خان به درازا می کشید  ٬ پدر همراه وی مهمانان را هنگام رفتن مشایعت کرد .

من و ویدا که دوستان خوبی برای هم شده بودیم  تا آخرین لحظات کنار هم ماندیم .  هنگام رفتن از ویدا خواستم  که قبل از بازگشت به فرانسه  به خانه ی ما بیاید تا بیشتر با هم آشنا شویم .

هنگام خارج شدن از در عمارت قبل از این که کالسکه ی مخصوص پدر  به دنبالمان آمده باشد ٬ صدای بوق اتومبیلی توجه ما را به طرف خود جلب کرد . سروان ماکان برای رساندم  ما به منزل منتظرمان مانده بود . چون با اصرار او مواجه شدیم خواسته اش را پذیرفتیم .

در راه پدر از وی خواست تا ده روز دیگر در مراسم عروسی مهتا شرکت کند . سروان اظهار داشت : یهادرخان راستش را بخواهید ٬ مدت مدیدی است که مایل بودم خدمت برسم و لحظاتی را با هم بگذرانیم . اکنون هم خیلی دوست دارم در مراسم ازدواج ایشان شرکت کنم اما افسوس که جهت انجام ماموریتی به شیراز منتقل شده ام و فرا صبح عازم سفرم . در مورد شرکت در مهمانی هم قول نمی دم . ولی خیالتان راحت باشد ٬ به محض یافتن اندک فرصتی حتما مزاحمتان میشوم .

 پدر در جواب او گفت : اگر می توانستید ٬ تشریف بیاورید ٬ مارا خشنود می کردید . اما ضرورت شغلی ای که پیش آمده ٬ امیدوارم بتوانید مقدمات آمدن را فراهم کنید .

من هم در طول راه ساکت بودم و همانطور که در صندلی عقب نشسته بودم ٬ به مذاکرات آنان گوش می دادم . گاهی هم متوجه ی نگاه های ماکان می شدم که هر چند یک بار از آینه ی ماشین به سمتم معطوف می شد . وقتی که از اتومبیل سروان پیاده شدیم ٬ بار دیگر پدر مهمانی هفته ی آینده را به او یادآوری کرد . او هم به رسم ادب از اتومبیل خارج شد و به گرمی شب خوشی را برایمان آرزو کرد .

از فرط خستگی به اتاقم رفتم . در رختخواب با خود اندیشیدم : چه شب خوشی را به پایان رساندم . ای کاش بتوانم همیشه همراه پدر شوم . ناگهان به یاد آن چشمان مخمور افتادم . احساس کردم هنوز گرمی آن نگاه ها مرا در شعله هایی ناشناخته می سوزاند .

*

*

*

ادامه دارد .


 
رمان عطر نفس های تو
ساعت ٢:٥٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٤/٢٤  کلمات کلیدی: دانلود رمان عطر نفس های تو برای موبایل ، دانلود رمان عطر نفس های تو ، دانلود رمان عطر نفس های تو جاوا ، دانلود کتاب عطر نفس های تو

رمان عطر نفس های تو دانلود رمان عطر نفس های تو برای موبایل دانلود رمان عطر نفس های تو دانلود رمان عطر نفس های تو جاوا عطر نفس های تو دانلود کتاب عطر نفس های تو




گیسوان تابدارم را تکانی دادم  و دسته ای از موهایم را جلوی سینه انداختم.چادر قد یشمی کوچکی بر سرم کردم و جلوی آینه ایستادم .ناباورانه خود را برانداز کردم. چگونه می توانستم به خود بقبولانم که در شانزده سالگی برایم خواستگار آمده است ؟ البته به گفته ی دایه حالا هم برای ازدواج دیر شده بود . او همیشه می گفت قدیم تر از این ها دختر ها سالگی به خانه ی بخت می رفتند . تازه حق مکتب رفتن را هم نداشتند . چه رسد به این که مشق پیانو کنند و گاهی هم بی نقاب با مرد ها هم صحبت شوند .

 

 


 
رمان شب تنهایی
ساعت ٢:٥٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٤/٢٤  کلمات کلیدی: دانلود رمان شب تنهایی ، رمان شب های تنهایی ، شب تنهایی ، رمان شب های تنهایی برای موبایل

رمان شب تنهایی شب تنهایی رمان شب های تنهایی برای موبایل رمان شب های تنهایی دانلود رمان شب تنهایی


برای صرف نهار به خانه برگشتند و با پذیرایی خوب بهجت خانم رو به رو شدند . کمی استراحت کردند و سر ساعت سه دوباره خانه را ترک کردند . این بار پیاده بودند . تمام بعد از ظهر را با پرسه زدن در خیابان ها و خرید کردن گذراندند . بنفشه یک کت پشمی برای بهنام خرید و یک پیراهن ابریشمی آبی نیز برای مادرش یاس نیز یک گلدان بلور زیبا برای لیلا و یک خودنویس زماندار برای استاد شهریار خرید. شلوار جینی کرم رنگ نیز توجه اش را جلب کرد . دلش می خواست آن را برای بهرام بخرد، اما با خود اندیشید به چه دلیلی باید برای او سوغاتی به همراه ببرد . به بنفشه چه می گفت ؟ در ضمن اندازه اش را هم نمی دانست . با ناامیدی از کنارش گذشت و برای قدر دانی از بهجت خانم آقا سلمان هدایایی برایشان خرید . یک جفت صندل برای بهجت خانم و کلاهی نیز برای آقا سلمان . حمید را هم از یاد نبرد . برای او هم یک دست گرمکن ورزشی خرید و شالگردن و کلاه پشمی قرمزی نیز برای خودش . بنفشه گفت که می خواهد برای بهزام چیزی بخرد ، یاس می خواست آن جین را پیشنهاد کند ، اما منصرف شد و بنفشه برای او یک پیراهن اسپرت شکلاتی انتخاب کرد . وقتی به خانه بازگشتند هوا کاملا تاریک شده بود . شام خوردند و تا ساعت یازده همراه حمید چند فیلم کارتونی تخیلی و مهیج تماشا کردند .

روز بعد جمعه بود . به اتفاق حمید به تخت جمشید و باغ ارم رفتند . سپس در رستورانی غذا خوردند و حمید را به باشگاه ژیمناستیکش رساندند. به سعدیه رفتند و از آنجا هم به شاهچراغ . یاس بسته ای شمع خرید . بنفشه با شیطنت گفت : چیه خانم ؟ حاجت داری ؟

-        مگه عیبی داره ؟

-        زیر سرت بلند شده ؟

-        دست بردار دختر جون .

و شروع کرد به روشن کردن پنج شمع . بنفشه نیز پنج شمع دیگر روشن کرد و گفت : اینم از طرف من امیدوارم به آرزوت برسی .

یاس نگاهی از سر قدر شناسی به او کرد و گفت : متشکرم عزیزم .

و بعد روی سکویی نشستند و دستهایش را در یکدیگر گره کرد و گفت : اینجا آدمو آروم می کنه . بنفشه کنارش نشست و پرسید : ناراحتی که فردا بر می گردیم ؟

- نمی دونم من عاشق اینجام . ولی باور می کنی اگه بگم از تهران هم خوشم آمده ؟

- من فقط یه چیز می دونم ، این که تو تغییر کردی ، اما به چه علت اینو دیگه نمی دونم.

سپس نگاه کنجکاوش را به چهره ی یاس دوخت تا شاید چیزی از افکارش سر در بیاورد یاس لبخندی زد و با آرامش گفت : اشتباه می کنی بنفشه ، من نمی دونم چرا این فکر به سرت زده .

برای این که عوض شدی همه اش توی فکری ، داری خودخوری می کنی . می دونی چقدر لاغر شدی ؟ نمی دونم توی اون کله ی کوچیکت چی می گذره . این موضوع حتی روی شعراتم اثر گذاشته و تو خودت بهتر از هر کس دیگه ای این تغییرات را حس می کنی .. حالا چرا داری پنهانش می کنی ؟ حتمالا دلیل خاص خودتو برای این کار داری و من .......

اما ناگهان زبانش بند آمد . از دیدن آنچه که در مقابلش بود مبهوت شد . بهرام ؟ اینجا چه می کند ؟ دقیقتر نگاه کرد ، نه اشتباه نمی دید . بهرام در حال روشن کردن شمع بود . شانه ی یاس را تکان داد و با اشاره به بهرام گفت : اونجا رو ببین یاس ،  بهرامه .

یاس به روبه رو نگاه کرد . برق از سرش پرید . غیر قابل باور بود . بهرام اینجا چه می کند ؟ دو دختر سخت به هیجان آمدند . ناگهان بنفشه موضوعی را دریافت . اشتباه نکرده بود ، مطمئن شد که بهرام به خاطر یاس به شیراز آمده است . با هیجان رو به دوستش گفت : دیوونه ! اون به خاطر تو اومده اینجا ، بهرام عاشقت شده می فهمی ؟

یاس در حال انفجار بود . غوغایی در درونش به پا شد و دلش به پیچی سخت دچار شد . چه باید می گفت ؟ حق با بنفشه بود . سعی فروانی کرد تا مانع فرو ریختن اشک هایش شود ، اما تلاشش بی فایده بود . در عرض چند لحظه پهنای صورتش بارانی شد . محکم دست بنفشه را فشرد ، در حالی که بدنش به شدت می لرزید . بنفشه با ناباوری به او چشم دوخت و زیر لب زمزمه کرد : یاس ! تو هم ؟ تو هم دوستش داری ؟

و بعد با صدای بلند تری گفت : آخ خدا جون ! من چقدر احمقم چرا چیزی نفهمیدم ؟ شما هردوتون ، هردوتون عاشق شدین ؟ عجب دوستی هستم من.  فکر می کردم تو رو درک می کنم در حالی که به کلی از حالت غافل بودم . یاس همچنان بی محابا اشک می ریخت . بنفشه از جا برخاست و گفت : الآن می رم پیشش و می گم که ...

یاس به بازوی او چنگ انداخت و با التماس گفت : نه بنفشه این کار رو نکن ،خواهش می کنم.

بنفشه با تعجب نگاهش کرد و گفت : چرا ؟

-        غرورش خرد می شه بنفشه ، من اینو نمی خوام .

-        خل نشو یاس ، اون دوستت داره . به خاطر تو اومده اینجا .

-        این کار رو نکن ، خواهش می کنم.

بنفشه دوباره کنارش نشست و با حیرت گفت : تو به چی فکر می کنی ؟

-        به بهرام ، اون پنهانی اومده اینجا . نخواسته کسی بفهمه ، پس ما هم نباید به روش بیاریم . شاید داره درباره این قضیه فکر می کنه . ، ما که نمی تونیم وادارش کنیم .

-        اما اونم تغییر کرده .

-        بنفشه خواهش می کنم . من نمی تونم باهاش روبه رو بشم . این کار رو نکن بنفشه .

بنفشه شروع به نوازش گونه اش کرد و گفت : خیلی دوستش داری ؟

یاس سرش را بیشتر به شانه ی او فشرد . بنفشه آهی کشید و با ملامت گفت : چرا من چیزی نفهمیدم ؟ چرا سعی کردی از من پنهانش کنی ؟

-        می ترسم بنفشه . من دیوونه ام که عاشق بهرام شده ام . بین ما فاصله ی زیادی هست.

-        تو احمقی دختر جون . اونم دوستت داره . نگاهش کن  داره دعا می کنه ،خالصانه.

یاس صورتش را با دستانش پوشاند و گفت : نه نه جراتشو ندارم .

-        شما زوج بی نظیری می شین یاس ! هردوتون محشرین .

از تجسم آن دو در کنارهم لبخندی رضایت آمیز صورتش را پوشاند . آن دو کاملا برازنده و مناسب بودند .

-        بریم خونه ، حالم خوب نیست  .

-        نمی خوای تعقیبش کنیم ؟

-        نه ، نه بنفشه ، نمی خوام تو کاراش دخالت کنم.

بنفشه از جا برخاست و گفت : تو بیشتر از اون که به فکر خودت باشی به غرور اون توجه می کنی . هردوتون خواهان هم هستین ، پس چرا این غرور باید مانع ابراز احساساتتون بشه ؟

یاس در پی او به راه افتاد و گفت :

بنفشه من نمی خوام اونو برنجونم . دوستش دارم اما نمی خوام وادارش کنم که عکس العملی نشان بده .

-        بس کن تو رو خدا ! وادارش کنی ؟ آخه به چی ؟ هردوتون دارین از واقعیت فرار می کنین . هردوتون عجیب و ابلهین . درست مثل همدیگه .

-        و بعد وارد اتومبیل شد و پشت فرمان نشست و گفت : من رانندگی می کنم .

یاس هیچ نگفت احساس می کرد بهرام در پی شان است ، اما جرات نمی کرد که به اطراف نگاه کند . بنفشه شروع به حرکت کرد و با نگرانی پرسید : یاس حالت خوبه ؟

او به علامت تصدیق سر تکان داد .

-        چرا به من چیزی نگفتی ؟

-        فایده ای نداشت . حتی یه درصد هم احتمال نمی دادم که اون به من فکر می کند . این آرزو را داشتم اما فکر می کردم رویای محالیه .

-        اما حالا که این رویا تحقق پیدا کرده بازم می خوای دست رو دست بذاری؟

-        عزیزم از دست من چه کاری ساخته است ؟ برم بهش بگم من دوستت دارم ؟ بگم خواهش می کنم منو بپذیر ؟ خودمو بهش تحمیل کنم ؟

-        ولی اون دوستت داره ، عاشقته یاس .

-        اما چیزی از اون عشق بروز نداده . هیچ کاری نکرده تا من بفهمم که دوستم داره . اگه امروز ندیده بودیمش حتی تا این اندازه هم نمی دونستیم . بدون شک اصلا دوست نداره که ما ببینیمش .

-        شاید از تو می ترسه . شاید می ترسه تو اونو قبول نداشته باشی ، شاید از جریحه دار شدن غرورش می ترسه .

-        من غرور بهرامو دوست دارم ، اما اون باید بدونه که عشق و غرور با هم منافات دارن . باید از بین این دو تا یکیشون رو انتخاب کنه . اگه اون عاشقه ، حالا نه من ، عاشق هر دختری ، باید.... باید بتونه در این مورد یه تصمیم قطعی بگیره و راهشو انتخاب کنه .

-        خب شاید اون فرصت می خواد ، شاید می خواد از جانب تو مطمئن بشه ، شاید می ترسه که تو دلبسته یه مرد دیگه باشی.

-        منم به خاطر همین مسئله نمی خوام عکس العملی نشون بدم .

-        یعنی منتظر می مونی ؟

-        فکر می کنی چاره ی دیگه ای دارم ؟ یاس تو چقدر اونو دوست داری ؟

باز هم همان دل درد ناشی از هیجان به سراغ دختر آمد . عجب سوالی ؟ چه باید می گفت ؟ به اندازه همه دنیا ؟ با تمام وجود ؟ بیشتر از هر عاشق دیگری ؟ اما اینها نیز گنجایش آن علاقه شدید را نداشتند .

-        منو یاد پدرم میندازه . اونم برای مادرم خیلی عزیز بود .

-        بهرام تو رو می خواد . به این موضوع هیچ شکی ندارم یاس . دوست داری باهاش ازدواج کنی ؟

-        آرزو ی بزرگیه بنفشه .

-        اما تو این آرزو را داری مگه نه ؟

-        البته که دارم . بهرام بی نظیره ، ولی نمی دونم چرا باید به من علاقمند بشه . اون موقعیت خیلی خوبی داره . تو می گفتی دنبال یه چیز متفاوت می گرده ، کسی که با همه فرق داره .

-        خب کله پوک ، تو چنین شایطی داری . خوشگلی ، مهربانی . یاس ، تو همه ی پسرای دانشگاه رو شیفته ی خودت کردی . چرا بهرام باید از این قاعده مستثنی باشد؟ تو حقیقتا با همه فرق داری ، فرق داری که تونستی دل بهرامو به دست بیاری .

-        فرق دارم ؟ مگه من کی ام؟  سپس پوزخندی زد و ادامه داد : یه دختر بی پناه ! نه پدر دارم نه مادر ، تنها زندگی می کنم. اینا تفاوت بنفشه ؟ اینا نشونه ی منحصر به فرد بودن منه ؟ گریه اش گرفته بود . اشک هایش را پاک کرد و گفت : بهرام پسری نیست که دنبال زیبایی ظاهری باشه . چرا باید به یه دختر تنها و بی کس علاقه نشون بده ؟

-        عزیزم تو منحصر به فردی ! از هر نظر . تو تنها زندگی می کنی ، درسته ، اما خیلی خوب از اداره ی زندگیت بر میای ، تو دختر مقاومی هستی و شاید همین عامل در کنار یکدیگر امتیازاتت اونو مجذوب تو کرده . بهرام همیشه بهترین رو می خواسته و حالا فکر می کنه که اونو پیدا کرده . به نظر منم انتخاب درستی کرده . هر دو تون شبهی همید . هر دو طعم تنهایی رو چیدید . بهرام در ظاهر با دیگرانه ، ولی حقیقتا تنهاست . به دنبال کسیه که درکش کنه و برای این منظور تو بهترینی . شما می تونین یه دنیای قشنگ بسازید یه دنیای بی نظیر ، عالمی که همه حسرتش رو بخورن . تو می تونی خلایی رو که در زندگی بهرام بوده پر کنی و اونم می تونه یه تکیه گاه مطمئن برای تو باشه .

و بعد بدون این که منتظر پاسخ یاس باشد در برابر خانه توقف کرد و از اتومبیل پیاده شد با کلیدی که یاس به همراه داشت در را گشودند . اتومبیل را به پارکینگ بردند و سپس به داخ رفتند . بهجت خانم در حال تدارک شام بود . وقتی یاس را گریان دید با تعجب گفت : چی شده دخترا ؟

یاس با لبخندی کم رنگ گفت : هیچی بهجت خانم نگران نباشید .

و بدون حرف دیگری از پله ها بالا رفت بهجت خانم با تعجب به بنفشه نگاه کرد تا شاید از او پاسخی بشنود . بنفشه گفت : رفته بودیم شاهچراغ دلش گرفته بود ، محیط روش اثر گذاشت و گریه اش گرفت .

- دخترک بیچاره ! حق داره دلتنگ باشه .

- با اجازتون من می رم پیشش .

- برو دخترم.

بنفشه در را گشود و وارد اتاق شد. یاس دراز کشیده بود از پنجره ، باع را نگاه می کرد . به او نزدیک شد . روی لبه تختخواب نشست و پرسید : می خوای به بهنام تلفن کنم ؟ شاید اون بتونه کمکت کنه.

یاس نگاهش را به او دوخت و گفت : نه بنفشه خواهش می کنم این کار رو نکن.

سپس سرش را بلند کرد و در بسر نشست و گفت :یه قولی به من بده بنفشه .

- چه قولی؟

-  به هیچ کس نگو که بهرام آمده بود شیراز،حتی به بهنام.

-  تو دختر عجیبی هستی یاس .

-  قول می دی ؟

-  هر طور که راحتی .

یاس لبخنی زد و گفت :

-        متشکرم.

-        یاس من خیلی خوشبینم . فقط تو لیاقت بهرامو داری و فقط اونه که برازنده ی توست .

-        دعا کن بنفشه خیلی مس ترسم.

-        نترس دختر خوب ، خدا بزرگه .

و بعد اشک های او را پاک کرد و ادامه داد : انقدر خودخوری نکن.

- خوشحالم که تو فهمیدی . حالا احساس سبکی می کنم.

صبح روز بعد یاس خیلی زود از خواب برخاست . دوشی گرفت و به همرته حمید که برای رفتن به مدرسه مهیّا می شد صبحانه خورد . بنفشه هنوز خواب بود که به همراه حمید از خانه خارج شد و او را تا مدرسه اش همراهی کرد . هوای خوب و خنک صبح حالش را جا می آورد و باد در لای موهایش می پیجید و احساس دل انگیزی در او به وجو می آورد . از آنجا قدم زنان به حافظیه رفت . ساعتی را بدون هدف روی نیمکتی نشست و محیط اطرافش را نگاه کرد . احساس خوبی داشت . پس جریان روز گذشته نسبت به آینده امیدوار تر شده بود . اکنون بهرام را به خود نزدیک تر احساس می کرد و حتی شاید بیشتر از قبل دوستش می داشت . همان طور که به فواره های آب چشم دوخته بود ، سایه او را با خود همراه می دید . شاید مثل روز گذشته در تعقیبش باشد . جرات نمی کرد کنجکاوانه اطرافش را نگاه کند ، دوست نداشت بهرام خود را در برابر او رسوا ببیند. با خود اندیشید مهم این است که او در اینجاست و به خاطر او به شیراز آمده است ، پس باید به خدا توکل کند و تا زمانی که بهرام خود مایل به ابراز احساسش شود و زبان به سخن بگشاید صبوری کند . پس از مدتی اندیشیدن به این موضوع برخاست و به گورستان رفت . با پدر و مادرش وداع کرد و برای شادی روحشان دعا کرد .

وقتی از آنجا خارج شد ساعت از یازده و نیم گذشته بود تاکسی گرفت و به خانه برگشت . بنفشه در باغ مشغول تماشای بازی خرگوشها بود . به او نزدیک شد و سلام کرد . بنفشه به سویش چرخید و با لبخند جواب او را داد . چهره ی یاس شاد بود و از بی قراری گذشته اثری در آن وجود نداشت. از قرار معلوم پیاده روی در خنکای صبح در بهبود اوضاع او موثر واقع شده بود . روی تاب نشست و پرسید : حالت خوبه ؟

-        مرسی عزیزم خوبم تو چی ؟ حالت خوبه ؟

-        خدا رو شکر منم خیلی سر کیفم.

یاس کنجکاوانه به او نگریست و گفت : خوبه چه خبر ؟

-        چند دقیقه ی پیش داشتم با بهنام صحبت می کردم .

یاس با نگرانی پرسید :بهنام؟

-        خوب آره ، مگه اشکالی داره ؟ گفت شب برای استقبال میاد فرودگاه .

یاس بی قرار تر پیش گفت :چیزی که بهش نگفتی ؟

-        درباره ی چی ؟

-        بهرام دیگه .

-        نه دختر خوب من سر قولم هستم .

یاس نفس راحتی کشید و گفت :

-        متشکرم . حالش خوب بود ؟

-        آره سلام رسوند و یه خبر خوب هم داشت .

-        چه خبر ؟

-        تهرون برف اومده .

یاس با هیجان گفت :برف ؟

بنفشه متاثر از هیجان او گفت : آراه می گفت یه دفعه هوا چند درجه سرد شده . تعجب کرد که ما از اخبار متوجه آب و هوا نشدیم . منم حسابی دلشو آب کردم و گفتم اینجا اونقدرسرمون شلوغه و خوش می گذرونیم که دیگه وقتی برای اخبار نداریم .

-        من عاشق برفم ، خیلی خوشحال شدم .

-        تو کجا رفته بودی ؟

-        رفتم حافظیه ، بعدشم رفتم پیش پدر و مادرم .

-        بهرامو ندیدی ؟

یاس سری به علامت منفی تکان داد و گفت : کنجکاوی نکردم .

سپس از جا برخاست و گفت : دارم می رم تو خونه ، تو نمی یای ؟ بعضی چیزا هست که باید برشون دارم.

بنفشه با حرکت سر موافقت کرد و هر دو به داخل خانه رفتند تا وسایلشان را جمع کنند . یاس دفتر خاطرات پدر، عروسکش و چند دست لباس برداشت و آخر از همه سه تار پدر را نیز در چمدانش قرار داد .

*

*

*

ادامه دارد .


 
رمان عاشقانه شبهای تنهایی
ساعت ٢:٥۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٤/٢٤  کلمات کلیدی: رمان عاشقانه ، رمان عاشقانه ایرانی جدید ، رمان عاشقانه ایرانی ، رمان عاشقانه جدید

رمان عاشقانه شبهای تنهایی رمان عاشقانه رمان عاشقانه ایرانی جدید رمان عاشقانه جدید رمان عاشقانه ایرانی رمان عاشقانه دانلود رمان عاشقانه+ دانلود رایگان رمان عاشقانه pdf رمان عاشقانه

 

وقتی برای خواب از جا برخاستند ، یک ساعت از نیمه شب گذشته بود . یاس در بستر دراز کشیده بود و بنفشه پس از خواندن جدید ترین شعر او پرسید : یاس خودتم احساس می کنی که موضوع شعرات تغییر کرده ؟

-  تغییر کرده ؟

-        شعرهای قبلیت راجع به تنهایی بود اما حالا رنگ و بوی دیگری گرفتند . از عشق و دلبستگی حرف می زنی . یاس خودت اینو احساس نکردی ؟

-        نه.

-        تو تغییر کردی یاس .

-        دست بردار بنفشه . برای چی باید تغییر کرده باشم ؟ در من چه تغییری دیدی ؟

-        نمی دانم.

وسپس به او خیره شد و پرسید : تو عاشق شدی ؟

یاس بی درنگ جواب داد : نه ، چرا این فکر رو کردی ؟

اما خودش می دانست که دروغ می گوید و دویدن خون در زیر پوستش را احساس  کرد . او عاشق شده بود ، تغییر کرده بود . نه تنها موضوع شعرهایش بلکه زندگی اش دستخوش تغییر شده بود . در طی این مدت همه سعی اش را کرده بود تا وجود بهرام را در زندگی اش نادیده بگیرد و نگذارد که در زندگی عادی اش خللی وارد شود ، اما این عشق و دلبستگی روز به روز عمیقتر می شد و او را وادار به اندیشیدن راجع به این موضوع می کرد . بنفشه راست می گفت . رد این عشق در شعرهایش کاملا مشهود بود ، پس همان بهتر که تنها خود از راز دل دردمندش آگاه می بود و ناچار به تحمل .

-        روزای اول تو خیلی سرحال و پر انرژی بودی ، اما حالا همه اش تو فکری . چیزی تو رو رنج می ده ؟

-        نه هیچ چیز .

-        می دونم که دروغ می گی . کاش می تونستم کمکت کنم .

یاس دستهای او را گرفت و به چشمان با محبتش نگاه کرد و گفت : عزیزم هیچ موردی پیش نیموده که نگران باشی . فکر می کنم یه خورده کسلم . مطمئنم که دیدن شیراز حالمو جا میاره .

-        امیدوارم .

در همین لحظه چشمش از پنجره به بیرون افتاد و با هیجان گفت :‌یاس اونجا رو ببین .

و با دست به ایوان اشاره کرد . بهرام در زیر بارش ملایم باران روی پله های ایوان نشسته بود و زانوهایش را بغل کرده بود و غرق در عالم خود بود .

- می بینی ؟ می گم اونم عجیبه ، درست مثل تو .

- کاش یکیو داشت که می تونست آرومش کنه .

- کاش یه خرده از غرور و بلند پروازیش کم می کرد .

و بعد کنار یا نشست و افزود :دیوونه فردا صبح کلاس داره اونوقت نشسته زیر بارون .

سپس چراغ خواب را روشن کرد و عرض چند دقیقه خوابش برد . اما یاس همچنان بیدار بود و از پشت پنجره بهرام را تماشا می کرد . ای کاش می دانست در دل او چه می گذرد . براستی هم این پسر عجب موجود مرموزی بود ولیکن همین خاص بودن به دل او چنگ می انداخت . ساعتی را از دور تماشایش کرد و درباره اش اندیشید و آنگاه که پسر از جا برخاست و به داخل ساختمان برگشت ،او نیز به این نتیجه رسید که بیشتر از هر زمان دیگری او را دوست دارد .

 

فصل 5

 

لیلا برای آخرین بار دختر ها را بوسید و گفت : به خدا می سپرمتان مراقب هم باشین .

بنفشه لبخندی زد و گفت : چشم مامان نگران هیچی نباش .

دوباره نگاهی به اطرافش انداخت و افزود : بهرام نیومد ، فکر می کردم میاد فرودگاه .

بهنام گفت : از صبح غیبش زده ، کارای اون که روی برنامه نیست .

یاس دل بی قراری داشت . دلش برای شیراز پر می کشید ، اما از ترک تهران نیز خرسند نبود .  هشت ماه پیش را به یاد آورد ، زمانی که فرودگاه شیراز را به قصد تهران ترک می کرد ، افسرده و غمگین بود . از این شهر بزرگ می ترسید و خود را غریبه و تنها می دید ، اما حالا دوستش داشت . اینک حلقه ای وجود داشت که او را به این شهر پیوند می داد . بهرام ! مردی که هر لحظه قلبش به شور عشق او می تپید و باعث شده بود حالا که او قصد بازگشت به زادگاهش را داشت برای این شهر و غریبی اش دلتنگی کند .

ای کاش بهرام در آنجا بود و برای آخرین بار به چشم های پر رازش نگاه می کرد . نرفته دلش برای او عالم پر رازش تنگ شده بود . بهنام و بنفشه آخرین حرف ها را برای هم زمزمه کردند و یاس همچنان غرق در افکارش بود که گوینده برای آخرین بار اعلام کرد که راس ساعت چهار هواپیمای تهران – شیراز به پرواز درخواهد آمد و مسافرینی که هنوز سوار هواپیما نشده اند هرچه سریع تر این کار را انجام دهند .

بنفشه نگاهی به ساعتش کرد و برای آخرین بار از لیلا و بهنام خداحافظی کردند و به راه افتادند. تمام راه تا پلکان هواپیما را دویدند و هنگامی که در جایشان نشستند نفس راحتی کشیدند و چند دقیقه بعد هواپیما به پرواز در آمد . یاس غمگین و محزون شد . ای کاش بهرام آمده بود ، اما برای چه ؟ برای چه باید به بدرقه ی آنان می آمد ؟ سفر آن دو به شیراز چه اهمیتی برای او داشت ؟  و باز با خود اندیشید که ای کاش اینگونه نبود و آهی از سر حسرت کشید .

بهرام  در بین مسافرینی که از سالن ترانزیت خارج می شدند در جست و جوی آن دو بود . صبح خیلی زود به راه افتاده و ساعتی پیش به شیراز رسیده بود . برای این که خیال خودش را راحت کند به آنجا آمده بود .  از دو شب پیش که بهنام آن جمله را خطاب به یاس گفته بود ، او آرام و قرار نداشت . باید مطمئن می شد که پای مرد دیگری در بین نیست . در گوشه ای ایستاده بود و انتظار آنان را می کشید . یاس ، بهجت خانم و در کنارش آقا سلمان و پسر ده ساله شان حمید ، را که متوجهش شده بود و برایش دست تکان می داد به بنفشه نشان داد و گفت : اوناهاشن .

و خود نیز دستش را تکان داد و بر سرعت قدمهایش افزود . با هیجان می دوید و بنفشه را هم مجبور کرد در پی اش بدود. در یک لحظه خود را در آغوش بهجت خانم انداخت که چند قدمی به سویش آمده بود و بی اختیار به گریه افتاد .

زن نیز همراهش گریست . بامحبتی عمیق و مادرانه او را در بر گرفته بود و بوسه بارانش می کرد .  آنها عاشق این دختر مهربان و دوست داشتنی بودند، بخصوص پس از فوت فرامرز ، پدر یاس ، همیشه در برابرش احساس مسئولیت می کردند و تا فبل از این که به تهران برود ، هیچگاه تنهایش نگذاشته بودند . یاس سر به شانه اش سایید و با دلتنگی عمیقی گفت : دلم براتون تنگ شده بود ، خوشحالم که دوباره می بینمتون .

بهجت خام او را گرم تر در آغوشش گرفت و گفت : دل ما هم برات تنگ شده بود . اوضاعت خوبه ؟

یاس به علامت تصدیق سرش را روی شانه ی او فشرد  . سپس در مقابل آقا سلمان قرار گرفت و پیرمرد با فشردن دو دست دختر گفت : خوشحالم که حالت خوبه دخترم .

همیشه یاس را دخترم خطاب می کرد . حتی قبل از تولد حمید و در آن سالها که از نعمت فرزند محروم بودند ، از دیدن این دخترک زیبا و پر جنب و جوش احساس پدرانه ی قشنگی سراپایش را فرا می گرفت . یاس دختر خونگرم و با تحرکی بود و سازش بسیاری با آنان داشت . لبخندی زد و گفت : پیر شدین آقا سلمان .

تعداد موهای سفید مرد بر موهای مشکی اش غلبه کرده بود . تبسمی کرد و گفت : روزگار دیگه . بازم خدا رو شکر .

در این لحظه ، پسرک سبزه بانمکی که دسته گلی زیبا نیز در دست داشت گفت : سلام یاس ، دلم برات تنگ شده بود .

یاس به سوی او چرخید و با لبخندی گفت : آخ حمید جون ، دل منم برات تنگ شده بود ، سلام به برادر کوچولوی خوب خودم.

و او را در آغوش کشید و صورتش را بوسید. حمید نیز او را همیشه خواهر بزرگ خود به حساب می آورد و دوستش داشت . یاس نیز عاشق این پسر بانمک و شیرین زبان بود .  او گلها را به دستش داد و گفت : خوشحالم که دوباره اومدی پیشمون .

یاس دستی بر سرش کشید و گفت : منم خوشحالم و خیلی هم دوستت دارم .

و در این لحظه تازه به یاد بنفشه افتاد که چند قدمی با آن ها فاصله داشت . سری از روی تاسف تکان داد و گفت : ببخشید بنفشه ، فراموشت کرده بودم .

و او را به سایرین معرفی کرد . آن سه به قدری از دیدن یاس به هیجان آمده بودند که اصلا متوجه بنفشه نشده بودند . بهجت خانم او را نیز گرم و با محبت در آغوش گرفت و گفت :‌معذرت می خوام دخترم . خوش آمدی . امیدوارم در اینجا بهت خوش بگذره .

بنفشه با تبسمی گفت : متشکرم خانم مطئنم که خوش می گذره.

و سپس با آقا سلیمان و حمید نیز سلام و احوال پرسی کرد . یاس در حالی که دست دور گردن حمید انداخته بود، از آقا سلیمان پرسید : وضع قلبتون چطوره ؟

- بد نیست ، فعلا که با هم کنار میاییم.

-  داروهاتون رو که به موقع می خورید ؟

آره دخترم سفارشات همه تو گوشمه .

یاس لبخندی به رویش زدو از بهجت خانم پرسید : شما چش ؟ هنوزم پا درد دارید ؟

-        پیریه دیگه ، وقتی سر می رسه هزار تا دردم همراهش میاد . دلخوشیمون شما جونایید.

بعد به چهره ی پر شور بنفشه نگاه کرد و گفت : حتما خیلی خسته شدین ، بهتره بریم خونه و استراحت کنین .

با این حرف آقا سلیمان زود تر از بقیه راه افتاد تا اتومبیل را روشن کند .

وقتی اتومبیل آنها شروع به حرکت کرد ، بهرام نیز در پ شان به راه افتاد . تا این جا به خیر گذشته بود و می توانست نفس آسوده ای بکشد ، اما هنوز دلش آروم نمی گرفت . یاس از پشت شیشه چهره شهر را تماشا می کرد و با یادآوری خاطرات گذشته احساس آرامش می کرد و مردمانش را دوست داشت . عجیب دلش هوای حافظیه را کرده بود و می خواست فالی باز کند و نظر حافظ را راجع به بهرام بداند . این فکر همین حالا به ذهنش رسید و لبخندی را بر لبان او کاشت . و بعد به یاد شاهچراغ افتاد . آنجا هم می توانست شمع روشن کند و به خدا متوسل شود . وقتی وارد کوچه باغ دنج رویایی که ویلای پدر در آن واقع بود شدند دلش گرفت . چقدر اینجا را دوست داشت .بنفشه با دیدن کوچه باغ که منظره ی پاییزی زیبایی به خود گرفته بود با هیجان گفت : خدای من ! اینجا چقدر رویاییه.

به منظره ی برگ ریزان پاییزی می ماند که در کارت پستال ها دیده بود. یاس لبخندی زد و گفت : اینجا بهشت گمنامه . پاییزشم مثل بهارش آدم رو به وجد میاره .

وقتی در برابر ویلا توقف کردند بنفشه بیشتر به هیجان آمد . بوته های یاس ، سر تا سر دیوار ها را پوشانده بود . به یاد آپارتمان یاس افتاد ، آنجا نیز مدل کوچکی از بهشت اینجا بود .باغ پاییزی ویلا هم او را ذوق زده کرده بود . پس ذوق و این طبع لطیف در او نیز نباید بعید باشد . حمید دست یاس را گرفت و با اشتیاق گفت : بیا خرگوشامو ببین .

و آنها را به سوی فقس بزرگی که در گوشه ی باغ ساخته بود برد . قبل از رفتن یاس ، او تنها 4 خرگوش داشت و حالا تعدادشان به بیست رسیده بود . دختر ها از دیدن خرگوش ها به وجو آمدند . یاس پسرک را تحسین کرد و گفت : عالیه حمید . خیلی خوب از عهده اش بر آمدی .

پسر لبخندی زد و گفت : بهت گفته بودم که این کار را می کنم .

و بعد به بچه خرگوش سفید و سیاهی در گوشه ی قفس اشاره کرد و گفت : اونو بیشتراز همه دوست دارم . برای توئه .

یاس با هیجان پرسید : برای من ؟

حمید سرش را تکان داد و گفت : آره . دوستش داری ؟

-        خیلی خوشگله اسمش چیه ؟

-        فرشته . قشنگه ؟

حمید این جمله را با هیجان بیان کرد . از هیجان دختر ها او هم سر ذوق آمده بد .

-        آره نازه؛ دوستش دارم ، ممنونم حمید .

حمید لبخندی زد و بعد به بنفشه گفت : یکی شم مال توئه ،هر کدومو که دوست داری .

چشمان بنفشه از خوشحالی برق زد.با هیجان به پسر نگاه کرد و گفت :متشکرم حمید . تو دل بزرگی داری که از خرگوشای قشنگت به من می دی.

-        تو هم مثل یاس مهربونی. کدومو دوست داری ؟

بنفشه دوباره به قفس نگاه کرد و با پسندیدن خرگوش سفیدی که جنب و جوش می کرد گفت :

اینو می خوام شیطون و بانمکه .

اسمش طلاست . مال تو .

بنفشه بوسه ای بر گونه ی حمید نشاند و گفت :ممنونم حمید . خوش به حال یاس که برادر مهربانی مثل تو داره .

حمید لبخندی زد و گفت : برادر تو هم می شم .اگه دلت بخواد .

-        معلومه که دلم می خواد و به این موضوع افتخار می کنم.

بهجت خانم از روی ایوان گفت :حمید بذار دخترها بیان تو و استراحت کنند . حالا واسه خرگوشات وقت زیاده .

حمید با صدای بلندی گفت : چشم مامان .

سپس دست دو دختر را گرفت و گفت : بریم بالا .

یاس وقتی قدم به داخل اتاق نشیمن گذاشت ، چشمانش پر از اشک شدند. انتظار داشت همچون دوران کودکی به محض ورود به اتاق ، مادر از جا برخیزد و به استقبال او بیاید ، کیفش را از روی دوشش بردارد و صورتش را ببوسد و بهش خشته نباشی بگوید . آنگاه به سوی پدر که آغوشش را به رویش باز کرده بود برود و خودش را در آغوش او بندازد و سخنان محبت آمیزش را بشنود . آهی از حسرت کشید و آرزو کرد کاش پدر و مادر زنده بودند. اکنون اشک پهنای صورتش را پوشانده بود . جای جای این خانه یاد آور خاطرات خوش و ناخوش گذشته بود . روز های شادی و بی غمی کودکی ..... مرگ مادر .... سه سال زندگی با احساس در کنار پدر و سپس مرگ او ، چهر سال تنهایی و روز های کسل کننده و بی روحی که در هر لحظه اش آرزوی مرگ داشت ، تمام ای خاطرات مثل یک نوار فیلم از پیش رویش می گذشتند و یادآوری شان باعث شد دلش بگیرد . باز هم خود را تنها و بی کس دید  .

بنفشه آهسته شانه ی او را فشرد و با او احساس همدردی کرد . یاس از پله ها بالا رفت و وارد طبقه ی دوم شد . به اتاق خواب پدر و مادر رفت . این اتاق بیشتر از هر جای دیگری بوی غم و تنهایی می داد .

مادر در این اتاق جان سپرده بود و او هرگاه که قدم به این اتاق می گذاشت آن صحنه تلخ را به یاد می آورد . خیلی زود از آنجا خارج شد و به کتابخانه رفت . نفس عمیقی کشید و در کنار پنجره به تماشای باغ ایستاد . همیشه در اینجا احساس راحتی و سبکی می کرد و دوستش داشت . نگاهی به میز مطالعهی پدر انداخت . عینکش هنوز هم روی میز بود و قلم و دفتر خاطراتش . دفتر را برداشت باز هم همچون همیشه با خواندن آخرین صفحات آن گریه اش گرفت . این دفتر را پس از کشته شدن پدر یافته بود . تمام سخنانش خطاب به یسا بود . گاه از تنهایی هایش با دخترش حرف می زد و گاه او را راهنمایی و نصیحت می کرد . دفتر را به سینه اش فشرد و تصمیم گرفت هنگام بازگشت به تهران آن را با خود ببرد .

پس از خروج از کتابخانه قدم به اتاق کار مائر گذاشت . هنوز هم بوی رنگ می داد . تبلو ها بوم ها ، رنگ ها و طرح ها . هفت سال بود که از این اتاق چیزی تغییر نکرده و جای چیزی عوض نشده بود . حتی تابلوی نیمه کاره ای که هرگز تمام نشده بود روی بوم قرار داشت . پدر هر گاه دلتنگ مادر می شد به اتاق کار او می رفت ، یاس بارها او را با صورت گریان و در حال درد دل کردن با مادر دیده بود . از آنجا هم خارج شد و آخر از همه به اتاق خودش رفت . اتاقی که با سلیقه ی مادر تزیین شده بود ، شبهای بسیاری را در پناهش به بی خوابی خوش فرو رفته بود ، در حالی که دست نوازش پدر یا مادر همراهی اش می کرد و شبهای دیگر تا صبح گریسته و لحظه ای نیاسوده بود .

عروسکش هم هنوز در گوشه ی اتاق در کالسکه اش بود ، هدیه ی 5 سالگی اش . این عروسک را بیشتر از عروسک های دیگرش دوست می داشت . وقتی در شب تولد 5 سالگی ، آن را از دست پدر گرفت ، همقد هم بودند و او آن را خواهر خودش می دانست . نام یاسمن را برایش انتخاب کرد و با کمک مادر برایش لباس های زیبا دوخته بود .بی اختیار به سویش رفت و آن را در آغوش کشید و لالایی ای را که مادر همیشه برایش می خواند زمزمه کرد . این لالایی را بیشتر از تمام شعر هایش دوست می داشت . درحالی که عروسک را به شدت به سینه اش می فشرد روی تخت افتاد و سرش را در بالش فشرد و برای مدتی آرام و بی صدا گریست. اما وقتی به یاد بنفشه افتاد از جا برخاست و عروسک را در کالسکه اش گذاشت و اتاق را ترک کرد .

بنفشه به شیراز آمده بود تا سفری خوش داشته باشد و او حق نداشت با غصه هایش او را غمگین کند . اشک هایش را پاک کرد و در حالی که سعی می کرد لبخند بزند به طبقه ی پایین رفت . سایرین مشغول تماشای تلوزیون بودند. چشم هایش سرخ و متورم شده بود ، اما همه حالش را درک می کردند . حمید به سوی او آمد و نگاه نگرانش را به او دوخت و گفت : یاسی جون گریه کردی ؟

یاس لبخند و زد و او را در آغوش گرفت. برای مدتی کوتاه در آن حال ماند و او را نوازش کرد ، آنگاه دستش را گرفت و هر دو به سوی بنفشه رفتند . کنارش نشستند و بنفشه پرسید : حالت خوبه ؟ او به علامت مثبت سری تکان داد و گفت : اگه خسته ای تا وقت شام استراحت کن . بنفشه تبسمی کرد و گفت : خسته نیستم .

و بعد از حمید پرسید : آقا حمید میونه ات با درس ها طوره ؟

یاس به جای او جواب داد : داداشی من همیشه شاگرد اوله.

بنفشه با تحسین سری جنباند و گفت : آفرین به تو ، دلت می خواد چه کاره بشی ؟

-        می خوام خلبان بشم . مثل آقا فرامرز.

یاس دستی به موهای او کشید و گفت : می دونم که موفق می شی .

بهجت خانم با فنجانی مقابلش نشست و گفت : حموم گرمه .

-        ممنونم من قبل از خواب دوش می گیرم .

-        چقدر پیشمون می مونی ؟

-        سه روز.

حمید با اعتراض گفت : حیلی کمه، بیشتر بمون یاس .

-        توی تعطیلات پیان ترم دوباره میام ، اما سه روز دیگه باید برگردم ، درس دارم.

آقا سلمان پرسید : اوضاع درس و دانشگاه چطوره ؟

-        خوبه همه چیز مرتبه.

-        تنها نیستی ؟

یاس نگاه پرسپاسی به بنفشه انداخت و گفت : بنفشه و خانواده اش هیچ گاه منو تنها نمی گذارند . خیلی در حقم لطف دارند .

بهجت خانم آقا سلمان با قدر دانی به او نگریستند و بهجت خانم گفت : خدا عوضتون بده . ممنونم که مواظب یاس هستید . به جای من از مادرتون تشکر کنید .

بنفشه لبخندی زد و گفت : یاس دختر مهربونیه و مادرم عاشقشه .

آقا سلمان گفت : ما همه عاشقشیم .

یاس با سپاس نگاهشان کرد و گفت : منم همه ی شما را دوست دارم و به وجودتون افتخار می کنم.

                                            *      *      *      *

شب از نیمه گذشته بود ، اما بهرام هنوز هم در آن کوچه باغ عاشقانه در اتومبیل خود نشسته بود . بیشتر از شش ساعت از توقفش می گذشت بدون این که چیزی خورده یا پلکی بر هم نهاده باشد . عشق دختر دیوانه اش کرده بود ، به طوری که از حال خودش غافل شده بود . سرانجام وقتی تمام چراغ ها خاموش شدند ، او نیز آنجا را ترک کرد و به تل رفت . در اتاقی که روز گذشته رزرو کرده بود ، چند ساعتی را به استراحت گذرانید ، اما صبح خیلی زود دوباره به آنجا باز گشت . این بار وارد کوچه نشد و در گوشه ای به انتظار ایستاد . از آنجا در ورودی ویلا را خوب می دید و بر محیط اطرافش تسلط کامل داشت .

سرانجا دقایقی بعد از ساعت نه ، یاس اتومبیل مادرش را از پارکینگ بیرون آورد و با بنفشه از خانه خارج شد .  ابتدا به گورستان رفتند و یاس با مادر و پدرش تجدید دیدار کرد . حرف های بسیاری برای گفتن داشت . بیش از هشت ماه از آخرین دیدارشان می گذشت . ساعتی را با آنها خلوت و برای شادی روحشان دعا کرد . سپس گورستان را ترک کردند و به حافظیه رفتند . آنجا هر کدام پس از قرائت فاتحه ای ، تفالی بر دیوان خاجه زدند . یاس در دل نیت کرد که با عشق بهرام چه کار کند و آنگاه که دیوان را گشود خطاب آمد .

راهـــی است راه عشــق که هـیچش کناره نـیست

                                                    آنـــجا جـــز آن که جــــان بسـپارند چــاره نـیست

هــرگه که دل به عشـق دهـی خـوش دمـی بود

                                            در کــار خــیر حــاجت هـیچ اســتخاره نــیست

به اینجا که رسید دیوان را بست و آن را روی سینه اش فشرد . از همین دو بیت جوابش را گرفته بود . دلش آرام گرفت و احساس سبکی کرد او بهرام را دوست داشت . نباید از عشقی که به جانش افتاده بود طفره می رفت . تصمیم گرفت صبور باشد و در این راه به خدا متوسل شود.

اگر هر کس که این رمان را می خواند نظر بگذارد با توجه به تعداد علاقه مندان به این رمان سرعت و مقدار آن زیاد تر می شود .

*

*

*

ادامه دارد .


 
دانلود رایگان رمان شبهای تنهایی
ساعت ٢:٥٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٤/٢٤  کلمات کلیدی: رمان شبهای تنهایی ، رمان عاشقانه شبهای تنهایی ، دانلود رایگان رمان شبهای تنهایی ، کتاب رمان شبهای تنهایی

دانلود رایگان رمان شبهای تنهایی  رمان عاشقانه شبهای تنهایی کتاب رمان شبهای تنهایی دانلود رایگان رمان شبهای تنهایی

نزدیک ظهر بود و تازه به خانه بازگشته بود . دوساعت در دانشگاه کلاس داشت و دوساعت نیز برای گرفتن بلیط هواپیما معطل شده بود ، اما با وجود خستگی بسیار ، خیلی خوشحال بود . می دانست بنفشه چقدر هیجان زده خواهد شد و از این بابت احساس غرور می کرد . دو ماه از شروع کلاسهایش در دانشگاه می گذشت و اکنون روز های سرد ماه آذر فرا رسیده بود . البته برای سفر به شیراز زمان بدی نبود ، زیرا هوای شهر های جنوبی در این فصل از سال ، لطیف و دلچسب است . هنوز لباسهایش را عوض نکرده بود که صدای تلفن بلند شد. با خستگی روی کاناپه افتاد و گوشی را برداشت و گفت : بفرمایین .

-         سلام یاس ، خالت خوبه ؟

-         سلام استاد حالتون چطوره؟

آقای شهریار استاد خوشنویسی او پشت خط بود که او تا دو ماه پیش نزد او آموزش خط می دید .

-         متشکرم تو چطوری ؟

-         خوبم استاد . خوشحالم که صداتونو می شنوم .

-         اوضاع دانشگاه چطوره ؟ مشکلی نداری ؟

-         نه ، خیلی عالیه .

-         یه کاری برات دارم یاس .

-         کار ؟

-         البته دوست داری کار کنی ؟

-         چه کاری ؟

-         تعداد هنرجو زیاده. می خوام توی آموزشگاه یک کلاس برای تو دایر کنم ، البته اگه موافق باشی .

یاس خوشحال از شنیدن این حرف با هیجان گفت : آه خدای من ، خیلی عالیه. فکر می کنین از عهده اش بر میام ؟

-         تو بهترین هنرجوی من بودی یاس ، کارت از نظر من صد در صد مورد قبوله.

-         متشکرم که به من اعتماد می کنین.

-         پس موافقی ؟

-         البته .

-         بیا آموزشگاه تا با توجه به ساعت های درسی دانشگاهت برای کلاست برنامه ریزی کنیم.

-         همین امروز بعد از ظهر میام .

-         خوبه منتظرت هستم .

وقتی گوشی را سر جایش گذاشت ، از فرط خوشحالی در پوستش نمی گنجید . فرصت مناسبی فراهم شده بود تا هم خود را بیازماید و هم از با تنهایی اش کاسته شود . بجز ساعات درس در دانشگاه که سه روز در هفته را پر می کرد سایر اوقات هفته را بیکار بود و با این فرصت جدید می توانست علاوه بر کاری مفید در اوقات فراغتش با استاد شهریار نیز در ارتباط باشد و هرچه بیشتر از او بیاموزد.

طبق قراری که با استاد شهریار گذاشته بود ، بعد از ظهر همان روز به آموزشگاه رفت . پس از کمی گفتگو در این مورد و با توجه به برنامه ی درسی یاس ، سه روز در هفته و هر بار دو ساعت زمان آموزشی برایش تعیین شد که او را خوشحال تر کرد و قرار شد از دو هفته دیگر و پس ازپایان گرفتن ثبت نام ها ، کارش در آموزشگاه آغاز شود.

پس از ترک آموزشگاه ، یکراست به خانه لیلا رفت . همین امشب باید بنفشه را در جریان اتفاقات قرار می داد . لیلا و بهرام در بالکن نشسته بودند و باران ملایمی را که می بارید تماشا می کردند و قهوه می خوردند که صدای زنگ در بلند شد . لیلا برای گشودن در از جا برخاست و به هال رفت و از پشت آیفون پرسید : کیه ؟

-         منم مادرجون .

-         بیا تو عزیزم .

ودکمه  را فشرد . لحظاتی بعد در سالن گشوده شد و یاس به داخل آمد . لیلا در آن جا به انتظارش ایستاده بود جلو تر آمد و در جواب سلام او گفت : سلام خوشگلم خوش آمدی .

صورتش زیر باران گل انداخته بود و او را دوست داشتنی تر نشان می داد . در این هوای دلپذیر و عاشقانه فاصله بین آموزشگاه تا خانه لیلا را پیاده طی کرده بود و اکنون کمی احساس سرما می کرد . بهنام بنفشه درست به همین علت نتواسته بودند تنها نشستن در خانه و تماشای این هوای مطلوب را از پشت پنجره تحمل کنند و ساعتی پیش از خانه بیرون رفته بودند . لیلا حوله ای را به دستش داد و گفت : موهاتو خشک کن دخترم سرما می خوری .

یاس مشغول خشک کردن موهاش شد و پرسید : بنفشه خونه نیست ؟

لیلا گفت : با بهنام رفته بیرون. من و بهرام خونه تنهاییم .

او در بالکن صدای صحبت آن دو را می شنید . یاس باز هم از شنیدن نام او حال دچار حال غریبی شد . از شب تولد لیلا یک ماه و نیم می گذشت و او در تمام این مدت با وجود سعی تمامی که کرده بود هیچگاه نتوانسته بود از اندیشیدن به این پسر غافل شود . او تما روح و احساس دختر را تسخیر کرده و تبیدل به معبودی بیهمتا در قلب پر احساس او شده بود.

-         اگر سردته توی سالن می شینیم .

-         نه سردم نیست .

-         پس من برات یه قهوه درست می کنم . برو بالکن ، بهرام اونجاست .

-         متشکرم مادر .

و به سوی بالکن رفت . بهرام با دیدن او از جا برخاست و پاسخ سلامش را داد .  سخی صورتش او را مانند دختر بچه های ملوس کرده بود و بهرام از دیدن این چهره کودکانه به وجد آمد . این دختر حقیقتا یک موجود یگانه و بی نقص بود و او به این موضوع کاملا واقف بود و دوستش می داشت . برای چند لحظه به چهرهی دلفریب او خیره ماند و سپس پرسید : حالت خوبه ؟

یاس تبسمی کرد و گفت : ممنونم تو چطوری ؟

 و در مقابلش نشست . بهرام سری تکان داد و گفت : خوبم.

هر دو دلی پر عشق و بی قرار داشتند ، اما نمی دانستند که در این لحظه چه باید بگویند . بدون شک هیچ یک نمی توانست از درون پر غوغایش حرف بزند .  بهرام از شنیدن جواب منفی او و جریحه دار شدن احساس و غرورش می ترسید و یاس هیچ امیدی به عشق او نداشت و احساس علاقه ی خود را یکجانبه و بی فایده می دید ، اما این طور آرام و خاموش نشستن عذاب آوربود. بهرام با آن که برنامه ساعات درسی یسا را از حفظ بود به خاطر این که حرفی زده باشد گفت : فردا کلاس داری ؟

آره. ساعت یازده و نیم .

-         خوش به حالت . من ساعت 8 باید سر کلاس باشم .

-         فکر می کنم فردا باید روز پر کاری داشته باشی . نه؟

-         آره از ساعت 8 صبح تا ساعت پنج و نیم  بعد از ظهر پشت سر هم کلاس دارم .

-         رشته تحصیلیتو دوست داری ؟

-         البته . من در اولین انتخابم قبول شدم .

-         رشته مشکلی رو انتخاب کردی .

-         تو چی ؟ چرا شیمی ؟

-         به خاطر پدرم . اون دوست داشت من شیمی بخونم.

بهرام لبخن تلخی زد . جالب این که او هم به خاطر پدرش رشته پتروشیمی را انتخاب کرده بود . البته بین این دو تفاوت زیادی وجود داشت . یاس به خاطر علاقه ی زیادی که به پدرش داشت این رشته را انتخاب کرده بود و او به خاطر تنفرش از پدر .

در این لحظه لیلا با فنجانی قهوه به بالکن باز گشت و آن را مقابل یاس گذاشت و کنار او نشست .یاس لبخندی زد و تشکر کرد . نگاهی به ساعتش انداخت و چون هوا رو به تاریکی می رفت پرسید : معلوم نیست بنفشه و بهنام کی بر می گردند ؟

- هر جا باشن برای شام پیداشون می شه .

 - بنابراین امروز نمی تونم بنفشه را ببینم .

-  چرا نمی تونی عزیزم ؟ باید برای شام بمونی .

متشکرم مادرجون ولی نمی خوام باز مزاحم بهنام بشم .

-         بهرام گفت : من بعد از شام می رسونمت خونه .

لیلا با قاطعیت گفت : شما هیچ جا نمی رید امشب باید هردوتون اینجا بمونید . می تونیم بعد از شام یک جشن کوچولو ترتیب بدیم .

-         عمه جون من فردا ساعت 8 صبح کلاس دارم .جزوه هامو نیاوردم .

-         فردا صبح زود می تونی بری خونه و جزوه هاتو برداری . دلم می خواد یه شب دور هم جمع باشیم و خوش باشیم. اشکالی در این کار هست ؟

-         به چه مناسبتی ؟ برای جشن گرفتن باید علتی وجود داشته باشه .

-         به علت این که تو بعد از مدتها بدون این که من تلفن کنم اومدی به دیدنم . دلیل مناسبیه ؟

-         عمه دارین به من کنایه می زنید ؟

-         نه عزیزم . فقط خوشحالم که پیشم هستی ، دیگه عذر و بهانه هم نیار خب ؟

بهرام چاره ای جز اطاعت نداشت . لیلا تنها کسی بود که او همیشه در برابرش تسلیم شده بود . در این زن چیزی بود که او را به فرمانبرداری وا می داشت .  از آن دسته زنان حکومت طلب و پر جذبه نبود، بلکه دل نازک و پر محبتش باعث می شد که بهرام همیشه از او اطاعت کند و موجب رنجشش نشود .  لیلا به یاس نگاه کرد و گفت :تو هم عذر نیار چون من ازت خواهش می کنم که بمونی .

-         چشم مادرجون .

                    *   *   *   *                                       

یاس که به کمک لیلا در آشپزخانه شتافته بود و بهرام نیز در بالکن سرش را روی میز گذاشته و به خواب رفته بود که بنفشه و بهنام از راه رسیدند. دختر از فرط شادی سر از پا نمی شناخت و مغلوم نبود که بهنام چه خبر غیرمترقبه ای به او داده بود که این چنین هیجانزده اش کرده بود . هر چهار نفر در آشپزخانه جمع شدند تا سالاد درست کنند . لیلا از بنفشه پرسید :

-         روی بهرام پتو انداختی ؟

بنفشه سری به علامت مثبت تکان داد و گفت : مثل این که خیلی کمبود خواب داره .

لیلا به بهنام نگاه کرد و گفت : اون چشه بهنام ؟

او شانه ای بالا انداخت و گفت : نمی دونم حرف که نمی زنه ، اما خیلی عوض شده ، دیگه سر تمرین نمی ره ، حتی توی خونه هم ساز نمی زنه . شبا خیلی دیر بر می گرده خانه ، اغلب کسل و بی خوابه ، غذای درست و حسابی نمی خوره ، چند بار باهاش صحبت کردم ، ولی لعنتی هیچی نمی گه ، همه رو می ریزه توی دل صاحب مرده اش .

لیلا گفت : شاید عاشق شده .

بهنام پوزخندی زد و گفت : بهش گفتم مثل سگ پاچمو گرفت .منم فکر می کنم چیزایی باشه ، اگرچه یه وقتایی به این نتیجه می رسم که هیچ دختری نمی تونه توی این دنیا اونو عاشق خودش کنه .

قلب یاس از شنیدن این سخنان به درد آمد . آیا بهرام عاشق شده بود ؟ آیا هر شب تا دیروقت اوقاتش را با دختری سپیری می کرد ، در حالی که یاس به او می اندیشید و جز او نمی خواست ؟ ای کاش می دانست در دل او چه می گذرد . شاید آنگاه با این قضیه راحت تر کنار می آمد .

-         روابطش با بهمن چطوره ؟

-         خیلی بد مثل گذشته . اصلا حاضر نیست باهاش حرف بزنه .

-         از جهاتی هم حق داره . بهمن در حق او خیلی بد کرده .

-         می دونم عمه ، اما پدر واقعا پشیمونه ، داره همه سعیشو می کنه تا به بهران بفهمونه که دوستش داره .

-         راهش غلطه . بهرام با پول راضی نمی شه . اون محبت بهمنو می خواد . مهم اینه که بهمن به کارش بیشتر از شما اهمیت می ده .

-         من که نمی دونم باید چه کنم . بین این دو تا گیر کردم و دارم دیوونه می شم .

-         به هر حال ادامه ی این وضع برای بهرام خطرناکه ، حیفه این جوون توی این اوضاع غرق بشه و کسی کاری براش انجام نده .

-         اما عمه جون خودش نمی خواد . با کسی حرف نمی زنه و از هیچ کس کمک قبول نمی کنه حتی از منی که برادرشم .

در همین لحظه بهرام وارد آشپزخانه شد و صحبت آنان نا تمام ماند. لیلا کنارش نشست و بوسه ای مهربان به گونه اش زدو پرسید :

-         خوب استراحت کردی ؟

-         اصلا نفهمیدم کی خوابم برد . خیلی خسته بودم.

-         الان چی ؟

-         کاملا شارژم و در اختیار شما .

لیلا لبخندی از سر رضایت به لب آورد و گفت : خدا رو شکر شما ما آماده اس .

-         من میزو می چینم.

لیلا ابرویی بالا انداخت و گفت : هوم ! عالیه .

و بهنام گفت : منم کمکش می کنم . خانما لطفا آشپزخانه را ترک کنند.

آن سه از آشپزخانه خارج شدند ، در حالی که هر پنج نفر می خندیدند. لیلا در سالن به تماشای تلوزیون نشست و بنفشه نیز به همراه یاس به اتاقش رفت . یاس روی لبه ی تخت نشست و به او که مو هایش را در مقابل آینه شانه می کرد گفت : مثل این که با بهنام حسابی خوش گذرانده ای نه؟

-         این پسر معرکه است ، آدمو با کاراش هیجان زده می کنه ، شاید به عجیب و غریبی بهرام نباشه ، ولی به هر حال اونم برادر بهرامه .

-         حالا که ذوق زده شدی بذار دو تا خبر خوبم من بهت بدم تا حسابی حال کنی .

بنفشه با کنجکاوی گفت : دو تا خبر خوب ؟

یاس به علانت تصدیق سری تکان داد و بنفشه به او نزدیک شد و گفت : خب بگو که طاقت ندارم .

-         خبر اول این که امروز استاد شهریار با من تماس گرفت .

-         استاد خوشنویسیت ؟

-         آره ؟

-         چه کار داشت ؟

-         برام یه کار دست و پا کرده .

-         کار ؟

-         آره ، قرار توی آموزشگاه خودش به عنوان مربی کا کنم . سه روز در هفته و هروز دو ساعت .

بنفشه با هیجان گفت : محشره دختر . خیلی خوبه . از بیکاری نجات پیدا می کنی .خوشحالی نه ؟

-         البته .دیگه حوصله ام توی خونه کمتر سر می ره . تازه اگر با استاد در ارتباط باشم می تونم چیزای جدیدی ازش یاد بگیرم و اشکالاتمو بر طرف کنم.

-         خیلی برات خوشحالم یاس .

-         متشکرم و اما خبر دوم ، می دونم که خیلی خیلی خوشحال می شی .

-         بنفشه با بی قراری گفت : خوب بگو دیگه .

یاس با مکثی گفت : اینکه...... اینکه......

اما حرفش را ناتمام گذاشت و از جا برخاست و گفت : یه دقیقه صبر کن .

و به سوی کیفش رفت و آن را نزد بنفشه آورد و گفت : چشماتو ببند و دستاتو باز کن .

بنفشه خندید و گفت : عجب دختری هستی تو .

وبعد چشمانش را بست وکف دستش را به سوی او گرفت . یاس بلیط ها را کف دست او گذاشت و گفت : حالا چشماتو باز کن .

بنفشه با دیدن بلیط ها با شوق گفت : بلیط های شیرازه ؟

یاس به علامت تصدیق سری تکان داد و او با خوشحالی غیر قابل وصفی گفت : خدا جونم خیلی عالیه .

سپس با خواندن زمان پرواز پرسید : پس فردا ؟

یاس باز هم سری جنباند . بنفشه از شدت هیجان در حال انفجار بود . با ولع بسیار او را بوسید و گفت : متشکرم یاس ، خیلی خوشحالم .

-         منم خوشحالم که تو همراه منی .

-         مطمئنم که خیلی خوش می گذره .

-         منم مطمئنم . همه جارو زیر پا می گذاریم .

-         می خوای حسابی آش و لاشم کنی ؟

-         خیلی هم دلت بخواد .

در همین لحظه چند ضربه به در خورد و متعاقب آن بهنام وارد شد و گفت : خانما تشریف نمیارین میز شام چیده شده .

آن دو برخاستند و در حالی که به سوی او می آمدند لبخندی زدند و بهنام ادامه داد :

فکر می کنم اگه یه روز بیکار بمونم گارسونی بهم بیاد وبه بنفشه نگاه کرد و لبخندی زد و گفت : نه قربان ؟

بنفشه خندید و گفت : تو دیوونه ای بهنام . آخه این حرفا چیه که می زنی ؟

بهنام خندید و گفت : می خوام خیال خودمو راحت کنم که تو تحت هر شرایطی همسرم می مونی .

بنفشه با اعتراض گفت : خیلی بدجنسی !

بعد به یاس نگاه کرد و گفت : بعد از این همه سال هنوز به من اعتماد نداره .

حرفش دور از انتظار بود . او هیچگاه در جمع محبتش را نسبت به بنفشه ابراز نمی کرد اما با خود اندیشید یاس با دیگران فرق دارد و خودمانی است . یاس در حالی که به همراه بنفشه می خندید گفت : نمی دونم امروز بعد از ظهر بیرون از خانه چه بلایی سر شما دو تا آمده ، ولی می دنم که امروز خیلی شارژید .

سپس لبخند محجوبی زد و افزود : امیدوارم که همیشه خوش باشید .

بهنام نیز لبخندی زد و تشکر کرد و هر سه از اتاق خارج شدند . لیلا با اشاره به میز شام رو به دختر ها گفت : ببینین چه برادرزاده های با سلیقه ای دارم .

آن دو میز شام را با سلیقه بسیار تزیین کرده بودند . یک گلدان بزرگ که مخلوطی از رز های سفید ، سرخ و صورتی بود در وسط میز گذاشته شده بوند. روی سالاد ، خورش و پلو را با انواع سبزیجات تزیین کرد و ترتیب یک دسر ژله ای را هم داده بودند .دو شمه نیز در دو سوی میز روشن کرده بودند . هر دو سر ذوق آمده بودند ، مثل شب هایی که در خانه هر دو حال داشتند و میزی شاعرانه برای خود می چیدند . غذای مورد علاقه شان را درست می کردند و تا نیمه های شب به شادی می گذراندند . امشب نیز هر دو سر کیف بودند . بهرام در ابتدا کمی کسل به نظر می رسید اما پس از آن چرت نیم ساعته ، اکنون کاملا قبراق و سرحال به نظر می رسید . بنفشه و یاس با دیده ی تحسین و تعجب به میز شام و سپس آن دو نگاه و از آندو تشکر کردندو لیلا که بیشتر از سایرین خوشحال بود دختر ها و پسر ها را به نشستن دعوت کرد . در حین صرف شام بنفشه گفت : یاس امروز بلیط گرفته ، ما پس فردا می ریم شیراز .

بهرام بیشتر از لیلا و بهنام متعجب شد . آن دوازقبل می دانستند که دختر ها چند روزی به شیراز خواهند رفت و فقط از ناگهانی بودن این سفر تعجب کردند ، اما بهرام راجع به این قضیه چیزی نمی دانست ، با این حال چیزی نپرسید . لیلا لبخندی زد و به یاس گفت : امیدوارم خوش بگذره .

-         ممنونم کاش شما هم با ما می آمدید .

-         یه وقت دیگه حتما این کار رو می کنم . حالا چند روز می مونین؟ سه روز .

بهنام از بنفشه پرسید : منم با خودت می بری ؟

-         نه می خوام مجردی سفر کنم ، به دور از هویاهوی زندگی مشترک .

سایرین به این حرف خندیدند و بهنام گفت : جوری حرف می زنی که انگار هفت هشت تا بچه دور و برت را گرفتند و وقتی برای سر خاراندن نداری .

بنفشه با شیطنت گفت : تو یکی واسه هفت پشتم کافی هستی عزیزم .

بهنام با دو دست روی سرش کوبید و گفت : آه خدا جون من عجب جونور وحشتناکی هستم که ای دختر نازنینو به تنگ آورده ام .

بقیه باز هم خندیدند و او رو به یاس گفت : مواظب نامزد شیطون من باش ، می ترسم دور از چشم من عاشق یه مرد شیرازی بشه و از دستش بدم.

یاس لبخندی زد و گفت : مطمئن باش این کار رو نمی کنه ، چون هیچ وقت نمی تونه مردی به خوبی تو پیدا کنه .

بهنام با شیطنت پرسید : خودت چی ؟ نکنه موقع برگشتن یک همشهری دلداده همراهت باشه ؟

یاس از این حرف جا خورد . البته بهنام شوخی کرده بود ، اما او انتظار چنین حرفی را نداشت . قلب بهرام از شنیدن این حرف تیر کشید . براستی اگر چنین می شد او باید چه می کرد  ؟اگر در حال حاضر چنین مردی وجود داشت و یاس به او دلبسته بود برای او از این عشق آتشین چه باقی می موند ؟ پاسخ سوالتش را چگونه باید می یافت ؟ به یاس نگاه کرد او سر به زیر انداخت و گفت : دست بردار بهنام این حرفا چیه ؟

اما این پاسخ بهرام را راضی نکرد و دل پر التهابش را آرام نکرد .

پس از صرف شام ، دخترها میز را جمع کردند و ظرف ها را شستند . سپس همگی در سالن دور هم جمع شدند و جشن کوچکی بر پا کردند . بهرام خواهش لیلا را برای این که کمی سه تار بزند ، نپذیرفت و در عوض شطرنج بازی کردند و با کیکی که لیلا قبل از شام پخته بود از خود پذیرایی کردند . بهنام پی در پی تقلب می کرد و دیگران را به اعتراض وا می داشت ، اما بهرام تنها کسی بود که توجه آن چنانی به بازی نداشت و در نهایت نیز امتیازش از همه کمتر می شد . در دفعات پیش او هیچ گاه به کسی باج نداده بود و مچ بهنام را نیز همیشه در حین تقلب می گرفت ، اما امشب کمی سر در گم بود و فکر آن دلداده شیرازی که بهنام در باره اش از یاس پرسیده بود راحتش نمی گذاشت .

*

*

*

ادامه دارد .


 
دانلود رمان شبهای تنهایی
ساعت ٢:٤٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٤/٢٤  کلمات کلیدی: دانلود رمان شبهای تنهایی برای موبایل ، دانلود رمان شبهای تنهایی از نرگس عینی ، دانلود رمان خلوت شبهای تنهایی ، دانلود رمان ستاره شبهای تنهایی

دانلود رمان شبهای تنهایی دانلود رمان ستاره شبهای تنهایی دانلود رمان خلوت شبهای تنهایی دانلود رمان شبهای تنهایی از نرگس عینی دانلود رمان شبهای تنهایی برای موبایل


پس از گذشت دو هفته از آشنایی یاس و بنفشه ، آن دو کاملا به یکدیگر انس گرفتند و به دوستانی صمیمی و مهربان تبدیل شدند . در آن جمعه کسالت آور ، یاس از صبح در خانه تنها بود . فقط موسیقی گوش کرده بود و کمی هم خودش را با گلدان هایش سرگرم کرده بود ، اما بعد از ظهر ، وقتی باران ملایمی شروع به باریدن کرد ، او نیز سر ذوق آمد . قلم مرکب و چند برگ کاغذ برداشت و در هوای آزاد و نشاط آفرین بالکن نشست و شروع به نوشتن شعری کرد که آن را شب قبل در یک مجله خوانده بود . تقریبا نیمی از کارش تمام شده بود که از جا برخاست و به آشپزخانه رفت . پس از دم کردن مشغول دست و پا کردن ساندویچی برای عصرانه شده بود که صدای زنگ برخاست .از آشپزخانه خارج شد و پس از گشودن در ، با لبخند گرم بنفشه رو به رو شد که بهنام را نیز همراه داشت . با خوشرویی پاسخ سلامشان را داد و دعوتشان کرد که وارد شوند و به هر دو خوش آمد گفت . آپارتمان کوچکش مثل همیشه تمیز و مرتب بود . بهنام که برای اولین بار پا به آپارتمان او می گذاشت ، از دیدن آنچه که در برابرچشم داشت با تحسین و تعجب گفت : خدای من اینجا محشره . و سپس به یاس گفت : حق با بنفشه اس ، تو دختر با ذوق و لطیفی هستی .

او در برابر اظهار لطف بهنام لبخندی زد و گفت : بنفشه همیشه منو شرمنده لطف و محبتش می کنه .

و آنها را به نشستن دعوت کرد و خود به آشپزخانه بازگشت . پس از پذیرایی به وسیله ی چای و میوه و شیرینی ، برای آن دو ساندویچ درست کرد . بنفشه پرسید : امروز روز خوبی داشتی یا نه ؟

یاس سری جنباند و گفت : نه  اونقدرا ، حوصله ام سر رفته بود . وقتی آسمون شروع به باریدن کرد ، منم یه خورده سر کیف آمدم ، اما خوبیش به این بود که از دست اون عوضیا راحت بودم .

او در محیط دانشگاه همراه بنفشه و بهنام بود ، ولی هر بار عده ای مزاحمشان می شدند و آن دو خوب آگاه بودند که یاس از این مسئله رنج می برد . پس از مکثی پرسید : حال مادرت چطوره ؟

-        خوبه . کمک نمی خوای؟

-        اگه گشنته، چرا.

بنفشه از جابرخاست و به آشپزخانه رفت . بهنام نیز چایش را سر کشید و از جا برخاست و تا هنگام آماده شدن عصرانه تابلوهای یاس را تماشا کرد . هنگام صرف عصرانه بنفشه رو به یاس گفت :

-        فردا تولد مامانه و من و بهنام تصمیم گرفتیم براش یه جشن تولد کوچولو بگیریم . البته مهمونی دعوت نکردیم و یه جشن کاملا خصوصیه ، اما دلمون می خواد تو هم فردا شب توی جشن کوچیک ما شرکت کنی .

یاس تبسمی کرد و گفت : خیلی ممنونم که منو توی جمع صمیمی خودتون راه می دین .

بنفشه پرسید :میای ؟

- البته که میام . مادرت بی نهایت مهربون و خوش قلبه و من به اندازه ی مادر خودم دوستش دارم .

بنفشه نیز با قدردانی گفت :اونم تو رو خیلی دوست داره و عاشقته .

روز بعد ، پس از پایان ساعت درسی اش در دانشگاه و جداشدن از بنفشه ، به یک مغازه صنایع دستی که سر راهش بود رفت تا برای لیلا هدیه ای بخرد . تمام طول شب گذشته را به اندیشیدن در مورد خرید یک هدیه ی مناسب سپری کرده بود و سرانجام با یاد آوری این موضوع که مادرش همیشه عاشق کارهای هنری و صنایع دستی بود ، تصمیم گرفته بود برای لیلا نیز یک جعبه آرایش معرق کاری شده بخرد و صبح همان روز نیز با دیدن آن چه که در نظر داشت در پشت ویترین مغازه و پسندیدن آن ، در انتخابش مصمم شده بود . پس از خرید هدیه ی مردنظر و کادوپیچی آن ، یکراست به خانه رفت و چون شب قبل اصلا نخوابیده بود و چشمانش به دلیل بی خوابی می سوختند تصمیم گرفت که ساعتی را بخوابد ، اما وقتی از خواب برخاست ، ساعت شش بعد ازظهر را نشان می داد و او دقیقا چهار ساعت خوابیده بود . در عوض پس از یک خواب آرام و دلچسبکاملا سرحال و شاداب شده بود . دوشی گرفت و لباس پوشید . هدیه اش را در کیفش قرار داد و زمانی که از خانه خارج شد  دقایقی تا ساعت 7 باقی مانده بود .

وقتی صدای زنگ در بلند شد ، بنفشه در آشپزخانه مشغول بود . بهنام به دلیل سرمای سختی که خورده بود پتویی به دور خود پیچیده و روی مبلی کز کرده بود . شب گذشته زیر آ باران شدید به پشت بام رفته و آنتن تلوزیون را تنظیم کرده بود تا مسابقه ی فوتبال را با کیفیت بهتری تماشا کند و به همین دلیل سرمای شدیدی خورده بود . بهرام نیز که تازه دقایقی پیش به منزل عمه رسیده بود در کنارش نشسته و مشغول گفتوگو با او بود .  بنفشه از آشپزخانه خارج شد و از پشت آیفون پرسید : کیه ؟

وبا شنیدن صدای یاس ، دکمه ی در را فشار داد و رو به سایرین گفت : یاسه .

بهرام از شنیدن نام او متعجب شد و پرسید : اون برای چی اینجا آمده ؟

چه سوال احمقانه ای . خب او دوست بنفشه بود . در طی همین چند روز رابطه ی نزدیکی بین آن دو برقرار شده بود . یاس در محیط دانشگاه با بنفشه و بهنام می چرخید و هر دوی آنها به هم علاقمند بودند . بنفشه از دوستش استقبال کرد و صورتش را بوسید و گفت : خوش آمدی عزیزم .

یاس تشکر کرد و با راهنمایی او به سوی سایرین رفت . او نیز از دیدن بهرام متعجب شد و از خود پرسید که او را در اینجا چه کار می کند . اما سوال او نیز احمقانه بود . بنفشه گفته بود که این جشن کاملا خصوصی است اما او فراموش کرده بود که بهرام نیز عضوی از خانواده به حساب می آید. به سوی لیلا رفت  تولدش را تبیرک گفت . لیلا نیز صورت دختر بوسید از او به خاطر حضورش تشکر کرد . یاس با بهنام نیز خوش و بشی کرد و علت کسالتش را پرسید . او با وریی گشاده همچون همیشه پاسخش را داد و به او خوشامد گفت ، اما در مقابل بهرام مثل روز های گذشته سرد و بی روح بود . احوالپرسی مختصری کردند و سپس یاس مقابل لیلا نشست و از اوضاع و احوالش پرسید . دقایقی بعد بفشه ، یاس را صدا زد و او به یاری دوستش در آشپزخانه رفت . بهرام محو تماشای تابلویی بود که به دیوار مقابل نصب شده بود . دفعه ی قبل که به خانه ی عمه آمده بود این تابلو را ندیده بود . یک تابلوی خط ، شعر با معنا و زیبایی داشت که از تنهایی دل حرف می زد . احساس کرد این شعر در وصف حال او سروده شده است ، اما ناگهان اسم و امضای یاس را در پایین آن دید و آهی از حیرت کشید . خطش استادانه و به زیبایی چهره اش بود . این اولین باری بود که او دردل به زیبایی این دختر اقرار می کرد . حقیقت جز این بود که او با دیگر دختران فرق داشت ، نه یک فرق بلکه هزاران تفاوت . هر بار که او را می دید به جنبه ای از خاص بودنش پی می برد. بار اول به سادگی و ومعصومیت نگاهش پی برد ودفعه ی بعد مهربانی و بی ریایی اش را کشف کرده بود و حالا به ظرافت و زیبایی اش اقرار می کرد . صدای گرم و لیطیفش را که ازآشپزخانه به گوش می رسید ، به لالایی آرام و دلنوازی می ماند . چیزی را برای بنفشه زمزمه می کرد . جدید ترین شعرش بود ، اما بهرام این را نمی دانست. وقتی او با سینی چای به سالن برگشت ، بهرام نگاه خریدارانه ای به سر تا پایش انداخت . موهای طلایی و یکدستش تا نیمه های کمرش می رسید ،چشمان عسلی با محبتش گیرایی بی نهایتی داشت. پیراهن سرمه ای رنگش ساده ولی شیک و برازنده اندامش بود و لبخند گرمی نیز که بر لب داشت چهره اش را مهربان تر و دوست داشتنی تر نشان می داد . هنگام تعارف چای ، وقتی در برابر او خم شد ، عطر ملایمش احساسی دل انگیز در او ایجاد کرد . بوی یاس بود ، به روحبخشی و نشاط آفرینی خود او .درونش پر غوغا ، اما چهره اش همچون همیشه آ رام ، سرد و پر راز بود . فنجان چای را از سینی برداشت و تشکر کرد و در مقابل ، دختر نیز به رویش لبخندی زد ، به زیبایی و لطافت شکفتن یک غنچه . کششی بینهاین در خود احساس کرد ، اما ظاهرش بازهم مثل کوه یخ بود.

در حین صرف شام در حالی که تنها به او می اندیشید ، یاس نیز در حال حلاجی شخصیت این مرد بود . نوعی تضاد و دوگانگی در او می دید . بهرام را در محیط دانشگاه پسری شلوغ و پر جنب و جوش دیده بود و در اینجا او  آرام و کم حرف بود، با این حال در هر دو صورت یک وجه اشتراک در او دیده می شد . جذابیت و غرور بی نهایت.

هنگام اهدای کادوهای تولد، دختر و برادرزاده هر کدام تکه ای طلا به لیلا هدیه کردند و تولدش را تبریک گفتند ، اماهدیه یاس او را بیشتر به هیجان آورد . او همیشه عاشق هنرهای دستی بود و جعبه ی لوازم آرایش شیک و زیبای یاس را بسیار پسندید . او را در آغوش گرفت و صورتش را به خاطر هدیه ی زیباش بوسید و از او تشکر کرد . سایرین نیز از دیدن این هدیه به وجد آمدند و سلیقه ی یاس را تحسین کردند . سپس لیلا رو به بهرام کرد و پرسید :نمی خوای یه خورده برامون سه تار بزنی ؟خیلی وقته این کار رو نکردی .

بهرام لبخند زد و گفت : حوصله تون سر می ره . نمی خوام شب شادتون رو خراب کنم.

لیلا با اصرار گفت : نه . دلم واسه سازت تنگ شده ، ساز تو همیشه منو آروم می کنه .

بهرام خواهش او را پذیرفت و از بنفشه خواست سه تارش را بیاورد .  وقتی شروع بع نواختن کرد سایرین با جان و دل به او گوش سپردند . لطیف و شاعرانه می نواخت و صدای گرمش تحت تاثیر بسیاری در شندندگان ایجاد می کرد .

 

عــجب آن دلبــر زیبا کـجا رفت                            عجب آن سرو خوش بالا کجا رفت ؟

مــیان ما چـو شـمعی نور می داد                           کجا شد ای عجب بی ما کجا رفت  ؟

 

چند سالی می شد که به سه تار روی آورده بود . دقیقا پس از مرگ مادر . نواختن آرامش می کرد . هرگاه که دلتنگ می شد به سه تار پناه می برد و بهنام بهتر از هر کس دیگری می دانست که انگار دلتـــنـــگ ترین مرد دنیاست و از صدایش غم و اندوه مخصوصی می تراوید .

 

دلم چون بـرگ می لرزد هــمه روز                               که دلبــر نیمه شب تنها کـجا رفت

بـــرو در بـاغ و پـرس از بـاغبانان                                که آن شـاخه گـل رعــنا کجا رفت

چو دیـوانه هــمی گـــردم به صحرا                                که آن آهو در این صحرا کجا رفت؟

 

یاس نیز حال غریبی پیدا کرده بود . همان حالی که در هنگام نواختن پدر دچار میشد . پدر نیز سه تار را با روح می نواخت ، درست همانطور که اکنون بهرام از روح مایه می گذاشت . آن روزها و پس از مرگ مادر ، هر گاه پدر سه تار می زد ، یاس درمی یافت که او دلتنگ مادر شده است . او می نواخت و هر دو می گریستند . باز هم یاد آوری آن ایام به دلش چنگ انداخت . دیگران احساس آرامش می کردند ، اما او ناگهان با صدای بلند شروع بع گریستن کرد . نگاه ها به سویش چرخیدند و دست های بهرام سست و صدای سازش خاموش شد . از جا برخاست و دوان دوان سالن را ترک کرد . هق هقش خبر از دل دردمندش می داد . بنفشه نیز در پی او سالن را ترک کرد و به ایوان رفت . پشت سر یاس ایستاد ، یاس با زاری اشک می ریخت .

-        چی شده یاس ؟ به من بگو .

او هم گریه می کرد .

-        یاد شیراز افتادی ؟

یاس سری تکان داد .

-        کی سه تار می زد ؟

-        پدر . هر وقت که دلش برای مادر تنگ می شد.

-        گریه می کرد ؟

-        گریه ی مرد خیلی تلخه بنفشه . اون از ته دل گریه می کرد .

به سوی او چرخید و خود را در آغوشش انداخت و گفت : دلم گرفته ، خیلی زیاد.

-        می فهمم یاس . می فهمم.

-        می خوام برم خونه .

-        خونه ؟ نه یاس بهتره که هین جا بمونی .

-        می خوم تنها باشم بهش احتیاج دارم . می فهمی که .

-        می فهمم .

به سالن بازگشتند و قبل از این که آن سه حرفی بزنند ، یاس گفت : معذرت می خوام که شب قشنگتون رو خراب کردم ، واقعا نتاسفم .

لیلا به سویش آمدو گفت : این چه حرفیه عزیزم ؟ همه یه وقتایی دچار چنین حالتی می شوند.

بنفشه رو به بهنام کرد و گفت : یاسو برسون خونه اش. می خواد برگرده .

یاس با مخالفت گفت : نه بهنام سرما خورده . خودم می رم .

لیلا پرسید : کجا می ری یاس ؟ پیش ما بمون .

یاس لبخندی زد و گفت : متشکرم . اما بهتره که برم خونه . به تنهایی احتیاج دارم .

بهنام رو به بنفشه کرد و گفت : کاپشن منو بیار .

یاس باز هم مخالفت کرد و گفت : نه بهنام . احتیاجی به این کار نیست . تو حال خوبی نداری.

-        نمی تونم که تنهایی بفرستمت .

-        با تاکسیمی رم . جای نگرانی هم نیست .

در همین حال بهرام نیز برخاست و گفت : یاس ، من می رسونمت .

-        احتیاجی نیست شما خودتون رو به زحمت بندازین . خودم می تونم برم.

-        زحمتی نیست خودمم می خوام برم خانه.

لیلا در پی حرف او گفت : آره یاس جون ، این طوری خیال ما هم راحت تره .

و یاس ناچار تسلیم شد

                                             *      *      *     *

بهرام در زیر بارش ملایم باران آرام رانندگی می رد و یاس از برهم زدن جشن و شادی آنها متاسف بود . از شیشه ی مقابل به خیابان نمناک خیابان چشم دوخته بود ، اما افکار پریشان و سردرگمی داشت . به یاد پدر و مادر افتاده بود و از طرفی هم قلبش به خاطر بهرام سخت می پید . او دیگر آن پسر خشک و سرد دیروز نبود . یک هنرمند با ذوق بود که احساسات او را برانگیخته بود. شدیدا احساس می کرد که او را دوست دارد و غرور و جذابیتش را می ستاید. این مرد بی نظیر بود ، مثل قهرمان های داستان هایی که در رمان های عقشی که تا حالا خوانده بود. آیا عشق همین بود که او در آن لحظه با تمام وجود حسش می کرد؟ او در یک لحظه شیفته ی این پسر شده بود، شیفته ی ناهش ، صلابتش و دنیای پر رازش ، اما او کجا و بهرام کجا ؟ از این ادندیشه قلبش به درد آمد . هنوز هم اشک می ریخت، اما آرام و بی سر و صدا . سکوت مرگ آوری حاکم بود ، ولی ناگهان بهرام آن را شکست و گفت : یاس ، من نمی دونم که چرا گریه کردی ، ولی فکر می کنم سه تار باعث شد این طور نیست ؟

یاس هیچ نگفت . نمی دانست چه باید بگوید . بهرام وقتی سکوت او را دید گفت : می دونم که نباید فضولی کنم .

-        شما دردناک می زدید . آدم یاد تنهاییاش می افتاد . صداتون خیلی غمگینه.

-        یاس تو تنها زندگی می کنی ؟

لحنش مهربان و صمیمی بود و یاس را وا می داشت که حودمانی شود . سری تکان داد و گفت : آره

پسر دوست داشت بپرسد چرا ، اما جرات نکرد که سوال کند . او هیچگاه در مورد زندگی خصوصی یک دختر کنجکاو نشده بود ، اما حالا این حس را در دل داشت . در دل گفت : لعنت به این غرور .

-        باید برم توی این خیابون ؟

-        آره .

-        هیچوقت یه دوست صمیمی داشتی ؟

-        فقط بنفشه ، اون خیلی خوب درکم می کنه ، بی نظیره . چند ساله سه تار می زنی

-        پنج سال دوستش داری ؟

-        نمی دونم . احساس دلتنگی می کنم . پدرم خیلی سه تار می زد.

-        دیگه نمی زنه ؟   

-        نه .خیلی وقته که نمی زنه." و در دل افزود از وقتی که مرده ."

در برابر آپارتمانش گفت : همین جاست ، متشکرم .

بهرام توفق کرد و گفت : می خوای بهات بیام ؟ تاریکه .

-        نه ، از تاریکی نمی ترسم .

عادت نداشت پسری را به آپارتمانش دعوت کند ، به همین دلیل بدون آن که تعارف کند گفت : متشکرم که منو رسوندی شب به خیر .

-        شب به خیر .

و خیلی سریع به راه افتاد . یاس تا هنگامی که او در سیاهی محو شد ، نظاره اش می کرد ، در حالی که قلبش را پراز عشق  و احساس می دید و در سرش افکار گوناگون می پرورانید .

یک بار دیگر وقتی وارد رتتخواب شد به گریه افتاد . دلش برای پر و مادر تنگ شده بود . آرزو کرد که ای کاش آن دو زنده بودند و می توانست در این لحظه ی غریب خود را در آغوش مادر بیندازد و سر گریه کند . پدر موهایش را نوازش می داد و هر دو حرف های با محبتشان را نثارش می کردند . مثل آن روز هایی که پس از آسیب دیدن  در دوچرخه سواری یا پس از قهر کردن با یکی از دوستان مدرسه اش ، آن دو نوازشش می کردند و او آرام می گرفت .

بهبهرام فکر کرد ، مردی که دست نیافتنی به نظر می رسید . در سکوت و تنهایی این شب تاریک ، او شدیدا احساس عشق و دلبستگی می کرد ، اما چرا باید عاشق بهرام می شد ؟ تا نوزده سالگی همیشه مراقب بود که از خطرات عشق در امان بماند ، اما امروز با تمام وجود عاشق این پسر شده بود. روز های پیش تنها در مورد زندگی او و شخصیت متفاوتش کنجکاو بود و حالا دوستش داشت و لیکن چه حاصل از این عشق یکطرفه ؟ آیا بهرام هرگز به او خواهد اندیشید ؟ هیچ دختری نتوانسته بود او را راضی کند واو نیز نباید از خود انتظار معجزه داشته باشد . به قول بنفشه ، بهرام به دنبال یک چیز متفاوت می گشت ، اما او که متفاوت نبود. یک دختر معمولی تنها ، نه خانواده ای داشت و نه سرپرستی . تنها زندگی می کرد و این مورد نظر بسیاری ازخانواده ها خوشایند نبود. آنه نسبت به دختری که تنها زندگی می کند احساس خوبی ندارند و او را نمی پسندند . پس نباید انتظار داشته باشد که از جانب فردی همچون او پذیرفته شود . بدوم شک او وقتش را با حرف زدن و برقراری رابطه ی دوستانه با دختران تلف نخواهد کرد و در صورت ازدواج نیز دختری از یک خانواده ی اصیل و بسیار متفاوت با دیگران انتخاب خواهد کرد . با این حساب او هیچ شانسی برای خودش قائل نمی شد و بهرام را دست نیافتنی می دید ، اما تب این عشق سوزاننده تر از این حرف ها بود . نوپا ، اما عمیق و شدید . و یاس در دل آرزو کرد که ای کاش شرایط به گونه ی دیگری بود.

صبح وقتی از خواب بیدار شد حالش خیلی بهتر از شب گذشته بود. با آن که نهال عشق در دلش کاشته شده بود ،اما تصمیم گرفت که به خاطر این موضوع ، زندگی اش را خراب نکند و از دیگر فعالیت هایش غافب نشود . تازه از رختخواب بیرون آمده بود و داشت تختش را مرتب می کرد که صدای زنگ در بلند شد. وقتی در را گشود با بنفشه رو به رو شد . مثل همیشه لبخند از لبانش محو نمی شدوارد آپارتمان شد و سلام کرد و پرسید : حالت خوبه؟

-        خوبم . امروز چقدر زود بیدار شدی .

-        نگرانت بودم دیشب اصلا نخوابیدم .

-        متاسفم بنفشه . نمی خواستم تو رو نگران کنم. حتما مادرت هم دیشب خیلی ناراحت شد .

-        این طور نیست عزیزم، فقط نگرانت بودیم . می خواستم تلفن بزنم ، اما فکر کردم شاید دوست نداشته باشی کسی خلوتتو به هم بزنه .

یاس تشکر کردو به آشپز خانه رفت . بنفشه نیز به دنبالش رفت و پشت میز نشست و پرسید : آروم گرفتی ؟

یاس سری جنباند و گفت : نمی دونم .

بنفشه با نگرانی بیشتری پرسید : چت شده یاس .

یاس باز سرش را تکان داد و گفت : هیچی .

جرات صحبت کردن در مورد بهرام را نداشت . با خود فکر کرد که اگر کسی از این درد آگاهی نداشته باشد زود تر می تواند فراموشش کند .

-        دلت واسه پدر و مادرت تنگ شده ؟

-        خیلی زیاد . کاش منو تنها نگذاشته بودند . خیلی بهشون احتیاج دارم. ای کاش لااقل یکیشون زنده بود . یه وقتایی آدم واقعا به آغوش گرم پدر و مادر احتیاج پیدا می کنه. حتی اگه سنی هم از گذشته باشه .

به قدر گریه کرده بود که چشمانش سرخ و متورم بود و سوزش شدیدی را در آن احساس می کرد  .بنفشه نیز به محض دیدن او پی به این قضیه برده بود . صبحونه که نخوردی ؟

-        نه ، یاس شاید بهتر باشه یک سری بری شیراز .

-        خودمم به همین موضوع فکر می کنم .

وبعد به او نگاه کرد و پرسید : وقتی خواستم برم شیراز تو هم با من میای ؟

-        خیلی دوست دارم البته اگه تو دلت بخواد .

-        معلومه که دلم می خواد . تا به حال شیراز آمدی ؟

-        یه بار وقتی خیلی بچه بودم .

-        منم مثل پدر و مادرم عاشق شیرازم ، به آدم روح می ده .

-        باید همه جاشو نشونم بدی . همه شهرو.

یاس با خوشحالی تبسمی کرد و گفت : حتما این کار رو می کنم .

-        دوست داری بعد از صبحونه بریم بیرون و کمی بگردیم ؟

-        بگردیم ؟

-        پیاده روی سر صبح خیلی می چسبه . تازه خریدم می کنیم . بعدشم می ریم به یه رستوران ایتالیایی و اسپاگتی می خوریم .چطوره ؟

-        عالیه برنامه ی جالبیه .

سر ذوق آمده و خوشحال بود که می تواند تنوعی در روز های یکنواختش ایجاد کند.

-        بهنام ناراحت نمی شه که امروزتو حروم من می کنی ؟

-        بهنام بیچاره امروز صبح تا شب توی دانشگاه کلاس داره ، وقتی برای من نداره .

-        نمی دونم اگه تو رو نداشتم چی کار می کردم .

-        تو دختر مقاومی هستی یاس . تا امروز خیلی خوب با تنهایی کنار آمدی و زندگی خودتو اداره کردی . بعد از اینم می تونی .

-        فکر می کنم درست در روزهایی که طاقتم رو از دست داده بودم با تو آشنا شدم دیگه داشتم از پا در می اومدم  ، اما تو دوست خوبی هستی که دلگرمم می کنی .

-        خوشحالم که اینو می شنوم.

*

*

*

ادامه دارد


 
خلاصه رمان شبهای تنهایی
ساعت ٢:٤٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٤/٢٤  کلمات کلیدی: نقد رمان شبهای تنهایی ، دانلود رایگان رمان شبهای تنهایی ، کتاب رمان شبهای تنهایی ، دانلود رمان خلوت شبهای تنهایی

خلاصه رمان شبهای تنهایی نقد رمان شبهای تنهایی دانلود رایگان رمان شبهای تنهایی کتاب رمان شبهای تنهایی دانلود رمان خلوت شبهای تنهایی


یاس با کنجکاوی پرسید چرا ؟

-        نمی دونم یاس . بهرام خیلی عجیبه ، درک و روحیاتش خیلی سخته ،یه جور دوگانگی محسوس در اون دیده می شه . غرور و بلند پروازی اش حد و نهایتی ندارن . در حالی که با دوستای پسرش گرم و خودمونیه ، اما به همون اندازه در بر خورد با دخترا محتاطه . بدون شک اون جزو پنج پسر خوشگل و خوش تیپ دانشگاهه و حتی شاید بهترینشون باشه ، ولی هیچ وقت خودشو درگیر مسائل عاطفی نمی کنه . بیشتر دخترا آرزو دارند که او حتی یک لبخند به آنان بزند . اما به نظر میاد که بهرام در مورد این مسائل یه کوه عظیم یخه . بهنام می گه توی دانشگاه از اعتبار و محبوبیت ویژه ای برخورداره و همه استادا هواشو دارن . اگر چه درسش عالیه اما اگه این طور نبود بهش نمره می دادند . میگه این فکر که استادای دختردارشون آرزو دارن بهرام دامادشون بشه نمی تونه فکر غلطی باشه . اما بهرام هر وقت که بحث عشق و ازدواج پیش میاد میگه دنبال یک چیز متفاوت میگرده ، دختری که با همه فرق داشته باشه .گاهی اوقات فکر می کنم که با این همه سختگیری ، تا آخر عمرش مجرد می ماند . احساس می کنم که در عین برخورداری از یه زندگی پر جنب و جوش و شلوغ ، از تنهایی رنج می برد . شایدم ظرفیت درک دوستاش و حتی بهنام اونقدر نیست که بتونن اون و حرفهاش رو بفهمن. با مادرش خیلی صمیمی بود . رابطه ی مادر و فرزندی اونا بین تمامی کسانی که می شناختنشون شهره بود، اما از پنج سال پیش که زن دایی فوت کرد ، بهرام خیلی تنها شده . در ظاهر پدرش و بهنام هستند ، ولی در اکثر مواقع این طور نیست . با پدرش رابطه ی خوبی ندارد . دایی مهندس نفته و جنوب کار می کنه ، هر دو سه ماهی یه بار میاد تهران و بهرام از این بابت همیشه گله داره .

-        با بهنام چی ؟ رابطه اش با اون چه طوره ؟

-        اونا برادرای خوب ان ، اما دوستای خوبی نیستن . بهرام هیچ وقت با کسی درد دل نمی کنه . گفتم که دنبال یه چیز منحصر به فرد می گرده .

سپس با کشف موضوعی به او نگریست و ادامه داد :

-        احساس می کنم تو هم شبیه اونی . توی تنهایی چی هست یاس ؟ من اگه جای تو بودم هیچ وقت نمی تونستم شش ماه تموم تنها باشم و حرفامو به کسی نزنم . حتما یکیو پیدا می کردم و از مصاحبت با او لذت می بردم . من هیچ وقت طاقت تنهایی رو ندارم .

-        اما من با هر کسی نمی جوشم . معتقدم نگاه طرف باید شیرین باشه و به دل بشینه تا راه واسه باز کردن سفره ی دل هموار بشه .

نگاه با محبتی به بنفشه کرد و افزود : دقیقا یکی مثل تو ....

بنفشه تبسمی کرد و گفت : خوشحالم که تونستم دل یه آدم مشکل پسند رو به دست بیارم .

یاس هم خندید و دستش را به دستش را به شانه ی او زد و گفت : خودتو دست کم نگیر دختر . تو خیلی ناز و خانمی .

و بنفشه چشمکی زد و گفت : می دونم بهنامم همینو می گه .

دقایقی تا ساعت یازده و نیم باقی مانده بود . که برای حضور در کلاس زبان به اتاق شش رفتند . بار دیگر نگاه ها به سوی یاس چرخید و او که از این نگاه های حریص متنفر بود باز هم انتهای کلاس را برای نشستن برگزید . وقتی جا به جا شدند ، بنفشه با آرنج به پهلویش زد و گفت : تخته رو ببین .

یاس به رو به رو نگاه کرد . در گوشه بالایی سمت چپ تخته ، چند شاخه گل یاس نقاشی شده و زیر آن با حروف انگلیسی نوشته شده بود " یاس ". بنفشه به او لبخندی زد و گفت : می بینی بعضیا چه کارایی می کنن ؟ فکر می کنم تو هم مثل بهرام توی دانشگاه محبوب بشی . خوش به حالت دختر.

یاس با پوزخندی گفت :من از این جور زندگی کردن متنفرم . دلم می خواد کسی کاری به کارم نداشته باشه . همیشه سعی می کنم سر و وضع ساده ای داشته باشم ، اما باز کسانی هستند که اذیتم می کنند .

-        تو در نهایت سادگی شورانگیزی یاس  . بهشون حق بده .

-        من تنهایی را به دنیای شلوغ و پر جذبه ترجیح می دم .

بنفشه سعی داشت به نحوی او را از دنیای تنهایی اش بیرون بکشد ، اما با ورود استاد به کلاس ، بحثشان نا تمام ماند . پس از پایان کلاس و خداحافظی از بنفشه ، در راه بازگشت به خانه به این موضوع می اندیشید که این دختر ، امروز چقدر به او آرامش داده بود ، هرگز در مورد زندگی اش با کسی صحبت نکرده بود ، اما امروز در برابر بنفشه مهر خاموشی چهار ساله را از روی لبانش برداشته و حرفای دلش را با او درمیان گذاشته بود .امروز عقده های چهار ساله اش سر باز کرده و برای اولین بار پس از مدت ها غیر از مواقع تنهایی اش در حضور فردی گریسته بود . در این دختر چیزی وجود داشت که یاس را به سوی او می کشید . یک دنیا مهربانی و بی ریایی . احساس می کرد در طول همین یک روز آشنایی عاشقش شده و اکنون دوستی یافته است که پس از این می تواند به او تکیه کند و از بار تنهایی اش بکاهد .

صبح روز بعد همین که به مقابل در ورودی دانشگاه رسید ، با بنفشه مواجه شد که داشت از اتومبیلی پیاده می شد و او را صدا می کرد . برایش دست تکان داد و بنفشه نیز با تکذا همین کار به سویش آمد. دستش را فشرد و بوسه از گونه اش برداشت و گفت : به همین زودی دلم برات تنگ شده یاس .

یاس متاثر از مهربانی او لبخندی زد و گفت :منم همین طور عزیزم .

سپس به جوانی که به آنها نزدیک شد و بنفشه از اتومبیل او پیاده شده بود سلام کرد . جوان پاسخ سلامش را داد و گفت و بنفشه با اشاره ای به او گفت : بهنام نامزدم.

و رو به بهنام گفت : اینم یاسه.

بهنام با هیجان وافری که از دیدن دوست نامزدش در او ایجاد شده بود گفت : خیلی مشتاق بودم که شما رو ببینم . بنفشه از دیروز از وقتی که آمده خونه فقط از شما حرف می زنه .

-        من لایق این همه محبت نیستم . بنفشه خیلی به من لطف دارد .

-        مطمئنم که لیاقتشو دارین ، چون بنفشه اونقدر که از شما حرف زد از من حرف نمی زنه .

بنفشه با اعتراض اخم هایش را در هم کرد و گفت : خیلی قدرنشناسی بهنام .

یاس در همایت از دوستش به بهنام گفت : شاید بنفشه جلوی رویتان از شما تعریف نکنه ، اما دیروز کلی از خوبیاتون برام حرف زد .

-        من یار مهربونم و وفادار خودمو خیلی خوب می شناسم .

در همین لحظه اتومبیل دیگری در مقابل آنها توقف کرد و لحظاتی بعد بهرام از آن پیاده شد . محکم و مغرور .

صلابت یک مرد را می شد به وضوح در سر تا پای او دید . انگار او همان مردی نبود که بنفشه از تنهایی و مخصوص بودنش حرف می زد . از آن دسته پسرهای شلوغ و شاد با روحیات خاص پسرانه به نظر می رسید و تنها در عمق چشمانش می شد رازی نهفته را حس کرد و همین چشمان اسرارآمیز ، او را دوست داشتنی تر و گیرا تر نشان می داد . شاید هم رازش همان عنصر تنهایی بود و شاید چیزی دیگر . با دیدن آن سه به سویشان آمد . سلام کرد و صبح به خیری  گفت و بعد خیلی زود از جمعشان دور شد .

بهنام نفس عیقی کشید و گفت : اون هیچ وقت عوض نمی شه . خیلی مغروره . هیچ کس قادر نیست آرومش کنه، هیچ کس .

وسرش را به علامت تاسف تکان داد و همراه بنفشه و یاس پای به درون دانشگاه گذاشت .

یاس و بنفشه آن روز فقط دو ساعت کلاس درس داشتند و وقتی در ساعت نه و نیم   کلاسشان تمام شد ، یاس از بنفشه پرسید : امروز صبحونه خوردی یا نه؟

بنفشه به علامت منفی سر تکان داد و او دوباره گفت : پس می تونم تو رو به صرف یه صبحونه کامل به آپارتمانم دعوت کنم ؟

بنفشه که از شدت خوشحالیچشمانش برق می زد گفت : البته .

اما خیلی زود به یاد قرارش با مادرش افتاد و گفت : ولی یاس به مادرم گفته ام که امروز برای نهار تو رو می برم خونه . خیلی مشتاقه با تو آشنا بشه .

یاس لبخندی زد و گفت : خب اول می ریم خونه ی من و با هم صبحانه می خوریم ، نزدیک ظهر هم می رویم خونه ی شما . چه طوره ؟

بنفشه که هیجان لحظات قبل دوباره به سراغش آمده بود بدون تامل گفت : عالیه چون خیلی دوست دارم خطاطی ها تو ببینم .

آپارتمان یاس در طبقه ی دوم از یک واحد مسکونی سه طبقه واقع بود . وقتی در را گشود و هر دو وارد خانه شدند ، بنفشه متعجب و هیجان زده از آن چه می دید گفت : خدای من ! اینجا چه قدر قشنگه .

تمام دیواره با کاغذ دیواری هایی که نقش گل یاس داشتند و زمینه ای به رن آبی ملایم و آسمانی پوشانده بودند . روکش کاناپه مخملی و کنار شومینه یاس رنگ بود . ملحفه روی تختخواب که درکنار پنجره و رو به آفتاب قرار داده شده بود یاسی بود . چهار عدد صندلی و میزی که در وسط اتاق نشیمن قرار داشتند یاسی رنگ بودند . قفسه های کتابخانه ، کابینتهای آشپز خانه ، میز نهار خوری و صندلی هایش و حتی میز تحریر و چراغ مطالعه نیز یاسی رنگ بودند . حتی بوی یاس نیز در فضای خانه پرا کنده بود . همان رایحه ی دلپذیر ادکلنی که یاس خود هم از آن استفاده می کرد . قاب عکسی هم که تصویر پدر و مادر یاس در آن به چشم می خورد و روی میز کنار تخت قرار داده شده بود ، به رنگ یاس بنفش بود . از همه مهم تر این که سر تا سر آپارتمان پر بود از انواع گلهای مختلف . یک تابلوی نقاشی بزرگ در دیوار بالای تخت و چند تابلوی خط که به نظر می رسید کار خود یاس باشد در نقاط مختلف نصب شده بوند . از اتاق خواب گذشت و قدم به بالکن گذاشت . یاس همچنان به پیشخوان آشپزخانه تکیه داده بود و او را تماشا می کرد که چگونه به وجد آمده بود. در دو سوی بالکن بوته های یاس سرارسر دیوار ها را پوشانده بودند که البته در این فصل ازسال گلی به شاخه نداشتند. میز و صندلی هایی که در بالکن قرار داده شده بودند مثل سایر اجزا و لوازم آپارتمان یاس رنگ بودند . بنفشه به نرده های بالکن تکیه داد و به پارکی که در برابر چشمش بود نگاه کرد . از اینجا انگار طبیعت نیز زیبا تر از همیشه به نظر می رسید . دقایقی چند به درختانی که کم کم رنگ پاییزی به خود می گرفتند نگاه کرد و سپس به پشت سر برگشت . یاس همچنان در جای اولش ایستاده بود و سرش  از میان گل و برگ و بوته های گلدانهایش دیده می شد . به سوی او رفت و با همان هیجان اولیه گفت : یاس اینجا چقدر لطیفه . چقدر شاعرانه است . تو معرکه ای دختر . معرکه ای .

یاس لبخندی زد و همان طور که به سوی آشپزخانه می رفت پرسید : گرسنه نیستی ؟بنفشه نفس عمیقی کشید . رایحه ی ملایم فضای آپارتمان او را سر ذوق آورده بود. گفت : گرسنگی رو به کلی از یاد بده بودم .

و شروع به خواندن اشعار تابلو های خوشنویسی کرد . یاس مشغول دم کردن چای بود که بنفشه از اتاق خواب به او نگریست و پرسید : یاس این اشعار رو از کجا آورده ای ؟

- شعرای خودمه .

بنفشه مبهوت تر از پیش پرسید: شعرهای خودته ؟ با من شوخی می کنی ؟

او به علامت منفی سر جنباند و گفت : نه عزیزم چرا باید شوخی کنم؟

بنفشه سری از روی تحسین جنباند و گفت : تو منحصر به فردی . تو نابغه ای یاس .

و بعد در حالی که منظره  تابلوی نقاشی ، او را به خود جذب کرده بود پرسی : نقاشی هم می کنی ؟

- نه . متاسفانه استعدادشو ندارم .

بنفشه در گوشهپایینی سمت چپ تابلو امضایی دید و پرسید :

-        یاس مینا کیه ؟

-        مادرم.

-        اون این تابلو را کشیده ؟

منظره ای از یک باغ سر سبز بود که دختر بچه ای سوار بر تاب شده بود و مردیجوان از پشت سر او را هل می داد . دخترک با شادی کودکانه ای می خندید و مرد محو تماشای او بود .

یاس با لحنی محزون گفت : آره

بنفشه که تحت تاثیر قرار گرفته بود با اشاره به دخترک گفت : این تویی ؟

-        آراه .

-        واینم پدرته ؟

-        آره .

بنفشه دستهایش را در هم گره کرد و غرق تماشای تابلو شد و گفت : خیلی قشنگه خیلی حرف ها با آدم می زنه .

یاس از آشپز خانه بیرون آمد. بین ورق های کتابی که روی میز مطالعه قرار داشت ، عکسی را بیرون کشید و آن را به بنفشه داد . تصویر حقیقی همان تابلو در عکس دیده می شد . یاس کودکانه می خندید و پدر چشم به او دوخته بود . بنفشه برای مدت کوتهای به مقایسه بین عکس و تابلو پرداخت و سپس گفت :

-        مادرت هنرمند بزرگی بوده ، کارش با ظرافت خاصی انجام گرفته بود ، به گیرایی و جذابیت خود عکس .

به یاس نگاه کرد . دو حلقه شفاف اشک در چشمان او موج می زد . دستش را گرفت و پرسید : ناراحتت کردم ؟

یاس به علامت منفی سر تکان داد و گفت : نه ، نه فقط یه لحظه احساس دلتنگی کردم .

-        معذرت می خوام .

-        این چه حرفیه عزیزم ؟ گفتم که طوری نشدم .

وسپس در حالی که تظاهر به شادی و بی خیالی می کرد با لحن معترضی گفت : به جهنم که تو گرسنه نیستی ، اما من دارم هلاک می شم .

بنفشه خندید و گفت : اتفاقا خیلی هم گرسنه ام .

عکس را روی میز گذاشت و در پی او به آشپزخان رفت . یاس صبحانه مفصلی ترتیب داد و هر دو با اشتهای فروان شروع به خوردن کردند . در همان حین بنفشه پرسید : چه مدته که شعر می گی ؟

-        دو سالی می شه ، البته نه همیشه . هر وقت که اون حس خاص به من دست بده.

-        این آپارتمان چی همش کار خودته ؟

-        وقتی اینجا رو دیدم خیلی کثیف بود ، اما عاشق بالکن اش شده بودم . به خاطر همین اجاره اش کردم . به صاحبخونه گفتم که خودم آپارتمانو مرتب می کنم و اونم با خوشحالی قبول کرد . اول از همه سفارش کاغذ دیواری دادم . بعد گشتم دنبال میز و صندلی و این جور چیز ها . این کاناپه رو از شیراز آوردم . وقتی بچه بودم موقع تماشای تلوزیون روی این کاناپه دراز می کشیدم و مامان موهامو نوازش می کرد . به کابینتها اشاره کرد و گفت : اینارو خودم رنگ کردم . همین طور نرده های بالکن رو . غیر حرفه ای به نظر میاد نه ؟

-        اصلا . کارت خیلی تمیزه . گلدونا چی ؟

-        دو سه تاشونو از شیراز آورده ام و بقیه رم اینجا خریدم . شمعدانی و عروس را نشان داد و گفت: چندتایی شم خودم کاشتم . همیشه از باغبانی لذت می برم ، روح آدمو صیقل می ده .

-        عوضش ما یه باغچه ی بزرگ داریم که نه من بهش توجه می کنم نه مامان .

یاس با هیجان پرسید : یه باغچه ی بزرگ ؟ می سپریش دست من ؟

-        توش بنفشه هم می کاری ؟

یاس با خوشحالی مخصوصی گفت : البته قربان ، می خوام یه بهشت کوچولو درست کنم . بنفشه لبخندی زد و گفت :تو خیلی لطیفی . خیلیشاعرانه زندگی می کنی یاس . از اون زندگیا که هنرمندا واسه خودشون دست و پا می کنن . سرزنده و شاداب. با ذوق و پر احساس .

و چشمکی زد و افزود : بهت حسودیم می شه .

یاس با نگاهی پر سپاس گفت : تو خیلی تحویلم می گیری بنفشه .

-        بقیه ی نوشته هاتو نشونم می دی ؟

-        البته عزیزم .

-        شعراتو چی ؟ اونا رو می تونم بخونم ؟

-        معلومه که می تونی .

وبعد دوباره در فنجان ها چای ریخت .  

پس از صرف صبحانه ای مفصل ، یاس دستخط های خوشنویسی و دفتر شعرش را در مقابل بنفشه گذاشت و او با اشتیاق و هیجان محو تماشا و خواندن اشعا شد و چند بار از سوز و سروده های یاس به گریه افتاد و حس کرد که او چقدر در زندگی اش تنها بوده که این گونه با سوز و گداز از هجر و غربت حرف زده است . ظاهر این  دختر شاداب و بی غم و لبریز از نشاط بود ، اما در ورای ظاهرش ، دنیایی از تنهایی و بی پناهی نهفته شده بود ، با این حال دختر مقاوم و پر تلاشی بود که امید به آینده و کوشش برای دستیابی به اهداف در چشمانش موج می زد. از زندگی شاعرانه و دنیای کوچک او خوشش آمده بود. در دل تصمیم گرفت که از این پس کمی در تنهایی هایش شریک شود.

وقتی برای رفتن به خانه ی بنفشه آماده می شدند، فکری از ذهن یاس در گذشت . تابلوی دیگری از کمدش بیرون کشید و بنفشه را که مشغول شانه کردن موهایش بود را صدا کرد . او نگاهش کرد و گفت : جونم .

یاس به سویش رفت و گفت : این آخرین کارمه . چند روز پیش قابش گرفتم . دیدم اگه بخوام این بزنم به دیوار ، خونه خیلی شلوغ می شه ، واسه همین گذاشتمش کنار ، اما حالا دوست دارم بدمش به تو . بنفشه با تعجب نگاهش کرد و گفت : یاس !

او همان طورکه تابلو را به سویش می گرفت گفت : به مناسبت آعاز دوستیمون . به خاطر این که تو وارد دنیای من شدی و من صاحب یه دوست خوب و مهربان شدم.

بنفشه با خوشحالی تابلو را گرفت و گونه اش را بوسید و گفت : ممنونم یاس .

یاس لبخندی زد و گفت : هیچ وقت منو تنها نذار بنفشه ، خواهش می کنم.

بنفشه دستی به شانه اش زد و گفت : قسم می خورم . بی نهایت دوستت دارم .

ویاس با دنیایی عشق و محبت نگاه پر سپاسش را به او دوخت .

لیلا مادر بنفشه با رویی خوش از یاس استقبال و از دیدار او اظهار خوشوقتی کرد . در طی یک روز بنفشه به قدری از او تعریف کرده بود که لیلا ندیده عاشق این دختر جذاب که حالا مطابق تعریف بنفشه در نظر او نیز دختری ظریف و مهربان و رویای می آمد ، شده بود.

*

*

*

ادامه دارد


 
رمان شبهای تنهایی
ساعت ٢:٤٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٤/٢٤  کلمات کلیدی: رمان شبهای تنهایی دانلود ، رمان شبهای تنهایی برای موبایل ، رمان شبهای تنهایی از نرگس عینی ، دانلود رمان شبهای تنهایی برای موبایل

رمان شبهای تنهایی دانلود رمان شبهای تنهایی برای موبایل رمان شبهای تنهایی از نرگس عینی رمان شبهای تنهایی برای موبایل رمان شبهای تنهایی دانلود


ساعت هشت و بیست دقیقه بامداد را نشان میداد و دقیقا بیست دقیقه از زمان آغاز اولین کلاس می گذشت . تاخیر در روز اول مهر و در اولین ترم تحصیلی برای او که همیشه و در همه کارجدی و کوشا بود نمی توانست سر فصل خوبی باشد . شروع به دویدن در سالن طویل کرد و در همان حین چشم به شماره ی کلاس ها داشت تا کلاس مورد نظرش را پیدا کند . ناگهان به خاطر سرعت زیادی که داشت با پسری برخورد کرد و این تصادف همراه شد با جیغ کوتاه دختر و باز شدن در سامسونت پسر . همه ی وسایل کیف به بیرون ریخته شده :یک عینک آفتابی ، یک شیشه ادکلن ، یک کراوات ، یک برس مو ، دو کتاب ، چند برگ جزوه ی درسی به اضافه ی یک دسته کلید و یک کیف پول . دختر با شرمساری شروع به جمع کردن وسایل پسر کرد و گفت :

-        معذرت می خوام آقا .

پسر با عصبانیت نگاهش کرد تا چیزی بگوید ، اما نگاه ساده و معصوم و شرمگین دختر مانع حرکت زبان در دهانش شد . برای لحظه ای کوتاه به او چشم دوخت و سپس شیشه ی ادکلن  را از دستش گرفت و از جا برخاست . دختر نیز بلند شد و گرد و خاکی را که روی شلوارش نشسته بود ، تکان داد و دوباره عذرخواهی کرد . پسر سری تکان داد و گفت : عیبی نداره

ودختر پرسید : کلاس شماره ی بیست و چهار کجاست ؟

پسر بدون پاسخ به سوال او پرسید :

-        شما دانشجوی ترم جدید ین ؟

دختر سر تکان داد و گفت : بله و الآنم باید سر کلاس باشم .

پسر با دست به کلاسی اشاره کرد و گفت : این کلاس شماره ی بیست و چهارم .

دختر تشکر کرد و سعی کرد بر خود مسلط شود و به سوی کلاس گام برداشت . جوان لحظاتی چند از پشت سر نگاهش کرد  و سپس از آن جا دور شد .

یاس چند ضربه به در زد و متعاقب آن ، در را گشود . تمام نگاه ها به سوی او چرخیدند و ناگهان ولوله ای در گرفت . یکی از تمامی پسرهای ردیف جلو آرام سوتی کشید و یکی دیگر با شیطنت گفت :

-        بنازم قدرت خدا رو !

استاد جوان که خود نیز چشم به دختر جوان دوخته بود ، با خودکارش چند ضربه به میز زد و حاضرین را به سکوت دعوت کرد . سپس رو به دختر کرد و گفت : بله خانم ؟

-        طبق برنا ، من امروز توی این کلاس درس شیمی دارم ، ولی متاسفانه دیر رسیدم .

استاد لبخندی زد و گفت : بفرمایید .او وارد کلاس شد و به دنبال جایی خالی برای نشستن گشت . بهترین جا در ته کلاس بود . یک جای خالی در کنار پنجره  و پهلوی یکی از دخترها .

در حالی که نگاه سنگین دیگران را از سر تا نوک پای خود احساس می کرد ، به انتهای کلاس رفت و در کنار آن دختر نشس . همه نگاه ها به عقب چرخیده بود ، اما او به این موضوع اهمیتی نداد. استاد سعی کرد دوباره کلاس را کنترل کند و چند ضربه ی دیگر به میز زد و به سخنانش که با ورود تازه وارد ناتمام مانده بود ادامه داد .

*     *     *     *

- خانم کوچولو اسمت چیه ؟

 یکی از پسرها ، پس از این که کلاس به اتمام رسید و استاد کلاس را ترک کرد ، قبل از متفرق شدن بچه ها ، سر به عقب چرخاند و مستقیما خطاب به او این سوال را پرسید . دختر نگاه خشکی به او کرد و سوالش را نشنیده گرفت . رو به دختری که در کنارش نشسته بود کرد و شغول صحبت با او شد . پسر با سماجت گفت : خانم کچولو ن که سوال بدی نپرسیدم .

همه ی حاضرین چشم بر آن دو داشتند و می خواستند عکس العمل دختر را ببینند. کلمه ی خانم کوچولو در نظر او توهین بزرگی آمد . گرچه پدر همیشه او را خانم کوچلو صدا می کرد و او از شنیدن این نام خص از زبان پدر، لذت می برد ، اما اکنون یک پسر مزاحم و از نظر او بی سر و پا ب ای لفظ خطابش می کرد . سعی کرد بر اعصابش مسلط باشد . رو ب پسر کرد و گفت :اسمم یاسه ، ولی فکر نمی کن دوستن اسم من فرقی به حال شما داشته باشد .

پسر که دریافت او از آن دسته دخترانی نیست که انتظارش را داشته است ، لبخندی زد و گفت : به هر حال از جوابتون متشکر خانم کوچولو .

و رویش را برگرداند . احساس می کرد که تحقیر شده است زیرا در چهره ی تمام پسر ها به نوعی خرسندی دیده می شد . هر کدام می خواستند دختر را بیازمایند و حالا خوشحال بودند که یکی دیگر در این بین مغلوب شده است .

بنفشه ، همان دختری که که در کنارش مشسته بود ، وقتی نگاه تیز پسرها را به سوی یاس و او را معذب دید گفت : دوست داری بریم بیرون و کمی قدم بزنیم ؟

کلاس بعدی ساعت یازده و نیم آغاز می شد و تا آن موقع زمان بسیاری باقی مانده بود . یاس به هیچ وجه دوست نداشت که دو ساعت تمام در این کلاس بنشید و باعث سرگرمی دیگران باشد ،برای همین با خوشحالی از پیشنهاد بنفشه استقبال کرد و گفت : فکر خوبیه .

و هر دو از زیر نگاه های سایرین گذشتند و از کلاس خارج شدند . در حینی که در راهرو گام برمی داشتند یاس پرسید : راستی اسم تو چیه ؟

- بنفشه و در ضمن از آشایی با تو خوشوقتم .

یاس گفت : من هم مین طور .

و هر دو لبخند زدند . بنفشه پرسید : صبحانه خوردی ؟

یاس به علامت منفی سر تکان داد و گفت : دیشب تا دیر وقت بیدار بودم و صب خواب موندم و ی ؟

-        مادرم منو بیدار کرد اما من از روی تبلی پا نشدم که صبحانه بخورم . اگر موافقی بریم بوفه .

یاس موافقت کرد و هر دو به بوفه رفتد . چای  کی گرفتند و در گوشه ایدن ،پشت میزی در مقابل هم نشستند . بنفشه نگاهی از سر تسین به او انداخت و گفت : تو فوق العاده ای یاس ، حتی دخترای لاس هم با دیدن تو به وجد آمدند .

یاس تبسمی کرد و با نگرانی پنهانی گفت : من از پسرا می ترسم . اونا دوست دارن همیشه یه موضعی باشه ه سرگرمش بکنه . تو فکر می کنی پسرا مثل دختر ها عاشق می شوند ؟

-        البته که عاشق می شوند . اونا هم قلب و احساس دارند .

-        ولی اغلب اوقات قلب و احساس دختر ها را به بازی می گیرند .

-        اگر عشقشون واقعی باشه تا سر حد مر به دختر مورد علاقه شون وفادار می مونن . به نظر من یه پسر اگه حقیقتا عاشق باشد خیلی بشتر از یک دختر قدر عشقش را می داند . ما دختر ها خیلی زود عاشق یکی می شیم و خیلی زودم اونم فراموش می کنیم .

-        نمی دونم ، شاید حق با تو باشد .

-        تو تجربه ی تلخی از عشق داشتی ؟

-        نه ، من هیچ وقت عاشق نشدم ، به همین دلیل با روحیات پسر ها واقف نیستم و نمی شناسمشون . من از عشق فقط اون چیز هایی را می دونم که در کتاب ها خواندم .

در همین حین حین چشمش به حلقه ای که در دست بنفشه  بود افتاد و پرسید : هی دختر تو چندسالته ؟کی قراره ازدواج کنین ؟

 

-  نورده سال .

-  نوزده سال ؟

-  خوب آره مگه تو چندسالته ؟

-  منم نوزده سالمه.

-  پس چرا این طوری سوال کردی که چند سالمه ؟ از چی تعجب کردی ؟

-  ازدواج کردی ؟

بنفشه نگاهی به حلقه اش که توجه او را به خود جلب کرده بود انداخت و لبخندی زد و گفت : آها ، اینو می گی ؟ راستش هنوز ازدواج نکرده ام . ، ولی پسر داییم نامزدمه .

یاس با هیجان پرسید : خیلی دوستش داری ؟

-        چی داری می گی دختر ؟ براش جون می دم . بهنام همه ی زندگی منه .

-        اونم عاشقته ؟

-        به همون اندازه که من می پرستمش . ما از بچگی عاشق هم بودیم .

یاس که از لحن صمیمی و بی ریا ی او خوشش آمده بود پرسید :کی قراره ازدواج کنین .

-        تابستون سال دیگه ، وقتی در بهنام تمام شد .

-        دانشجوئه؟

-        آراه ! توی دانشگاه خودمون درس می خونه.

-        چه خوب ! پس هر روز همدیگر را می بینین .

-        قبل از این هم هر روز همدیگر رو می دیدیم . بهنام پسر سرزنده و شادیه . آدمو به وجد می آره .

-        خوش به حالت که یکی رو داری تا تویزندگی دلگرمت کنه .

-        چرا این حرفو می زنی یاس ؟ مگه تو کمبودی داری ؟

-        فکر می کنم که این طور باشه . مدتهاست که این کمبود را حس می کنم . کمبود یه دوست خوب ، یه هم صحبت ، کسی که حرفامو گوش کنه و دلداریم بده .

بنفشه با تعجب به او نگریست . او دختر شاد و بی غمی به نظر می آمد .

-        پدر و مادرت چی ؟ هیچ وقت با مادرت درد دل نمی کنی ؟

یاس سرش را به زیر انداخت و در حالی که چهره اش به تدری غمگین می شد به فکر فرو رفت . بنفشه با کنجکاوی به او چشم دوخت و منتظر ماند . پس از مدت کوتاهی یاس قطره اشکی را که روی گونه اش افتاده بود ، پاک کرد و سعی کرد مانع فرو ریختن اشکهایش شود . سر بلند کرد ، اما با دیدن پسری که چند میز آن طرف تر نشسته و به او چشم دوخته بود گفت : بهتر است بریم بیرون ، این لعنتیا اعصاب برام نمی گذارند .

بنفشه بدون هیچ مخالفتی از جا برخاست و از بوفه خارج شدند . یک ربع استراحت بین دو ساهت درسی به پایان رسیده بود و سالنها خلوت تر از یک ربع پیش بودند . به حیاط رفتند و به جای آرامی در زیر درختان پناه بردند. روی نیمکتی نشستند و بنفشه که حس کنجکاوی اش تحریک شده بود گفت : اگه بپرسم چرا گریه می کردی فضولی نکرده ام ؟

یاس آرام و محزون جواب داد : به خاطر پدر و مادرم .

بنفشه با تعجب پرسید : اونا با هم اختلاف دارند ؟ یا از هم جدا شدند؟

یاس به علامت منفی سر تکان داد و با اندوی بی پایان گفت:من هردوشون را از دست دادم .

بنفشه متعجب تر از پیش به او چشم دوخت و با لحنی بهت آلود پرسید : از دست دادی ؟ یعنی ..... یعنی هردویشان فوت کرده اند ؟

یاس چشمانش را روی هم گذاشت و ، اما تلاشش برای خودداری بی فایده بود و دو چشمه سیل آسا ، گونه هایش را خیس کردند. تنهایی دردی است که همیشه از آن واهمه دارد و رنج می برد و یافتن یک هم صحبت خوب پس از مدتهای مدید تحمل تنهایی ، آدم را بی اختیار به گشودن سفره ی دل و درد دل کردن وا می دارد . بنفشه به علامت همدردی دستهایش را روی شانه های او گذاشت و گفت :متاسفم یاس . واقعا متاسفم . من وقتی خیلی بچه بودم پدرم را از دست دادم  همیشه فکر می کردم من و مادرم خیلی تنهاییم .ام تو.... تو....

او را در آغوش گرفت و موهایش را نوازش کرد . یاس که آغوشی امن و مهربان برای پناه بردن و سنگ صبوری دلسوز برای درد دل کردن یافته بود مثل کودکی که به آغوش مادر پناه می برد خودش را سخت به او چسباند و زمزمه کرد :

-        تنهایی خیلی بده . هر کس منو می بینه فکر می کنه با شادترین و بی غم ترین دختر دنیا روبه رو شده، اما نمی دونه من از همه ی دنیا تنهاتر و بی کس ترم .

-        تو خواهر و برادی نداری ؟

او به علامت منفی سر تکان داد و آهی کشید .

-        هردوشونو با هم از دست دادی یاس ؟

-        مادرمو وقتی دوازده ساله بودم از دست دادم و سه سال بعد هم پدرمو .

بنفشه لا تاثر پرسید چرا ؟

یاس که از یاد آوری خاطرات گذشته ، قلبش به شدت فشرده می شد با لحنی تبدار و غم آلود گفت : مادرم بیماری قلبی داشت و پدر در یه سانحه ی هوایی کشته شد . خلبان بود .

سپس سرش را از روی شانه های او برداشت و به نقطه ای نامعلوم چشم دوخت و گفت : معذرت می خواهم بنفشه ، نمی دونم چرا با این حرف ها تو را ناراحت می کنم .

بنفشه دستش را روی دست او گذاشت و گفت : از امروز هر وقت دلت گرفت باید با من درد دل کنی.

یاس در میان گریه لبخندی زد و گفت : تو خیلی خوبی .

بنفشه پرسید : می ری سر خاکشون ؟

-        از وقتی که آمدم تهران نتوانسته ام این کار رو بکنم .

-        مگه تو قبلا کجا زندگی می کردی ؟

-        شیراز . اونجا به دنیا آمدم ، پدر و مادرم آنجا با هم آشنا شده بودند و بعد از ازدواج  تصمیم گرفته بودند همون جا زندگی کنن . هر دو عاشق شیراز بودند ، مثل من .

-        به خاطر ادامه تحصیل به تهران آمدی ؟

-        نه . شش ماه پیش با یک استاد خوشنویسی مکاتبه کردم و اون با دیدن نمونه کارام ، منو پذیرفت . بعد از تعطیلات عید آمدم تهران تا در یه دوره تکمیلی شیش ماهه شرکت کنم . خب از قضا دانشگاه هم همین جا قبول شدم .

بنفشه با هیجان گفت : چقدر خوب پس تو یه خطاطی ؟ الآن کجا زندگی می کنی ؟

-        نزدیک آموزشگاه یه آپارتمان اجاره کرده ام .

-        وقتی شیراز بودی کجا زندگی می کردی ؟ پیش کی بودی ؟

-        خونه ی خودمون . سرایدار و خانواده اش اونجا زندگی می کنن. تا قبل از اومدنم به تهران خیلی هوامو داشتند . بهجت خانم و شوهرش آدمای مهربون و بی نظیری ان.

-        اینجا دوستی نداری ؟

-        نه . من غیر از آموزشگاه جای دیگری نمی روم . اهل پارک رفتن و تفریحات متفرقه هم نیستم . یعنی تنهایی حالشو ندارم . اصولا با پسرا دمخور نمی شم . توی آموزشگاه دو تا دختر دیگه هم دوره ی من بودن که از شون خوشم نمی آمد و واسه همین همیشه تنها بودم .

-        عوضش از امروز باید روی من حساب کنی .

یاس لبخندی مهربان به لب آورد و در نهایت صداقت گفت : دوستت دارم بنفشه .

او نیز تبسمی کرد و گفت : من هم همین طور .

در همین لحظه بهرام را دید که به سویشان می آمد . بریش دست تکان داد و به سای گفت : بهرامه پسر داییم.

یاس با دیدن او آهی از حیرت کشید و زیر لب گفت : خدای من !

همان پسری بود که امروز صبح با او برخورد کرده بود . بهرام به آننان نزدیک شد و به اعتراض گفت :کجایی بنفشه ؟ دانشگاهو زیر پا گذاشتم .

بنفشه لبخندی زد و سپس با اشاره به یاس گفت : این یاسه دوست جدید من .

و رو به دختر گفت :این هم بهرام پسردایی و برادر نامزدم .

-  خوشوقتم.

بهرام نیز همین پاسخ را داد و به بنفشه گفت : ما قبلا همدیگر را دیدیم .

-        دیدین ؟ کجا ؟

یاس سر به زمین انداخت وگفت : من امروز صبح برای آمدن به کلاس عجله داشتم و به خاطر سرعت زیاد با ایشون برخورد کردم . و با شرمساری گفت : بازم معذرت می خواهم .

بهرام با تبسمی گفت : فراموشش کنین . و رو به بنفشه افزود :بهنام امروز نمیاد دانشکده . حال یکی از دوستانش خوب نبود مجبور شد بره بیمارستان . گفت به تو بگم ظهر میاد خونه تون .

بنفشه گفت : تو چی ؟ تو نمی آیی ؟

بهرام به عالمت منفی سر تکان داد و گفت : کار دارم .

-        کار بهانه است . تو تنهایی رو به همه چیز ترجیح می دی .

-        تو هم مثل عمه حرف می زنی .خوب برای این که دخترشم . به هر حال ممنونم که پیغام بهنامو دادی .

-        خواهش می کنم . خب با من کاری نداری ؟

-        نه متشکرم .

بهرام از هردوی آنان خداحافظی کرد و از آنجا دور شد آن دو دوباره روی نیمکت نشستند و بنفشه از یاسکه با نگاه بهرام را بدرقه می کرد پرسید : به چی فکر می کنی ؟

یاس با حالتی گنگ گفت : اون یه جوریه مگه نه ؟

بنفشه با تبسمی گفت : هر کی که اونو می بینه در همون نگاه اول می فهمه که انو یه جوریه .

یاس با کنجکاوی پرسید :چرا ؟

*

*

*
ادامه دارد .


 
دانلود رمان آرام جان
ساعت ٢:٤٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٤/٢٤  کلمات کلیدی:

دانلود رمان آرام جان دانلود رمان آرام جان دانلود رمان آرام جان

آرام از دریافت چنین هدیه ای هیجان زده بود. صبح با اتومبیل جدیدش بیرون رفت و سر راه به عینک فروشی رفته و عینک آفتابی خرید. کمی در فروشگاه ها پرسه زد و مقداری مایحتاج روزانه خرید . هنگام ظهر به خانه رسید . اتئمبیل را در پارکینگ  گذاشت و در کمال حیرت فرید را در اتنظار خود دید. فرید برای کمک به آرام ، از پاکت های داخل صندوق برداشت و و در همان حال گفت : همیشه به گردش .

آرام بدون توجه به کنایه ی فرید گفت : کمی خرید داشتم .

آن دو پاکت ها را برداشته وبه سمت آسانسور راه افتادند . آرام محتویات داخل پاکت ها را خالی کرد و در یخچال و مابقی را در کابینت قرار داد . فرید به حرکات آرام چشم دوخته بود . آرام به ساعت نگاه کرد . ظهر بود و او هنوز غذایی تدارک ندیده بود.

فرید- می خواهی نهار بریم بیرون؟

-         متشکرم! اگر دوست داری بمان.

-         تو که چیزی درست نکردی.

-         غذای من نیم ساعته حاضر است .

-         اشکالی نداره دوش بگیرم ؟

-         نه هر طور راحتی.

فرید به حمام رفت و آرام در این فاصله غذا را به طرز زیبا و ماهرانه ای روی میز چید . فرید با دیدن میز سوتی زد و گفت : معلومه خانه داری ات هم خوبه .

-فکر نمی کنم درست کردن استیک احتاجی به خانه داری داشته باشد.

فرید پشت میز نشست و با اشتهای زیادی مشغول خوردن شد. آرام به حرکات او می نگریست .

فرید متوجه ی نگاه های آرام شد و گفت : خیای گرسنه بودم می دانی آن وقت ها می رفتم خانه ، اما حالا نمی توانم . غذای بیرون را هم دوست ندارم . ؛ مگر این که مجبور باشم .

آرام تکه ای گوشت در بشقاب فرید گذاشت و گفت از کی پایین منتظری ؟

-         نیم ساعتی میشه.

-         برای چه آمدی؟

-         آمدم بهت سر بزنم . بعد یادم آمد که حتما با ماشین تازه ات بیرون رفتی.

-         تو کلید داشتی چرا در خانه منتظر نماندی؟

-         بسیار خوب دفعه ی بع.

آرام پی برد فرید مثل بچه ها می ماند و برخلاف ظاهرش که مردانه و گیراست ، درونش ساده و صادق است و همچون کودکی فریب می خورد.

-پس فردا نامزدی لادن و امیر است.

یادم بود .

من از صبح می روم . شاید عمه و مادر احتیاج به کمک داشته باشند.

-         هر طور راحتی ، می خواهی لباس بخری؟

-         آن قدر لباس دارم که تا مدت ها نیازی به لباس ندارم .

-         من فکر می کردم برای هر مجلس خانم ها لباس می خرند یا می دوزند.

-         فکرت اشتباه است !بهتر دیدت را نسبت به زنان عوض کنی .

-         یادم رفته بود که تو وکیلی.

-         آرام  خندید و گفت : من هم یادم رفت که شما سرمایه دار هستید. قطعا از پیشنهاد خرید نمی گذشتم .

-         حالا هم دیر نشده .

آرام نگاهی بی پروای فرید را روی خود حس کرد . با چهره ی برافروخته برخاست و بشقاب ها را از روی میز جمع کرد.

فرید برخاست و به او کمک کرد . آرام چای ریخت و به اتاق رفت . فرید مشغول دیدن تلوزیون بود . آرام ادیشید. اگر همه چیز خوب پیش می رفت می توانستیم همواره بدین نو با هم صمیمی زندگی کنیم. فرید چای را نوشید به ساعتش نگاه کرد و گفت : از نهار خوشمزه ات ممنون

آرا برای بدرقه ی او یه کنار در رفت.

فرید افزود: اگر کاری داشتی تماس بگیر. ! خدا حفظ.

آرام در را بستو به آن تکیه داد . حضور فرید باعث می شد تاتمامرنج هایش را فراموش کندو هیچ کینه ای نسبت به او نداشته باشد . او با عشق با فرید ازدواج کرده بود . با وجود خیانت و بی اعتنایی فرید هنور او را عاشقانه می پرستید  و ذره ای از محبتش کاسته نشده بود . این تمام واقعیت زندگی اش بود و هیچ انگیزهی دیگری برای ادامه ی زندگی به چشم نمی خورد . به درستی تا کی می تواند به این روند ادامه دهد. همچنان که میدانست این وضعیت دوام چندانی نخواهد داشت وزود تر از آن چه که فکر می کند ، باید تکلیف خود را با فرید روشن کند.

فرید در راه بازگشت در اندیشه ی آرام بود . از این که آرام بعد از شب زدواجشان دیگر سوالی نکرده بود و با متانت و بردباری زندگی می کرد ، آرامش خوبی را در خود احساس می کرد. انتخابش درست بود ؛ آرام برایش همسری ایده آل بود و خود نیز می توانست آن طور که می خواهد زندگی کند . رابطه ی آن دو صمیمی و دوستانه بود . اما حسادتی نسبت به آرام در خود احساس می کرد . که دلیل آن را به خوبی نمی دانست .

                                                      *          *          *          *

نسیم انگشت روی گران ترین و بهترین سرویس جواهر گذاشت. فرید با دلخوری گفت: این خیلی گرونه آن یکی را بردار .

نسیم رو ترش کرد و گفت : اگر نمی خواهی بخری خوب نخر. بهانه نگیر .

فرید به ناجار دستخ چکش را در آورد و مبلغ آن را نوشت . اما نسیم دست بردار نبود .

دوستم از فرانسه آمده می دانی جدید ترین مدل ها از پاریس می آید .چند دست لباس سفارش داده بودم . امروز تلفن کرد و گفت سفارش ها را تهیه کرده یک سر من را آن جا ببر .

فرید با خستگی گفت: من دیگه پول ندارم که خرید کنی .

 -تو که انقدر خسیس نبودی. از وقتی زن گرفتی حساب و کتاب می کنی

ربطی به این مسئله نداره بی خود شلوغش نکن!دو دقیقه نیست که خرید کردی .

-         من به فخری قول دادم اگر نروم آبرویم می رود .

-         بی خود ، بدون این که با من مشورت کنی قول می دهی به من می گویی بیخود، مواظب حرف زدنت باش !

-         تو دیگه شورش را در آوردی .

-         سیم با چشمانی گرد شده به فرید نگاه کرد و گفت : من شورش را در آوردم یا جنابالی اخلاقتان عوض شده . و با گریه ادامه داد . از اول می دانستم که این بلا سرم می آید . نباید می گذاشتم ازدواج کنی . . تو فرید سابق نیستی.

-         فرید از گریه ی نسیم برآشفت. اتومبیل را کنار خیابان نگه داشت و دستمالی به دست او داد و گفت : معذرت می خوام بگو خانه ی فخری کجاست .

-         لازم نیست

-         من که عذر خواهی کردم .

-         دیگه فایده ای ندارد .

-         بگو چه کار کنم تا از دست من دلخور نباشی.

-         نسیم با خشم ازاتومبیل پلفدهشد و در را محکم کوبید و گفت : برو به جهنم.

فرید بر خلاف دفعات قبل که به دنبالش می رفت . ترجیح داد این بار دور زده و از آنجا دور شود نسیم باید مراقب رفتارش باشد ؛ او مثل بچه ها قهر می کند و برای هیچ کس اهمیت قائل نیست .

روز نامزدی امیر و لادن فرا رسید . فرید می دانست که آرام خانه نیست.

از دفتر بیرون آمد و به سوی خانه پیش رفت . در را باز کرد و داخل خانه شد . هنوز عطر دل انگیز آرام در فضای خانه آکنده بود . به آشپز خانه رفت . چند نوع ساندویچ در یخچال چیده شده بود . آن را بیرون آورد و با اشتها مشغول خوردن شد .  می دانست که آرام آنها را برایش تهیه کرده است . روی  تخت دراز کشید . با صدای تلفن از خواب بیدار شد . به اطاف نظری افکند و با بی حالی گوشی را برداشت . صدای دلنشین آرام به گوشش خورد .

-         سلام.

-         حدس می زدم که خانه باشی .

-         آمدم لباس بپوشم.

-         که خوابت برد.

-         فرید خمیازه ای کشید و گفت : تو از کجا می دانی ؟

-          مهم نیست . فقط می خواستم بگم دیر نکنی !

-         نه مطمئن باش خدا حافظ!

وگوشی را قطع کرد. فرید نگاهی به گوشی انداخت و آن را روی دستگاه گذاشت . به حمام رفت و لباس پوشید سپس از سر کنجکاوی به اتق آرام رفت . همه چیز مرتب در جای خود بود . آرام شیفته ی عطر های پاریسی بود . دسته ای عکس روی میز بود که مربوط به سفر شکال می بود . عکس هایی از آرام در حالت های مختلف به هنرمندی لادن . و عکس های سه نفره ی سایه، لادن و آرام . سایه در ْآن عکس ها مضحک افتاده بود . فرید آن ها را سر جای خود قرار دادو به سرعت از خانه خارج شد .

فرید سبد گلی خرید و آن را به عمه پوران تقدیم کرد . تقریبا تمام مهمانان آمده بودند . فرید در کنار مادر و پدرش نشست . سایه هیجان زده می نمود . به خصوص که می دانست آرام سعید را نیز دعوت کرده است . مادر آرام نزد فرید آمدو او را بوسید . فرید گفت : آرام نیامده ؟

با لادن رفته ان آرایشگاه الآن باید برسند .

در همان لحظه سعید با چهره ی باز به طرف آنان آمد و در کنار فرید نشست .

امیر به همراه لادن وارد سالن شدندو به یکا یک مهمانان خوش آمد گفتند . لادن بی شباهت به عروسک های ژاپنی نبود .فرید به دنبال آرام نظری به اطراف انداخت . اما او را نیافت . امید و سارا نیز آمدند. سعید در گوش فرید چیزی گفت . اما فرید حرف های او را نمی شنید . زیرا از دیدن آرام چنان جا خورده بود که فقط او را می دید. آرام در لباس مشکی بسیار زیبایی پدیدار گشت . گیسوانش را به طرز جالب جمع کرده بود و حلقه ای از آن ها بر روی صورتش ریخته بود . اندامش بلند تر و کشیده تر از همیشه به نظر می رسید . فرید ازسلیقه ی آرام در حیرت بود . ساده ترین چیز ها را به زیبایی می کشید . آرام با مهمانا خوش و بش کرد و سپس به سمت خانم فرخی رفت و او را بوسید . خانم فرخی گفت : چقدر خوشگل شدی این لباس برازنده ی توست .

سایه در گوش آرام گفت : تو همه را شوکه می کنی .

آرام خندید و تشکر کرد سپس به سمت فرید رفت . و بلخندی به روی او زد . فرید خود را بی اعتنا نشان داد . آرام از سردی زفتار فرید بر آشفت . دیگر متوجه نشد که با دیگران چه طور بر خورد کرد . فقط می خواست گوشه ای یافته و از نگاه نا آشنای او بگریزد .

مراسم نامزدی به بهترین نحو انجام شد . همه ی مهمانان در حال خنده و گفت و گو بودند به جز فرید و آرام .

فرید آن چنان چهره ای عبوس به خود گرفته بود کههمه متوجه ی ناراحتی او شده بودند . خانم فرخی چند بار به طرف فرید رفت تا علت رفتار او را بفهمد . اما چیزی سر درنیاورد. آرام از این که او حفظ ظاهر نمی کرد رنجیده خاطر بود . آرام برای دقایقی باب گفت و گو با حامد را باز کرد اما باز نگاه غضبناک فرید باعث شد تا از ادامه ی صبحت باز داری کند . زمان رفتن فرید در گوش آرام گفت : دیر وقته خودم می رسانمت .

در راه آرام بغض آلود و  عصبی بود . فرید در سکوت با اکثریت سرعت رانندگی می کرد .

آرام در را گشود فرید نیز با او داخل خانه شد . یک راست به سمت آشپز خانه رفت . لیوانی نوشید و  

. آرام در گوشه ای ایستاده بود و فرید را می نگریست . فرید لیوان را روی میز قرار داد  و با خشم گفت : فکر نکن چون با هم زندگی نمی کنیم حق داری هر کاری که دلت خواست بکنی . باید مواظب رفتارت باشی. آرام حیرت زده به فرید نگرسیت . از خشم بی دلیل او سر در نمی آورد . بعد از لحظاتی گفت : تو حق نداری به من دستور بدی . در ثانی من کاری نکردم که مواظب رفتارم باشم .

فرید با پوزخندی گفت : من دلیلی نمی بینم که با پسر عمه ات گپ بزنی . تو زن شوهر دار هستی ، نه یک دختر مجرد .

آرام با لحنی درد آلود گفت‌: اینها مزخرفاته! تو داری به من تهمت می زنی .  ! از این جا برو بیرون !

فرید با فریاد گفت : تو حق نداری من را از خانه ام بیرون کنی .

تو هم حق نداری به من توهین کنی اصلا تو کی هستی؟

 من شوهر تو هستم.

آرام با تمسخر گفت : واقعا!

فرید در چشمان آرام نگریست جمله ای برای جواب دادن پیدا نکرد . . از در خارج شد و آن را به شدت به هم کوبید .آرام لیوان را از روی میز برداشت و با خشم به دیوار کوبید و از سر رنج و درد گریه سر داد .

فرید در ماشین نشسته بود و قدرت حرکت نداشت . سرش را روی فرمان گذاشت و به رفتار احمقانهی خود اندیشید . او بی جهت بدون این که کار خطایی از آرام سر زده باشد خشمگین شده بد . دلش خواست کاش آرام تا این حد زیبا نبود . دوست داشت آن قدر بی تفاوت باشد که رفتار های آرام برایش اهمیتی نداشته باشد . اما در ذهنش چشمان افسونگر آرام بود که لحظه ای او را تنها نمی گذاشت .





 
دانلود رمان آرام مخصوص موبایل
ساعت ٢:٤۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٤/٢٤  کلمات کلیدی:

دانلود رمان آرام مخصوص موبایل

وقتی چشم گشود نمی دانست چه ساعتی از روز است با به یاد آوردن خاطره ی تلخ شب گذشته ، مانند آن که دردی در تنش پیچیده ، ناله سر داد سرش را در بالش فرو برد . ناگهان برخاست.باید بر می خواست و افکار بیهوده ای که او را رنج می داد از خود دور می کرد. به ساعت نگرریست نزدیک ظهر بود . به آشپزخانه رفت . قهوه جوش را یه برق زد و فنجانی قهوه نوشید. نمی خواست به اتفاقات پیش آمده فکر کند . باید غرور و عزت نفس خود را حفظ می کرد. فرید نمی دانست که بازی کدن با قلب دختر جوانی که همه ی هستی خود را در طبق اخلاص نهاده ، تا چه اندازه خطرناک است .باید می ماند و فرید را متوجه افکار اشتباهش می کرد اگر چنین می شد او همان لحظه از فرید جدا می شد و به سوی سرنوشتش می رفت . فقط باید فرید را رنج می داد ؛ با ماندنش ،با بودنش ،با نفرتش.

لباسش را عوض کرد به محض این که تلفن را وصل کرد صدای ممتد آن برخاست . عمه پوران بود : چرا به تلفن جواب نمی دهید ؟ نگران شدیم .

آرام سوزش اشک را بر پهنای صورتش احساس کرد ،آن را ستود و گفت : باید ببخشید خواب بودم ، یعنی خواب بودیم .

حالت خوب است عزیزم ! چیزی لازم ندارید ؟

خوبیم شما و مادر خوبید ؟

ما هم خوبیم مادرت اینجا نشسته و خیلی سلام می رساند . پس انشاالله مبارک است ؟

آرام متوجه ی منظور عمه شد و گفت : خیالتان راحت باشد ما خوبیم . جای نگرانی نیست . درضمن فرید سلام می رساند .

سلام ما را هم برسان !

وقتی عمه گوشی را قطع کرد. آرام آرزوی روزهای خوبی را که در کنار عمه و لادن در خانه ی آنها داشت کردسبک بال و آسوده !اکنون می فهمید که جریان ازدواج سریع و نداشتن نامزدی و پاتختی به خاطر هیجان فرید نبوده . بلکه نمی خواست آرام و اطرافیان به رفتار های فرید ظنین شوند. هر چند که از سردی رفتار او متوجه ی چیز هایی شده بود. اما هرگز نخواست واقعیت را به درستی دریابد و مدام خود را فریب می داد . با آینده ی خوب زندگی ایده ال و صمیمیت بعد از ازدواج افکار خود را منحرف می کرد و در این راه اطرافیان نیز کوکرانه او را هدایت می کردند . پسر مغرور و ثروتمند و خوش نام که آرزوی هر دختری به شمار می رود شعاری بود که مدام تکرار می شد و باعث سر پوش نهادن بر روی همه چیز می شد . . آرام می خواست به خود تلقبن کند تا کتر به مسائل پیش آمده فکر کند. زیرا باعث تحریک افکارش می شد . تمام لباس ها و وسایل فرید را از کمد خارج کرد و به اتاق دیگری منتقل نمود . در آن اتاق تخت یک نفره ای برای مهمان گذاشته بودند . آن جا را مرتب کرد و تمام وسایل شخصی فرید را در آن جا قرار داد . اودکلن ،کتاب، آلبوم

، نوار ، گیتار ، ضبط و کفش هایش .

با اتمام کارش نفس عمیقی کشید چناچه با کسی حرف می زند گفت : تو لیاقت بیشتر از این را نداری . و در را محکم کوبید.

ساعتی بعد خانم فرخی تماس گرفت و حال آنان را جویا شد و سپس پرسید : فرید دم دست نیست ؟

فرید حمام است

لطفا بگو با من تماس بگیرد .

حتما !

آرام جان کاری داشتی به من بگو ! من را هم مثل مادرت بدان .

همین طور است . اما مطمئن باشید کاری ندارم.

مواظب خودت باش.!

با گذاشتن گوشی روی دستگاه لحظه ای اندیشید : باید فرید را از کجا پیدا کنم ؟ بهترین راه این است که صدای او را ضبط کنم و در مواقع ضروری آن را داشته باشم . و به فکر خود خندید.

نزدیک ساعت هفت باز صدای تلفن بلند شد. آرام گوشی را با اکراه برداشت . اگر خانم فرخی باشد چه بگوید؟  صدای فرید از آن سوی تلفن بلند شد : الو!

آرام با سردی گفت : سلام !

سلام خوبی ؟

ممنون .

فرید بعد از دقایقی سکوت گفت : می خواستم بپرسم کاری نداری ؟

نه کاری نیست . فقط به مادرت زنگ بزن منتظر تلفنت است .

فرید تشکر کرد و گوشی را گذاشت .

نسیم به کنار فرید آمد و گفت : با کی حرف می زدی ؟

با خانه

نسیم با کنجکاوی به فرید نگاه کرد و گفت :

خبری بود ؟

نه خبر خاصی نبود . می خواستم حال مادر را بپرسم .

زود تر حاضر شو از گرسنگی مردم .

تا تو حاضر می شی من به دفتر تلفن کنم .

چه خبر است که چسبیدی به تلفن ؟ من خیلی وقته که حاضرم  و از اتاق خارج شد .

فرید به مادر تلفن کرد . مادر یاد آوری کرد که فردا هدیه ی مناسبی برای مادر آرام و پدرش بخرد. و برای دیدن آنان بروند .

صبح  ، فرید به آرام زنگ زد و گفت: ساعت پنج ما آیم تا برویم دیدن پدر و مادر .

آرام یکی از زیباترین لباس هایش را پوشید و با دقت موهایش را آراست و آرایشی ملایمی کرد . راس ساعت پنج زنگ در نواخته شد فرید در چارچوب در ایستاد و گفت : ممکن است بیام داخل ؟

آرام کنار رفت و گفت : منزل خودتان است بفرمایید . فرید روی مبل گوشه ی حال نشست و گفت : چیزی برای نوشیدن داری ؟

آرام به آشپزخانه رفت و با لیوانی آب پرتقال بازگشت  و آن را به فرید داد و مجددا به آشپزخانه رفت . فرید متوجه شد که آرا عمدا سر خود را گرم می کند تا برخوردی نداشته باشند . فرید به آرایش ملایم و لباس زیبایی که آرام به تن کرده بود ، نگریست و از حسن سلیقه ی او حیرت کرد . عطر دل انگیزی که به خود زده بود فضای خانه را پر کرده بود. بعد از دقایقی آرام باز گشت . اما فرید همچنان بی حرکت روی مبل نشسته بود .به ناچار گفت : بهتر است تا دیر نشده برویم.

بسیار خوب ! اگر اجازه هست از اتاق چیزی بردارم ! اتاق سمت چپ !

فرید ابروانش را بالا برد و گفت : متشکرم ! و به اتاق رفت و دقایقی بعد باز گشت .

در طول راه هر دو در سکوتی سنگین فرو رفته بودند و هیچ کدام علایقی به صحبت نداشتند . به محض ورود آن دو به حیاط ، لادن خود را به او رساند و و در آغوش کشید . به محض ورود عمه پوران و مادر و پدر در آستانه ی در به استقبال آنان آمدند آرام چنین پنداشت که سال ها از آنان دور بوده .

پدر با فرید رم صحبت شد و مادر یک ریز در گوش آرام از شوهر داری و رفتار مناسب با خانواده ی همسر حرف می زد . فرید برای مادر و عمه پوران انگشتر خریده بود و برای پدر ساعتی گران قیمت . آنها از هدایای فرید تشکر کردند . سپس مادردو جعبه کوچک که درون آنها سکه ی طلا قرار داشت به آنها داد . آرام از هدیه ی عمه پوران به وجد آمد . عمه گلدان عتیقه ی با ارزشی به آنان داد. ساعتی بعد برخاستند. عمه اصرار به ماندن صرف شام کرد . آرام نپذیرفت.

وقتی اتومبیل به حرکت در آمد آرام متوجه شد که فرید به طرف مرکز شهر می راند. سپس در مقابل جواهر فروشی بزرگی ایستاد و در اتومبیل را به روی آرام باز کرد.آرام بدون هیچ پرسشی پیاده شد و به دنبال فرید به داخل مغازه قدم گذاشت . جواهر فروش با دیدن فرید گفت : از انگشتر ها و ساعت خوشتان آمد ؟

متشکرم مورد پسند واقع شد .

خوشحالم که رضایت شما را جلب کردم .

اگر ممکن است چند سرویس برای خانم بیاورید تا انتخاب کنند .

صاحب طلافروشی چند نمونه پیش روی آرام نهاد .

 آرام به درستی نمی دانست که برای چه و به چه مناسبتی فرید می خواهد برای او هدیه بگیرد . وقتی سکوت آرام طولانی شد فرید گفت : از کدام خوشت آمد .

آرام با خشم گفت : من به چیزی احتیاج ندارم به اندازه ی کافی دارم .

اما این فرق می کنه .

آرام نگاهی شماتت بار به فرید انداخت و از آن جا خارج شد . فرید می خواست به او حق السکوت بدهد و این توهین بزرگی بود .

فرید با خشم گفت : آبروی مرا پیش فروشنده بردی . آرام ترجیح داد پاسخی ندهد .

با رسیدن به در خانه آرام پیاده شد و بدون خداحافظی به داخل ساختمان رفت . فرید دقایقی ایستاد و سپس با سرعت از آنجا دور شد . .

صبح فرید تلفن کرد و با لحنی سرد گفت : امشب مادر دعوت کرده ، حتما خبر داری ؟

بله ! با خبرم .

حاظر باش ! ساعت 7 می آیم دنبالت .

آرام گوشی را قطع کرد . شب پیش خوب نخوابیده بود . سردرد داشت . از تنهایی و سکوت خانه ترسیده بود . این بازی تلخی بود که همچنان باید ادامه می داد .

فرید این بار داخل نشد و در اتومبیل منتظر آرام نشست . در طول راه سکوت سنگینی حکمفرما بود  فرید موزیک ملایمی گذاشته بود و سر خود را با آن گرم می کرد . آن شب خان فرخی مهمانان زیادی دعوت کرده بود  محمود نیز در بین حاضرین بود . او با چشمانی حسرت بار به آرام خیره شده بود و فرید متوجه نگاه ها محمود به روی آرام بود. سرانجام طاقت نیاورد و آهسته به آرام گفت : بهتر است به مادر سر بزنی ! شاید کاری داشته باشه .

آرام برخاست و و به نزد خان فرخی رفت . با وجود سه آشپز و چندین خدمه تعارفش بی مورد بود . آرام گفت : مادر کاری از دستم بر می آید بگویید تا انجام بدهم .

از لطفت ممنونم ! تو عروسی باید بشینی . کمی کارهی را سر و سامان بدهم می آیم پیش مهمانان .

فرید داخل آشپزخانه آمد و به سالاد روی میز ناخنک زد . آرام بیرون آمد . صدای فرید را شنید : صد دفعه گفتم از این محمود بدم میاد .

هیس ! یواشتر! تو چرا ملاحظه نمی کنی .

ملاحظه ی چه کسی را . این پسره هیز و مسخره است دفعه ی دیگر یا جای من است یا جای او .

آبرویم رفت . چه کار کنم پسر خواهرم است برادر زن امید .

همین که گفتم . اگر دفعه ی بعد نیامدم ناراحت نشید .

آرام به سرعت از آن جا دور شد . از حساسیت فرید خشنود بود . باخود گفت : بهتر است همین طور فکر کند. این به نفع من است .

سارا اصولا میانه ی سردی با آرام داشت و این امری طبیعی بود . زیرا زیبایی آرام چیزی نبود که بتوان به راحتی از آن گذشت . به خصوص سارا مدام سرکوفت فرید را به امید می زد و او را بی عرضه و دست و پا چلفتی قلمداد می کرد . .آن شب مرکز توجه همگان ، آرام بود . اما آرام بی ریا و ساده کنار لادن و سایه به گفت و گو و خنده مشغول بود و فرید تمام حواسش به حرکات آرام و نگاه مردان فامیل بود که با تحسین به او نگاه می کردند . حتی عکو جان در گوش فرید به شوخی گفت : با عروس به این خوشگلی چه کار می کنی ؟ دلم برات می سوزه باید همه ی کارو زنگیت را رها کنی و مواظب عروس خانم باشی .

فرید به ظاهر به شوخی عمو جان خندید ولی اگر کسی به جز عموجان این شوخی را با او می کرد، بی شک  در دهان طرف می کوبید .

آن شب برای فرید ، با هدیه ی پدر به آرام یکی از شب های فراموش نشدنی در زیندگی اش محسوب شد . بعد از صرف شام آقای فرخی مهمانان را به حیاط برد و  اتومبیل اسپرت و گران قیمتی را به عروسش هدیه کرد . آرام صورت آقای فرخی را بوسید و  سپس رو به فرید که با نگاهی خشمگین نظاره گر بود . سویچ اتومبیل را نشان داد .

مهمانان دست زدند و به آقای فرخی به خاطر چنین هدیه ای تبریک گفتند

خشم فرید غیر قابل مهار بود و اولین کسی که مهمانی را ترک کرد ، او بود . خانم فرخی هر چه اسرار کرد ، مورد قبول واقع نشد  و آرام به ناچار بلند و شد وسردرد فرید را بهانه رفتن کرد . فرید در حیاط به آرام گفت : حتما با اتومبیل جدیدتان می روید !

اگر از نظر شما اشکالی نداره ، بله !

سپس به سمت ماشین رفتو فرید نیز با اتومبیل خود او را تعقیب نمود . از کار پدر که بدون مشورت با او چنین هدیه ای را به آرام داده بود دلگیبر می بود . اکنون آرام مستقل تر از همیشه می توانست زندگی کند و او جرات نخواهد داشت حرفی بزند . این تمام چیزی بود که او فکر می کرد و می خواست .


 
دانلود رمان آرام جاوا
ساعت ٢:٤٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٤/٢٤  کلمات کلیدی: آرام

دانلود رمان آرام جاوا دانلود رمان آرام

وقتی چشم گشود نمی دانست چه ساعتی از روز است با به یاد آوردن خاطره ی تلخ شب گذشته ، مانند آن که دردی در تنش پیچیده ، ناله سر داد سرش را در بالش فرو برد . ناگهان برخاست.باید بر می خواست و افکار بیهوده ای که او را رنج می داد از خود دور می کرد. به ساعت نگرریست نزدیک ظهر بود . به آشپزخانه رفت . قهوه جوش را یه برق زد و فنجانی قهوه نوشید. نمی خواست به اتفاقات پیش آمده فکر کند . باید غرور و عزت نفس خود را حفظ می کرد. فرید نمی دانست که بازی کدن با قلب دختر جوانی که همه ی هستی خود را در طبق اخلاص نهاده ، تا چه اندازه خطرناک است .باید می ماند و فرید را متوجه افکار اشتباهش می کرد اگر چنین می شد او همان لحظه از فرید جدا می شد و به سوی سرنوشتش می رفت . فقط باید فرید را رنج می داد ؛ با ماندنش ،با بودنش ،با نفرتش.

لباسش را عوض کرد به محض این که تلفن را وصل کرد صدای ممتد آن برخاست . عمه پوران بود : چرا به تلفن جواب نمی دهید ؟ نگران شدیم .

آرام سوزش اشک را بر پهنای صورتش احساس کرد ،آن را ستود و گفت : باید ببخشید خواب بودم ، یعنی خواب بودیم .

حالت خوب است عزیزم ! چیزی لازم ندارید ؟

خوبیم شما و مادر خوبید ؟

ما هم خوبیم مادرت اینجا نشسته و خیلی سلام می رساند . پس انشاالله مبارک است ؟

آرام متوجه ی منظور عمه شد و گفت : خیالتان راحت باشد ما خوبیم . جای نگرانی نیست . درضمن فرید سلام می رساند .

سلام ما را هم برسان !

وقتی عمه گوشی را قطع کرد. آرام آرزوی روزهای خوبی را که در کنار عمه و لادن در خانه ی آنها داشت کردسبک بال و آسوده !اکنون می فهمید که جریان ازدواج سریع و نداشتن نامزدی و پاتختی به خاطر هیجان فرید نبوده . بلکه نمی خواست آرام و اطرافیان به رفتار های فرید ظنین شوند. هر چند که از سردی رفتار او متوجه ی چیز هایی شده بود. اما هرگز نخواست واقعیت را به درستی دریابد و مدام خود را فریب می داد . با آینده ی خوب زندگی ایده ال و صمیمیت بعد از ازدواج افکار خود را منحرف می کرد و در این راه اطرافیان نیز کوکرانه او را هدایت می کردند . پسر مغرور و ثروتمند و خوش نام که آرزوی هر دختری به شمار می رود شعاری بود که مدام تکرار می شد و باعث سر پوش نهادن بر روی همه چیز می شد . . آرام می خواست به خود تلقبن کند تا کتر به مسائل پیش آمده فکر کند. زیرا باعث تحریک افکارش می شد . تمام لباس ها و وسایل فرید را از کمد خارج کرد و به اتاق دیگری منتقل نمود . در آن اتاق تخت یک نفره ای برای مهمان گذاشته بودند . آن جا را مرتب کرد و تمام وسایل شخصی فرید را در آن جا قرار داد . اودکلن ،کتاب، آلبوم

، نوار ، گیتار ، ضبط و کفش هایش .

با اتمام کارش نفس عمیقی کشید چناچه با کسی حرف می زند گفت : تو لیاقت بیشتر از این را نداری . و در را محکم کوبید.

ساعتی بعد خانم فرخی تماس گرفت و حال آنان را جویا شد و سپس پرسید : فرید دم دست نیست ؟

فرید حمام است

لطفا بگو با من تماس بگیرد .

حتما !

آرام جان کاری داشتی به من بگو ! من را هم مثل مادرت بدان .

همین طور است . اما مطمئن باشید کاری ندارم.

مواظب خودت باش.!

با گذاشتن گوشی روی دستگاه لحظه ای اندیشید : باید فرید را از کجا پیدا کنم ؟ بهترین راه این است که صدای او را ضبط کنم و در مواقع ضروری آن را داشته باشم . و به فکر خود خندید.

نزدیک ساعت هفت باز صدای تلفن بلند شد. آرام گوشی را با اکراه برداشت . اگر خانم فرخی باشد چه بگوید؟  صدای فرید از آن سوی تلفن بلند شد : الو!

آرام با سردی گفت : سلام !

سلام خوبی ؟

ممنون .

فرید بعد از دقایقی سکوت گفت : می خواستم بپرسم کاری نداری ؟

نه کاری نیست . فقط به مادرت زنگ بزن منتظر تلفنت است .

فرید تشکر کرد و گوشی را گذاشت .

نسیم به کنار فرید آمد و گفت : با کی حرف می زدی ؟

با خانه

نسیم با کنجکاوی به فرید نگاه کرد و گفت :

خبری بود ؟

نه خبر خاصی نبود . می خواستم حال مادر را بپرسم .

زود تر حاضر شو از گرسنگی مردم .

تا تو حاضر می شی من به دفتر تلفن کنم .

چه خبر است که چسبیدی به تلفن ؟ من خیلی وقته که حاضرم  و از اتاق خارج شد .

فرید به مادر تلفن کرد . مادر یاد آوری کرد که فردا هدیه ی مناسبی برای مادر آرام و پدرش بخرد. و برای دیدن آنان بروند .

صبح  ، فرید به آرام زنگ زد و گفت: ساعت پنج ما آیم تا برویم دیدن پدر و مادر .

آرام یکی از زیباترین لباس هایش را پوشید و با دقت موهایش را آراست و آرایشی ملایمی کرد . راس ساعت پنج زنگ در نواخته شد فرید در چارچوب در ایستاد و گفت : ممکن است بیام داخل ؟

آرام کنار رفت و گفت : منزل خودتان است بفرمایید . فرید روی مبل گوشه ی حال نشست و گفت : چیزی برای نوشیدن داری ؟

آرام به آشپزخانه رفت و با لیوانی آب پرتقال بازگشت  و آن را به فرید داد و مجددا به آشپزخانه رفت . فرید متوجه شد که آرا عمدا سر خود را گرم می کند تا برخوردی نداشته باشند . فرید به آرایش ملایم و لباس زیبایی که آرام به تن کرده بود ، نگریست و از حسن سلیقه ی او حیرت کرد . عطر دل انگیزی که به خود زده بود فضای خانه را پر کرده بود. بعد از دقایقی آرام باز گشت . اما فرید همچنان بی حرکت روی مبل نشسته بود .به ناچار گفت : بهتر است تا دیر نشده برویم.

بسیار خوب ! اگر اجازه هست از اتاق چیزی بردارم ! اتاق سمت چپ !

فرید ابروانش را بالا برد و گفت : متشکرم ! و به اتاق رفت و دقایقی بعد باز گشت .

در طول راه هر دو در سکوتی سنگین فرو رفته بودند و هیچ کدام علایقی به صحبت نداشتند . به محض ورود آن دو به حیاط ، لادن خود را به او رساند و و در آغوش کشید . به محض ورود عمه پوران و مادر و پدر در آستانه ی در به استقبال آنان آمدند آرام چنین پنداشت که سال ها از آنان دور بوده .

پدر با فرید رم صحبت شد و مادر یک ریز در گوش آرام از شوهر داری و رفتار مناسب با خانواده ی همسر حرف می زد . فرید برای مادر و عمه پوران انگشتر خریده بود و برای پدر ساعتی گران قیمت . آنها از هدایای فرید تشکر کردند . سپس مادردو جعبه کوچک که درون آنها سکه ی طلا قرار داشت به آنها داد . آرام از هدیه ی عمه پوران به وجد آمد . عمه گلدان عتیقه ی با ارزشی به آنان داد. ساعتی بعد برخاستند. عمه اصرار به ماندن صرف شام کرد . آرام نپذیرفت.

وقتی اتومبیل به حرکت در آمد آرام متوجه شد که فرید به طرف مرکز شهر می راند. سپس در مقابل جواهر فروشی بزرگی ایستاد و در اتومبیل را به روی آرام باز کرد.آرام بدون هیچ پرسشی پیاده شد و به دنبال فرید به داخل مغازه قدم گذاشت . جواهر فروش با دیدن فرید گفت : از انگشتر ها و ساعت خوشتان آمد ؟

متشکرم مورد پسند واقع شد .

خوشحالم که رضایت شما را جلب کردم .

اگر ممکن است چند سرویس برای خانم بیاورید تا انتخاب کنند .

صاحب طلافروشی چند نمونه پیش روی آرام نهاد .

 آرام به درستی نمی دانست که برای چه و به چه مناسبتی فرید می خواهد برای او هدیه بگیرد . وقتی سکوت آرام طولانی شد فرید گفت : از کدام خوشت آمد .

آرام با خشم گفت : من به چیزی احتیاج ندارم به اندازه ی کافی دارم .

اما این فرق می کنه .

آرام نگاهی شماتت بار به فرید انداخت و از آن جا خارج شد . فرید می خواست به او حق السکوت بدهد و این توهین بزرگی بود .

فرید با خشم گفت : آبروی مرا پیش فروشنده بردی . آرام ترجیح داد پاسخی ندهد .

با رسیدن به در خانه آرام پیاده شد و بدون خداحافظی به داخل ساختمان رفت . فرید دقایقی ایستاد و سپس با سرعت از آنجا دور شد . .

صبح فرید تلفن کرد و با لحنی سرد گفت : امشب مادر دعوت کرده ، حتما خبر داری ؟

بله ! با خبرم .

حاظر باش ! ساعت 7 می آیم دنبالت .

آرام گوشی را قطع کرد . شب پیش خوب نخوابیده بود . سردرد داشت . از تنهایی و سکوت خانه ترسیده بود . این بازی تلخی بود که همچنان باید ادامه می داد .

فرید این بار داخل نشد و در اتومبیل منتظر آرام نشست . در طول راه سکوت سنگینی حکمفرما بود  فرید موزیک ملایمی گذاشته بود و سر خود را با آن گرم می کرد . آن شب خان فرخی مهمانان زیادی دعوت کرده بود  محمود نیز در بین حاضرین بود . او با چشمانی حسرت بار به آرام خیره شده بود و فرید متوجه نگاه ها محمود به روی آرام بود. سرانجام طاقت نیاورد و آهسته به آرام گفت : بهتر است به مادر سر بزنی ! شاید کاری داشته باشه .

آرام برخاست و و به نزد خان فرخی رفت . با وجود سه آشپز و چندین خدمه تعارفش بی مورد بود . آرام گفت : مادر کاری از دستم بر می آید بگویید تا انجام بدهم .

از لطفت ممنونم ! تو عروسی باید بشینی . کمی کارهی را سر و سامان بدهم می آیم پیش مهمانان .

فرید داخل آشپزخانه آمد و به سالاد روی میز ناخنک زد . آرام بیرون آمد . صدای فرید را شنید : صد دفعه گفتم از این محمود بدم میاد .

هیس ! یواشتر! تو چرا ملاحظه نمی کنی .

ملاحظه ی چه کسی را . این پسره هیز و مسخره است دفعه ی دیگر یا جای من است یا جای او .

آبرویم رفت . چه کار کنم پسر خواهرم است برادر زن امید .

همین که گفتم . اگر دفعه ی بعد نیامدم ناراحت نشید .

آرام به سرعت از آن جا دور شد . از حساسیت فرید خشنود بود . باخود گفت : بهتر است همین طور فکر کند. این به نفع من است .

سارا اصولا میانه ی سردی با آرام داشت و این امری طبیعی بود . زیرا زیبایی آرام چیزی نبود که بتوان به راحتی از آن گذشت . به خصوص سارا مدام سرکوفت فرید را به امید می زد و او را بی عرضه و دست و پا چلفتی قلمداد می کرد . .آن شب مرکز توجه همگان ، آرام بود . اما آرام بی ریا و ساده کنار لادن و سایه به گفت و گو و خنده مشغول بود و فرید تمام حواسش به حرکات آرام و نگاه مردان فامیل بود که با تحسین به او نگاه می کردند . حتی عکو جان در گوش فرید به شوخی گفت : با عروس به این خوشگلی چه کار می کنی ؟ دلم برات می سوزه باید همه ی کارو زنگیت را رها کنی و مواظب عروس خانم باشی .

فرید به ظاهر به شوخی عمو جان خندید ولی اگر کسی به جز عموجان این شوخی را با او می کرد، بی شک  در دهان طرف می کوبید .

آن شب برای فرید ، با هدیه ی پدر به آرام یکی از شب های فراموش نشدنی در زیندگی اش محسوب شد . بعد از صرف شام آقای فرخی مهمانان را به حیاط برد و  اتومبیل اسپرت و گران قیمتی را به عروسش هدیه کرد . آرام صورت آقای فرخی را بوسید و  سپس رو به فرید که با نگاهی خشمگین نظاره گر بود . سویچ اتومبیل را نشان داد .

مهمانان دست زدند و به آقای فرخی به خاطر چنین هدیه ای تبریک گفتند

خشم فرید غیر قابل مهار بود و اولین کسی که مهمانی را ترک کرد ، او بود . خانم فرخی هر چه اسرار کرد ، مورد قبول واقع نشد  و آرام به ناچار بلند و شد وسردرد فرید را بهانه رفتن کرد . فرید در حیاط به آرام گفت : حتما با اتومبیل جدیدتان می روید !

اگر از نظر شما اشکالی نداره ، بله !

سپس به سمت ماشین رفتو فرید نیز با اتومبیل خود او را تعقیب نمود . از کار پدر که بدون مشورت با او چنین هدیه ای را به آرام داده بود دلگیبر می بود . اکنون آرام مستقل تر از همیشه می توانست زندگی کند و او جرات نخواهد داشت حرفی بزند . این تمام چیزی بود که او فکر می کرد و می خواست .


 
دانلود رمان آرام برای موبایل
ساعت ٢:٤٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٤/٢٤  کلمات کلیدی:

دانلود رمان آرام برای موبایل دانلود رمان آرام  دانلود رمان آرام  رمان 


آرام در آینه به خود نگریست ، چهره ای در پس آرایش دقیق و بی نقص. نفس بلندی کشید و به تور بلند و پر چینش دست کشید . سپسقسمت کمر لباس را صاف کرد.هیجان و دلشوره در نمناکی چشمانش و لرزش ربانش کاملا مشهود بود . احساس  می کرد همه ی اعتماد به نفس خود را از دست داده است نگرانی از برخورد با فرید دلش را آشوب می کرد . نتها چیزی که باعث می شد فرید چنین مرمز به نظر آیدو ترس و دلهره را در دل آرام پیچ و تاب دهد ، همان غرور و سرکشی اش بود. باید او را رام می کرد و در مشت خود نگاه می داشت . ابخندی در گوشه ی لبش پدیدار شد . کسی او را فرا خواند . عروس خانم ! آقا داماد آمدند.

 

فرید با اتومبیل گل زده به سالن آرایش رسید . بعد از دقایقی آرام با لباس با شکوه و زیبابب خود پدیدار شد. فرید به چشمان خود اعتماد نمی کرد . آنچه را که در مقابل خود می دید ، به ظر قابل وصف نبود . با خود اندیشید : گل یاس سفید! قوی تنهای دریاه ! وشاید ماه شب چهارده! هیچ کدام او آرام بود عروسی بینهایت زیبا و تنها . فرید دستان آرام را گرفت  بی اختیار گفت : خیلی زیبا شده مله ی کوتاه فرید ، قصیده ی آسمانی در گوشش طنین افکند. آرام با دستا ظریفش کراوات فرید را مرتب کرد و گفت : تو هم داماد بی نظیری هستی ! فرید لبخند زد و او را در سوار شدن به ماشین کمکش کرد. سپس خود نیز پشت رل ماشین نشست و اتومبیل را به حرکت در آورد.فرید هر چند لحظه یک بار به آرام می نگریست . زیبایی آرام نفسگیر و فوقالعاده بود . نمی دانست چه گونه باید به زیبا ترین عروسی که دیده است ، حقیقت تلخ را بگوید . شوکی که از دیدن آرام در لباس عروسی به او دست داده بود ، قابل وصف نبود . در گذشته آرام برای او دختری با چهره ی دلنشین بود .شاید ماهر ترین نقاشان از کشیدن چهره ی او عاجز می شدند. فرید با خود